تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت سوم




خلاصه من امضا اثر انگشت دادم گف باید وایسی تا شوهرت بیاد دیگ زنگ زدم شوهرمم اومد و ماما به شوهرم گف خانومت باید فوری بستری بشه ولی لج کرده می خوام برم پیش دکتر خودم دکتر خودشم بیمارستلن شخصی میره خیلی هزینه میره بالا انگار ک می خواست همسرم منو همونجا بستری کنه همسرمم گف نه همون ک خانومم میگ کجارو امضا بزنم دیگ امضا اثر انگشت داد و اومدیم بیرون همسرم‌گف چیشد ک دیگ دست خودم نبود مثل ابر باران گریه میکردم و اشک‌میریختم یکم ک اروم شدم به همسرم گفتم شرایط و گف غصه نخور خدا بزرگه الان میریم اونجا ببینیم چی میشه زنگ زد به مامانم و مامانم گف الان میاییم ما رفتیم سمت خونه وسایلای بیمارستان و اماده کردیم مامانم اینا رسیدن و اومدن وسایل هارو گذاشتیم ماشین و رفتیم سمت بیمارستانی ک دکترم بود تموم راه مامانم سعی میکرد ارومم کنه دلداری میداد ولی خب همه ناراحت بودن و استرس داشتن رسیدیم بیمارستان رفتم دوباره ان اس تی بدم گف باید بری دوتا ابمیوه بخوری بیست دیقه راه بری بعد بیای منم رفتم این کارهارو کردم و رفتم ان اس تی بدم دستگاه رو وصل کرد و بعد ک تموم شد اومد نگاه کرد گف اره درد زایمان داری باید معاینه بشی اولش مخالفت کردم ولی گف تا وقتی معاینه نشی نمیتونم به دکترت زنگ بزنم دگ قبول کردم و اومد معاینه کرد گف دوسانت باز شده دهانه رحمت ولی اینجا ما دستگاه نداریم برا نوزاد اگ نوزاد دستگاه لازم باشه باید ببینی بیمارستان های دیگ اگ جا دارن انتقال بدی اگ نداشتن باید پیش بقیه نوزاد ها بستری بشه ک خطرناکه گفتم اخه اگ برم بیمارستان دولتی سزارینم نمیکنن گف اره شرایطت خوبه باید طبیعی زایمان کنی چقدر به فکر خودتی

۶ پاسخ

واییی منم استرس زایمانمو گرفتم🥲

۳۶هفته که خوبه الکی خودتو نگران کردی وگرنه بچت خوب بوده دوستم ۴۰هفته هم دستگاه رفت بچش به این چیزا نیست گلم از این به بعد سعی کن خون سرد تر باشی بچه از این به بعد سخت میشه وتو باید قوی باشی حالا کو بقیش😁

بقیش لطفا عزیزم

بعدشش چیشد🫠

ینی چی پیش بقیه بچه ها باید بمونه
مگه تخت کافی نداشتن؟

زود بزار بخونم کنجکاو شدم

سوال های مرتبط

مامان جانا مامان جانا ۳ ماهگی
تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت دوم



