حس کردم سینم سنگین شد و محکم تکون میخوردم با تخت هی عوق میزدم پشت سرهم که تو سرمم یه چیزی زدن بهتر شدم یه دفعه صدای نی نی اومد و من همه چیز یادم رفت و زدم زیر گریه ولی عجیب ترین گریه زندگیم بود چون بی حس بودم فقط صدای هق ازم درمیومد و انگار اختیار بدنمو نداشتم خلاصه عشششق مامانو چسبوندن به لپم فیلمبردارم هی میگفت چه حسی داری من زبونم نمیچرخید اخر بزور گفتم حس خوب و تو مغزم کلییی کلمه ی قشنگ میچرخید ...
القصه مثل دلمه بادمجون هی این ور و اونور مارو انداختن تا رسیدیم ریکاوری لباسمو پاره کرد یه خانومه و نی نی گذاشت یه دل سیر شیر خورد و وجودمو یه حس عجیب فرا گرفته بود انگار یه حس غریب ولی آشنای اشنا البته سینم هم انگار بی حس بود و یحوری بود منم حوصلم سر رفته بود پرستارم یک ریییز درباره خواص شیر مادر میگفت منم چند دقیقه یه بار تایید میکردم نمیدونم چقدر گذشت که جوجه رو برده بودن باباش و خانواده هامون ببینن منم بردن اتاق حالا اون بنده خداها داشتن نی نی میدیدن و فیلمبردار داشته فیلم میگرفته منم تنها تو اتاق اونا هم خبر نداشتن پرستار منم بخش رو سرش گذاشته بود و اسممو صدا میزد همراه فلانیییییی دیگه مامانم و خواهر شوهرامو مادرشوهرم هراسون اومدن و...
بفرمایید پارت بعدی🫰🏻🫰🏻🫰🏻

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان میکائیل مامان میکائیل ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
رفتم داخل اتاق عمل قبلش پاهامو باند بسته بودن اول شوند وصل کردن که اصلا درد نداشت بعد دکترم اومد دستمو گرفت با آرامش باهام صحبت میکرد گفتن آمپول بی حسی می‌خواییم بزنیم گفتم بهم بگو هر موقع زدی تکون نخورم مدام هم میگفتم میترسم بی حسنشم ی خانمی خیلی میترسید همراه من زایمان کرد یکم بیهوشی بهش زدن درست متوجه نمیشد اما من کامل متوجه بودم خلاصه تا بی حسی زد گفتن بخواب منم گفتم شروع نکنید تا بی حس بشم دکتر می‌گفت دارم امتحان میکنم ببینم بی حس هستی گفتم احساس کشیدگی دارم دستاشون که فشار میدادن احساس میکردم ی دفعه گفتم نکنه دنیا اومد شروع کردید😂😂😂 دیدم بله صدای گریه نی نی ساعت ۱۰:۴۰ اومد کلا ۱۰:۱۵ شروع شدعملم ۱۱ تموم شد
دیگه انقد نی نی گریه کرد آوردن پیشم خیلی حس بامزه ای بود تماس پوست خیلی عالی بود بچه رو بردن پیش باباش و مامانم منم بردن ریکاوری که اونجا یکم بچمو آوردن ی کوچولو شیر خورد راستی بگم ماساژ شکمی موقع بی حسی داخل اتاق عمل دادن من نفهمیدم موقعی که از ریکاوری اومدم هر چی صدای همراهام زدن کسی نبود. از ذوق رفته بودن پیش نی نی
ادامه پارت بعد
مامان کیان🩵 مامان کیان🩵 ۱ ماهگی
مامان پسرم مامان پسرم ۴ ماهگی
مامان آیاز🧿🩵🍼🫶🏻 مامان آیاز🧿🩵🍼🫶🏻 ۳ ماهگی
تجربه سزارین پارت پنجم 🩷

