از رو بی کاری بیاین از زایمان های قبلیم براتون بگم
یکیشو اینجا میگیم یکیش تو پستا
سر دخترم خیلی پیادروی ورزش داشتم
میگفتن خاکشیر خوبه برای زایمان هرروز یه لیوان میخوردم یه لیوان شربت زعفرون میخوردم نمیگم برین بخورینا اونموقع بهم گفتن خوبه منم امتحان کردم😅
رابطه ام از ۳۷ هفته به بعد زیاد داشتم
۳۹ هفته و ۴ روز بودم ۱۹ تیر
رفتم معاینه شدم‌گفتن ۳سانتی و برو بستری شو منم بستری شدم بیمارستان تامین اجتماعی
ساعت ۱۰.۱۱ شب بود
گرفتم خوابیدم شبو اصلا درد نداشتم یکمم جام عوض میشه خرخر میکنم پرستاره صب میگفت اومدی زایمان کنی یا اینطوری راحت بخوابی خرخرم میکردی
صبح ساعت ۷ونیم کیسه ابم خود به خود ترکید شب تا صب هیچ کاری نکردن نه سرمی نه امپولی هیچی کیسه ابمم خودش ترکید هنوز اصلا درد نداشتم ولی انقد ترسیدم انقد ترسیدم از اینکه بچه ام دنیا میاد
همش فراری بودم از زایمان همش میترسیدم بچم سالم نباشه و فکرای منفی داشتم
نیم ساعت بعدش ساعت ۸ دردم یهو شروع شد خیلی شدید خیلی بد خیلی تند تند هر یه دقیقه یبار ۲۰ ثانیه میگرفت
تا اون لحظه اصلا درد نداشتم هیچی و تجربه ام نداشتم بدتر وحشت کردم که خدایا اولش اینه اخرش چی میخواد باشه هی فاصله دردا کم شد

۱۳ پاسخ

مثل سگ از زایمان طبیعی ترسیدم خلاصه ،مرسی🫠😂

ماشالا به شما عزیزم من اییییینقد ترسو ام که حد نداره

من از طبیعی خیلی مترسم اخهههه ببخشید میگن زن واژنژ گشاد میشه بعدا موقع رابطه باهمسرش سرد میشن چون گشاده

باریکلااا

پیاما قاطی پاتی شد 😅😅😅 ب

اینم دختر دومم ایشالله سومیم طبیعی میارم باز
چون بچه هام کوچیکن و باید بعدش زود سرپا شم

تصویر

بعد که بچه اومد گفتم اخیش تموم شد یعنی
که دیدم‌باز دردم‌گرفت نگو جفت هنوز اون تواه
کنده نشده
هی گفتن زور بزن نیومد صبر کردن یکمی نشد اخرش با یه چیزی دست بردن تو جداش کردن که دردناک بود واقعا
بعدش بدون اینکه بیحسی چیزی کنن ۴.۵ بخیه زدن بهم که گوشت تنم ریخت واقعا حالم بهم میخورد
بعدش خونریزی غیر عادی داشتم نمیدونم شاید بخاطر جفت بود که سخت جدا شد یا دختره خودش سرویکسو باز کرد یا چی
از ساعت ۱۰ شب تا ۳ صب من خونریزی داشتم لخته دفع میکردم
اخرش که دیدم لخته نمیاد دادنم بخش گفتن خودتو بشور برو رفتم که حموم تازه به خودم‌اومدم اتاقی که توش بودم یه تخت داشت روش دراز بکشم یه تختم داشت برای زایمان و کلی دم دستگاه و فقط برای من بود میگن فاطمیه کلا اینطوریه
اتاق زمینش پر خون شده ۲.۳ نفر اومدن تمیز کنن
بعد تو حموم دیدم‌از گردن به پایین خونیم من بازوهام خیسه خیس بود پاهام اصلا میگم که از گردن به پایین
انقد خون رفته بودو بیحیال بوددددم که نتونستم‌خودمو بشورم مامانم اومد منو شست لباسامو عوض کرد اصلا نمیتونستم خم شم شلوار پام‌کنم مثلا خلاصه مامانم تر تمیزم کرد رفتم بخش

