لباس پوشیدم رفتم داخل لباسای نوزاد دادم ماما گفت لباسارو ک داده بودی فقط پتو دورپیچ نداده بودی ک از مامانت الان گرفتم .گفتم من ک لباس ندادم همین الان اومدم داخل .نگو رفتن اشتباهی از مادر من بجای مادر اون خانمی ک هم فامیلی من بود پتو دور پیچ گرفتن بردن دادن اتاق عمل برای اون یکی مادر و نی نی.🤣🤣🤣منم استرسم شروع شد پس نی نی من بدون پتو موند
خلاصه ک چون دیر شده بود با عجله بردن شروع کردن نوار قلب جنین گرفتن و انژوکت بستن.هنوز ۵ دقیقه نشد بود ک گفتن دکتر داخل اتاق عمله عصبانی میگه مریض من کو.مامام از ترس دکتر تو ی لحظه بدون امادگی و ارامش چنان سوند وصل کرد ک بعد ی ماه از عمل هنوزم جای سوند بشدت میسوزه و عفونت کرده سوند ک وصل کرد با خودم گفتم اگه سوند این درد داشت خدا بقیشو بخیر کنه پس حتما پمپ درد بگیرم.خلاصه ک رفتم داخل اتاق عمل همه جا سبز پوش استرسم ۱۰۰ برابر شد.خوابوندنم رو تخت و دستگاه ها رو وصل کردن و همونجا گفتم من پمپ درد میخوام یادتون نره توروخدا.ماما و کادر اتاق عمل دیدن استرس دارم یکم باهم حرف زدن و شوخی کردن.بهشون گفتم دکمه غلط کردم کجاست.گفتن نداره خرابه.گفتم الان میتونم فرار کنم گفتن بدبخت کجا میخوای بری باید ی جوری بزایی دیگه فک کردی طبیعی اسونهخیلی بد استرس داشتم بیشتر از سوند بود ک بشدت میسوخت.دکتر بی هوشی اومد امپول بی حسی زد میدونستم همچین دردی نداره ولی ی فشار روانی روم بود .خوابوندنم و سریع بی حس شد پاهام.فیلمبردار اومد ازم فیلم گرفتن هرچقدر سوال پرسید چند کلمه بیشتر نتونستم جواب بدم‌.

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان کایا 🩵 مامان کایا 🩵 ۵ ماهگی
زایمان قسمت سوم

از اینورم سوند نداشتیم
دکتر گفت بخاب تا سوند بزارن برات گفتن اگ میشه تو بیهوشی شنیده بودم خیلی درد داره میترسیدم خیلی از سوند قبلشم بقیه رو بردن سوند زدن خیلی اخ و ناله میکردن من خیالم راحت بود ک تو اتاق عمل
ولی گفتن تو بیهوشی نمیشه باید هوش داشته باشی ک همکاری کنی خلاصه سوند و وصل کردن فقط ی حس سوزش و چندش اوری داشت بازم برا من ی دیقه بود و بعدش بلافاصله بیهوش شدم بقیه رو ک تو اتاق میدیدم ی ساعت قبل عمل سوند میزدن شایدم واسه این بوده ک حسش میکردن و درد داشتن بعد عمل تا زمانی ک رو تخت بودن بهم وصل بود و موقع راه رفتن اومدن کشیدنش یعنی من اصلا با سوند راه نرفتم …

مارو بیهوش کردن زمانی ک ماده بیهوشی تزریق شد حس تنگی نفس داشتم و بعدش بلافاصله چشام تار شد زمانی ک چشم باز کردم تا تو ریکاوری ام همین ک چشام باز شد حس درد و سوزشم داشتم
ولی فقط دنبال پسرم میگشتم فقط میگفتم پسرم کجاس پسرمو بیارین ببین همش همینو صدا میزدم تا پسرم اوردن یکم از سینم گذاشتن تو دهنش تا اغوز مک بزنه و بعدش بردنش