دستای دکتر تا آرنج تو شکمم بود اینو از انعکاس روی دیوارای اتاق عمل میدیدم
و بالاخره صدای گریه پسرم اومد
و من یه جوری زدم زیر گریه که صدام اتاقو برداشته بود
پسرمو آوردن و صورتشو چسبوندن به صورتم
هیییییچ حسی قشنگ تر از این حس تو جهان نمیتونه باشه
و حالا پسرم گریه میکرد و منم پا به پاش
خانوم فیلمبردار هم داشت ازمون عکس و فیلم میگرفت
دکترا هم شروع کردن به بخیه زدن
چند دقیقه دیگه پرده رو از جلوم کشیدن و گفتن تموم شدی
بخیه هامو لیزری زده دکترم و فقط یه خط باریک دیده میشه که جای اونم بهد چند ماه کامل حذف میشه

دونفر آقا اومدن و بدنمو تمیز کردن و یه تخت اوردن کنارم تا بلندم کنن و بذارن رو اون
یه لحظه سرمو اوردم بالا تا جای بخیه رو‌ببینم
یهو دیدم یه پام دست یکی و پای دیگم دست یه نفر دیگس
واقعا فشارم افتاد اون لحظه
فکر کن پاهاتو حس نمیکنی و یهو میبینی پاهات تو دست دو نفر دیگس
انکار پاهاتو بریدن که حسشون نمیکنی

سریع منو انداختن رو اون تخت دیگه و یه پتو کشیدن روم بردن اتاق ریکاوری
تو اتاق ریکاوری دونفر دیگه هم بودن که زایمان کرده بودن و دوتا پیرمرد که چشمشون پانسمان داشت
بدنمو لرز برداشته بود کم کم بهتر شدم
تو اتاق ریکاوری اهنگ گذاشته بودن و فضا خییییلی خوب بود حدود یه ساعت اونجا بودم که خوابیدم
بادرد بیدار شدم و صدا زدم که درد دارم اومدن زود به سرمم یه چیزی زدن و دردم همون لحظه تموم شد
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۶ ماهگی
مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۱۲ ماهگی
پارت دوم#
زایمان سزارین

من نشستم رو تخت یه دکتر بیهوشی اومد که آمپول بی حسی بزنه گفت اصلا تکون نخور کل کمرمو بتادین و ضد عفونی کرد بعدش دوتا آمپول زد به کمرم که یکم درد و سوزش داشت
بعد دختره بالا سرم بود با دستش هولم داد گفت زود دراز بکش خلاصه دراز کشیدم آوردن پرده زدن جلو صورتم و دستگاه فشار و اکسیژن وصل کردن بهم من کم کم حس میکردم پاهام داره داغ میشه و بی حس بعد یه چیز مهم دیگه که من که گفتم بعد از بی حسی سوند بزنن اونا هم تو اتاق عمل یادشون رفته کلا نزدن😂😂😂😂😂
دیدم دکترم اومد شروع کنه ولی حس میکردم یه کار داره
می‌کنه واااای که من تو همه ی این لحظه ها کلا استرس و
ترس و دلهره داشتم
هیچ دردی نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم دارن هی تکونم میدن شکممو
بعد یه فشاری میدن بالای شکممو که بچه در بیاد که دو بار فشار دادن نی نی دراومد😜😍🧿
بعدش تو حین عمل من دو بار نفس تنگی گرفتم که اکسیژن زدن واسم بعدش دیدم هیچ دوستم انگار داره کش میاد داشتن میدوختن تو شکمم حس خالی و سبکی بود دو بار هم فشار دادن شکممو دوختن تموم شد دکترم اومد تبریک گفت خسته نباشید گفت به همکاراش و رفت بعدش پرده رو برداشتن منو بردن ریکاوری یه ساعتی موندم اونجا که بازم نفس تنگی داشتم بعدش نی نی رو گذاشتم رو سینم بردن بخش که بدترین چیز ممکنی که من تجربه کردم فقط لرزش بعد از عمل بود یعنی داشتم اینقدررررررررر می‌لرزیدم و دندونامو بهم میکوبیدم دندون درد گرفته بودم یعنی تا یکی دو ساعت بعد از عمل من فقط می‌لرزیدم که گفتن اثر آمپول بی حسیه خلاصه بعد از ریکاوری منو بردن بخش که من خیلی بی حال بودم همچنان می‌لرزیدم بعد همسرمو مامانمو دیدم منو رو تخت بخش خوابوندن
پارت سوم
تاپیک بعدی#
مامان سورنا🩵🧸 مامان سورنا🩵🧸 ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت سوم

