من زایمان کردم الان نزدیک به دوماهه بعد دایی شوهرم و زنش اصلا نیومدن پیش بچم حتی من یه بار رفتم خونه مادربزرگش زن داییش از تو اتاق زحمت نکشید بیاد بیرون ببینه بچه رو همه گفتن ببریم پیشش من از زیرش در رفتم نبردم بچه رو! بعد حالا زن داییش زاییده پدر شوهر و مادر شوهرم پاشدن رفتن پیشش منم امشب سرسنگین بودم ازم پرسیدن ناراحتی؟ از شوهرت ؟ گفتم حقیقت ناراحتم ولی از شما و توضیح دادم که شما پسرتون اول مهم تره و آیلینم بچه همین پسره! گفتن خب تو نرو! گفتم معلومه که نمی‌رم من به شوهرم و بچم احترام میذارم هرکی هم بهشون احترام بذاره احترامش میذارم هرکی هم نذاره نمی‌ذارم! هرچی هم حرف زدن قانعم کنن قانع نشدم، می‌دونم نباید گلایه میکردم ولی دلم خیلی پر بود ازشون من ۶۰ روزه زایمان کردم اینم بگم داییش همسایمونه فاصله خونمون تا خونشون فقط چندتا خونس حالا اصلا گیرم باردار بود نتونست بیاد وقتی من خونه مادرشوهرش(مادربزرگ شوهرم)بودم چی؟ از اتاق اومدن بیرون هم خیلی اذیت میشدن؟؟؟؟؟

۱۱ پاسخ

حق با تویه عزیزم،اتفاقا بنظرم کار خوبی کردی رک و راست گفتی از چی ناراحتی

شاید به این اعتقاد دارن که چله میوفته رو بچه ؟بعضبا از این اعتقادات دارن🧐

ن عزیزم چ ربطی داره خوب کاری کردی ک نمیری و گلایه کردی
من جاریم ۲۰روز جلوترزایمان کرد همه کاراش باخودم بود همش براش کارکردمو کلی دویدم چون دوستش داشتم شماهم اصلا نرو بزاربفهمه

منم فامیلایی شوهرم نیامدن پیش پسرم دگه منم نرفتم گفتن چرا نمیای بیا گفتم پسرمو بیارم که تبریکی بدیم بهم بیبینین من پسرمو بی قدر نمیکنم

ای خواهر جا من بودی چ میکردی مادرم دنیایی قهوه و داردوا گرفته
خودم چون عید زایمان کردم اجیل و شیرینی و میوه گرفنم چقدر میوه ریختم دور، زایمانم با فوت پدر جاریم همزمان شد، جاریمم ده روز بعد من زابید
همه رفتن پیش اون کسی پیش من نیومد کلی میوه و... ریختم دور
حتی همسایه دیوار ب دیوارمم هرروز چشمش تو چشم شوهرمه ولی یه در نزد تبریک بگه
با ی مشت بی معرفت پررویی طرفیم چی فکر کردی..

