ساعت ۳نصف شب چون خیلی معدم درد میکرد بیبی چک زدم و همون لحظه مثبت شد،یادمه با اینکه اون ماه امپول ازادسازی زده بودم اما اصلا اصلا فکر نمیکردم گرفته باشه،شوهرم سرکار بود عکسش براش فرستادم اونم شوک بود🫣😅
یاد اولین ازمایش مثبت بارداریم..
اولین سونو تو ۶هفتگی که قلبتم تشکیل شده بود..
سونو ان تی و مشکوک بودن به سندروم...
آزمایش سلفری...استرس زیاد برای جوابش
یه روزی که برف میومد جوابش اومد...یه دختر سالم🫠
سونو آنومالی...لک بینی که تا اخر بارداری اصلا مشخص نمیشد علتش چیه...دیابت بارداری...انسولین...اما همه و همه هرچقدم سخت اما با خوشحالی تهه قلبم میگذشت♥️🙃
روز سزارین لحظه ای که دنیا اومدی و اولین جایی ک ازت دیدم کف پاهای کوچولوت بود🥲روزایی که تلاش میکردم شیرم نمیخوردی،ده روزگیت و جنگی که نصف شب شروع شد..واکسنات که همش تنهایی بردم زدم برات،ویدیو کال با بابات چون اون روزا همش دور بودیم..روزایی که ۲ماهت بود بغلت کردم رفتیم پیش بابا سوپرایزش کنیم و بابات همش میگفت چجوری جرئت کردی اومدی اخه با یه نی نی😅
مانلی قشنگم دختر بهاری من،معجزه زندگیم داره یکسالت میشه و من باورم نمیشه که این همه روزای عجیب و قشنگ کنار هم داشتیم،هنوزم فکر نمیکنم که مامان تو باشم،تو خیلی قشنگی و خدا انشالله برای ما حفظت کنه🫂♥️
عکس دخترم وقتی ۱۰ روزه بود🫠
اپتامیل،شیرخشک،سزارین،پوشک،ببلاک،زایمان

تصویر
۸ پاسخ

چ متن قشنگی خوشم اومددد😍

سلام عزیزم من آتلیه آنلاین دارم کلی تمای جذاب وقشنگ دارم تم ماهگرد بارداری دندونی آشپزباشی حمام پاییزه یلدایی عیدنوروزو...کسی خواست روبیکا پیام بدین ۰۹۹۳۵۸۵۷۲۹۳

چه سخت و شیرین
خدا حفظش کنه 💝
تولدش مبارک💋😘

چه متن جالبی بود تولد دخترت مبارک عزیز انشالله خدا بهت ببخشه

تولدش مبارک عزیزم .وای فک کردم دوباره بارداری 😅تا اینکه تا اخر خوندم ،خداحفظ اش کنه ❤️❤️اره ادم دلش برا اون روزای نوزادیشون تنگ میشه🥺

روزای سخت و شیرینی رو گذروندیم و حالا دارن یکساله میشن و من همش بغضی ام😭😭😭😭

خدا حفظش کنه💗
تولدش مبارک🎈
خیلی قشنگ بود متنت🤩
یاد خودمو سختیایی ک کشیدم افتادم🥰
الان بنظرمیاد خیلی روزای شیرینی بودن😍