تو این حین پرستار بخش اومد واسه ماساژ رحمی هرچقد گفتم ماساژم ندین تو اتاق عمل این کارو کردن گوش ندادن دکتر گفته بود ک تو اتاق انجام میدم و بعدش نیاز نیس بقیه پرستارا هم بهش گفتن ماساژش دادن ولی اون قبول نکرد و گفت نه من خودم باید حتما جدا ماساژ بدم اونجا بود ک رفتم اون دنیا برا یک دقیقه و برگشتم
بعدش بردنم تو بخش در اتاق عمل همسرمو دیدم ولی چشام تار بود بیشتر صداهارو میشنیدم بقیه هم بودن
پسرمو گذاشتن رو تخت کنارم و بردنم برا بخش
جالب اینکه همسرم اصلا پسرمو نگاه نکرد گفت اول مینا باید حالش خوب بشه بعد
بعد اینکه بهوش اومدم اومد پیشمون فداش بشم 🥹🩵
مامان دلین👩🏻‍🍼 مامان دلین👩🏻‍🍼 ۷ ماهگی
پارت شیشم تجربه ی زایمان
دیگه تو همون حال خودم بودم ک دستگاهی ک برا قلب نی نی بود هی بییق بییق صدا میکرد دوباره یکم ضربان قلبشو میگرفت دوباره صدا میکرد
یه حالت خطرو انگار اعلام میکرد
دیگه اومدن و چک کردن
پنج دیقه بعدش لباس واسه اتاق عمل برام اوردن گفتم سزارین باید بشم؟گفتن بله
ضربان قلب نی نی داره کند میشه بیشتر نمیتونیم منتظر بمونیم
و برام سوند وصل کردن ک اصلا اصلا درد نداشت
بعدم بردن منو اتاق عمل دکتر بیهوشی یه اقای مسن بودن ک گفت بیهوشی کامل میخای یا از کمر بی حس بشی
گفتم از کمر بی حس بشم گفت باشه
چون میخاستم لحظه ی ب دنیا اومدنشو ببینم🥹
سوزنی ام ک داخل کمرم زدن اصلا درد نداشت
فقط من جا خوردم اولش ک با حرفاشون ارومم کردن
و بعدش یه دستم دستگاه فشار وصل کردن یه دستمم اکسیژن وصل کردن
پاهامم کم کم گرم شد
ک ب دکتر بیهوشی گفتم من حس میکنم هنوز بی حس نیستم گف عه جدی؟گفتم اره
بعدش گفتم ک هنوز شروع نکردن؟گفت ن😑یه ثانیه بعدش عشق مامانو بهم نشون دادن🥹
از سزارین بخام بگن
من شیکمم رو داخل اتاق عمل فشار میدادن میفهمیدم
دست دکترو حتی داخل شیکمم بود میفهمیدم
با هر فشاری ک میداد قفسه سینم سنگین میشد
و بعد موقع بخیه زدن ب شدت لرز کردم
ولی هیچ گونه دردی احساس نکردم
و دکترمم اروم با دستیاراش صحبت میکرد ک تیغ بده و پنس بده ک من نشنوم😁
حدود ساعت هشت و ربع صبح دلین کوچولوم ب دنیا اومد
هشت و نیم داخل ریکاوری بودم
و ۹نیم منو بردن بخش
داخل اتاق عمل بعد از بخیه زدن دوباری شیکمم رو فشار دادن ک فقط قفسه سینم سنگین میشد و درد بخیه نداشتم
و همچنین داخل ریکاوری ام دوبار فشار دادن ب همین صورت بود
و داخل بخش ک بردن هر پرستاری تو هر شیفتی میومد شیکم رو فشار میداد🥴😑اون درد داشت😩
م
مامان Delana مامان Delana ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان ۲
سزارین