چقدر خوب همش به خاطر ورزش بود نه؟
بخیه هم خوردی؟

که من سریع دردم شروع بشه برم ورزشو زایمان کنم
منم اصلا درد نداشتم دستگاه رو دلم بود
تو سرم امپول زدن ۲ تا دردم شروع نشد به پشتم امپول زدن هنوز درد نداشتم انقباض نداشتم
تا اینکه شدم‌۷ سانت و باز خبری از درد نبود
۷.۸ سانت که شدم دردم شروع شد بلخره ۳.۴ تا درد گرفت منو از زیر سینه تا زانوهام درد میکرد انقد بد که نگو مال دخترم بزرگم دردش فرق داشت
عرق کردم بودم تو سرما جوری که چکه چکه میریخت رو تخت میشنیدم صداشو میلرزیدم حسابی
خواهرم خیلی زایمان طول کشیده بود اخرم سزارین شد
همش یادش میکردم که خواهرت بمیره چی‌کشیدی تو چند ساعت هر سری دردم‌میگرفت یادش میوفتادم
ولی خب کلا یادم‌نیس دقیق ولی ۵ بار بیشتر نشد که یه پرستاره اومد با دستش باز کرد اون ۲ سانتم انگار گشاد کرد
کناریاش میگفتن ول کن یوقت درگیر پارگی سرویکس میکنی ماروها ولی خب چیزی نشد بازش کرد فول شدم رفتم رو تخت زاییدن
اصلا نمیتونستم زور بزنم با اینکه درد کم کشیده بودم نمیدونم چرا جون نداشت بدنم اصلا زور زدم بچه‌رو به زور کشیدن بیرون بلخره
اینایی که گفتم کلا شد از ساعت ۹ تا ۱۰
من سر جم نیم ساعت دردم و زایمان طول کشید فک کنم

دختر دومم ۲۰ شهریور ۴۰۴ بود
و من ۳۷ هفته و ۶ روز بودم
و گل مغربی گرفته بودم که استفاده کنم صبح رابطه داشتیم با شوهرم و وقتی رفت من شیافو گذاشتم و خوابیدم دوباره ساعت ۱۱ اینا بیدار شدم بلند که شدم دیدم خیس شدم خودم پاک کردم دستمال پر ترشح موکوسی و ابکیو یکمم خون بود گفتم دیگه‌فک کنم دنیا بیاد بچه امروز
ولی خب درد نداشتم بیخیال شدم رفتم نهار خونه مادر شوهرم و اومدم دوباره عصری خوابیدم ساعت ۵ پاشدم گفتم باز بزار برم یه معاینه بشم ببینم بخاطر لکه هه استرس داشتم
رفتم معاینه کرد گفت ۴سانتی سرمم به دستش میخوره سریع بستری شو
من برگشتم خونه دخترمو برداشتم ساک اماده کرده بودم برداشتم و با مامانم رفتیم بیمارستان فاطمیه تخصصی زنان زایمان چون وزنم بالا بود تامین قبول نکرد گفت ریسکی هستی
رفتیم معاینه که کرد گفت چه نعاینه خوبی ۴ به ۵ ای بستری کردم ساعت ۹ شب من وارد زایشگاه شدم
سیستم بیمارستان بود چی بود عجله داشتن خیلی

ای جانم خدا حفظش کنه

چه خوب .بخیه اینا چی؟

منم دیگه صدام همه جارو برداشته بود میگفتم اپیدراله چیه بزنین بی حس شم ولی نزدن گفتن نمیدونم تو فاز زایمانی خوب داری پیش میری بزنیم روند زایمان کند میشه نمیخواد الان میادبچه
خلاصه از ۸ تا ۱۰ صبح طول کشید و بچم بدنیا اومد دکترم دکتر شیفت بود ولی خیلی خوش اخلاق خیلی حرفه ای بود بعد زایمان انقد راحت و سرحال بودم که نگو
بعد زایمان تازه فهمیدم من یه راست درد وحشتناکه اومده سراغم فکر میکردم مثل خیلیا این اولشه قراره ۱۰.۱۲ ساعت طول بکشه هی بدتر شه
میترسیدم ولی بدنم خیلی واسه طبیعی اماده بود
بعد زایمان رفتم بخش ارایش کردم ترگل ورگل نشستم انگار نه انگار
شوهرم‌میگفت مثلا تو زاییدی الان عقل نداشتم که یکم ناز کنم
دخترمم شد ۲۰ تیر ۱۴۰۲
اینم عکسشه

