تجربه زایمان قسمت سوم
یهو دیدم یکی از خواب بیدارم میکنه خانم دکتر بود گفت پاشو ببین چه گل‌پسری آمده
خیلی بی حال بودم من چون خیلی از اناق عمل میترسیدم هم بی حسی از کمر گرفتم هم خواب عمیق بردنم
پسرمو بهم نشون دادن ولی تار میدیدم فقط قهمیدم بچمو دنیا آوردن بعد باز بیهوش شدم تا توی ریکاوری اونجا دیگه یه کم حواسم جا اومده بود پسرمو گذاشتن توی‌یه باکس‌شیشه ای‌اما‌کنارم بود همه حواسم بهش بود که بچم با بچه های‌دیگه قاطی نشه🤣🤣🤣🤣بعد یه خانمی آمد‌پسرمو‌گذاشت رو سینم شیر داد بهش
باز من حالیم مشد تا آمدم بخش
دیگه زحمت کشیده بودن احازه دادن همسرم بیاد پیشم وای بچه نبود
شوهرم گفت پس بچه کو
گفتم بردنش جلو پرستاری واسه معاینه ولی من از صداش تشخیص میدادم پسرمون داره گریه میکنه گفتم این صدای‌یچه ی ماست
تا چند دقیقه بعد آوردنش وای همسرم اشک تپ چشاش بود ولی گریه نمیکرد ☺️☺️☺️☺️چقد کوچولو بود ۲۵۰۰ گرم 🥴🥴🥴ولی خیلی ناز بود اندازه عروسک شکل عروسک 🤲🏼🤲🏼🤲🏼🤲🏼خدایا شکرت

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان ILMAH مامان ILMAH ۸ ماهگی
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۳ ماهگی
پارت۶#
دیگه کم کم بخیه زدنم تموم شد و پرستارا جمع شدن منو از روی تخت عمل گذاشتن روی تخت دیگه چیزی حس نکردم چون کلا بی حس بودم بعد بردن ریکاوری پسرمم پیشم نیاوردن اون بردن یه سمت ریکاوری من یه سمت دیگه واقعا روز شلوغی بود ولی سزارین فقط دوتا بود یکیش من بودم بقیه عمل های دیگه داشتن بخش ها پر شده بود واتاقا جا نداشتن که من و ببرن خلاصه من همش میلرزیدم و سردم شده بود سرم زدن و دارو زدن توی سرم پتو کشیدم روی خودم منتظر بودم تا ببرن بخش شیفت پرستارا عوض شد و دیدم صدای گریه میاد گفتم پسرمنه گریه می‌کنه گفت اگه پتو ابیه آره گفتم آره همونه چرا گریه می‌کنه میشه بیاریش پیشم گفت عزیزم الان میرین بخش نیاورد پسرمو طفلی همش گریه میکرد و من دلم براش ریش میشد تا از بخش اومدن و منو پسرم بردن دم در اتاق عمل پسرم همش گریه میکرد منو پرستارا بلند کردن گذاشتن یه تخت دیگه یکم دردم اومد چون بی‌حسی کم شده بود بعد پرستاره میگه پسرت فهمیده مامانش جابه جا میکنیم گریه می‌کنه یهو به پسرم نگاه کردم دیدم تمام بدنش سیاه کبود شده بود پرستارا هم گفتن وای چرا سیاه شده این بچه مشکل داره ما قبول نمی‌کنیم ببریم بخش ببرین بخش نوزادان منو میگی اصلا نفهمیدم چی میگه فقط نگاه میکردم خودمم داشتم میلرزیدم و نمی‌تونستم حرف بزنم
مامان لیام😍😍 مامان لیام😍😍 ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۶
