تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت چهارم
فکر خودتی به سلامتی بچت فکر کن برو بیمارستان دولتی طبیعی زایمان کن مامانم گف چی میگی خانم دختر من تا هفته پیش هفتع ای یکی امپول پروژسترون میزده چحوری طبیعی زایمان کنه ماما گف پس با رضایت خودتون بستری بشید اتفاقی واسه نوزاد افتاد به ما ربطی نداره هرچی التپاسش میکردم زنگ بزن لااقل به دکترم ببینم باید چیکار کنم میگف نه اول بستری بشی بعد زنگ بزنم گفتیم پس بزا با همسرم صحبت‌کنم رفتیم پیش همسرم و بابام‌ یکم اونجا بودیم و حرف میزدیم که صدام زد گف بیا رفتم‌گف زنگ زدم دکترت گفته بستریش نکنید چندتا امپول سرم داده باید بری اونارو بزنی اگ دردت اروم نشد بستری میشی اگ اروم شد صبح برو مطب پیشش دیگ رفتیم اورژانس امپول هاو سرم و زدم ولی این مابین دردهایی ک میومد سراغم برای باز شدن دو سانت دهانه رحمم بود ولی نفسمو قطع میکردن خیلی اذیت کننده بود همونجا فهمیدم من ادم زایمان طبیعی نیستم خلاصه اونشب تا سرمم تموم شد و اومدیم خونه ۴ و نیم صبح بود دردام کمتر شده بودن و قابل تحمل قرار شد صبح ساعت ۸ برم مطب

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان جانا مامان جانا ۳ ماهگی
تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت سوم




خلاصه من امضا اثر انگشت دادم گف باید وایسی تا شوهرت بیاد دیگ زنگ زدم شوهرمم اومد و ماما به شوهرم گف خانومت باید فوری بستری بشه ولی لج کرده می خوام برم پیش دکتر خودم دکتر خودشم بیمارستلن شخصی میره خیلی هزینه میره بالا انگار ک می خواست همسرم منو همونجا بستری کنه همسرمم گف نه همون ک خانومم میگ کجارو امضا بزنم دیگ امضا اثر انگشت داد و اومدیم بیرون همسرم‌گف چیشد ک دیگ دست خودم نبود مثل ابر باران گریه میکردم و اشک‌میریختم یکم ک اروم شدم به همسرم گفتم شرایط و گف غصه نخور خدا بزرگه الان میریم اونجا ببینیم چی میشه زنگ زد به مامانم و مامانم گف الان میاییم ما رفتیم سمت خونه وسایلای بیمارستان و اماده کردیم مامانم اینا رسیدن و اومدن وسایل هارو گذاشتیم ماشین و رفتیم سمت بیمارستانی ک دکترم بود تموم راه مامانم سعی میکرد ارومم کنه دلداری میداد ولی خب همه ناراحت بودن و استرس داشتن رسیدیم بیمارستان رفتم دوباره ان اس تی بدم گف باید بری دوتا ابمیوه بخوری بیست دیقه راه بری بعد بیای منم رفتم این کارهارو کردم و رفتم ان اس تی بدم دستگاه رو وصل کرد و بعد ک تموم شد اومد نگاه کرد گف اره درد زایمان داری باید معاینه بشی اولش مخالفت کردم ولی گف تا وقتی معاینه نشی نمیتونم به دکترت زنگ بزنم دگ قبول کردم و اومد معاینه کرد گف دوسانت باز شده دهانه رحمت ولی اینجا ما دستگاه نداریم برا نوزاد اگ نوزاد دستگاه لازم باشه باید ببینی بیمارستان های دیگ اگ جا دارن انتقال بدی اگ نداشتن باید پیش بقیه نوزاد ها بستری بشه ک خطرناکه گفتم اخه اگ برم بیمارستان دولتی سزارینم نمیکنن گف اره شرایطت خوبه باید طبیعی زایمان کنی چقدر به فکر خودتی
مامان جانا مامان جانا ۳ ماهگی
تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت ششم
از حموم ک اومدم یادم افتاد همسرم امروز رفته بود ارایشگاه گفتم پس منم یه اصلاح کنم صورتمو دیگ سر و صورتمو تر تمیز کردم ک یهو کمرم درد گرف دردام شدید شد به مامانم گفتم گف بریم بیمارستان ان اس تی بده پس زنگ زدم شوهرم اومد دنبالمون و رفتیم رسیدم زایشگاه ماما گف برو ابمیوه دوتا بخور تیم ساعت راه برو بعد بیا منم رفتم تو حیاط ک قدم بزنم ولی ده دیقه بیشتر نتونستم درد زیر شکم‌گرفتم‌ رفتم زایشگاه گفتم نمیتونم درد دارم اومد دستگاه رو وصل کرد گف انقباض نداری ولی ضربان قلب بچه تندع باید معاینه بشی گفتم نه من طبیعی ک نیستم هی منو معاینه کنید یه بار معاینه شدم باز بوده دهانه رحمم الان دلیلی نداره دوباره معاینه بشم انگار بهش برخورد اخم کرد و رفت دکترم اون لحظع اتاق عمل بود زنگ زد دکترم شرایط و گفت اونم گف بستریش کنید یه ساعت دیگ میام عملش میکنم از اونجا بود ک استرسم شروع شد مامانم کلی باهام حرف زد ک ارومم کنه ولی بغض گلومو‌گرفته بود دردهای زایمانم از طرفی مامانم دید اروم نمیشم رفت یواشکی شوهرمو اورد تو اتاق تو زایشگاه😂🤦‍♀️شوهرم‌کلی باهام حرف زد دیگ ماما اومد ک انژوکت و وصل کنه و ازمایش بگیره
مامان آرسام🩵وآیلین💜 مامان آرسام🩵وآیلین💜 ۱۶ ماهگی
مامان جانا مامان جانا ۳ ماهگی
تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت پنجم