بچه من سه تا عمو و زن عمو بچم دوتا خواهر شوهر نیومدن 😂

من اصلا نمیدونم اسم دایی های شوهرم چیه
غصه چیو میخوری جیگر
🤣🤣🤣🤣

اره حق با توعه منم تصمیم گرفتم کسایی ک نیومدن بی محل کنم منم نرم پیششون

بچش چیه؟؟

خوب کاری کردی گفتی

دقیقا ماهم با دایی شوهرم خیلی صمیمی بودیم ولی حتی یع زنگ نزد تبریک بگه

سوال های مرتبط

مامان آریَن🩵🥹 مامان آریَن🩵🥹 ۱ ماهگی
سلام‌مامان خانوما گل❤️
میخوام بعد از ۲۲ روز از تجربه زایمان طبیعی خیلی خلاصه براتون بگم
(پارت اول)
توی ۳۹ هفته بودم که قشنگ دیگه از بارداری خسته شده بودم و همش دعا دعا میکردم که دیگه زودتر زایمان کنم
یه دردهای کاذبی هم داشتم ولی دائمی نمیشد
شاید یه ساعت در روز میومد سراغم و کلا تموم میشد میرفت
اخرین آیتم من آرایشگاه رفتن بود
بعد از آرایشگاه رفتن اومدم خونه دوش گرفتم و بیشتر کلافه شدم که چرا درد ها نمیان سراغم
تصمیم گرفتم برم بیمارستان و الکی بگم که سردردمو و الکی بگم لکه بینی دارم
و البته بگم که حرکات بچه هم کم شده بود
خلاصه که به شوهرم زنگ زدم گفتم بیا گفت کار دارم با اسنپ برو و تنهایی رفتم بیمارستان
همه این این علائم رو گفتم و بهم گفتن سریع برو NST
وقتی رفتم واقعا حرکات بچه کم شده بود و بهم گفتن بیا سنو
وقتی رفتم اتاق سونوگرافی بهم گفتن اب دور جنین کم شده باید بستری شی
اون لحظه هم خوشحال بودم هم ترسیده بودم
هم میخندیدم و هم‌گریه میکردم
مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۷ ماهگی
داستان بارداری پارت (دوازدهم)

خانواده شوهرم بشدت پسر دوستن یعنییی خیلی زیاد این برای من هم خوب بود هم بد دوتا نوه دختر هم داشتن از خواهر شوهرام
من میترسیدم بچم دختر بشه اینا اذیتش کنن یا اونقد ک باید بهش احترام نزارن و اذیت بشه حالا به هر نحوی ولی با اونا هم بد برخورد نمیکردن ولی خب براشون پسر یچیز دیگه بود مخصوصا پدر شوهرم خیلی حرص میزد میگفت سره بارداری اون دوتا نوه همش میگفت ن این پسره پسره ولی دختر در می‌آمدن ولی من جوری رفتار میکردم ک اگه بچم دختر هم باشه باید بهش احترام بزارم اینم بگم خیلی منو دوست داشتن کلا خیلی بهشون احترام میزارم مخصوصا مادر شوهر و پدر شوهرم خیلیییی باهام خوبن (البته هرچی بگی بچه هاشون😬❤️😐) پدرشوهرم همیشه بهم احترام میزاره و میگه طرز فکر خیلی خوبی دارم میگه افتخار میکنم ک تورو برای پسرم به همسری گرفتم حتی بارها شده جلوی دختراش بهم گفته من تورو بیشتر از دخترام دوس دارم چون درک بالایی داری بر حسب سن کمت این موضوع گاهی برای من عذاب بود هیچ وقت دوس نداشتم اینجوری بگه ک منو بیشتر از دختراش دوس داره چون اونا منو اذیت میکردن و برام فاز میگرفتن اونا فک میکردن چون سنم کمه باید گوش به فرمان همشون باشم ولی من خیلیییی کله شق و سره به هوا بودم هستم من خودم نخوام حرف شوهرمم گوش نمیدم چ به برسه ب کسی
مامان 🦋نیکی 🦋 مامان 🦋نیکی 🦋 ۱۰ ماهگی
هفدهم شهریور خدا وجود زیبایی تو به دست من و بابا داد که همیشه حمایتگر و پشتیبان و عاشق تو باشیم نیکی جانم
قلب مامان یک ماه خیلی زود گذشت
و من چون مامان اولی بودم هم تو هم خودم رو خیلی اذیت کردم
میدونم دلم تنگ این جوجه بودنت میشه عزیزم
ولی مامان رو ببخش چون کم تجربه بودم قلب مامان
خیلی گریه کردم خیلی مطلب خوندم خیلی با مامان بزرگ و بابات و زندایی حرف زدم تا آروم بشم ولی نمیشد انگار ناخودآگاه من اصرار داشت تو زودی باید بزرگ بشی
بارداری سختی بود مامان هر روز هر ثانیه حتی فکر میکردم که خدا کمک کنه بگذرهه تو سالم بیای
هم خیلی قرص هم خیلی آمپول زدم ولی اصلا برام مهم نبود به تو که فکر میکردم یادم می‌رفت
تو خیلی یهویی اومدی من صبحونه خوردم یه کم با مامان بزرگ حرف زدم رفتم دستشویی دیگه نتونستم بلند شم از درد و سریع رفتم بیمارستان
بابایی تهران بود بابا بزرگ و دایی هم نبودن و تو برای اومدن عجله داشتی
زن دایی به همه زنگ زد بابا تا من بستری بشم اومد
قبل از زاییدن دوست داشتم ببینمش ولی نشد ساعت یازده بستری شدم ساعت پنج زایمان کردم زایمان خوبی انگار نبود اینطور که شنیدم چون من بی هوش بودم