از بی حسی ک گذشت یه فشار محکم از زیر سینه بهم وارد کردن چون اون قسمت بی حس نبود دردش رو احساس کردم ولی خیلی زیاد نبودبازم عذرخواهی کردن گفتن این فشار برا این بوده که کیسه و اینا کامل بیاد بیرون و بله همین جمله یعنی یکم دگ نی نی نی رو میبینم و همینم شد صدای کریه ش رو چند دقیقه بعد شنیدم همه قبل من ذوق کردن و اوردنش چسبوندنش ب صورتم وای نگم ازون لحظههههه اصلا همه چی یادت میره و میخوای فقط دگ ببینیش و بغلش کنی نی نی گریه من گریه چند دقیقه ای گذاشته بودنش رو سینم اونجا حتی یکمم از سینم دادن اغوز بخوره ولی من هم گیج بودم هم میفهمیدم تاحدودی بهم گفتن دیگ قراره ازین لحظه ب بعد ک نی نی اومده تو خواب عمیق برم دیگ داشتن بخیه میزدن تاببرنم ریکاوری همینم شد خوابم برد و‌وقتی چشامو باز کردم تو ریکاوری بودم
اونجا فقط چشم دنبال بچم بود تو بغل ماما بود و ماما باهام‌حرف میزد درموردش خیلی خوشحالی عجیب غریبی بود یکی دوساعتی گذشته بود و من رو دگ میخواستن ببرن بخش خیلی خوشحال بودم چون قرار بود بیشتر ببینمش
رفتم ولی هنوز گیج بودم من پمپ درد استفاده کردم ک خیلی خوب بود حتما بگیرید رسیدیم بخش و پرستار بخش اومد کامل همه چیو توضیح داد درمورد پمپ درد و اینکه چیزی نباید بخورم تا خودشون بیان بگن منم حقیقتا خیلی گشنه بودم
میومدن هی توضیحات لازم میدادن درمورد شبردهی و مراقبت های خودم
هیچ دردی حس نمیکردم پمپ درد کار خودش رو کرده بودم و ی وقتایی انقد اروم میخوابیدم ک خستگیم قشنگ در میرفت
وقتایی هم ک هشیار بودم تقریبا ب نی نی همش نگا میکردم اولش اونقدی هشیار نبودم ک بتونم بغلش کنم رفته رفته بهتر میشدم
مامان 🎀  لیانا  🎀 مامان 🎀 لیانا 🎀 ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۹
حسابی اینور اونور شدم تا اینکه یهو صدای جیغ بچمو شنیدم و اون لحظه انگار کل دنیارو بهم دادن🥹😭 کلی جیغ زد و گریه کرد و من دل تو دلم نبود که فقط ببینم سالمه یا نه تو اون لحظه اگر میتونستم بلند میشدم بغل میگرفتم که گریه نکنه🥺🥺🥺میتونم بگم قشنگ ترین حس دنیاس انگار یه مقدار زیاد ارامش وارد قلبت میشه، اصلا نمیتونم توصیفش کنم انقد قشنگ بوود
دکتر بخیه هامو زد و اخر کارش بچمو چسبوند به صورتم
گرم بود و یکم چسبناک ولی انقد بوی خوبی میداد که فقط بو میکردم و بوس میکردم و برام دلچسب ترین کار دنیا بود این کار🥹
کار اتاق عملم تموم شد و منو بردن ریکاوری و توی ریکاوری باید حس پاهام برمیگشت تا منو به بخش منتقل میکردن اونجا دوتا از دوستامم تختای کناریم تو ریکاوری بودن تو ریکاوری یه دور پرستار اومد ماساژ شکمی انجام داد ولی چون بی حس بودم هیچی حس نمیکردم و بدون درد بود واسم اما دوتا دوستام که حس پاهاشون برگشته بود موقع ماساژ شکمی به پرستار التماس میکردن که ماساژ نده
ادامه پارت بعدی
مامان نارنگیا🍊 مامان نارنگیا🍊 ۳ ماهگی
تجربه سزارین:۶