اینم بگم که اتاقا دو تخته بود یه مامان دیگه پیشم بود ولی خیلی حالش اوکی نبود و فقط انرژی منفی بهم داد و باعث شد استرس بگیرم. بعد یک و نیم ساعت یدفعه شنیدم ک یکی اسممو صدا زد ک بیارینش اتاق عمل سریع دوتا پرستار با سوند اومدن بالا سرم😭😭😭😭😭😭😭 من از این مرحله وحشت داشتم ینی واقعا فوبیا بود برام. بهشون گفتم که خیلی میترسم باهام صحبت کردن بعد بتادین ریختن و گفتن تموم شد منم حوشحاااال ک چقدر راحت بود و اینا( سعی کنید خودتونو شل بگیرید و نفس عمیق بکشید اون لحظه) ولی نامردااا یهو همون لحظه فرو کردن🤣🤣🤣🤣 اونجا فهمیدم الکی گفته بودن ولی خدایی اصلا درد نداشت وصل کردنش. بعد رگ گرفتن ازم سریع انژیوکت وصل کردن خون گرفتن و رفتن بیس ثانیه نشد یکی دیگه اومد گفت پاشو بریم اتاق عمل گفتم صبر کن من شلوارمو حداقل بکشم بالا دستمو گرفت هی گف زود باش منتظرن بخدا نتونستم شلوارمو کامل بکشم بالا اصلا نفهمیدم کیسه سوند کجاست ندادن دستم فقط اون لحظه یه سرم سرپا وصل کردن اونو دادن دستم و منو بردن انقد حس بدی بهم دست داد اون لحظه از یه طرف جای سوند شدیداااا میسوخت
مامان نینی مامان نینی ۱۵ ماهگی
(پارت اول زایمان سزارین)
صبح روز شنبه ساعت ۶صبح منو شوهرم ،مامان و مادرشوهر و جاریم رفتیم بیمارستان رفتیم بخش زایمان کارای بستری رسیدیم وچون اتاق شخصی میخواستم اسممو نوشت پرستار ،من و چند نفری که زایمان داشتیم رفتیم داخل اتاق ک انژوکت و سوند اینا رو بهمون وصل کنن (من چون میترسیدم به دکترم گفتم ک داخل اناق عمل سوند بزارم ،و داخل نامه نوشت برام) و چندنفری که داشتن سوند میزاشتن‌خیلی اه و ناله میکردن
بد من اماده شدم لباس پوشیدم ،دکترم ۵دقیقه بد اومد من رفتم دم در اتاق عمل ،شوهرم چندتا ازم عکس گرفت رفتم داخل اتاق عمل خودم رو تخت نشستم اصلن استرس نداشتم اون روز،(درکل خیلی ادم ترسویی هستم و اینکه از شب قبل اصن نخوابیدم همینکه رفتم بیمارستان کلن استرسم از بین رفت)
یکم رو تخت نشستم یه مرد قد بلند که اومد امپول بی حسی بزنه اول یه چیز سرد اسپری کرد رو‌کمرم بدش امپولو رد اصلن حسش نکردم /بدش گفتن دراز بکشم ولی من میتونستم پاهامو تکون بدم بد ۲دقیقه کلن بی حس شدم‌ و یه خانومه اومد سوند گذاشت برام
مامان شاهان کوچولو مامان شاهان کوچولو ۹ ماهگی
تجربه زایمان سزارین ۱
من تو بیمارستان بهمن زنجان سزارین شدم ۶ آبان
صبح ساعت هفت رفتم بیمارستان از قبل همه مدارکم کپی گرفته بودم ک اونجا معطل نشم رفتم بلوک تایید کرد مدارکمو شوهرم رفت پذیرش و پرونده تشکیل داد بمن ی دست لباس دادن گفتن عوض کن اینارو بپوش پوشیدم لباسامو تحویل مامانم دادم ولی گوشیم دستم بود ی سری ازم سوال پرسیدن ک بیماری خواصی داری یا ن با شوهرت فامیلی یا ن و... کد پستی ام خواستن ک باید حتما باشع من تو گوشیم داشتم دادم بعد بردنم ی اتاق بهم ان اس تی وصل کردن و سرم وصل کردن ی نفرم اونطرف