جوجه رنگیایِ زردِ مامان🐥🐥
قرار بود بیلرای لی قشنگتونا برا ماهگرد ۳ماهگیتون تنتون کنم و عکس بگیریم...
اما اینقد توعوض کردن لباس گریه میکنید که وقتی مامانی این لباسارو تنتون کرد،دلم براتون رفت و گفتم چه فرقی داره دیگه،مهم یادگاریه و مقایسه ی صورتای ماهتون از این ماه تا اون ماه
پس با چیزایی که خونه داشتیم،همینقد ساااده و بی آلایش،عکس ۳ماهگیتونم گرفتیم
اگه قول بدین پسرای بهتری باشید،ماهگرد بعدی لباسای قشنگتونا تنتون میکنم و عکس میگیریم مامانی😁♥️
.
یادمه وقتی گریه هاتون خیلی شدید بود،بهم میگفتن تا ۳چهارماهگی بهترمیشه وضعیت،
با خودم میگفتم من چجوری دووم بیارم این ۳ماها
تا اینکه به خودم اومدم و دیدم ۳ماه گذشت
نمیگم سخت نبود که خییییلی هم سخت بود
اما‌ دلم میخواد خدا به ما صبرو توانایی مضاعف بده تا باهمه ی سختیاش این روزا رو باعشق و لذت بردن از شماها بگذرونیم
(گرچه میدونم خدا این توانایی رو تو وجود من دیده که شما دوتارو یکباره به من هدیه داد)
دلم‌برا کوچولوتر بودناتون تنگ شده🥹
من و بابایی عاشقتونیم
شما معجزه اید از طرف خداوندمهربون
آریا و بردیای من🧿♥️

تصویر
۱۵ پاسخ

ای خدااا چقدر قشنگ اتفاقا عکسشون عالیه خداحفظشون کنه براتون ❤

اینم عکساشون دادم ادیت کردن

تصویر

عزیزمی همینجوریم نازن
اتفاقا منم ۳ ماهگیشو بیلر تنشون کردم

آی نننننننننهههههههه🥹🥹🥹😘😘😘

عززززیزم خداحفظشون کنه

ای خداااا جانن ماشالا بهشون

اخی گوگولی ها .منم هنوز عکس سه ماهگی پسرم نگرفتم

دوقلو بزرگ کردن خیلی سخته خدا بهت توان بده عزیزم منک واقعا دیگ کم آورده بودم الان خداروشکر پنج سالشون هس