یک ساعت و ربع هم تو ریکاوری بودم سردرد داشتم همش
هی بهم میگفتن پاهاتو تکون بده
من تکون میدادم ولی حس نداشتم اصلا انگار پایی نداشتم تکون بدم گفتم نمیتووونم
گفتن تا تکون ندی نمیبرنت بخش هی تکون بده
تکون خورد بفرستمت
منم هی سعی خودمو کرد خلاصه هی تکون میدادم پاهامو اونا متوجه میشدن من دارم پامو تکون میدم ولی خودم اصلا متوجه نمیشدم
مامانمو و شوهرم و پشت در ریکاوری دیدم من خر ذوووق 🥹😂
نی نی رو هم همون موقع آوردن لباساشو از مامانم گرفتن پوشیدن براش دادن تحویل مامانم بچه رو
دیگه اومدن منو بردن سمت مامانم و شوهرم اونجا بهشون گفتن دوباره جا به جام کنن یه تخت دیگه که بریم بخش
دیگه همین ..🥲
خلاصه خیلی تجربه ی شیرینیه
هیچکس مثل من ترسو نیست ولی خیلی راحت گذشت بهم اینبار زایمانم با اینکه سومین زایمانم بود
هی بهم میگفتن مادر سه تا بچه ای و می‌ترسی؟سه بار زایمان کردی ماشاالله
از فشار شکمی هم دوبار بی حسی انجام دادن متوجه نشدم یه بار تو بخش حس داشتم درد داشت خدایی ولی ی لحظه بود



زایمان زایمان زایمان زایمان زایمان زایمان
مامان عسلچه مامان عسلچه ۶ ماهگی
اسم دکترمو گفتن من تو شوک بودم ولی به روی خودم نمی آوردم یک پرستار اومد منو سوار ویلچر کرد و برد سمت بخش اتاق عمل ها نمیدونم چرا احساس غربت میکردم اون وسط انگار مهاجرت کردم🤣 آب دهنمو بزور قورت میدادم نمیدونم چرا اون مسیرو با ویلچر میبرن بعد پیادت میکنن من فکر کردم تا تو ی اتاق میبره🤣 بعد نشستم روی یک صندلی ازم سوال درباره گروه خونی و اینا پرسیدن بعد گفتن برو تو روبروم اتاق عمل بود از هولم دکترمو با ماسک نشناختم🫣🥲 تا حالا اتاق عمل ندیده بودم از چیزی فکر میکردم جمع و جور تر بود چند نفر مشغول بودن یکیشون که متخصص اتاق عمل بود ظاهرا اومد خودشو با خوشرویی معرفی کرد بعد هم بقیه رو یکی یکی معرفی کرد : ایشون متخصص بیهوشی تونه ایشون ماماعه نی نی رو تحویل میگیره و... خلاصه من رفتم نشستم روی تخت شلوارمم دراورده بودم متخصص بیهوشی اومد غول دوم ☠️ بتادین که میزد من قالب تهی کرده بودم و هر لحظه منتظر بودم جر بخورم از درد ولی اینم با یکم درد گذشت فقط حس میکردم تو کمرم از سمت چپ انگار یه مایعی داره میریزه پایین بعد سریع گفتن دراز بکش سوندمم همون لحظه زدن غول سوم بود☠️ یکم حس کردم که سکته رو زدم گفتم دکتر من حس کردم که دکتر هم گفت قرار نیست حس نکنی حتی حین عملم بعضی چیزا مثل شستشوی رحم حس میکنی ولی دردی نمیفهمی با تموم شدن حرف دکتر استرس منو برداشت که یا ابوالفضل من نمیخام حس کنممم 😱 خلاصه فوری پردرو کشیدن من یه ذره بخاطر ارام بخش های تو سرم انگار مغزم تعطیل شده بود هی میگفتم چرا شروع نمیکنن که یه دفعه حس کردم...
بفرمایید پارت بعدی❤️
مامان الارا🐣 مامان الارا🐣 ۱۵ ماهگی
تجربه سزارین دوم بیمارستان دولتی ۲۹ بهمن
پارت سوم