چه قشنگ نوشتی خدا حفظش کنه براات😍❤️🎀

سوال های مرتبط

مامان رها کوچولو♥️😘 مامان رها کوچولو♥️😘 ۱۲ ماهگی
تولد گل دختری
دو ماه زودتر از موعد به دنیا اومدی، فسقلیِ مامان… 🥹❤️
هنوز هم وقتی به اون روز فکر می‌کنم، دلم می‌لرزه. زایمان زودتر از موعد، با تمام ترس و نگرانی‌هاش شروع شده بود و من فقط به یک چیز فکر می‌کردم؛ اینکه نکنه هنوز برای اومدن به این دنیا خیلی کوچیک باشی…
اما سخت‌ترین لحظه، لحظه‌ای بود که به دنیا اومدی و من منتظر شنیدن گریه‌ات بودم…
اون چند ثانیه برای من اندازه‌ی یک عمر گذشت. نفس توی سینه‌م حبس شده بود، قلبم دیوونه‌وار می‌زد و هزار تا فکر ترسناک از سرم می‌گذشت. فقط دعا می‌کردم صدات رو بشنوم… فقط می‌خواستم بدونم نفس می‌کشی، سالمی و پیش منی.
و بعد… صدای گریه‌ات اومد. 🥹
همون صدایی که شاید برای خیلی‌ها فقط یک گریه‌ی نوزاد بود، برای من صدای دوباره نفس کشیدن خودم بود. انگار با اولین گریه‌ات، تمام ترس و اضطرابی که توی وجودم جمع شده بود، یک‌دفعه فرو ریخت.
دو ماه زودتر اومدی، اما از همون اولین لحظه نشون دادی چقدر قوی‌ای.
تولدت مبارک فسقلیِ مامان؛ تو قشنگ‌ترین دلیلِ اشک‌هایی هستی که آخرش به لبخند ختم شدن. 🤍🩷
سحرا سحرا قصد بارداری
تب نیکا
سال پیش این موقعه نیکا رو باردار بودم ۸ ماهه و رو تخت زایمان بخاطر باز شدن دهانه رحمم و همش گریه که نکنه بلایی سرش بیاد🥲🥺
من ناباروری داشتم چهارسال و هرچی دکتر میرفتم میگفتن ..نه..
خلاصه چند ماه بود که دکتر رو ول کرده بودم که دیدم از وقتم ۱۰ روز گذشته هیچ علائمی نداشتم گفتم بازم مثل قبله تا اینکه شد ۱۵ روز دوستم اومد خونمون یه بیبی همراش بود گفت برو بزن من دلم روشه میدونم بچس خلاصه با هزار دل شکسته همه خانواده شوهرم شوهرم دوستم همه منتظر من بودن منم تو سرویس درحال گریه که نکنه دوباره نا امید بشم وقتیبیبی زدم به بیبی پشت کردم برم بیرون که انگار یکی گفت نگاش کن بعد برو برگشتنم همانا دیدین دوتا خط همانا شکه شده بودم که همون لحظه دوستم اومد تو دید بیبی رو شروع کرد به گریه و جیغ از خوشحالی شوهرم نمیدونست چیکار کنه تا وقت سونو خودمم باورم نمیشد وقتی داخل اتاق سونو بودم از استرس داشتم جون میکندم وقتی صدای قلبش رو شنیدم یه لحظه همه دنیا ثابت شد و همه استرسم از بین رفت تو اون لحظه اون صدای بوم بوم باورم نمیشد که این صدای قلب بچه منه صدایی که چند سال منتظرش بودم انتظار خیلی سخته خیلی..🥲😭🥹
ولی الان میبینم که تو بغلمه راه میره میخنده بازی میکنه یاد گرفته بهم بگه ماما همشون منو از دلتنگی اون روزا بی خبر میکنه انگار نه انگار که اون روزا بوده و فردا دخترکم وارده ماهه یازدهم میشه و منی که دیشب به این فکر میکردم چجوری گذشت چجوری رد شد چقد زود و حسی دارم که حد نداره حسی که با اومدن جوجم به زندگیم زندگیمو کامل کرد دخترم تو منو پدرتو و حتی زندگیمون رو کامل کردی 😍🥹
دوستت دارم عروسک زیبای من 😍😘





کولیک حساسیت پروتئین گاوی رفلاکس حساسیت زایمان
مامان دلسا💞 مامان دلسا💞 ۲ سالگی
مامان مَهوا🌝 مامان مَهوا🌝 ۱ سالگی
دختر قشنگم آذر ماهی جانم
۹/۹/۹(۱+۴+۰+۴)به دنیا اومدی از اون به بعد دنیای من جوری قشنگ شد که زندگیم به قبل و بعد از تو تقسیم شد
یکسال پر از خستگی اما عشق، نخوابیدنا اما نفس، بدو بدو های بی وقفه اما ، جان ، تو برام هم عشقی هم نفسی هم جانمی
لحظه ای نمیخوام برگردم به زندگی قبل از وجود نازنینت
امروز عمیقا حس غریبی داشتم هم شاد بودم هم پر از بغض ، یاد روزی که زایمان کردم افتادم یاد لحظه ای که به جای خودت فیلمتو نشونم دادن یاد لحظه ای که بعد از ساعتها گذاشتنت تو بغلم فقط چند دقیقه شیر خوردی و بازم بردنت 🥹🥹
تو مثل یه تیکه از گوشت و خونم از وجودم جدا شدی و تا ساعتها من تو آی س یو مثل مرغ پرکنده التماس میکردم که منو ببرن بخش تا بغلت کنم ، خیلی روز سختی بود ،شبی که تا صبح تو بیمارستان گریه کردی و من و عزیز جون نخوابیدیم ،با همه این بغض ها ،شادی این لحظه که یه دل سیر نگاهت کردم و شکر کردم که تو هدیه خدا برای منی، وقتی اومدی خونمون ديگه همه چیز تغییر کرد ، در کنارمون زندگی رو آغاز کردی و بزرگ شدی ،و حالا قدم زنان تلاش میکنی که راه بیفتی و دنیامون رو زیباتر کنی
ناز دلم تولدت مبارکمون باشه
بماند به یادگار از آغاز دوسالگی و پایان یکسالگی
[[[تزئینات رو من و بابایی و خاله جونی درست کردیم ،همه ذوق و تلاشمون برای دیدن ذوق و خنده های تو بود 😍😍]]]
مامان علی 👶🏻🫀🍓 مامان علی 👶🏻🫀🍓 ۱ سالگی
تجربه زایمان ✨️💛😊