اتاق مثل من عمل داشت یکم یا اون حرف زدیم یهو پرستار اومد گفت میخوام سوند وصل کنم یکم دیگ میری اتاق عمل ی استرسی گرفتم ک‌نگو چون شنیده بودم سوند خیلی درد دارع یهو پرستار گفت تموم شد پاهاتو دراز کن تعجب کردم واقعا هیچ دردی نداشت هیچیییی رفت یکم دیگ یکی اومد لباسای بچرو ازم گرفت با بتوش گفت بده من خودم پاشو بریم اتاق عمل رفتیم گوشیمو دم‌ در دادم ب همراهم رفتم اتاق عمل خیلی استرس داشتم چونم‌ میلرزید ب پرستار گفتم خیلی درد داره گفت نه اصلا استرس نداشته باش هیچ دردی نداره
مامان نیهان خانم مامان نیهان خانم ۳ ماهگی
پارت ۶ زایمان
یهو دکتر خیلی جدی گف کاراشو کنید ب حرف گوش ندید تو عرض چند سانیه ازم اثر انگشت گرفتن سوند وصل کردن گذاشتن ویلچر و یهو به خودم اومدم دیدم نوشته اتاق عمل واقن استرس داشتم و درد شدید (شدیدن از بی حسی ک شنیده بودم درد شدید داره میترسیدم) رفتم داخل چشم خورد ب ساعت درست ۶بود گذاشتن رو تخت گفتن بشین گردن خم خودت شل کن یهو دیدم کمرم سوخت گفتم وای گف چیزی نیس بی حسی اصن برخلاف گفته ها درد نداش درازم کردن پرده هارو وصل کردن دستامو بستن حس سوزن سوزن شدن ک گز گز کردن داشتم بعد انقار پاهام سنگین بودن یکی داشت باهام حرف می‌زد چند هفته ایی گفتم ۳۶هفته ۶ روز اسم دخترم پرسيد نسبت فامیلی پرسید خلاصه یکم با صدای اروم سوال پرسید منم پر استرس ک چرا عمل منو شروع نمیکنن منتظر حس کردن برش شکمم بودم ک اون خانمی ک کنارم بود رفت اونور تر ساعت نگا کردم ۶و۲۰ دیقه بود داشتم ایتلکرسی میخوندم ی لحظه چشام بستم نفص عمیق کشیدم ک گفتم الان عمل شروع میکنن و یهو بهترین صدای عمرم شنیدم اول فک کردم اشتباه فقد تصور من ساعت نگا کردم ۶و۲۲ دیقه بود بعد یهو پرستار گف وای چ دختر ناز و قشنگی ک صدای بیشتر دخترم شنیدم و بهترین حس و حال دنیارو داشتم
مامان هامین ⁦🌱⁦❤️⁩ مامان هامین ⁦🌱⁦❤️⁩ ۲ ماهگی
پارت سوم
رسیدم بیمارستان و رفتم زایشگاه
گفتن برو روی تخت بخواب لباساتو بپوش نوار قلب جنین بگیریم
من عمل دوم بودم یه نفر قبل از من دکترم داشت عملش میکرد
و منم کلی استرس گرفته بودم استرسم برا سوند بود چون یبار تو‌25هفتع بخاطر انقباض سروم سولفات گرفتم برام سوند وصل کردن آنقدر در داشتم از وقتی زدن تا وقتی در آوردن من گریه کردم و ناله کردم از بس درد داشت
آنقدر ترس از سوند داشتم از سزارین نداشتم
فقط اینجا دیدم ک میگن وقتی میخواد سوند بزارن شل خودتون بگیرین . هی پرستار میومد ‌برام سوند وصل کنه هی من از عمد میپرسدم عمل دکترم تموم شد نوبت منه هی می‌گفت نه منم میگفتم پس سوند رو وصل نکن بزار وقتی میخواستم برم اتاق عمل قبلش بزار .دقیقا پرستار رو مجبور کردم پنج دقیقه قبل از عمل سوند رو بزاره همینجور ک گفتم خودم رو شل گرفتم اولش کمی سوزش داشت ولی خیلی خوب بود اصلا درد نداشتم نسبت به دفعه قبل ک خودمو سفت گرفتم
