من اینو می‌نویسم شاید به درد یه مامان دیگه بخوره و از استرسی که من کشیدم کمتر بکشه.

دلژینِ من ۱۲ ماهشه و از همون اول خیلی بچه حساسی بوده. از اون بچه‌هایی که همیشه یه جور نق‌نق داره، اشتهاش خیلی خوب نیست، وزن‌گیریش هم اون‌طور که باید نبوده، نفخ هم داشته. از قبل هم بحث آلرژی و حساسیت غذایی براش مطرح بود و همین باعث شده بود من خیلی روی غذاهاش حساس باشم.

چند وقت پیش من ناپرهیزی کردم و بعدش توی پوشکش یه تکه‌های قرمز/صورتی دیدم. واقعاً ترسیدم. اولین چیزی که به ذهنم رسید خون در مدفوع بود. مخصوصاً چون دلژین زمینه آلرژی هم داره، ترسم بیشتر شد و شروع کردم همه چیزو کنار هم گذاشتن؛ وزن‌گیری کم، بی‌اشتهایی، نفخ، کم‌خونی خفیف، فقر آهن… خلاصه ذهنم رفت سمت بدترین احتمال‌ها.

دقیق‌تر که نگاه کردم، اون چیزهای قرمز بیشتر شبیه تکه‌های نامنظم و الیاف‌دار بودن، نه مثل خون تازه. توی مدفوع پخش بودن، مایع نبودن، با فشار هم مثل خون پخش نمی‌شدن. با این حال باز هم استرس داشتم.

بعد یادم اومد که هندوانه خورده بود. دوباره که این صحنه تکرار شد، بیشتر دقت کردم و کم‌کم فهمیدم اون چیزی که من از ترس، خون تصور کرده بودم، به احتمال زیاد تفاله یا بخش هضم‌نشده‌ی هندوانه بوده، نه خون.

این تجربه به من یه درس خیلی مهم داد:
هر چیز قرمزی در مدفوع، لزوماً خون نیست. گاهی بعضی میوه‌ها و غذاها، مخصوصاً در بچه‌ها، می‌تونن تقریباً با همون ظاهر اولیه دفع بشن و آدمو حسابی بترسونن.

تصویر
۱۰ پاسخ

منم این تجربه رو با گوجه داشتم

چرا من مامان خونسردی هستیم تو مدفوع چیزی دیده باشم اصن ذهنم خدا شاهده نرسیده خون باش فک کردم خودش قرمز
خیلی زیاد. برام پیش اومده نمی‌دونم چرا خونسردم

دقیقا یک ماهی میشه که رفته بودیم خونه مادر شوهرم داشتیم گوجه فرنگی خورد میکردیم که دخترم برداشت خورد فرداش دخترم دستشویی کرد دیدم که قرمز قرمز نرسیدیم بعدش یادم افتاد که گوجه فرنگی خورده بود

وای دقیقا همینطوره منکه تا یه تایمی عین مسئول کنترل کیفی بعد از دفع مدفوعشو برسی میکردم ببینم چه خبره ولی مامانم دعوام کرد گفت دقت کردی داری مریض میشی قبل از هرچیزی به بچه بدی ۱ ساعت ورودی و کنترل میکنی بعدشم خروجی و ول کن بچه رو توروخدا همه چی مجازهارو بده بخوره کاری به دفعشم انقدر نداشته باش

گوجه هم اینجوری میشه چون من امروز تو پوشکش دیدم ولی هندونه نخورده

دقیقااا منم گلاب ب روتون یه لوبیا کااملا سالم از پوشکش بیرون اومد

😂عزیزم

سلام عزیزم من آتلیه آنلاین دارم کلی تمای جذاب وقشنگ دارم تم ماهگرد بارداری دندونی آشپزباشی حمام پاییزه یلدایی عیدنوروزو...کسی خواست روبیکا پیام بدین ۰۹۹۳۵۸۵۷۲۹۳

دقیقا برامنم پیش اومد ف‌ کردم خونه پسرمنم آلرژی داره ترسیدم خواستم سریع زنگ بزنم دکترش
ولی تا یادم اومد ک دیشب هندونه خورده بود😅

منم این تجربه رو دارم، هم با هندوانه هم لبو

سوال های مرتبط

مامان فَرنیک💖 مامان فَرنیک💖 ۱۳ ماهگی
من واقعا از خیلیاتون یاد می‌گیرم…
بعضی تاپیکا، بعضی مامانا، بعضی تجربه‌ها و حتی بعضی سوالایی ‌ که اینجا مطرح میشه واقعا کمک‌کننده‌‌ن
بارها شده تاپیک کاملا اتفاقیِ آدمی که اصلا نمی‌شناسم، یه جرقه‌ی مثبت تو ذهنم زده، یه چیزی یادم داده یا باعث شده برم بیشتر بخونم و تحقیق کنم. از این بابت از همتون ممنونم 🌷🙏🏻