آخی چقد نازن

گوگولیا

ایجان خوووودااا😍😍خداحفظشون کنه زیرسایه ی پدرمادرباناز بزرگ شن

خداقوت عزیزم خسته نباشی ....خدابرات حفظشون کنه انشالله دامادیشونو ببینی🤍🌹

الهییییی بگردممم خدا حفظشون کنه عشقممممم

خدا حافظ و نگهدارشون باشه عزیزم❤

ای جان خدا حفظشون کنه

سوال های مرتبط

مامان دوقلو ها مامان دوقلو ها ۶ ماهگی
اینجا دو قلوهام بعد از ۱۲ روز از ان آی سی یو اومدن خونه.روزایی که با تموم سختیاش گذشت
اون روزا خیلی سخت بود . اما میدونستم خدا بغلم کرده تا باهم بتونیم از اون روزا عبور کنیم. من توانایی تحملش رو نداشتم ، اما خدا هوامو داشت و بهم انرژی داد تا بتونم دووم بیارم
روزای خوب میگذره، روزای بد میگذره، روزای سخت هم میگذره، و تو همه ی اون روزا خداست که هوامونو داره
من شب نیمه شعبان تو ان ای سی یو زار میزدم و دلم بشدت تنگ بود.مدام دعا میکردم و به امام زمان متوسل بودم. فرداش دکتر از وضعیت بچه ها راضی بود و ما اومدیم خونه
روزای اول فقط با سرنگ میتونستن شیر بخورن. تا نزدیک بیست روز . بعد کم کم تونستن شیشه و سینه رو بگیرن
الان که گاهی بخاطر جیغ ها و گریه هاشون عصبی میشیم اون روزا رو یادم میارم و خدارو شکر میکنم
بارداری خیلی سختی داشتم. بخاطر فشار بالا دوبار بستری شدم
تو ۲۵ هفته و ۳۲ هفته
۲۵ هفته اصلا فک نمیکردم که دووم بیارم و به هفته های بالاتر برسم
۳۲ هفته فک میکردم بچه هام بدنیا بیان نمیمونن.
ولی خدا بهم معجزه شو نشون داد و گفت منو یادت رفته مگه؟!
خدایا مراقب همه بچه ها باش
خدا جون هیچ پدر و نادری رو با بچه هاش امتحان نکن
خدا جون همه مادرای باردار رو بسلامتی فارغ کن
خدایا دامن بی اولاد ها رو سبز کن و بچه سالم وصالح بهشون ببخش
اینجا سه ماهه و ۱۵ روزشونه عشقای مامان
مامان یاسین👶🏻🩵🧸 و تو دلی🥹 مامان یاسین👶🏻🩵🧸 و تو دلی🥹 هفته شانزدهم بارداری
از حال و هوای این روزام بخوام بگم؛ یاسین بشدت مریض شده و انقدر مظلومانه و ملتمسانه گریه میکنه که می خوام قلبمو پاره پاره کنم براش🥺 شبا خیلی کوتاه و ناپیوسته می خوابه طفلکم هنوز دل درداش خوب نشده و تو بیداری بیشتر مواقع درحال گریه است اماااا با تمام وجود شرایطمو پذیرفتم و از خدا عازجانه خواستم تحت هر شرایطی عاشق پسرم باشم و خسته نشم ازش و واقعا هم خدا دستشو کشید رو سرم دروغ چرا اوایل خیییلی خسته بودم از شبا منتفر بودم و استرس میگرفتم که امشب دوباره با خوابیدن و گریه های پسرم چطوری مدارا کنم از خوابم چطوری بگذرم، اما خدا کمکم کرد هم خودم صبور تر شدم هم پسرم بهتر
خواستم از این تریبونی که دستمه به مامانایی که عزیزکردنشون کوچیک تر از مسر منه و حال و روزشون سخت میگذره بگم با همه ی سختی ها از شرایط و وجود بچتون لذت ببرید قطعا یه روزی دلمون برای این روزا تنگ میشه مطمئنم حتما از خدا بخواهید که انرژی و صبرتون رو ببره بالا و مهم ترین نکته ای خودم تجربش کردم این بود که تا زمانی که شرایطمو قبول نکرده بودم سخت میگذشت از وقتی به خودم فهموندم قرار هست تو این شرایط بچه مو بزرگ کنم خیلی برام راحت تر شد
خدارو بابت وجود پاره تنم روزی هزبار شکر میکنم
یاد گرفتم انرژی مثبت بدم تا بهم انرژی مثبت برگرده شمام امتحانش کنید😉
مامان جوجه ها🐣🐣 مامان جوجه ها🐣🐣 ۶ ماهگی
مامان 🦋نیکی 🦋 مامان 🦋نیکی 🦋 ۱۱ ماهگی
اولین بار که مادر شدم دی ماه بود با بچه تو شکم حرف میزدم که بمونه بخاطر من بهش قول میدادم مامان خوبی باشم براش ...هم شرایط زندگیمون زیاد خوب نبود هم بارداری با این حال بابا همه سعیشو کرد هر روز تقریبا دکتر میرفتیم من خیلی گریه میکردم خیلی سخت گذشت به هر حال گذشت و اردیبهشت بعد از گذروندن اون سختی یهو خیالم راحت شد که بچم میمونه ولی نشد بچم از پیشم رفت و به نظرم بدترین حس دنیا برای من و بابا بود خیلی التماس خدا کردیم خیلی گریه کردیم برای چیزهای که فقط من و بابا دردشو می‌دونیم... بچه ما رفت پیش خدااا....
دومین بار هم دی ماه سال بعدش مامان شدم با وجود تو نیکی جانم ... دخترم روزای اول همش بابا رو بوس میکردم بابا می‌گفت معلومه بچمون دخترهه بعد اون یعنی من و تو جوجه پدر بابا رو درآوردیم از بس خرج کردیم بابا هر روز پول میزد من و تو خرج میکردیم بارداری سختی بود بابا و مامان بزرگ برامون سنگ تموم گذاشتن گذشت مامان جان وقتی به هوش اومد و دیدم روی سینه منی واااای مامان خیلی خیلی خوب بود خدا رحمت و لطفش رو در حق من و بابایی تموم کرد عزیزدلم مرسی دلم که با اومدنت منو مامان و بابا رو بابایی کردی...
مامان محمدرضا🪽نینی🩷 مامان محمدرضا🪽نینی🩷 هفته دهم بارداری
من هرکاری کردم که بمونی مامانی، نشد ولی ....
اون پارچه سبز رو بابایی وقتی باردار بودم به دوستش سپرده بود که برای تو بیاره، اونو ۱۲ روز وقتی که Nicu بستری شدی گذاشتم زیر سرت، از امام حسین شفاتو خواستم ولی....
اون لباس ها برای بیمارستان بود روزی که قرار بود تورو به بیمارستان انتقال بدن تنت کردم، من نمیدونسم لباس نیاز باشه همراهم نبود، وقتی پرستار آورد از دستش گرفتم با خودم گفتم الان تورو رو اذیت می‌کنه و گریه تو درمیاره، برای اولین بار خودم برات لباس پوشوندم خیلیییی حس خوبی داشت 😭 حتی توی بیمارستان هم این کار حس خوبی بهم داد....
اون کرم های سوختگی و پماد چشم رو بابایی گرفته بود، گفته بودن بهش نیازه برو بخر
زنگ زد ب من، گفتم بهترینشونو بخر داروخانه بیمارستان همینارو داشته....
کلی برات شیر دوشیده بودم توی سرنگ جمع کرده بودم مامانی، به مامانم میگفتم هرچقدر سختم باشه می‌دوشم با شیشه شیر بهش میدم تا نفس کشیدنی اذیت نشه.... من نگران نفس کشیدن هات بودم ولی بهم خبر آورد بابات که دیگه کلا نفس نمی‌کشی مامانی 😭😭😭
شبه روزی که رفتی.... با بابایی ساک تو دوباره بستم گفتم این بار میرم و میارمش خونه ش.... اون ساک همونطوری بسته موند مامانی 😭🖤
نتونستم نگهت دارم، منو ببخش پسر قشنگم🖤