اصلااااااا خودتون رو سفت نگیرین تا جایی ک میتونین شل بگیرین اینجوری دردتون نمیاد ‌
دکترم اومد صدام زد رفتم توی اتاق عمل پنج شیش تا داخل اتاق عمل بودن یه مرد یه زن برا بیهوشی و بیحسی بودم مرده می‌گفت شکمت کو چیکه ببینیم بچت هم ریزه یا نه
خلاصه ک اول بهم روحیه دادن کلی سر به سرم گذاشتن دکترم می‌گفت عکستو میزارم‌توی مطب دفعه دیگه اومدی قبولت نکنم
چون خیلی استرسی بودم و مدام پیش دکترم میرفتم 😂😂😂قشنگ معلوم بود کلافه شده بود
پروسه عمل شروع شد
خم شدم توی کمرم بیحسی زدن اصلا درد نداشت یه سوزش خیلی کم
فوری دراز کشیدم و جلوم یه پرده کشیدن هنوز پاهام تکون میدادم دکترم شروع کرد..
مامان کارن مامان کارن ۶ ماهگی
دیگه نوار قلب گرفتن سرم وصل کردن سوند ک وصل کردن اون لحظه دردش قابل تحمل بود ولی بعدش برام عذاب بود درد داشت تکون میخوردم یکم یه جوری میشدم ساعت ۱۱:۷ گفتن آماده شو بریم اتاق عمل اون لحظه فقط به همسرم زنگ زدن ک بیاد قبل اتاق عمل منو ببینه منو که بردن تموم تنم سرد شده بود استرسم بیشتر شده بود داخل اتاق عمل تموم تلاش میکردن ک جو عوض کنن منو حرف گرفتن فقط گفتن شونه هات شل باشه به چندثانیه نکشید تو پام انگار وزنه گذشتن گفتن دراز بکش من نمیدونستم شده بودم سنگ فقط چشمام باز بود جلو پرده کشیدن دکترم با من حرف می‌زد شکم داشتن برش میزدن یه حسی داری درد اینا نیس ک بگی من همه چیو میفهمم ۱۰ دقیقه نشد بچم دنیا اومد بهم نشونش دادن دیگه بردنش مستقیم تو دستگاه تا چند روز بچم تو دستگاه بوده منو فکر کنم ۱۲ یا ۱۲ نیم بود آوردن اتاق ریکاوری آنقدر سردم بود میلرزیدم بهم گرمایش وصل کردن ماساژ رحمی ک دادن اون دوباری ک تو بیهوشی بودم دردش زیاد حس نکردم بخاطر اینکه اون روز تخت جا نداشتن زیاد چون اون ترخیص های ک باید میرفتن اتاق تمیز میکردن تا بعدی بیاد طول می‌کشید من ساعت ۱۱ رفتم اتاق عمل قرار بود تا ۱۲ نیم بیام تو بخش چون جا نبود منو ساعت ۴ اوردن تو فقط من نبودم اون روزا ۱۵ تا سزا بودم همینجور بود خانوادم نگران شده بودن ترسیدن با اونا ک بحث کردن منو فرستادن تو بخش وگرنه باز معلوم نبود کی میاوردن بیرون
مامان 🩷دوقلوها🩷 مامان 🩷دوقلوها🩷 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