ولی خدایی یه مرزی هم وجود داره.
بعضی سوالا ‌دیگه سوالِ «مامانا تجربه‌تون چی بوده؟» نیست.
اون‌قدر تخصصی، حساس یا مهمن که حتی بیشتر از خود سوال، از جوابایی که می‌بینم با اطمینان کامل نوشته شدن متعجب میشم:
«چیزی نیست.»
«بچه‌ی منم همین‌طوری بود.»
«اینو بده خوب میشه.»
«اون داروشو قطع کن، اینو بده.»
«دکتر لازم نیست»
و ترسناک‌ترین قسمت ماجرا؟
مامان جواب میده:
«مرسی عزیزم، پس همین کارو می‌کنم.»
بله، تجربه‌ی یه مادر می‌تونه خیلی ارزشمند باشه
ولی تجربه‌ی شخصی، تشخیص پزشکی نیست.
اینکه یه علامت برای بچه‌ی من بی‌خطر بوده، هیچ تضمینی نیست که همون علامت با همون ظاهر برای بچه‌ی تو هم همون علت رو داشته باشه.
اسهالی که چندین روز طول کشیده…
یبوست مداوم یا چند هفته‌ای…
خون در مدفوع…
تغییر خودسرانه‌ی داروی بچه…
پیشنهاد دارو یا دوز دارو برای بچه‌ی یه نفر دیگه…
ضربه به سر بعد از افتادن و اطمینان دادن از راه دور که «چیزی نیست»…

امروز یه مامان نوشته بود تب بچه‌ ی ۶ ماهه ش به ۳۹.۱ رسیده و پایین نمیاد
یکی زیرش نوشته بود:
«نگران نباش، تو آبش نمک بریزو پیاز بذار کف پاش، تبش میاد پایین .»

واقعا بعضی جاها فقط باید بگیم: من نمی‌دونم اینو از پزشک بپرس یا سریع ببرش دکتر
یا بگیم: برای بچه‌ی من این اتفاق افتاد و پزشکش فلان کار رو یا فلان توصیه رو کرد.

خیلی مراقب باشیم
هم توی مشورت گرفتن،
هم توی مشورت دادن…
مامان رادمان مامان رادمان ۱۴ ماهگی
امروز تولد رادمانه... و تولد دوباره‌ی من. 🤍
یک سال پیش، درست همین روز، فقط یک پسر به دنیا نیومد... یک مادر هم متولد شد.
دوازده ماه پیش، وقتی صدای اولین گریه‌ات توی اتاق پیچید، انگار دنیا برای همیشه قبل و بعد از اون لحظه تقسیم شد. از همون ثانیه فهمیدم که دیگه هیچ‌وقت آدم سابق نمی‌شم.
یک سال گذشت... سالی که پر بود از شب‌های بی‌خوابی، نگرانی‌های بی‌پایان، اشک‌های یواشکی، خنده‌های از ته دل، اولین لبخندت، اولین دندونت، اولین قدم‌هایی که برای رسیدن بهش لحظه‌شماری کردم...
بارها خسته شدم... بارها به خودم شک کردم... اما هر بار که نگاهم به تو افتاد، دوباره جون گرفتم.
تو فقط بزرگ نشدی رادمان... من هم کنار تو بزرگ شدم. صبورتر شدم، قوی‌تر شدم، عاشق‌تر شدم.
امروز که یک ساله شدی، بیشتر از هر چیزی به خودم افتخار می‌کنم؛ نه چون بی‌نقص بودم... چون با تمام خستگی‌ها، ترس‌ها و سختی‌ها، هر روز تمام تلاشم را برای مادر خوبی بودن کردم.
تولدت مبارک، تمام دنیای من... ممنون که با اومدنت، به زندگی من معنی تازه‌ای دادی.
و تولد دوباره‌ی من هم مبارک... روزی که فهمیدم مادر شدن فقط به دنیا آوردن یک بچه نیست؛ تولد نسخه‌ای از خودته که تا قبل از اون روز، حتی نمی‌شناختیش. 🤍✨
با تاخیر
۱۴۰۴/۵/۱۶
مامان نلای مامان🎀🧸 مامان نلای مامان🎀🧸 ۱ سالگی
بچه که بودم،توی یه خونه بودیم که آشپزخونه‌ش یه نورگیر کوچیک توی سقف داشت🏡

طبق شواهد و حرفای پدر و مادرم،آخرین بار وقتی من ۴ ساله بودم توی اون خونه بودیم ولی من یه سری خاطرات درهم و برهم از اون خونه دارم...

مثل اینکه یادمه ساعت ها زیر اون نورگیر می‌نشستم موقع آشپزی مامانم و به اون باریکه‌های نوری که از بالا رگه رگه می‌تابیدن تا پایین نگاه میکردم🌅

یه مخروط از پرتوهای نور که می‌پاشید توی خونه و من توی ذهنم فکر می‌کردم اون خداست....

به عنوان یک بچه این تصویر چنان قوی تو سرم شکل گرفته بود که شاید تا همین چند وقت پیش هم وقتی میگفتم خدا،اون بارقه‌های نور توی سرم شکل میگرفت و منی که یه بچه خیلی کوچولو بودم زیر اون سقف که زل زده به منبع روشنایی☀️

این روزها مدام بهش فکر می‌کنم،به اینکه خدای اون دختر کوچولو هنوز حواسش هست؟
برای من هنوز همونقدر روشن و بزرگ و عجیبه...
اما گاهی می‌ترسم...واقعا می‌ترسم که سرنوشتی که برام در نظر گرفته تلخ باشه...

خدای قشنگم...مراقبمون باش...🌿🥹



📸عکسی که دیروز گرفتم واقعا شبیه خدای بچگی‌هام بود...


فرزندپروری
پوشک
شیرخشک
واکسن