چون خیلی طولانی شد دیگه خلاصه کردم🫠 هیچ تصوری از اتاق عمل نداشتم خیلی ترسناک به نظر میرسید تمام بدنم میلرزید خیلی استرس داشتم ولی خوش حال از ایکنه بعد از اینهمه سختی قراره پسرمو بغل کنم
جو اتاق عمل خیلی باحال بود شوخی میکردن سوال میپرسیدن ازم تا استرسم کم شه سوزن بی حسی دوربار زد باز دراورد و دوباره امتحان کرد یکم درد داشت اما بدتر این بود که بدنم تمام میلرزید و نمیتونستم خودمو کنترل کنم دراز کشیدم و چند ثانیه بعد بدنم گرم شد و بی حس برعکس بعضی ها که میگن من هیچی نمیفهمیدم فقط وقتی بچرو بیرون کشید حس کردم وقتی بچمو نشونم داد و صداشو شنیدم انگار دنیا رو بهم دادن نمیتونم اون لحظه رو توصیف‌کنم 🥺
صداشونو میشنیدم میخندیدن میگفتن از همین الان باید بره مدرسه و تپله 🤣
داشت بخیه میزد که دردم گرفت الان اینجور که خودشون میگفتن بی حسیم خیلی زود رفته بود بردنم بخش ریکاوری خیلیی سرد بود چند تا پتو کشیدن روم ولی همچنان میلرزیدم و درد داشتم
خوابم برد و وقتی بیدارشدم نگاه ساعت بالا سرم کردم ۵ و نیم بود و بعد که فکر کردم چند ساعته خواب بودم شنیدم میگفتن خیلی طول کشیده و چند ساعت اینجام بعدم بردنم بیرون و ماساژ رحمی که سخت نبود برام خانواده شوهرم و شوهرم و دیدم خیلی خوشحال شدم
مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 مامان سه جوجه 🐤🐤🐣 ۳ ماهگی
خب دیگه تو اتاق عمل خیلی استرس حال خودمو وبچمو داشتم همش دعا میخوندم بعد دکتر گفت وای چقد چسبندگی داری با یه سزارین سونو چسبندگی رفتی ؟گفتم آره رفتم ولی گفت خوبه سونوت گفت نه سونو نشون نمیده خیلی چسبندگی داری گفت اگه خواستی دوباره بچه بیاری باید بری بیمارستان قائم مشهد اینجا نیا تو دلم گفتم اولا من غلط کنم دوباره حامله بشم دوما اگرم شدم غلط کنم بیام اینجا که تو عملم کنی😅
خلاصه بچه رو که برداشت من نمیدیم یهو شنیدم گفت سلام چطوری دختر هم نیستی بگم روز دخترمبارک پس روز دوست دخترت مبارکه 😂😂آورد اینطرف گریه میکرد اما تنفسش مشکل داشت بردنش که بهش اکسیژن وصل کنن حالم یجوری بود بردنم ریکاوری گریه میکردم پرستاراومد گفت چیشده عزیزم؟
گفتم پسرمو بردن کجا حالش خیلی بده گفت نه بابا اصلا نگران نباش خیالت راحت یه چندروزی بهش دستگاه وصل باشه حالش اوکی میشه یکم آروم شدم بعدنیم بردنم بخش حالم بد بود دم دراتاق فقط شوهرم بود اومد پیش گریه میکردم بخاطر حالم بچم گفت نگران نباش خوب میشه بعد بردنم داخل بخش بعدمادرم اومد پرستاراومد شکمموفشار داد همون اولش دردی نداشت چون بی حس بود بعدش رفت
مامان متین🤸‍♂️ایلیا مامان متین🤸‍♂️ایلیا ۹ ماهگی
تجربه سزارین🍂

مامانادمن زایمان اولم طبیعی بود خیلی بد بود بچه گیر کرده بود تو لگن با دستگاه کشیدنش بیرون درکل خیلی بد بود
این یکی رو همه میگفتن دیگه راحت به دنیا میاری و ....