نیم ساعت بعد از وصل کردن سوند ویلچر اوردن ک سوارشم ببرن اتاق عمل اخ سوار ویلچر شدن چ عداب اور بود بااون سوند خلاصه ک منو بردن اتاق عمل  پمپ دردمو بغل گرفتم همراه شوهرم رفتیم تو اتاق عمل دکتر بیهوشی همونجا نشسته بود بهش گفتیم میخوایم پمپ درد وصل کنین برام بعد عمل دکتره گفت چرا و نیازنیستو.... ما اصرار کردیم و برگشت گفت اگه بخواید پمپ درد وصل شه برات بعد عمل 24ساعت باید تو ای سیو بستری شی چون داروهای تو پمپ مخدر وقوی هس باید تحت نظر باشی یهو زیاد وارد خونت نشه حالت بد شه. اخ ک چقدر من از بابت پمپ خیالم راحت بود و بااین حرف دکتر سقف انگار ریخت رو سرم هرچی اصرار کردیم ک مسعولیتش باخودمون شما وصل کنین بعد عمل هم ببرین بخش گوش نکرد دیگه من بیخیال شدم ب شوهرم گفتم اگه قراره ب خاطر این ببرن منو ای سیو نمیخوام اصلا پمپ دردو چون دوس ندازم بعد عمل تنها باشم تو ای سیو (همراه نمیزارن توای سیو ملاقات هم ممنوعه) هیچی دیگه منو بردن داخل اتاق انتظار نیم ساعت اونجا ب هر بدبختی بود سر کردم تا دکترم اومد دنبالم گفت مریض منو ببرین اتاق 3بردنم باولیچر اتاق سه گفتن برو تو تخت حالا من بااین سوند لامصب تخت هم بلند هرکار میکنم نمیتونم برم روش😂ب یه بدبختی رفتم روش چهار پنج نفر دورم جنع شدن یکی دستگاه ضربان قلب وفشارو وصل کرد بهم یکی انزوکد زد برا دستم و سرم وصل کردن له هر دوتا دستم یکی نمیدونم چی چی بود ب پاهام وصل کرد خلاصه ک امادم کردن بعد رزیدنت بیهوشی اومد بیحسم کنه 😢اشهدمو خوندم اخه نه این که اینا وارد نیستن دانشجو هستن ممکنه چندین بار این سوزنو بکنن تو کمرت و درست بیحس نشی
مامان 🩷دوقلوها🩷 مامان 🩷دوقلوها🩷 ۱۱ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان من
نیم ساعت بعد از وصل کردن سوند ویلچر اوردن ک سوارشم ببرن اتاق عمل اخ سوار ویلچر شدن چ عداب اور بود بااون سوند خلاصه ک منو بردن اتاق عمل  پمپ دردمو بغل گرفتم همراه شوهرم رفتیم تو اتاق عمل دکتر بیهوشی همونجا نشسته بود بهش گفتیم میخوایم پمپ درد وصل کنین برام بعد عمل دکتره گفت چرا و نیازنیستو.... ما اصرار کردیم و برگشت گفت اگه بخواید پمپ درد وصل شه برات بعد عمل 24ساعت باید تو ای سیو بستری شی چون داروهای تو پمپ مخدر وقوی هس باید تحت نظر باشی یهو زیاد وارد خونت نشه حالت بد شه. اخ ک چقدر من از بابت پمپ خیالم راحت بود و بااین حرف دکتر سقف انگار ریخت رو سرم هرچی اصرار کردیم ک مسعولیتش باخودمون شما وصل کنین بعد عمل هم ببرین بخش گوش نکرد دیگه من بیخیال شدم ب شوهرم گفتم اگه قراره ب خاطر این ببرن منو ای سیو نمیخوام اصلا پمپ دردو چون دوس ندازم بعد عمل تنها باشم تو ای سیو (همراه نمیزارن توای سیو ملاقات هم ممنوعه) هیچی دیگه منو بردن داخل اتاق انتظار نیم ساعت اونجا ب هر بدبختی بود سر کردم تا دکترم اومد دنبالم گفت مریض منو ببرین اتاق 3بردنم باولیچر اتاق سه گفتن برو تو تخت حالا من بااین سوند لامصب تخت هم بلند هرکار میکنم نمیتونم برم روش😂ب یه بدبختی رفتم روش چهار پنج نفر دورم جنع شدن یکی دستگاه ضربان قلب وفشارو وصل کرد بهم یکی انزوکد زد برا دستم و سرم وصل کردن له هر دوتا دستم یکی نمیدونم چی چی بود ب پاهام وصل کرد خلاصه ک امادم کردن بعد رزیدنت بیهوشی اومد بیحسم کنه 😢اشهدمو خوندم اخه نه این که اینا وارد نیستن دانشجو هستن ممکنه چندین بار این سوزنو بکنن تو کمرت و درست بیحس نشی
