اینجا دو قلوهام بعد از ۱۲ روز از ان آی سی یو اومدن خونه.روزایی که با تموم سختیاش گذشت
اون روزا خیلی سخت بود . اما میدونستم خدا بغلم کرده تا باهم بتونیم از اون روزا عبور کنیم. من توانایی تحملش رو نداشتم ، اما خدا هوامو داشت و بهم انرژی داد تا بتونم دووم بیارم
روزای خوب میگذره، روزای بد میگذره، روزای سخت هم میگذره، و تو همه ی اون روزا خداست که هوامونو داره
من شب نیمه شعبان تو ان ای سی یو زار میزدم و دلم بشدت تنگ بود.مدام دعا میکردم و به امام زمان متوسل بودم. فرداش دکتر از وضعیت بچه ها راضی بود و ما اومدیم خونه
روزای اول فقط با سرنگ میتونستن شیر بخورن. تا نزدیک بیست روز . بعد کم کم تونستن شیشه و سینه رو بگیرن
الان که گاهی بخاطر جیغ ها و گریه هاشون عصبی میشیم اون روزا رو یادم میارم و خدارو شکر میکنم
بارداری خیلی سختی داشتم. بخاطر فشار بالا دوبار بستری شدم
تو ۲۵ هفته و ۳۲ هفته
۲۵ هفته اصلا فک نمیکردم که دووم بیارم و به هفته های بالاتر برسم
۳۲ هفته فک میکردم بچه هام بدنیا بیان نمیمونن.
ولی خدا بهم معجزه شو نشون داد و گفت منو یادت رفته مگه؟!
خدایا مراقب همه بچه ها باش
خدا جون هیچ پدر و نادری رو با بچه هاش امتحان نکن
خدا جون همه مادرای باردار رو بسلامتی فارغ کن
خدایا دامن بی اولاد ها رو سبز کن و بچه سالم وصالح بهشون ببخش
اینجا سه ماهه و ۱۵ روزشونه عشقای مامان

تصویر
۱۲ پاسخ

آمین.....

مطمئنا خدا همیشه کمک میکنه که ادامه بدیم وخداراشکر که بچه هامون سالمن ومیتونیم براشون مادری کنیم
منم پسر بزرگم خیلی لجباز وشیطون شده ولی میگم این روز ها هم میگذره وبزرگ میشن وخونه دیگه صدای بچه نمیاد واون وقته دلم برااین روزاشون تنگ میشه

وای عزیزم خدا حفظشون کنه 😍😍😍😍😍

چقد نیاز داشتم همچین حرفی و بخونم .الان روزا واسه من واقعا سختن خستم از کولیک ولی بازم شکرش که پسرم و دارم

عزیزم…
خدا حفظشون کنه💖💖

عزیزمممم🥹هزارماشالله 😍
مشخصه چقد اذیت شدی عزیزم،
طفلیا خیلی کوچولو و ضعیف بودن
واقعا مرحبا بهت دختر👏

الااهیییی شکر 🤲🏻🩷🥹 خداحفظشون کنه واست الاهی جشن دومادیشونو بگیرییی😍💞

چقد لاغربودن طفلیا چند کیلو بودن دنیا اومدنی؟

ای جانم خداحفظشون کنه چقدر نازن

خسته نباشید مادر نمونه . بچه ها هم زیر سایه پدر مادر بزرگ بشن ✨❤️
منم بارداری قبلیم روزای خیلی سختی رو گذروندم یعنی روح و جسمم چلونده شد یه جورایی ولی خیلی بزرگتر از قبلم شدم . یه عکس از دخترم تو بیمارستان انداختم و نوشتم اینو مینویسم که وقتی بزرگ شدی و اذیتم کردی یاد این روزا بیوفتم و خداروشکر کنم .
ولی یادم رفته بود ، الان شما یادم آوردی ممنون .

ای جوونم☺واقعا همینجوره وقتی سختی ها بهم فشاره میاره میگم اینم میگذره
خداحفظشون کنه چه ناز شدن😍