ولی بچم خداروشکر نچرخید و بت پا بود بخاطر همین نامه سزارین رو دکتر هفته ۳۷ بهم داد😍خیلی استرس داشتم همه میگفتن وای خیلی درد داره و خیلی بده و فلان ...خلاصه رسید روز موعود و ساعت ۷ رفتم زایشگاه بیمارستان آن اس تی گرفتن سرم وصل کردن و رسید نوبت سوند که خیلی استرس داشتم هی میگفتم درد داره ؟پرستار گفت خودتو شل بگیر و نفس عمیق بکش بتادین زد و سوند رو زد اصلا درد نداشت فقط یکم سوخت بعد خدمه اومد لباسامو درآورد و لباس بیمارستان تنم کرد خیلی موذب بودم هی میگفتم ببخشید
سوار ویلچرم کرد و بردنم اتاق عمل روی تخت درازکشیدم دکتر خیلی مهربون بود چند تا سوال پرسید پرسنل اتاق عمل خیلی خوش برخورد و پر انرژی بودن خدا خیرشون بده دکتر پرسید میخوای بی هوش بشی یا اسپاینال گفتم اسپاینال چون از بیهوشی میترسیدم دیگه بهوش نیام 😵‍💫دکتر گفت بیهوش برات بهتره چون بچه با پاست باید عضلات شکمت شل باشه
یه چیز سفید رنگ بود زد داخل رگم و من دیگه چیزی نفهمیدم
یهو بهوش اومدم تو ریکاوری دیدم ینفر شکمم رو فشار میده جون نداشتم داد بزنم ناله کردم گفتم اخهخخخخ ولی آخراش بود دیگه درد داشتم فقط ناله میکردم میگفتم درد دارم بعد بچه رو پرستار آورد انداخت روی سینم و سینم رو میذاشت دهنش ولیرمن نمیدیدم چشام باز بود ولی هرچی سعی می‌کردم چیزی نمیدیدم خیلی تار بود
با ناله گفتم بچم سالمه گفت اره
مامان آریشاه مامان آریشاه ۵ ماهگی
#پارت ۲

اولين زايمان دكترم يه خانم ديگه اى بود و من دومى بودم بعد از انجام دادن كار اون خانم نوبت بمن رسيد و چند تا پرستار ازم خون گرفتن و سوند و وصل كردن كمى سوزش داشت ولی دردناک نبود تا بهش عادت کنم يكمى سخت بود من از خون فوبيا و دارم وباعث ميشه حالت تهوع بگیرم براى همين مجبور شدم رو تخت دراز بكشم و قدرت بلند شدن ازش نداشتم بعد از چک كردن پرستار و نوشتن اسم کاغذ وصل كردن دور دستم صدام زدن و با ويلچر منو بردن به سمت اتاق عمل همسرم منتظرم بود و ویلچر از پرستار گرفت خودش همراهیم‌کرد به بخشی رسیدیم که دیگه اجازه نمیدادن اقایون بیان پتو بچم و از همسرم گرفتم و خانم پرستاری ازم پرسید سیگار و مشروب و قلیون مصرف میکردی گفتم خیر و منو برد به بخش انتظار
تو بخش که نشسته بودم همه از پتو بچم تعریف میکردن و کلی باهام صحبت میکردن که حواسم پرت بشه ولی متاسفانه اشکام پشت هم میریخت و حس غریبانه داشتم اصلا دست خودم نبود همه میگفتن اشک شوق ولی فقط خودم میدونستم تو دلم چه آشوبیه
چون زمانی که وارد بخش شدم در اتاق زایمان متاسفانه باز بود و من چیزی که نباید میدیدم و دیدم
بالاخره منو بردن داخل اتاق و دکتر بیهوشی با همراهش اومد رو تخت نشستم و بهم گفت کمی خم شو و امپول و برام تزریق کرد شاید باورتون نشه ولی اصلا متوجه نشدم کی امپول تزریق شد انقد که دستش سبک بود و بی درد سریع منو دراز کشوندن و گفتن کم کم پاهات گرم میشه و بی حس بعد چند دقیقه حس گرما و بی حسی داشتم بهم گفتن پاهاتو بیار بالا میاوردم و
مامان آنیا👶آیکان👶 مامان آنیا👶آیکان👶 ۶ ماهگی
☆ادامه تاپینک روز زایمانم:
