۵ پاسخ

فقط میتونم یگم چرا جرش ندادی؟!

اول صبح که بد بیاری همینه خدا لعنت که تمام مادرشوهرارو بخدا منو انقدر اذیت میکنه میگم من پسزم ازدواج کنه میگم زنتو بردار برو

مادرشوهر و که اهمیت نده ،خونه هم ان شالله یک خونه جدید پیدا میکنید برات تنوع هم میشه درسته اثاث کشی سختهه با بچه توکل بر خدا کن یه خونه خوب زود براتون پیدا بشه

چرا نگی؟
مادر شوهرته عزیزم

هنوز به شوهرم نگفتم نمیدونم بگم یا نه

سوال های مرتبط

مامان نورِ من🌾🥰 مامان نورِ من🌾🥰 ۶ ماهگی
توروخدا بگین حق با کیه سر صبحی خونمون دعواس. دختر من از اول جوریه که توی جمع و محیط های شلوغ اصلا آروم نیس و همش گریه میکنه و نق میزنه تا حالا هم هرجای شلوغی و مهمونی رفتم مامانم که اونجا بود اون نگه داشته . دیشبم مهمونی خاله ام بود مامانم که اونجا بود کلا اون نگه داشت چون گریه میکرد. الان امشب برا شام دایی همسرم باغ دعوتمون کرده خودشم مهمونی بزرگ داده ینی همه جمع شدن اونجا. من ب همسرم گفتم دخترمونو بزاریم پیش مامانم بریم ،چون هم دندون درمیاره یکسره پی پی میکنه و هم اونجا کمکی ندارم واقعا دهنم سرویس میشه اصلا نمیشه نگهش داشت. اقا تا من اینو گفتم شروع کرد دعوا و دادو بیداد ک اره تو خونه فامیلای خودت میبری برا فامیلا و خانواده من نمیبری بچه رو.... منم گفتم نمیبینی اونجا مامانم نگه میداره ؟ گفتم خوبه خودتم میبینی دخترت بد قلقه درضمن بچه رو هرجایی هم نمیشه برد اخه وقتی میبینم اذیت میکنه برا اینکه بقیه بگیرن بازی کنن باهاش نمیتونم که هم خودمو هم بچه زو اذیت بدم
برگش گف خودم و مامانم نگه میداریم گفتم بچه من قلق داره مامانم از اول اونو بزرگ کرده میدونه ،مامانت میگیره نیم ساعت نگه میداره بعد میده ب این و اون بچه بیشتر کلافه کیشه آخرشم باز خودم باید نگه دارم که واقعا تز توانم خارجه چون یکسرههه باید سرپا نگهش دارم. و چون از جمع عاصیه،ب کسی هم بگم با بچه کار نداشته باش ناراحت میشه. گفتم من نمیام اذیت بکشم خودت بچه رو وردار ببر.
حالا شما بگید حق با منه یا ببرم دهنمو سرویس کنه بچه؟
مامان آرشینا مامان آرشینا ۲ سالگی
امروز به معنای واقعی سکته زدم نهار خونه مادر شوهرم طبقه پایین بودیم دخترم بالا خوابونده بودم هر ۱۰ دقیقه گوشش می‌دادیم که صداش گریه ش میاد چون تو رختخواب خونه خودمون راحت تر تایم بیشتر میخوابه خلاصه بعد نهار داشتم طرف میشستم شوهرم به پسرم که ۷ ساله ش گفت از پشت در گوش بده ببین صدای خواهری میاد نگو اومده بالا دیده بیداره پیچیده به پتوش از ۱۲ تا پله اوردتش پایین .🤯یدفعه دیدم شوهرم مادر شوهرم بلند شدن دویدن سمت در گفتم ببینم چی شده نگاه کردم دیدم پسرم خواهرش بغلش پتو هم دورش .همون با دستکش کفی افتادم وسط آشپزخانه هیچ مادر شوهرم همسرم نمیدونستن بیان سمت من حالم بد شده یا بچه رو از پسرم بگیرن
یعنی از ظهر تا الان صد تا آیت الکرسی صلوات خوندم صدقه دادم که خدا بچه هام حفظ کرده اتفاقی براشون نیوفتاده .یا صاحب زمان اون همه پله جور تونسته بچه بغل بیاد. مثل چشم از خواهرش مراقبت میکنه بازیش میده گریه کنه نگرانش میشه مریض بسه اصلا نزدیکیش نمیاد تا خواهرش هم نگیره نمیدونم این چه کاری بود کرده واقا بچه س .نمیشه اعتماد کرد.