تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت پنجم

صبح همسرم سرکار بود من با مامانم و بابام رفتم مطب ک ببینم چی میشه رفتم اونجا بدون نوبت فرستادنم پیش دکتر تا رفتم فهمید من همون مریض دیشبم با روی باز و با خوش اخلاقی گف قربونت برم نترس اصلا تو الان دیگ امپول ریه رو زدی حتی اگ بچت دنیاام بیاد دستگاه نمیره ولی من می خوام دختر کوچولوتو دو هفته دیگ‌نگه دارم تو شکمت ک رشدش کامل بشه وقتی دنیا اومد بگیری بغلت باهم برید خونع اصلا نگران هیچی نباش گفتم گفتن باید طبیعی زایمان‌کنی گف من بهت قول میدم تو همون بیمارستانی ک می خوای تو همون تاریخ درستش سزارینت کنم خوبه فقط اروم باش و کلی حرف زد تا اروم شدم یکم بعد اون استراحت مطلق شدم تااااا ۳۷ هفته و ۳ روز صبح که بیدار شدم حس کردم بی حالم مامانم گف رنگت پریده انگار گفتم نه خوبم نزدیکای ظهر دلپیچه من شروع شد و باز حس میکردم به خاطر یبوست زنگ زدم شوهرم اومدنی گلابی بگیر ک شکمم کار کنه شوهرم اومد و ناهار خوردیم و رفت خونه ک استراحت کنه منم همچنان دلپیچه داشتم بعد اینکه همسرم رفت شک کردم گفتم نکنع درد زایمانه دکترم گفته بود حموم نمیتونی تحت هیچ شرایطی بری فقط شب قبل عمل برو و شیو کن منم گفتم پس برم سرمو بشورم یه الکی دوش بگیرم ک اگ درد زایمان بود شیو کرده باشم😂

۱ پاسخ

بقیش چی

سوال های مرتبط

مامان جانا مامان جانا ۴ ماهگی
تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت ششم
از حموم ک اومدم یادم افتاد همسرم امروز رفته بود ارایشگاه گفتم پس منم یه اصلاح کنم صورتمو دیگ سر و صورتمو تر تمیز کردم ک یهو کمرم درد گرف دردام شدید شد به مامانم گفتم گف بریم بیمارستان ان اس تی بده پس زنگ زدم شوهرم اومد دنبالمون و رفتیم رسیدم زایشگاه ماما گف برو ابمیوه دوتا بخور تیم ساعت راه برو بعد بیا منم رفتم تو حیاط ک قدم بزنم ولی ده دیقه بیشتر نتونستم درد زیر شکم‌گرفتم‌ رفتم زایشگاه گفتم نمیتونم درد دارم اومد دستگاه رو وصل کرد گف انقباض نداری ولی ضربان قلب بچه تندع باید معاینه بشی گفتم نه من طبیعی ک نیستم هی منو معاینه کنید یه بار معاینه شدم باز بوده دهانه رحمم الان دلیلی نداره دوباره معاینه بشم انگار بهش برخورد اخم کرد و رفت دکترم اون لحظع اتاق عمل بود زنگ زد دکترم شرایط و گفت اونم گف بستریش کنید یه ساعت دیگ میام عملش میکنم از اونجا بود ک استرسم شروع شد مامانم کلی باهام حرف زد ک ارومم کنه ولی بغض گلومو‌گرفته بود دردهای زایمانم از طرفی مامانم دید اروم نمیشم رفت یواشکی شوهرمو اورد تو اتاق تو زایشگاه😂🤦‍♀️شوهرم‌کلی باهام حرف زد دیگ ماما اومد ک انژوکت و وصل کنه و ازمایش بگیره
مامان جانا مامان جانا ۴ ماهگی
تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت سوم




