۲ پاسخ

🥺عزیزممم باتموم وجود میفهمم چی میگی و دقیقا این روزارو پشت سر گذاشتم حتی هنوزم ک بچمو نگا میکنم چشام پر میشه برا خاطر اون روزایی ک هرلحظه استرس اینو داشتم نکنه از دستش بدم 😢

منم💔💔💔💔💔

سوال های مرتبط

مامان دوقلوها❤️(❤️💙) مامان دوقلوها❤️(❤️💙) ۸ ماهگی
اینجا دو قلوهام بعد از ۱۲ روز از ان آی سی یو اومدن خونه.روزایی که با تموم سختیاش گذشت
اون روزا خیلی سخت بود . اما میدونستم خدا بغلم کرده تا باهم بتونیم از اون روزا عبور کنیم. من توانایی تحملش رو نداشتم ، اما خدا هوامو داشت و بهم انرژی داد تا بتونم دووم بیارم
روزای خوب میگذره، روزای بد میگذره، روزای سخت هم میگذره، و تو همه ی اون روزا خداست که هوامونو داره
من شب نیمه شعبان تو ان ای سی یو زار میزدم و دلم بشدت تنگ بود.مدام دعا میکردم و به امام زمان متوسل بودم. فرداش دکتر از وضعیت بچه ها راضی بود و ما اومدیم خونه
روزای اول فقط با سرنگ میتونستن شیر بخورن. تا نزدیک بیست روز . بعد کم کم تونستن شیشه و سینه رو بگیرن
الان که گاهی بخاطر جیغ ها و گریه هاشون عصبی میشیم اون روزا رو یادم میارم و خدارو شکر میکنم
بارداری خیلی سختی داشتم. بخاطر فشار بالا دوبار بستری شدم
تو ۲۵ هفته و ۳۲ هفته
۲۵ هفته اصلا فک نمیکردم که دووم بیارم و به هفته های بالاتر برسم
۳۲ هفته فک میکردم بچه هام بدنیا بیان نمیمونن.
ولی خدا بهم معجزه شو نشون داد و گفت منو یادت رفته مگه؟!
خدایا مراقب همه بچه ها باش
خدا جون هیچ پدر و نادری رو با بچه هاش امتحان نکن
خدا جون همه مادرای باردار رو بسلامتی فارغ کن
خدایا دامن بی اولاد ها رو سبز کن و بچه سالم وصالح بهشون ببخش
اینجا سه ماهه و ۱۵ روزشونه عشقای مامان
مامان دلنیا و دلارا🩷 مامان دلنیا و دلارا🩷 ۲ ماهگی
روزها خیلی سخت میگذشت
مداوم خونریزی لکه بینی داشتم
دکتر ازم دور بود ولی خیییلی دکتر خوبی بود و اصلا استرس بهم نمیداد
اولین باری ک پیشش رفتم ۲۰ هفته بودم و لکه بینی داشتم
اخرشم لکه بینیم دلیلش مشخص نشد چون وضعیتم خوب بود
کاملا استراحت مطلق بودم و فقط برای ازمایش و دکتر بیرون میرفتم
دکترم خودش سونوگرافی میکرد
هزینه های سنگینی برامون بود ولی خیلی خوشحال بودیم ک سه تا بچه میخوایم داشته باشیم
درمورد اینده خیال بافی میکردیم
چهرشونو هی تصور میکردم و ارزو میکردم یکیشون خیلللی شبیه همسرم باشه
توی این دوره ی سخت اول از همه همسرم خیلللی کمکم بود و نمیزاشت اب توی دلم تکون نخوره از هر نظر و مامانم و مادرشوهرم خیییلی زیاد هوامو داشتن و خیلی ازشون ممنونم
ویار خاصیم نداشتم و فقط شدیدا بستنی میخوردم و بعدش تو دلم پارتی میشد
هر هفته ای میگذشت تمام خانواده ها خوشحال تر میشدیم و خداروشکر میکردیم
چقدر دلمم ه اون روزا تنگ شده
روزا میگذشت و خانوادم تمام سیسمونی سه قلوهارو کامل تهیه کردن و ۲۹ هفته بودم برام اومدن چیدن
نتونستم جشن بگیرم چون کلا دراز کش بودم
و دقیقا همون روز هم باز رفتم بیمارستان برای لکه بینی
باورتون نمیشه دکتر ها چنان ترسونده بودنم و کاملا هم جق داشتن
ک دیده بودن توی ب
تق یم بارداری گهواره زده ۲۷ و ۴ روز به بعد بچه ها قابلیت حیات دارن اون روز رسیدنی خیلللی خوشحال بودم