ای جان😍خدا حفظ شون کنه عزیزم ♥️

سوال های مرتبط

مامان فسقلی ها مامان فسقلی ها ۱۲ ماهگی
مامان وروجکم🤱(آرتام) مامان وروجکم🤱(آرتام) ۱ سالگی
مامان جوجه ها🐣🐣 مامان جوجه ها🐣🐣 ۶ ماهگی
جوجه رنگیایِ زردِ مامان🐥🐥
قرار بود بیلرای لی قشنگتونا برا ماهگرد ۳ماهگیتون تنتون کنم و عکس بگیریم...
اما اینقد توعوض کردن لباس گریه میکنید که وقتی مامانی این لباسارو تنتون کرد،دلم براتون رفت و گفتم چه فرقی داره دیگه،مهم یادگاریه و مقایسه ی صورتای ماهتون از این ماه تا اون ماه
پس با چیزایی که خونه داشتیم،همینقد ساااده و بی آلایش،عکس ۳ماهگیتونم گرفتیم
اگه قول بدین پسرای بهتری باشید،ماهگرد بعدی لباسای قشنگتونا تنتون میکنم و عکس میگیریم مامانی😁♥️
.
یادمه وقتی گریه هاتون خیلی شدید بود،بهم میگفتن تا ۳چهارماهگی بهترمیشه وضعیت،
با خودم میگفتم من چجوری دووم بیارم این ۳ماها
تا اینکه به خودم اومدم و دیدم ۳ماه گذشت
نمیگم سخت نبود که خییییلی هم سخت بود
اما‌ دلم میخواد خدا به ما صبرو توانایی مضاعف بده تا باهمه ی سختیاش این روزا رو باعشق و لذت بردن از شماها بگذرونیم
(گرچه میدونم خدا این توانایی رو تو وجود من دیده که شما دوتارو یکباره به من هدیه داد)
دلم‌برا کوچولوتر بودناتون تنگ شده🥹
من و بابایی عاشقتونیم
شما معجزه اید از طرف خداوندمهربون
آریا و بردیای من🧿♥️
مامان 🦋نیکی 🦋 مامان 🦋نیکی 🦋 ۱۱ ماهگی
اولین بار که مادر شدم دی ماه بود با بچه تو شکم حرف میزدم که بمونه بخاطر من بهش قول میدادم مامان خوبی باشم براش ...هم شرایط زندگیمون زیاد خوب نبود هم بارداری با این حال بابا همه سعیشو کرد هر روز تقریبا دکتر میرفتیم من خیلی گریه میکردم خیلی سخت گذشت به هر حال گذشت و اردیبهشت بعد از گذروندن اون سختی یهو خیالم راحت شد که بچم میمونه ولی نشد بچم از پیشم رفت و به نظرم بدترین حس دنیا برای من و بابا بود خیلی التماس خدا کردیم خیلی گریه کردیم برای چیزهای که فقط من و بابا دردشو می‌دونیم... بچه ما رفت پیش خدااا....
دومین بار هم دی ماه سال بعدش مامان شدم با وجود تو نیکی جانم ... دخترم روزای اول همش بابا رو بوس میکردم بابا می‌گفت معلومه بچمون دخترهه بعد اون یعنی من و تو جوجه پدر بابا رو درآوردیم از بس خرج کردیم بابا هر روز پول میزد من و تو خرج میکردیم بارداری سختی بود بابا و مامان بزرگ برامون سنگ تموم گذاشتن گذشت مامان جان وقتی به هوش اومد و دیدم روی سینه منی واااای مامان خیلی خیلی خوب بود خدا رحمت و لطفش رو در حق من و بابایی تموم کرد عزیزدلم مرسی دلم که با اومدنت منو مامان و بابا رو بابایی کردی...
مامان ماهی ها🩷🩷 مامان ماهی ها🩷🩷 ۱۰ ماهگی
پروسه شير دهي واقعا براي من سخت بود و اعصاب خورد كن،تاپيك هر ماماني كه ميبينم و از شيرخوردن بچش ميگه حسوديم ميشه كه چرا اين قضيه تو خونه ما انقدر دشواري داشت،
بچه هاي من چون نارس بودن درست سينه مو نميگرفتن و تا ده روز همش ميدوشيدم و با شيشه ميدادم،بعدش به سختي و اصرار مامانم كلي باهاشون كار كرديم و هزار پوزيشن و امتحان كردم كه بتونن سينه مو بگيرن و تونستن در نهايت ،در كل متاسفانه اوايل اصلا شير دادن رو دوست نداشتم😞و روزاي اول اصلا بچه بغل كردن هم خيلي اعصابشو نداشتم به خاطر افسردگي و سختي هاي بعد از زايمان،فقط به خاطر اينكه بعد از ٧ سال زندگي تنها كاري بود كه شوهرم ازم خواسته بود قبول كرده بودم شير خودمو بدم اما كم كم خوشم اومد از اينكه بچه تو بغلم بود،
ديگه در نهايت سه ماهگيشون انقدر كارم زياد شد و حوصلم كم كه كم كم بچه ها سينه مو نگرفتن و من هم نميدوشيدم،چند شب پيش اخرين باري بود كه يكي از دخترا تو خواب سينه مو گرفت و وقتي بهش فكر ميكنم غم همه وجودمو ميگيره كه شايد ديگه تحربه ش نكنم❤️‍🩹حالا از تاپيك هاي يه مامان كه شيرشو كامل برگردونده ميخوام منم تلاشمو شروع كنم،اميدوارم موفق شم و تا موقع دختركا راضي شن دوباره ميمي بخورن🫠☀️اگه حواب داد ختما اينحا ميگم🤍