خلاصه من امضا اثر انگشت دادم گف باید وایسی تا شوهرت بیاد دیگ زنگ زدم شوهرمم اومد و ماما به شوهرم گف خانومت باید فوری بستری بشه ولی لج کرده می خوام برم پیش دکتر خودم دکتر خودشم بیمارستلن شخصی میره خیلی هزینه میره بالا انگار ک می خواست همسرم منو همونجا بستری کنه همسرمم گف نه همون ک خانومم میگ کجارو امضا بزنم دیگ امضا اثر انگشت داد و اومدیم بیرون همسرم‌گف چیشد ک دیگ دست خودم نبود مثل ابر باران گریه میکردم و اشک‌میریختم یکم ک اروم شدم به همسرم گفتم شرایط و گف غصه نخور خدا بزرگه الان میریم اونجا ببینیم چی میشه زنگ زد به مامانم و مامانم گف الان میاییم ما رفتیم سمت خونه وسایلای بیمارستان و اماده کردیم مامانم اینا رسیدن و اومدن وسایل هارو گذاشتیم ماشین و رفتیم سمت بیمارستانی ک دکترم بود تموم راه مامانم سعی میکرد ارومم کنه دلداری میداد ولی خب همه ناراحت بودن و استرس داشتن رسیدیم بیمارستان رفتم دوباره ان اس تی بدم گف باید بری دوتا ابمیوه بخوری بیست دیقه راه بری بعد بیای منم رفتم این کارهارو کردم و رفتم ان اس تی بدم دستگاه رو وصل کرد و بعد ک تموم شد اومد نگاه کرد گف اره درد زایمان داری باید معاینه بشی اولش مخالفت کردم ولی گف تا وقتی معاینه نشی نمیتونم به دکترت زنگ بزنم دگ قبول کردم و اومد معاینه کرد گف دوسانت باز شده دهانه رحمت ولی اینجا ما دستگاه نداریم برا نوزاد اگ نوزاد دستگاه لازم باشه باید ببینی بیمارستان های دیگ اگ جا دارن انتقال بدی اگ نداشتن باید پیش بقیه نوزاد ها بستری بشه ک خطرناکه گفتم اخه اگ برم بیمارستان دولتی سزارینم نمیکنن گف اره شرایطت خوبه باید طبیعی زایمان کنی چقدر به فکر خودتی
مامان ماهلین مامان ماهلین ۲ ماهگی
#پارت ۲ تجربه زایمان طبیعی