۴.وقتی منو به ریکاوری بردن بدنم داشت میلرزید و اشکام سرازیر بود.چشام داشت میسوخت و کل بدنم درد میکرد.اونجا هم حالمو چک میکردن و شرح حال مینوشتن.ساعت ۲ بود که ریکاوری بودم ولی چون اونجا منتظر موندم و وقت ملاقات شد منو منتظر گذاشتن و به بخش ندادن تا وقت ملاقات تموم بشه.یکی از پرستارا گفتش که اینو بدین برن ملاقاتی زیادی داره که همشون منتظرن ولی گفتن نمیشه اونجا فهمیدم همه اومدن و منو هم بردن جلوی ورودی بخش عمل که از اونجا دیدم نمیدونم چرا حس گریه بهم دست داد و به زور خودمو نگهداشتم.در که باز شد خاله همسرم اومد و لباسای بچه هارو دادم و با خودش برد.از پشت ورودی داشتن نگاه میکردن که در باز شد و همسرم،مامانم،بابام،مادرشوهرم اومدن داخل و من گریه کردم ولی دست خودم نبود اوناهم گریه کردن همسرمم داشت دلداریم میداد که گریه نکن منم گریه میکنم تو گریه کنی من میمیرم که با حرفش بیشتر گریه ام گرفت که پرستار بیرونشون کرد و گفت فشارش بالا میره.بعد چند دقیقه بود که پرستار شکممو فشار داد و منم با درد گریه ام گرفت و بیرون دادن منو بازم تا وقتی که منو تا اتاق بخش ببرن گریه کردم و همه هم دلداریم میدادن و میگفتن اشکال نداره حال بچه ها خوبه ولی من نمیدونم چه حسی بود که نمیشد گریه نکرد ولی همسرم تو هر حالی پیشم بود و باهام همراهی میکرد.ساعت ۴ بعد از ظهر بود که به خش منتقل شدم.
مامان سیدرضا جان مامان سیدرضا جان ۳ ماهگی
پارت۸#
دیگه وقت ملاقات رسیده بود و هم اتاقی های من یکیش زایمان سزارین شده بود دوتایی دیگه هم عمل دیگه داشتن منم که بدون بچه بودم اونجا پرستاره اومد گفت بچت سردش شده باید چند ساعت زیر دستگاه باشه تا گرم بشه بدنش بعد میارن برات مادرشوهرم و مامانم اینو که شنیدن یکم آروم شدن و منم به شدت درد داشتم و میلرزیدم همسرم اومد با یه باکس گل پیشم گفت خوبی چرا میلرزی گفتم خوبم ولی درد دارم میگن برا بیحسیه که میلرزم بعد گفت بچه کو مادرشوهرم گفت بردن زیر دستگاه چون تو اتاق عمل سرد بوده بردن یکم بدنش گرم بشه باز میارن همسرم گفت شما اصلا ندیدین بچه رو اونا گفتن نه من گفتم منکه دیدم سالم بود بچم خیلیم گریه میکرد هیچکی محلش نداد کلا سیاه کبود شد بچم ،خندیدم گفتم روی بینیشم قرمز بود خیلیم کوچولو بود مادرشوهر و مامانم گفتن عیب نداره بچه سالم باشه کوچیک و ریز بودنش مهم نیست بزرگ میشه دیگه پدر شوهرم زنگ زد که من بیام بیمارستان مادرشوهرم گفت نه نیا لازم نیست الان ملاقات تموم میشه را نمی‌دن چون همه سر این بچه من حساس شده بودن بخاطر تجربه تلخ قبلی اصلا مادرشوهر م چیزی نگفت راجب بچه به پدر شوهرم
مامان آریا ایلیا محیا مامان آریا ایلیا محیا ۷ ماهگی
زایمان سه قلو ها پارت ۴

قسمت بخیه زدن خیلی طول کشید اونجا تازه پرسنل اتاق عمل از خودم میپرسیدن راستی جنسیت بچه هات چی بود؟ 😁 میگفتن اینقدر همه چی رو دور تند بوده سریع بچه ها رو بگیرن بند نافشونو بزنن بدن بره اصلا فرصت نکردن ببینن جنسیت بچه ها چیه 😅
بعد بردنم اتاق ریکاوری و بالا سرم هیتر روشن کردن چون لرزم شروع شده بود البته نه در حدی که تو کلیپای اینستا نشون میده تختم تکون میخوره !
