مامانا من تو ازمایشگاه مرکزی شهرمون کار میکنم، یه دختر خانوم ۱۶ ساله ۵ شنبه اومده پیش روانشناس مرکز، امروز ارجاع داده شد به ما برا ازمایش، با پدرش اومد، پدرش حتی نمیدونست ازمایش دخترش، چه ازمایشی هست و به ماهم گفتن که چیزی نگیم و جوابشم به خودشون ندیم.
حالا چی بود ازمایشش؟ ازمایش بتا
خلاصه انجام دادیم و متاسفانه مثبت شد، اونم چه مثبتی، حداقل ۲ ماهش بود این جنین.

فکرم درگیره که چی میشه یه دختر ۱۶ ساله به این حد از رابطه رسیده؟ از یه طرف حاملگی، از یه طرف دستاش که همش پر از جای تیغ بود،
همش میگم خدایا من قضاوت نمیکنم، ولی چی شده که جامعه به اینجا رسیده؟
شما برا تربیت جنسی بچه هاتون چه کارهایی انجام میدید؟
این موارد رو میبینم برا آینده بچه هامون خیلی نگرانم. فکرم خیلی درگیره خیلی
بچه ی ۱۶ ساله الان به نظرم باید در حال یادگیری مهارت باشه، موسیقی یاد بگیره، ورزش مورد علاقه شو دنبال کنه، درس بخونه.. درسته اون سن، سن هیجاناته، ولی منی که الان به پختگی رسیدم، میفهمم همش زودگذره



فرزندپروری شیشه شیر شیرخشک نوزاد زایمان

۱۱ پاسخ

هر چی ب بچه میشه از پدر مادره گاهی از عدم توجه گاهی توجه زیاد

بچه تربیت کردن الان خیلی سخته
همه چیزو باید بهشون بگیم مگر نه خودشون میرن تجربه میکنن

انشاا.. تا ب گوش خانوادش برسه
دختر مرده باشه

یا خدا چه چیزایی میشنوم

ای بدبختی

وای چقدر وحشتناک و دردناک 🙄
ببین من اطرافیان خودم یچیزی دیدم تو شوکم.
چندتا پسر تو سنای مختلف با هم دوس بودن. از 10 ساله تا 15_16 ساله.
هیشکی فکرشو نمیکرد کار وقیح کنن.
بعد چند سال یه پسر 12 ساله اومده به مامانش گفته اینا با من کارای بد کردن
از روزی که شنیدم تو شوکم
حالا مادر بچه داره میبرش پیش مشاور
مشاور ارجاع داده به روانپزشک.
ازونور اونایی که سنشون بالاتره خودشونو خانواده هاشون انکار میکنن.
اصن عجیب.
بچه الان 12 سالشه میگه سه ساله با من اینکارو میکردن من میترسیدم به کسی بگم.
مشاور هم گفته به هیشکی اطمینان نکنین.
پسر بچه میگه مجبورم میکردن جثه شم ریزه نتونسته از زیر دستشون فرار کنه

فکرم درگیرش شد یعنی چی میشه الان

😭😭😭😭😭

دستاش جای تیغ بود؟ ینی خودکشی داشته
از کجا معلوم مشکوک به خشونت خانگی نبوده؟!
متوجه منظورم شدی دیگه ؟

وایی
خدا کمک کنه

وای فکرم درگیر شد😔😔

سوال های مرتبط

مامان اِلارا مامان اِلارا ۲ سالگی
به وقت ۰۵/۰۳/۰۲
روزی که از شیر و شیشه گرفتمت نفسم🥲
وای که چقدر برام سخته واقعا نمیدونم چجوری حس و حالم توصیف کنم خیلی حال عجیبیه
امروز وقتی فلاکس و شیرت رو بعد یکسال و نه ماه از رو اپن جمع کردم میخواست جونم دربیاد
تو الان مشغول بازی ولی من نگات میکنم اشکام میاد
من ممنون خدام هزاربار خداروشکر میکنم که دارم ثانیه به ثانیه بزرگ شدنت میبینم و میدونم اینم یه مرحله از رشدته یه مرحله از خانوم شدنته عزیزترینم
ولی برای من خیلی سخته خیلییی شاید انقدر که برا من سخت بگذره برا تو سخت نمیگذره
من تو این مدت دونه به دونه شیرات رو با کلی بدبختی پیدا کردیم از مشهد تهران قزوین ملایر خرم آباد تبریز قم و.... فقط ما یه بار به راحتی از شهر خودمون برات شیر پیداکردم بقیش با سختی که تو گرما و سرما از این شهر به اون شهر آخرم بعضی وقتا دست خالی برمیگشتیم همش فدای یه تار موت قلب مامان و بابا وقتی بعد ۴۰ روز بعد شیر خودم و چند شیر دیگه که تست کردم با این شیر آروم گرفتی و بهتر شدی انگار دنیا رو بهم دادن و بعد اون پیدا کردن و خریدن شیر تو بزرگترین دغدغمون بود درسته خیلی سخت بود وقتی پیدا میشد و میخریدیم واقعا فک میکردیم همه چی داریم و میخواستیم بال دربیاریم
خیلی سخت بود ولی جزو بهترین خاطراتمون شد
وقتی با دستای کوچولت برا اولین بار شیشه گرفتی و خودت شیر خوردی من هزار بار مردم برا اون لحظه
وقتی امروز شیشت خوردی و بهم گفتی تلخه بازم هزار بار مردم برات دار و ندارم
من از الان دلم تنگ شده واسه وقتی که نصف شب چندبار بیدار میشدم شیر درس میکردم و میگرفتمت بغل و بهت میدادم
تا ابد هروقت اسم شیرت بشنوم پر از حس خوب میشم چون کلی خاطره قشنگ دارم