دیگه گفتم باشه شروع کردم به ورزش کردن همش ورزش میکردم تو بخش راه میرفتم خیلی سختم بود ولی مجبور بودم ماما امد گفت باید معاینت کنم دیگه معاینه کرد منم ب امید اینکه میگه پیشرفت کردی ولی گفت همونی اون موقعه ۳۹ هفته ۳ روز بودم
دیگه هی معاینه میکردن دیگه واقعا کم اورده بودم صبح روز بعد دیگه لج کردم گفتم من باید ترخیص بشم دکتر امد گفتم من ک پیشرفت نمیکنم میخوام برم دیگه چک کرد وضعیتم گفت باشه رضایت بده برو منم سریع زنگ زدم ب همسرم ک بیا رضایت بده بریم دیگه تا امد تمام شد ساعت ۱ بود رسیدم خونه درد داشتم با دستگاه هم ک چک کردن فاصله درد ها هر ۱۰ دقیقه بود ولی میگفتن اینا درد ها زایمان نیسته دیگه امدم خونه رفتم حمام زیر دوش هم ورزش کردم امدم ناهار درست کردم خوردیم جمع کردم شستم همون جور درد هم داشتم گفتم برم یکم بخوابم رفتم دراز کشیدم ولی درد ها نمیزاشت بخوابم ولی خوب چون بهم گفتن درد زایمان نیست تحمل میکردم تا ساعت ۵ بعد ظهر همسرم رفت منم همون جور داشتم عجیب تا ساعت ۶ تحمل کردم رفتم مامانم بیدار کردم بیا کمرم ماساژ بده امد یکم ماساژ داد ولی اروم نمیشودم وقتی درد میگرفت جوری ب خودم میپیچدم گریه میکردم ک مامانم گفت اینا دیگه درد زایمان سریع زنگ زد ب همسرم گفت بیا ک درد هاش شروع شده
مامان فندق🩵 مامان فندق🩵 ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی🙂
پارت ۱
۱۶ فروردین معاینه تحریکی شدم دکتر گفت ۲ سانت دهانه رحمت بازه.‌‌.
فکر میکردم روز بعدش زایمان میکنم ک معاینه تحریکی شدم اما خبری نبود و هیچ دردی نداشتم تااااا ۲۳ فروردین. که میشد شنبه ... جمعه شب خوابیدم یهو ساعت ۳ شب از درد بیدار شدم هر ۱۵ دقیقه یکبار کمرم شدید می‌گرفت و ول میکرد فکر میکردم خوب میشم .. هی خواب میرفتم دوباره از درد بیدار میشدم. خلاصه رسید به ۱۰ دقیقه یکبار. شد ساعت ۸ صب که من اصلا نخوابیده بودم از ساعت ۳ شب. ۸ صب همسرمو بیدار کردم گفتم درد دارم اما اصلا نمی‌دونستم ک درد زایمانه فقط گفتم درد دارم و صبحانه خوردیم و رفتم دوش گرفتم ورزش کردم اسکات زدم زیر دوش . ساعت ۹ و نیم زنگ زدم مامانم گفتم درد دارم که خبر داشته باشه. اصلااا و ابدا نمی‌خواستم برم زایشگاه گفتم اگر ادامه دار بود تا شب دردامو میکشم تو‌خونه بعد میرم زایشگاه اما مامانم گفت به ماما همراهت هم ی خبر بده من پیام دادم به مامام گفت برو یه نوار قلب بگیر گفتم اصلا نمیخام برم بمونم نگهم میدارن گف نه برو یه اطلاع از حال بچه داشته باش. منم رفتم ساعت ۱۰ رفتم برا نوار قلب اصلا نمی‌خواستم بگم ک درد دارم ولی مامای زایشگاه فهمید همون لحظه دردم شروع شد گف درد داری گفتم آره دید چقدر شدیده گف برو معاینه نوار قلب نمیخاد. خلاصه منم با ترس رفتم معاینه و گفتن ۶ سانت باز شده رحمت 😐من هم از خوشحالی نمی‌دونستم چیکار کنم هم متعجببب.
همیشه دعا دعا میکردم برم زایشگاه ۶.۷ سانت باشم ک اذیت نشم اونجا. تو خونه هم نمی‌خواستم برم میگفتم تا شب بمونم خونه ب همین دلیل ک حداقل ۶ سانت بشم ک همون ساعت ۱۰ صب ۶ سانت بودم....