همسرم اومد و راه افتادیم سمت بیمارستان تو راه یه رانی سرد و شیرین هم خوردم تا رسیدم اونجا سریع ان اس تی بدم رسیدیم بیمارستان ولی دیگ دلپیچه هام به حدی زیاد شده بود که راه رفتنم برام سخت شده بود رفتیم جلو اورژانس من گفتم میرم بخش زایشگاه برا ان اس تی تا همسرم ماشین و پارک کنه خودش بیاد رفتم بعد مامایی که اونجا بود با طلبکاری و اخم مرسید چیشده چرا می خوای ان اس تی بدی و چندتا سوال بعد گف برو دراز بکش تا بیام دستگاه رو وصل کنم اومد دستگاه و وصل کرد پنج دیقه ک گذشت یه ماما دیگ اومد چک کنع بعد به همکارش به زبان پزشکی وضعیتمو گفت یهو انگار ته دلم خالی شد بهش گفتم یعنی چی چیشده بچم خوبه گف یعنی درد زایمان اشکام ریخت از ترس اینکه بچم دنیا بیاد دستگاه میره هنوز ریه نداره و هزار چیز دیگ ماماعه گف حالا انقد زود گریه نکن شاید انقباض کاذب همش میگفتم خدایا نه الان موقعش نیست خلاصه ان اس تی تموم شد و گف دردات درد زایمان بزار معاینت کنم اجازه ندادم گف باید بستری شی زایمان کنی گفتم نه گف اگ الانم بستری نشی تا دوساعت دیگ زایمان میکنی منم وحشت کرده بودم ولی گفتم نه می خوام برم پیش دکتر خودم گف اونجا بیمارستان خصوصی خیلی گرون میشه برات گفتم مهم نیس می خوام برم گف پس اینجا امضا اثر انگشت بزن که با رضایت خودت رفتی شوهرتم باید اینجا امضا اثر انگشت بده که به اختیار خودتون رفتید
مامان جانا مامان جانا ۳ ماهگی
تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت ششم
از حموم ک اومدم یادم افتاد همسرم امروز رفته بود ارایشگاه گفتم پس منم یه اصلاح کنم صورتمو دیگ سر و صورتمو تر تمیز کردم ک یهو کمرم درد گرف دردام شدید شد به مامانم گفتم گف بریم بیمارستان ان اس تی بده پس زنگ زدم شوهرم اومد دنبالمون و رفتیم رسیدم زایشگاه ماما گف برو ابمیوه دوتا بخور تیم ساعت راه برو بعد بیا منم رفتم تو حیاط ک قدم بزنم ولی ده دیقه بیشتر نتونستم درد زیر شکم‌گرفتم‌ رفتم زایشگاه گفتم نمیتونم درد دارم اومد دستگاه رو وصل کرد گف انقباض نداری ولی ضربان قلب بچه تندع باید معاینه بشی گفتم نه من طبیعی ک نیستم هی منو معاینه کنید یه بار معاینه شدم باز بوده دهانه رحمم الان دلیلی نداره دوباره معاینه بشم انگار بهش برخورد اخم کرد و رفت دکترم اون لحظع اتاق عمل بود زنگ زد دکترم شرایط و گفت اونم گف بستریش کنید یه ساعت دیگ میام عملش میکنم از اونجا بود ک استرسم شروع شد مامانم کلی باهام حرف زد ک ارومم کنه ولی بغض گلومو‌گرفته بود دردهای زایمانم از طرفی مامانم دید اروم نمیشم رفت یواشکی شوهرمو اورد تو اتاق تو زایشگاه😂🤦‍♀️شوهرم‌کلی باهام حرف زد دیگ ماما اومد ک انژوکت و وصل کنه و ازمایش بگیره
مامان جانا مامان جانا ۳ ماهگی
تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت چهارم
فکر خودتی به سلامتی بچت فکر کن برو بیمارستان دولتی طبیعی زایمان کن مامانم گف چی میگی خانم دختر من تا هفته پیش هفتع ای یکی امپول پروژسترون میزده چحوری طبیعی زایمان کنه ماما گف پس با رضایت خودتون بستری بشید اتفاقی واسه نوزاد افتاد به ما ربطی نداره هرچی التپاسش میکردم زنگ بزن لااقل به دکترم ببینم باید چیکار کنم میگف نه اول بستری بشی بعد زنگ بزنم گفتیم پس بزا با همسرم صحبت‌کنم رفتیم پیش همسرم و بابام‌ یکم اونجا بودیم و حرف میزدیم که صدام زد گف بیا رفتم‌گف زنگ زدم دکترت گفته بستریش نکنید چندتا امپول سرم داده باید بری اونارو بزنی اگ دردت اروم نشد بستری میشی اگ اروم شد صبح برو مطب پیشش دیگ رفتیم اورژانس امپول هاو سرم و زدم ولی این مابین دردهایی ک میومد سراغم برای باز شدن دو سانت دهانه رحمم بود ولی نفسمو قطع میکردن خیلی اذیت کننده بود همونجا فهمیدم من ادم زایمان طبیعی نیستم خلاصه اونشب تا سرمم تموم شد و اومدیم خونه ۴ و نیم صبح بود دردام کمتر شده بودن و قابل تحمل قرار شد صبح ساعت ۸ برم مطب
مامان ماهلین🩷ماهور🩵 مامان ماهلین🩷ماهور🩵 ۸ ماهگی
پارت اول زایمان
طبق گهواره ۳۸هفته و ۶ روز بودم ک ب خاطر ضعیف شدن حرکات راهی بیمارستان شدم ..بیمارستان آرش
وقتی رفتم ساعت ۳ و نیم بعدازظهر قسمت پذیرش همه چیو گفتم و گف برو بشین فشارتو بگیرم .وقتی گرفت گف برو داخل برا معاینه و گفت فشارت ۱۴ احتمال بستری داری.وقتی رفتم پیش دکتر گف سریع برو رو تخت آخه خیلی شلوغ بود سریع رفتم و اومد تو دستگاه حرکات و ضربانشو دید و شروع کرد ب معاینه کردن ک برگشت گف آبریزش هم داری گفتم نمیدونم من فک میکردم ک ترشح ..دوباره ی دکتر دیگ اومد اونم معاینه کرد و گف آبریزش داری و یهو در کمال ناباوری گفتن ختم بارداری و سریع بستری بشه منم ک استرس گرفته بودم سریع زنگ زدم ب شوهرم و اونم باورش نمیشد خلاصه ازم همون دقیقه آزمایش ادرار گرفتن و من سریع بردن اتاق زایمان .خلاصه همراهم ک اومده بود رفته بود از داروخانه پک کامل لباس مادر و نوزاد و همه چیزایی ک حین زایمان و بعدزایمان لازم رو گرفته بود چون بیمارستان آرش اصلا ساک خودمونو قبول نمیکنن
مامان شاهان🩵👶🏻 مامان شاهان🩵👶🏻 ۱۰ ماهگی
سلام خوبید بعد یک ماه وقت کردم بیام از تجربه زایمان بگم براتون
پارت اول:
۳۶هفته و ۴روزم بود با ماما همراه هماهنگ کردم چون خیلی خیلی دیسک کمرم داشت اذیتم میکرد گفتم برم تو درمانگاه بیمارستان و با یکی از متخصص زنان ویزیت بشم بهم تاریخ بده ۳۷ هفته بیام امپول فشار بزنن برام
خب رفتم ۵ مهر بود نوبت گرفتم تا متخصص بیاد اول ماما میاد و ی ان اس تی میگیره و کارای قبل مراجعه ب پزشکو انجام میده منم دوسه روزی بود ک انقباضات زیادی داشتم ولی دیگ تحمل میکردم و میگفتم خب درد ماهه عادیه.وقتی نوار گرف گف درد داری گفتم اره کم گف کم نیستا گفتم نمیدونم دیگ عادت کردم اخه من از ۳۳ هفته انقباض داشتم
خلاصه گف ک دردات مرتبه و از روی شکم هم دیده و لمس میشه انقاباضاتت نامه داد و زنگ زد هماهنگ کرد برم زایشگاه دکتر اونجا تو اتاق عمله بیاد منم ببینه همونجا رفتم و بازم ان اس تی گرفتم و همچنان انقباضات زیادی بود ک گفتن باید بستری بشی معاینه شدم ک دوسانت باز بود دهانه و گفتن سر بچه تقریبا فیکس خلاصه زنگ زدم مامانم وسایلم اورد و بستری شدم
مامان آرسام🩵وآیلین💜 مامان آرسام🩵وآیلین💜 ۱۶ ماهگی
مامان نازی مامان نازی ۳ ماهگی
تجربه زایمانم پارت دوم ✨