بالاخره ساعت ۱۰ شد و بردنم اتاق عمل
کادر اتاق عمل خییلی بااخلاق بودن اصلا انتظار نداشتم اینقدر مهربون و با خلاق باشن اصلا حس ترس نداشتم تنها حس بدی که بود برای آمپول بی حسی بود
اومدن فوری آمپول بی حسی رو زدن و منو خوابوندن رو تخت کم کم پاهام گرم شد و بی حسی اومد تا بالای معده ام اونموقع بود که احساس حالت تهوع داشتم و حس میکردم شدیدا خوابم میاد
گفتم خوابم میاد گفتن بخواب اشکالی نداره
ولی زود خوب دم و دوباره حس حالت تهوع اومد سراغم بهم آمپول زدن و زود خوب شدم
بعد حدودا ۲۵ دقیقه دخترم بدنیا اومد 😍صداش بهم حس آرامش میداد
یه پرستار اومد بعد تمیز کردنش گذاشت زیر تاپی که تو بسته بستری بود و پوشیده بودم خیییلی حس خوبی داشت با بچه بردنم اتاق ریکاوری اونجا یه پرستار اومد و سینمو گذاشت تو دهن بچه و کمکش کرد تا شیر بخوره
نیم ساعت همونطوری روی شکمم خوابیده بود و شیر می‌خورد البته شیر که نه همون آغوز بود
بعدشم بردنم بخش و همراهم و صدا کردن بیاد منو بزاره روتخت
......
مامان پسرک🩵 مامان پسرک🩵 ۱ سالگی
پارت پنج
زایمان سزارین
اوردش این ور پرده نشونم داد 🥺 خیلیییی حس خوبییی بود ایشالله ک همتون این لحظه رو تجربه کنید ❤️❤️بعد بردتش اون ور ک تمیزش کنن . همون لحظه که داشتن بخیه میزدن یه خانوم پرستاره اومد بهم گفت میخایم بالای لباستو پاره کنیم بچه رو لخت یه ساعت بزاریم رو بدنت (تماس پوست با پوست )
بچه رو اوردن گذاشتن رو سینم . خیلیییی حس خوبی بود خیلی باهاش حرف میزدم ولی این حس خوبه زود تموم شد چون حالت تهوعم برگشته بود . گفتم برش دارید دارم بالا میارم . بچه رو برداشتن یه ظرف گرفتن اگ بالا بیارم .
دکتر بیهوشی اومد باز امپول زد و یکم بعد خوب شدم . بخیه ها تموم شد و همه تبریک گفتن و بردنم ریکاوری . پتو انداختن رومو یکم بعد بچه رو گذاشتن رو سینم برای تماس پوست . و متاسفانه نتونستم اونجا شیر بدم چون سر سینم نوک نداشت . بعد ریکاوری بچه رو جدا منم جدا بردن تو بخش .
دم ریکاوری همسرم و خواهر شوهرام و مادرشوهرم و مامانم وایساده بودن که مارو دیدن🥹