ماجرا از این قراره که من دقیقا پارسال عین همین شب دردای خفیف داشتم و همش دردامو یاداشت میکردم که اگه منظم شد، متوجه بشم که دیگه وقتشه رسیده
استرس داشتم
چون دکترم گفته بود ۸ اذر
سونو گفته بود ۹ آذر
اما علی ۱۰ آذر اومد 🤎🧸
من یادمه که شبا اوکی بودم اما عصرا درد داشتم
اما خب اونا اصلا منظم نبودن
تقریبا دو روز کمردرد داشتم و همراهش کلی پیادروی میکردم و ورزش رو توپ
مامانم همش بهم میگفت توکل کن به خدا همه چی درست میشه...
خلاصه سرتون رو درد نیارم
من دوشب کپسول گل مغربی گذاشتم به گفته‌ی مربی  کلاس بارداری🫣
صبح که بیدارشدم دیدم کمی خون صورتی روی شورتم هست اما خب نگران نشدم
چون میدونستم که باز شدن دهانه رحم باعث میشه که ترشحات خونی داشته باشم
درد داشتم اما منظم نبود
شب بعدشم کپسول گذاشتم
ساعت ۱۰ خوابیدیم
دقیقا یادمه که ساعت ۱نیم شب با درد شدیدی بیدار شدم
اما خب به روی خودم نیوردم و دوباره خوابیدم
ساعت ۲نیم بود که باز با درد شدددددیدی بیدار شدم وقتی که درد میومد اصلا طاقت فرسا نبود و با خودم میگفتم اخه کی تموم میشه این دردا
به خدا میگفتم،من اصلا طاقت ندارم
دردام رفته رفته تایمش کوتاه تر میشد
از هر۱ ساعت شروع شد
تا خود صبح بیدار بودم و رفته رفته به ۴۵ دقیقه نیم ساعت و یه رب رسیده بود و کل شب من راه میرفتم تو خونه و اشک میریختم و اصلا نمیتونستم دراز بکشم
فقط همسرم بیدار کردم واسه نماز صبح
اونم وقتی حال منو دید خیلی شوکه شده بود
میگفت زنگ بزنم مامانت بیاااد
منم میگفتم بزار صبح بشه بعد...
تا اینکه ۶ صبح زنگ زدم مامانم
با گریه گفتم مامان خیلی درد دارم و دردام کاملا منظم شده تروخدا بیا

...
ادامش تو پارت بعدی میزارم براتون 🫂🩷🌸🎀
مامان برنا مامان برنا ۱۲ ماهگی
یک هفته دیگه تولد یکسالگی پسرمه اصلا باورم نمیشه وقتی به دنیا اومد حتی ۶ ماهگی هم خییییلی دور بود واسم با اینکه خییییلی سخت بود و هست ولی خیلی خوشحالم.وقتی به دنیا اومد وزنش ۲۳۰۰ بود و خیییلی ریز بود شب اول که اومدم خونه کنارم خواب بود اصلا جون نداشت گریه کنه وقتی بیدار شدم یادم نبود که بچه دارم تو تاریکی که پسرمو کنارم دیدم همش میگفتم این چیه کنار من اول فکر کردم گنجشکه بعدم گفتم نه بچه گربه اس داداشم آورده اینجا که نگهش داره آخه داداشم همش به گربه ها غذا میده و دوسشون داره یهو که شروع به گریه کرد یادم افتاد بچه دارم و استرس دنیا ریخت تو دلم که خدایا این موجود به این کوچیکی رو من چطور بزرگ کنم همش با خودم میگفتم این دستا و پاها و کله ی کوچولو چققققدر طول میکشه که بزرگ بشن خدایا چیکار کنم ولی الان که خداروشکر وزنش نرمال و بزرگ و شیطون شده با اینکه صبح و شب استراحت ندارم ولی خدارو خییییلی شکر میکنم که قراره واسه گل پسرم تولد یکسالگی بگیرم و امیدوارم خدا به هرکس بچه میخواد فقط سالمشو بده چون دور از جون پدر مادر پدرشون درمیاد تا بچه بزرگ بشه.