ادامه تاپیک بعد
مامان شاهان🩵👶🏻 مامان شاهان🩵👶🏻 ۱۱ ماهگی
سلام خوبید بعد یک ماه وقت کردم بیام از تجربه زایمان بگم براتون
پارت اول:
۳۶هفته و ۴روزم بود با ماما همراه هماهنگ کردم چون خیلی خیلی دیسک کمرم داشت اذیتم میکرد گفتم برم تو درمانگاه بیمارستان و با یکی از متخصص زنان ویزیت بشم بهم تاریخ بده ۳۷ هفته بیام امپول فشار بزنن برام
خب رفتم ۵ مهر بود نوبت گرفتم تا متخصص بیاد اول ماما میاد و ی ان اس تی میگیره و کارای قبل مراجعه ب پزشکو انجام میده منم دوسه روزی بود ک انقباضات زیادی داشتم ولی دیگ تحمل میکردم و میگفتم خب درد ماهه عادیه.وقتی نوار گرف گف درد داری گفتم اره کم گف کم نیستا گفتم نمیدونم دیگ عادت کردم اخه من از ۳۳ هفته انقباض داشتم
خلاصه گف ک دردات مرتبه و از روی شکم هم دیده و لمس میشه انقاباضاتت نامه داد و زنگ زد هماهنگ کرد برم زایشگاه دکتر اونجا تو اتاق عمله بیاد منم ببینه همونجا رفتم و بازم ان اس تی گرفتم و همچنان انقباضات زیادی بود ک گفتن باید بستری بشی معاینه شدم ک دوسانت باز بود دهانه و گفتن سر بچه تقریبا فیکس خلاصه زنگ زدم مامانم وسایلم اورد و بستری شدم
مامان جانا مامان جانا ۴ ماهگی
تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت چهارم
فکر خودتی به سلامتی بچت فکر کن برو بیمارستان دولتی طبیعی زایمان کن مامانم گف چی میگی خانم دختر من تا هفته پیش هفتع ای یکی امپول پروژسترون میزده چحوری طبیعی زایمان کنه ماما گف پس با رضایت خودتون بستری بشید اتفاقی واسه نوزاد افتاد به ما ربطی نداره هرچی التپاسش میکردم زنگ بزن لااقل به دکترم ببینم باید چیکار کنم میگف نه اول بستری بشی بعد زنگ بزنم گفتیم پس بزا با همسرم صحبت‌کنم رفتیم پیش همسرم و بابام‌ یکم اونجا بودیم و حرف میزدیم که صدام زد گف بیا رفتم‌گف زنگ زدم دکترت گفته بستریش نکنید چندتا امپول سرم داده باید بری اونارو بزنی اگ دردت اروم نشد بستری میشی اگ اروم شد صبح برو مطب پیشش دیگ رفتیم اورژانس امپول هاو سرم و زدم ولی این مابین دردهایی ک میومد سراغم برای باز شدن دو سانت دهانه رحمم بود ولی نفسمو قطع میکردن خیلی اذیت کننده بود همونجا فهمیدم من ادم زایمان طبیعی نیستم خلاصه اونشب تا سرمم تموم شد و اومدیم خونه ۴ و نیم صبح بود دردام کمتر شده بودن و قابل تحمل قرار شد صبح ساعت ۸ برم مطب
مامان جانا مامان جانا ۴ ماهگی
تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت دوم



همسرم اومد و راه افتادیم سمت بیمارستان تو راه یه رانی سرد و شیرین هم خوردم تا رسیدم اونجا سریع ان اس تی بدم رسیدیم بیمارستان ولی دیگ دلپیچه هام به حدی زیاد شده بود که راه رفتنم برام سخت شده بود رفتیم جلو اورژانس من گفتم میرم بخش زایشگاه برا ان اس تی تا همسرم ماشین و پارک کنه خودش بیاد رفتم بعد مامایی که اونجا بود با طلبکاری و اخم مرسید چیشده چرا می خوای ان اس تی بدی و چندتا سوال بعد گف برو دراز بکش تا بیام دستگاه رو وصل کنم اومد دستگاه و وصل کرد پنج دیقه ک گذشت یه ماما دیگ اومد چک کنع بعد به همکارش به زبان پزشکی وضعیتمو گفت یهو انگار ته دلم خالی شد بهش گفتم یعنی چی چیشده بچم خوبه گف یعنی درد زایمان اشکام ریخت از ترس اینکه بچم دنیا بیاد دستگاه میره هنوز ریه نداره و هزار چیز دیگ ماماعه گف حالا انقد زود گریه نکن شاید انقباض کاذب همش میگفتم خدایا نه الان موقعش نیست خلاصه ان اس تی تموم شد و گف دردات درد زایمان بزار معاینت کنم اجازه ندادم گف باید بستری شی زایمان کنی گفتم نه گف اگ الانم بستری نشی تا دوساعت دیگ زایمان میکنی منم وحشت کرده بودم ولی گفتم نه می خوام برم پیش دکتر خودم گف اونجا بیمارستان خصوصی خیلی گرون میشه برات گفتم مهم نیس می خوام برم گف پس اینجا امضا اثر انگشت بزن که با رضایت خودت رفتی شوهرتم باید اینجا امضا اثر انگشت بده که به اختیار خودتون رفتید
مامان ☆کیاناولیانا☆ مامان ☆کیاناولیانا☆ ۴ ماهگی
مامان گیلاس مامان گیلاس ۱۳ ماهگی
پارت دوم🙂💕