مامان دخترم💗🧚‍♀️ مامان دخترم💗🧚‍♀️ روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین😉
روز دوشنبه 1405/05/12 دکتر وقت سزارین داده بود گف صب تا ساعت 8 صبونتو بخور ساعت 1ظهر بستری شو،شبش اصلا استرس نداشتم فقط ترس سوند و آمپول بی حسی ذهنمو درگیر کرده بود،رفتم بستری شدم اومدن ان اس تی گرفتن،برا ذخیره بند ناف آزمایش دادم،سرم اینارو وصل کردن بعد نپبت ب سوند رسید😫😮‍💨😮‍💨
گفتن نفس عمیق بکش ثانیه نکشید تموم شد،برخلاف تصورم اصلا درد نداشت،فقط ی ذره سوزش داش اونم سریع رفع شد
بعد اومدن بردنم اتاق عمل بشدت استرس داشتم از ی طرفم خوشحال بودم ک نینیمو بغل میگیرم،تمام بدنم میلرزید
اتاق عمل پرسیدن ک پمپ درد میخوای گفتم صدرصد،بعدش با دکترم حرف زدم گفتم ک بخیه جذبی میخوام
دکتر بیهوشی اومد پرستاری ک بغل دستم بود سرمو خم کرد پایین،آمپولو زد،اونم درد نداشت اصلا نفهمیدم کی تموم شد گف دراز بکش،خیلی زود پاهام گرم شد،از پایین شروع شد اومد بالا،عمل شروع شد موقعی ک بچه رو میخواستن دربیارن از شکمم دلم ریخت حس کردم دارم میمیرم،ضربان قلبم رف بالا،حالم خراب شد آدرنالین اینا زدن یکم خوب شدم تا صدای گریه عمر و جونمو شنیدم........
مامان گوگولی مامان گوگولی ۳ ماهگی
تجربه زایمان#سزارین_دوم#پارت_دوم
اونجا تخت بغلی همراه باهاش بود اما همراه من و نزاشتن که نزدیک بود باهاشون دعوا بگیرم و واقعا خدمه ای که اونجا بود کارامون انجام بده خیلی بد اخلاق بود والا وقتی میری بیمارستان خصوصی انتظار نداری اینجوری رفتار کنن ...خلاصه ماما اومد که برام سوند وصل کنه و از اونجایب که تحربه قبلیم خیلی بد بود واقعا میترسیدم ولی ماما گف نفس عمیق بکش برات وصل کنم واقعا هم فقط یکم درد گرف ولی کلا راه رفتن با سوند حس چندش آوری به آدم میده🥴...بعد وصل کردن سوند فشارم و گرفتن نمیدونم از استرس بود چی بود یهو ماه درد بدی شروع شد کمر درد و شکم درد پریودی مزخرفی گرفتم😩 ماما گف از تخت بیا پایین باید بری اتاق عمل دکترت اومده اما واقعا با اون سوند مزخرف سخت بود برام گفتم حداقل بگین همراهم بیاد کمکم کنه اما نگفتن به هر کثافتی بود پایین اومدم خدمه بداخلاق شنل وبهم داد کمکم کرد نشستم روی ویلچر بعدش همسرم صدا کردن بیاد ببرتم سمت اتاق عمل اما واقعا کمر درد بدی داشتم ایندفعه دردم خیلی طولانی شده بود استرس داشتم رفتیم با خانوادم خداحافظی کردم رفتم داخل اونجا کفشم و عوض کردم و بهشون گفتم پمپ درد میخوام