صبح همسرم سرکار بود من با مامانم و بابام رفتم مطب ک ببینم چی میشه رفتم اونجا بدون نوبت فرستادنم پیش دکتر تا رفتم فهمید من همون مریض دیشبم با روی باز و با خوش اخلاقی گف قربونت برم نترس اصلا تو الان دیگ امپول ریه رو زدی حتی اگ بچت دنیاام بیاد دستگاه نمیره ولی من می خوام دختر کوچولوتو دو هفته دیگ‌نگه دارم تو شکمت ک رشدش کامل بشه وقتی دنیا اومد بگیری بغلت باهم برید خونع اصلا نگران هیچی نباش گفتم گفتن باید طبیعی زایمان‌کنی گف من بهت قول میدم تو همون بیمارستانی ک می خوای تو همون تاریخ درستش سزارینت کنم خوبه فقط اروم باش و کلی حرف زد تا اروم شدم یکم بعد اون استراحت مطلق شدم تااااا ۳۷ هفته و ۳ روز صبح که بیدار شدم حس کردم بی حالم مامانم گف رنگت پریده انگار گفتم نه خوبم نزدیکای ظهر دلپیچه من شروع شد و باز حس میکردم به خاطر یبوست زنگ زدم شوهرم اومدنی گلابی بگیر ک شکمم کار کنه شوهرم اومد و ناهار خوردیم و رفت خونه ک استراحت کنه منم همچنان دلپیچه داشتم بعد اینکه همسرم رفت شک کردم گفتم نکنع درد زایمانه دکترم گفته بود حموم نمیتونی تحت هیچ شرایطی بری فقط شب قبل عمل برو و شیو کن منم گفتم پس برم سرمو بشورم یه الکی دوش بگیرم ک اگ درد زایمان بود شیو کرده باشم😂
مامان نازی مامان نازی ۳ ماهگی
مامان زینب مامان زینب ۷ ماهگی
#زایمان ۱
سلام اومدم از روند زایمانم بگم شاید به درد کسی خورد من ۲۷ آذر در ۴۱ هفته و ۷ روز زایمان کردم از اول میخواستم طبیعی زایمان کنم اما مشکل اینجا بود که هیچ درد و ترشح و علامتی از شروع روند زایمان نداشتم از هفت ماهگی تحت نظر پزشک متخصص زنان و زایمان و ماما ورزش و پیاده روی کردم از ۳۰ هفته بچه ام سفالیک بود و پوزیشنش برای زایمان طبیعی خوب بود و طبق گفته دکتر و ماما لگنم و بدنم توانایی زایمان طبیعی داشت ولی بچه توی لگن نیومد و به اصطلاح شکمم همچنان بالا بود و علامتی از زایمان نداشتم ۲۷ م آذر به دستور پزشک بستری شدم برای القای زایمان طبیعی با آمپول و سرم فشار ، بیمارستانم خصوصی بود با دکترم هماهنگ کرده بودم سرزایمانم بیاد ماما همراه ام داشتم از ۳۷ هفته دهانه رحمم ۱ سانت باز شده بود ساعت ۸ صبح بستری شدم و کیسه آبم رو پاره کردن و آمپول فشار توی سرم برام زدن و دردام شروع شد تا ساعت ۱۴ که سرم تموم شد و دردای منم تموم شد و معاینه که کردن گفتند شدی ۲ سانت
مامان آرن مامان آرن ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من #پارت_دو
با مامانم و همسرم رفتیم سمت بیمارستان. قرار بود توی بیمارستان خصوصی آرام کرج زایمان بکنم و برای معاینه هم رفتیم همونجا. جلوی بیمارستان به مامانم گفتم خوش به حال سزارینی ها که همینجوری با حال خوب میرن برای زایمان! نمیدونستم در واقع خودمم دارم میرم به سوی زایمان 😂
رفتیم بخش زایمان؛ روی تخت یکی از اتاقای زایمان دراز کشیدم و از من ان اس تی و تست آمینوشور گرفتن. منتظر بودم بیان بگن چیزی نیست برو ۴۰ هفتت کامل شد بیا برای معاینه اما دیدم پرستار اومد و سرم و چند تا آمپول گذاشت روی میز جلوی تختم و رفت 😐 داشتم فکر میکردم که چی کار داره میکنه که باز پرستار با چند تا چیز دیگه اومد. پرسیدم چقدر دیگه از ان اس تی مونده؟ گفت بستری شدی! حس کردم اشتباه شنیدم. پرسیدم چی؟ گفت برای زایمان بستری شدی! حالا مامانم و همسرم پشت بخش زایمان منتظر من بودن و تنها چیزی که تونستم بگم این بود که چی؟ من هنوز آماده نیستم 😂 خلاصه به خاطر سوراخ شدن کیسه آب بستری شدم و ماما هم که معاینه کرد گفت دهانه رحمت ۳ سانت باز شده. ولی من هیچ دردی نداشتم!