تصویر

سوال های مرتبط

مامان دینا و بردیا💙 مامان دینا و بردیا💙 ۹ ماهگی
یهو دلم گرفت اومدم اینجا درد و دل کنم باهاتون🥲
۸ سال پیش سر زایمان دخترم کیسه آبم پاره شد شوهرم سرکار بود با بابام و نامادریم رفتم بیمارستان ساعت ۴ بعدظهر بستری شدم درد نداشتم آمپول فشار زدن بهم اولش درد آنچنان نداشتم ولی ساعت ۱۲ شب دردام شروع شد کم کم تو اون حین مادرشوهرم زنگ زد چرا رفتی بیمارستان خونه دردات می‌کشیدی انقدر تحت فشار بودم گوشیو قطع کردم شوهرمم سنش کمتر بود عقلش دست مادرش نیومد بیمارستان ببینه مردم یا زنده😔
خلاصه ۱۲ شب درد داشتم هی قطع و وصل میشد بابام اینا دیدن زایمان نکردم رفتن خونه تنها موندم تو بیمارستان ۷ صبح دردام مرتب شد تو اتاق حدود ۲۰ تا خانوم بودیم همه همراه داشتن بهشون می‌رسیدن من تنهای تنها😭دهانه رحمم باز نمیشد سنم کم بود تجربه نداشتم ترسیده بودم درد هم انگار استخونام داشت خورد میشد خلاصه ۷ صبح دردای افتضاح داشتم تاااا اینکه ۲ ظهر بالاخره زایمان کردم هیچکی نبود هوای خودمو بچمو داشته باشه یه پرستار دلش سوخت لباسای بچه تنش کرد منو برد بخش هیچوقت یادم نمیره ۱۲ شب به شوهرم زنگ زدم چرا نمیای منو ببینی مگه بچه تو نیس گفت فردا میام مرخص شدی دلم اونجا انقدرررر شکست هنوز که هنوزه یادم نرفته خدا هیچکس بی مادر نکنه ،خدا مادرشوهرمم لعنت کنه الهی بعد ۸ سال هروقت یادم میاد گریه ام میگیره
مامان بی اعصاب مامان بی اعصاب هفته سی‌وچهارم بارداری
مامان ماکان🩵مهرسام🩵 مامان ماکان🩵مهرسام🩵 هفته بیست‌وهشتم بارداری
1111
سلام
دیشب به چنتا از مامانا قول دادم تجربه سزارینمو بگم
موقع بچه اولم نه ماهم تموم شد و درد نداشتم . تاریخ زایمانم7/۲۶ همون شب یکم انقباض داشتم و رفتم بیمارستان قائم مشهد . معاینه کردن و گفتن اصن باز نشدی برو هرموقع درد داشتی بیا . منم انقد ترسیده
بودم از خدا خواسته بلند شدم ک برم . یهو یه پرستار گف از وقت زایمانت گذشته و با دکتر تماس گرفتن و گفتن باید بستریت کنیم .
تا همسرم کارای بستری انجام داد دوتا چیزی گذاشتن رو شکمم . فک کنم یکی برا قلب جنین بود یکی برا انقباض . تا صبح تو همون اتاق بودم و اصن هیچ دردی نداشتم. صبح منو بردن زایشگاه ولی از شانسم یه اتاق تک و با حمام و سرویس بهداشتی دادن ک خیلی تمیز بود
تا دوروز تو اون اتاق بودم بدون درد . فرق ورزش میکردم دوش اب گرم میگرفتم . دیدن فرقی نکردم . 3 تا آمپول فشار زدن بهم و چنبار معاینم کردن دردم شروع شد ولی دهانه رحمم از 2 سانت بیشتر باز نشد
بشدت حالم بد بود وزنم بالا و ترسیده بودم
خلاصه روز 29 مهر از درد از حال میرفتم و میومدن معاینه میکردن میگفتن هنوز یرش نبومده تو لگن . شب قبلش مامانم اومد داخل چند دقیقه پیشم