تو اتاق ریکاوری صدای گریه نوزاد میومد حسم میگفت صدای بچه منه و درستم بود بهم گفتن دخترت اینجاست خیلی وفاداره مادرشو تنها نذاشت چون پسرامو برده بودن ان آی سی یو 🥺 بعد آوردنش گذاشتن رو سینم تا شیر بخوره
تا وقتی تو اتاق ریکاوری بودم چند بار اومدن برای ماساژ رحمی که خداروشکر چون بی حس بودم هنوز چیزی حس نمیکردم خوشحال بودم که این قسمتم که ازش خیلی میترسیدم بخیر گذشت و ترسی نداشت و تموم شد دیگه
اما اما امان از وقتی که بردنم داخل بخش و بی حسیم رفته بود! چند بار دیگه هم اومدن ماساژ رحمی دادن چون میگفتن چند قلو زایمان کردی ممکنه خونریزی کنی و من اون موقع نرده های تخت و محکم میگرفتم و داد میزدم 😖 ماساژ بعد بی حسی از نظر من واقعا وحشتناک بود...
مامان عشق مامان عشق ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی(قسمت سوم )
دردش خیلی نفس گیر بود ولی تنها مزیتش این بود که میدونستی ول میکنه و میتونی یکم آروم بشی ولی امان از وقتیکه دوباره شروع می‌شد. به پیشنهاد ماما رفتم زیر دوش آب گرم و روی توپ نشستم تا کمی دردام قابل تحمل بشه ولی به نظرم خیلی اثری نکرد، با این حال یک ساعتی زیر دوش بودم. بعدش بهشون گفتم که خیلی درد دارم و اونا هم پیشنهاد تنفس گاز مخصوصی رو دادن که درد ها رو کنترل کنه، اینطور بود که هر وقت درد شروع می‌شد توی ماسک باید نفس میکشدی‌، ولی بازم واسه من بی فایده بود. شدت دردام طوری بود که بین دردها یکجورایی از حال میرفتم، همسرم کنارم بود و سعی می‌کرد بهم قوت قلب بده ولی یادمه که بهش گفتم که حس میکنم دارم میمیرم‌. در این بین سه بار بالا آوردم با اینکه غذا کم خورده بودم ولی میدونستم از شدت درده. ساعت ۶ عصر (سه ساعت بعد از تزريق)، دکتر معاینه کرد و گفت حدود ۵ سانتم، اونموقع بود که خیلی نا امید شده بودم، گفتم بعد از این همه مدت تازه ۵ سانت شدم؟!
ماما بهم دلگرمی میداد که پیشرفتم خوب بوده ولی من اصلا تو حال خوبی نبودم، واسه همین درخواست اپی دورال کردم تا شاید دردام کمتر بشه، تزريق کردن و گفتن حدود ۲۰ دقیقه طول میکشه تا اثر کنه ولی من تاثیری ازش ندیدم و همچنان شدت دردم بالا بود.
طرفای ساعت ۸ شب، ماما باز چکم کرد و گفت که ۸ سانت شدم، اونموقع انگار دنیا رو بهم داده بودن چون میدونستم از اینجا به بعدش سریعتر اتفاق میفته ولی خب همچنان دردم زیاد بود‌. یادم نیست دقیق چه ساعتی بود که ماما بهم گفت الان وقت زور زدنه، چقدر خوشحال شدم و تمام سعیمو میکردم، ماما و همسرم هم خیلی دلگرمی میدادن. میدونستم که باید وقتی درد ها شروع میشه زور بزنم و بین درد ها استراحت کنم.