۳۹ هفته و ۶روز بودم عصرش رفتم پیش ماما زایمان ک برام نامه بستری برا امپول فشار بنویسه خلاصه وقتی ک رسیدم پیشش بهش گفتم ک همه ورزش ها ،پیاده روی،پله زیاد،گل مغربی داخلی و خوردنی استفاده میکنم ولی از ۳۷ هفته ۱سانتم و هیچ پیشرفتی نداره و ترشح دارم قبول نکرد واسم بنویسه گف تا دو روز دیگ اگ زایمان نکردی اون موقع الان نمیشه ولی الان ی کمکی بهت میکنم و منو برد اتاق معاینه برام تحریکی انجام داد و گف تا فردا مطمئن باش زایمان میکنی منم همون موقع ک از تخت بلند شدم ی درد بدی زیر شکمم گرف و همینجوری توی راه هی می‌گرفت دل میکرد من میگفتم بخاطر معاینه هس ولی تا رسیدم خونه یکم توجه ک کردم دردام هر ۷دقیقه بود ولی قابل تحمل کم کم ب ۴دقیقه ی بار رسید رفتم ی دوش گرفتم شدیدتر شد ب ماما زنگ زدم گف برو بیمارستان ی معاینه کنن و بهم خبرشو بده منم رفتم گفتن هنوز ۱سانتی😮‍💨😖 اینجا ساعت ۱۱و نیم شب بود ی ان اس تی گرفتن و تا ساعت ۱و نیم پیششون بودم گفتن برو خونه بستری نمیشی با ۱سانت منم با ناامیدی کامل و درد برگشتم شوهرمم باید ساعت ۶میرف سرکار گف من یکم بخوابم ک حداقل توی راه خوابم نبره...