قرص رو خوردم معاینه تحریکی کرد دوسانت شدم ولی خیلی درد داره 🥲🥲🤌🏻نزدیکای ساعت ۱ شب بود دردام خفیف هر ده دقیقه داشت شروع میشد یکی اومد سرم فشار بهم زد شکمم هی شل و سفت میشد رفتم سرویس ترشحات موکوسی هی ازم میومد ترسیده بودم رفتم نشونش دادم گف دهانه رحمت داره باز میشه صبح دوباره اومد معاینه کرد گف همون دوسانتی تغییر نکردی دستگاه ان اس تی ام وصل بود بهم شیفتشون عوض شد از وقتی بستری شدم حرکتش کم شده بود بعد ماما میگف چیز شیرین بخور میخوردم هی بهم سرم میزد ک حرکتش خوب شه یکی دیگ اومد معاینه کرد گف دوسانته میخوای کیسه آبشو بزنیم گف ن از ۴,۵ سانت ب بعد بزنیم اذیت میشه بهم توپ داد گف بشین روش ورزش کن چنتا ورزشم بهم گفت انجام بدم ظهر دکتر اومد معاینه کرد گف ۲ سانته ولی لگنش عالیه برا طبیعی گف من میرم شب بر میگردم کیسه آبشو میزنم
من انقد درد داشتم زار میزدم تو بیمارستان میگفتم من نمیتونم طبیعی بیارم 😭😂 ماماها مسخرم میکردن یکیشون رف مامانم صدا کرد گف بیا دخترتو آروم کن مامانم دید من دارم گریه میکنم گف نمیشه سزارینش کنین ماما سر مامانم داد زد گف من گفتم بیای آرومش کنی اومدی میگی سزارین کن تا مشکلی برا مادر و بچه پیش نیاد سزارین نمیشه منم همینجوری درد داشتم و گریه میکردم مامانم اومد تو اتاق کمرم ماساژ داد ناهار بهم داد ورزش کردم هی گریه میکردم میگفتم من نمیتونم طبیعی بیارم
مامان جوجو ممد مامان جوجو ممد ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲

دوباره رفتم پیش ماماخصوصی معاینه کرد گف سر بچه قشنگ تو لگن عالیه زایمانت خیلی راحته منم خوش و خرم رفتم سراغ بیمارستان خصوصی واسه هزینه ها ک گفته بودن بعد عید خیلی بالا رفته خلاصه ک بیمارستان قمر گف هزینه زایمان طبیعی ۳۰ میلیون و با بیمه شماهم قرار داد نداریم باید فاکتور بدین از اون طرف هم ۱۵ میلیون ماماخصوصی گفته بود میگیره
هیچی دیگه گفتم پول ماماخصوصی نوش جانش ولی چرا وقتی خودم میخوام پاره شم ۳۰ میلیون ب بیمارستان بدم
رفتم پیش ماماخصوصی گفتم هزینه های قمر خیلی بالا واسه ی زایمان طبیعی واقعا حالا سزارین باشه ی چیزی گفتم بیا بیمارستان دولتی هرچی بخوای میدم گف ن نمیشه ماماخصوصی بیمارستان دولتی نمیزارن بیام با کلی ناراحتی برگشتم خونه
شبش زنگ زد گف یکی از بهترین ماما همراه های مرکز واست قرارداد میبندم میاد حکیم کنارته زایمانتم ک دکترای حکیم خودشون میگیرن کارشون خوبه نگران نباشه
گفتم باشه رفتم قرار داد بستم هزینه واریز کردم گف واست ۲ ساعت کلاس میزارم ک یادت بیاد کلاسای آمادگی زایمانو
بعد از اون کلاس ک اومدم بیرون سرگیجه داشتم گفتم اشکال نداره حتما هوا گرمه و اینا ولی دیگه نمیتونستم راه برم زنگ زدم شوهرم اومد دنبالم رفتم خونه مامانم فشارم گرف مامانم ۸ بود
زنگ زدم ب ماما همراه گفتم اینطوری شدم گف تو مطب هم فشارت ۱۰ بوده یکم استراحت کن خوب میشی
تا بعد از ظهر صبر کردم دیدم خوب نشدم گیج میره سرم هنوز
زایمان طبیعی زایمان سزارین
مامان جانا مامان جانا ۳ ماهگی
تجربه زایمان یه مامان اولی
پارت پنجم