ساعت ۳و نیم دردام دیگ خیلی شدید شد ب خواهرم زنگ زدم گفتم من دردام آروم نشدن (خواهرم از همون اول شروع دردام باهام در تماس و پیام بود) رفتم شوهرمو بیدار کردم با گریه گفتم دیگ نمیتونم تحمل کنم اونم زود زود منو برد بیمارستان ب خواهرم هم زنگ زدم گفتم بزار مامانم بیاد بیمارستان😭
مامان آر‌وید🥹♥️ مامان آر‌وید🥹♥️ ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم ♥️
منم دیگ شروع کردم گیفت شمع ها رو سفارش دادم و اسم آروید و تاریخ تولدش رو روش زدم برای جمعه ۲۴ مرداد هم وقت ناخن و مژه گرفتم که حسابی خودم رو خوشگل کنم برای پسرم - پنجشنبه شب یعنی ۲۳مرداد با دوستامون رفته بودیم فرحزاد که من اصلا حالم خوب نبود و نمی تونستم بشینم شام رو ک خوردیم به همسرم اشاره کردم ک پاشو بریم من حالم اوکی نیست شبش هم تا خود صبح من بیدار بودم و فقط ناله میکردم از درد خیلی حالم بد بود - صبح که بیدار شدم رفتم دستشویی و اومدم بیرون زنگ زدم به مامانم داشتم باهاش حرف میزدم ک احساس کردم باز دستشویی دارم به مامانم گفتم و تلفن رو قطع کردم داشتم میرفتم سمت دستشویی که یهو یه عالمه آب بدون اختیار ازم خارج شد اصلا هول نکردم به شوهرم گفتم وحید من کیسه آبم پاره شد میرم دوش بگیرم ( شیو اینا نکرده بودم نگه داشته بودم دوشنبه برم ک برای سه شنبه تمیز باشم) تو فقط کیف اینا و وسایل رو جمع کن به مامانمم زنگ بزن ک بیاد دم خونه و بریم ( خونه من و مامانم خیلی نزدیکه شاید دو سه دقیقه هم نشه)
مامان آیهان 🩵 مامان آیهان 🩵 ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان ۶
من ک باورم نمیشد اصلا گفتم جدی گف اره پیشرفت نداری گفتم خدا خیرت بده من دیگ نمیتونم تحمل کنم اومدن و سوند وصل کردن ک اصلا درد نداشت چون با اون سوند فرق می‌کرد لباسم تنم کردن منم همچنان درد داشتم سرم و فشارم قطع کردن و بردنم اتاق عمل رفتم روی تخت و کمرم و بی‌حس کردن ولی من حس داشتم و پاهامو تکون میدادم ک میگفتم من حس دارم ک دوباره بی حس کردن گفتن دراز بکش دراز کشیدم و پاهام و آوردم بالا گفتم دکتر من حس دارم یهو تیغ نزنی ها گف دختر تو چقد شیطونی بیهوشت میکنم ها گفتم نه نکن ولی من حس دارم اومد بتادین زد ب شکم و پاهام چن تا ویشگون ریز از شکمم گرفت ک گفتم دکتر چرا ویشگون میگیری دیگ یه دکتر اومد یه چیزی زد تو انژوکتم و بیهوش شدم😅😂
ساعت ۱۱ونیم تو خواب بیداری بودم ک دیدم دارن شکمم و فشار میدن و زیاد دردی حس نکردم فقط گیج بودم و میگفتم بچم کجاس میگفتن خوبه دیگ بردنم از اتاق عمل بیرون و مامانم و شوهرم و ک دیدن گریم گرف حالا من گریه اونا گریه
دیگ تو اتاقم یه شکمم و فشار دادن و بچه رو آوردن
مامان آیهان 🩵 مامان آیهان 🩵 ۱۶ ماهگی
تجربه زایمان ۶
من ک باورم نمیشد اصلا گفتم جدی گف اره پیشرفت نداری گفتم خدا خیرت بده من دیگ نمیتونم تحمل کنم اومدن و سوند وصل کردن ک اصلا درد نداشت چون با اون سوند فرق می‌کرد لباسم تنم کردن منم همچنان درد داشتم سرم و فشارم قطع کردن و بردنم اتاق عمل رفتم روی تخت و کمرم و بی‌حس کردن ولی من حس داشتم و پاهامو تکون میدادم ک میگفتم من حس دارم ک دوباره بی حس کردن گفتن دراز بکش دراز کشیدم و پاهام و آوردم بالا گفتم دکتر من حس دارم یهو تیغ نزنی ها گف دختر تو چقد شیطونی بیهوشت میکنم ها گفتم نه نکن ولی من حس دارم اومد بتادین زد ب شکم و پاهام چن تا ویشگون ریز از شکمم گرفت ک گفتم دکتر چرا ویشگون میگیری دیگ یه دکتر اومد یه چیزی زد تو انژوکتم و بیهوش شدم😅😂
ساعت ۱۱ونیم تو خواب بیداری بودم ک دیدم دارن شکمم و فشار میدن و زیاد دردی حس نکردم فقط گیج بودم و میگفتم بچم کجاس میگفتن خوبه دیگ بردنم از اتاق عمل بیرون و مامانم و شوهرم و ک دیدن گریم گرف حالا من گریه اونا گریه
دیگ تو اتاقم یه شکمم و فشار دادن و بچه رو آوردن