صبح همسرم سرکار بود من با مامانم و بابام رفتم مطب ک ببینم چی میشه رفتم اونجا بدون نوبت فرستادنم پیش دکتر تا رفتم فهمید من همون مریض دیشبم با روی باز و با خوش اخلاقی گف قربونت برم نترس اصلا تو الان دیگ امپول ریه رو زدی حتی اگ بچت دنیاام بیاد دستگاه نمیره ولی من می خوام دختر کوچولوتو دو هفته دیگ‌نگه دارم تو شکمت ک رشدش کامل بشه وقتی دنیا اومد بگیری بغلت باهم برید خونع اصلا نگران هیچی نباش گفتم گفتن باید طبیعی زایمان‌کنی گف من بهت قول میدم تو همون بیمارستانی ک می خوای تو همون تاریخ درستش سزارینت کنم خوبه فقط اروم باش و کلی حرف زد تا اروم شدم یکم بعد اون استراحت مطلق شدم تااااا ۳۷ هفته و ۳ روز صبح که بیدار شدم حس کردم بی حالم مامانم گف رنگت پریده انگار گفتم نه خوبم نزدیکای ظهر دلپیچه من شروع شد و باز حس میکردم به خاطر یبوست زنگ زدم شوهرم اومدنی گلابی بگیر ک شکمم کار کنه شوهرم اومد و ناهار خوردیم و رفت خونه ک استراحت کنه منم همچنان دلپیچه داشتم بعد اینکه همسرم رفت شک کردم گفتم نکنع درد زایمانه دکترم گفته بود حموم نمیتونی تحت هیچ شرایطی بری فقط شب قبل عمل برو و شیو کن منم گفتم پس برم سرمو بشورم یه الکی دوش بگیرم ک اگ درد زایمان بود شیو کرده باشم😂
مامان هلو🍑(سامیارم) مامان هلو🍑(سامیارم) ۱۴ ماهگی
تجربه سزارین پارت دو

ان اس تی وصل شد و اولش همه چی خوب بود تا اینکه یه ۱۰دیقه گذشت و ضربان قلب بچم بهم ریخت بالا پایین شد دستگاه هعی بوق زد دکتر اومد بالا سرم گف دستگاه دردتو نشون میده باید مهاینه شی برد تو اتاق معاینه کرد گف دهانه دحمت کامل بستس ۴بار ان اس تی وصل کردن همچنان دردام بیشتر میشد و رحمم بسته بود دکتر یواشکی گف هیچی نخور ناشتا بمون چون از قبل برنامه‌ریزی کرده بودیم که من سز شم نامه بستری رو دادن به شوهرم دم در بود همه سونو ها رو کپی کردن تشکیل پرونده کردن شوهرم زنگ زد بهم گف بستریت کردن من خبر نداشتم خودم گفتم نه گف یه پرستار اومد برگه بستریت رو داد بهم ببرم پذیرش کاراتو انجام بدم من خشک شدم همونجا چون یکم زود بود قرار بود ۳۸هفته۵روز سز شم وزن بچمم کم بود نگرانش بودم روز جمعه بود منو اورژانسی بردن سونوگرافی داخل بیمارستان گفتن بچت سفالیکه ولی دکتر وزنشو درخواست نداده بود به دوست پرستارم گفتم وزنش چنده گف ننوشته تو سونو دیگه گریم گرفته بود خدایا بچم زردی نداشته باشه وزنش کم نباشه تا اینکه شوهرم زنگ زده بود به بابام مامانم بیاین غزل رو بستری کردن ۲۰دیقه طول کشید تا مامانم بیاد پیشم بعد اومدن مامانم یکم آروم شدم اومد دلداری داد گف نگران هیچی نباش فقط به این فکر کن که یه ساعت دیگه پسر گلت بغلته یه پرستار سلی/طه اومد گف دکتر میگه من تورو واس طبیعی بستری کردم نه سزارین😶