چند وقت ی بار اقا تیام سره غذا خوردن کفر منو درمیاره دست برقضا چند روزه دوباره مسخره شو در اورده دوسه روزه همش کم غذا میخوره به زور چند لقمه میخوره و عصبیم کرده واقعا امشب سر شام ی لقمه اضافه خورد یهو هرچی از ناهار هم خورده بود بالا اورد کفرم در اومد از دستش دعوامون شد تو این هاگیرواگیر برقم رفت دیگه منم کفری با باباشم دعوام شد عادت کرده قبل خواب ماکارونی بخوره منم گفتم امشب خبری از ماکارونی نیس که عادت کنی مثل ادم غذا بخوری ولی باباش گفت بچس و گناه داره منم به اجبار درس کردم ی ذره خورد و خوابید الان داشتم تو گوگل میچرخیدم ی مطلبی به دلم نشست گفتم به شما هم بگم تو کتاب من و کودک من نوشته بیشتر مشکل بدغذایی و کم غذایی کودکان تو خونواده های مرفه و اونایی که ی بچه دارن اتفاق میفته چون مادر بیشتر حواسش به بچس که حتما چیزای خوب بخوره و حتما سیر بشه من که مخم هنگ کرده از دسته تیام و غذا نخوردناش گاهی اینجوری میشه میگم مولتی بدم تا خوب بشه

تصویر
۸ پاسخ

بله دقیقا
من تو فامیل و آشناها هر خانواده ای از قشر ضعیف دیدم بچه هاشون بخورن
و همه قد و وزن نرمال
مال من عین بچه های سو تغذیه هست

ببین، هر جیزی درست میکنی براش خودت دهنش نکن یه زیر انداز بزرگ پهن کن بزار خودش بخوره رهاش کن بزار توعالم خودش بت کیف خودش بخوره من همینکار میکنم اصلا دهنش نمیکنم فقط غذا میکشم میزارم جلوش

ببین اصلا نباید بش گیر بدی یادم نیست کجا خونده بودم ولی گفته بود بچه ها تو این سن ممکنه چند روز کم بخورن یا در طول روز ی وعده ای رو حذف کنن حتما روزهای دیگه و وعده های دیگه جبران میکنن. الگو رفتاریش رو دقت کن متوجه میشی.

عزیزم بچه بعد ی مدت خوردن دچار یبوست میشه
سعی کنید اون زمان ها که کم غذا میشه غذاهای مسهل بدین یبوستش برطرف شع
منظور از یبوست فقط این نیست که شکمش سفت بشه ها
بعضی وقتا بچه مرتب می‌ره دستشویی و اصلا هم سفت نیست ولی میبینی رودل یا یبوست شده
ماکارونی اینا هم یبوست میارن

من پسرم یه هفته خوب میخوره دو هفته اینجور میشه نمیخوره

کاملا درسته
ولی ماکارونی هرروز میذاره معده ترش کنه همش احساس سیری داشته باشی دقت کردم پسرمم یکمدت اخرشباماکارونی میخورد کل روز بدغذابود

ببین منم تا یکسال پیش همین بودم همش اشک میریختم عصبی میشدم با همسرم دعوا میکردم چراااا چون سورنا غذا نمیخورد دیگه شُل کردم...الان خیلی راحت تر شدم

جالب بود
شایدم واقعا نباید انقد گیر میدادیم. منم انقددد گیر میدم بخور بخور یه روز مثل شما قاطی میکنم میگم امروز خبری نیس از غذا، فردا باز میفتم دنبالش
یه ماه انقد بهش رسیدممم نیم کیلو اضافه شد ولی خودم ذله شدم چون کلا دنبالش بودم. باید بیخیال تر میبودیم

در خصوص عصبی شدن از دست بچه ها که مشکل همه مادرهاست ، ولی در مورد غذا خوردن والا من چند روز پیش بی اهمیت شدم گفتم ولش کن گشنه بشه میاد میخوره نخورد که نخورد سریع وزنش پایین اومد ترسیدم دوباره برگشتم به حالت قبل و خودم بهش غذا میدم

سوال های مرتبط

مامان تیام👼 مامان تیام👼 ۳ سالگی
سلام بر همه مامانا
چند روز پیش رفته بودیم بیرون که ببرم پارک دیدم از این جا ها هست درست کردن بچه ها نقاشی میکشن تیام گفت منم بردم بعد یه بچه اومد از تیام کوچیکتر بود هر مداد رنگی که تیام می‌گرفت با لج و گریه از دستش می‌گرفت خودم کلا خوشم نمیاد از این حرکت حتی بچه باشه ولی چیزی نگفتم گفتم مامانش هست بهش یاد میده دیدم تیام ناراحت شد دوباره تیام یکی دیگه گرفت اومد از دستش بگیره تیام نداد این کشید تیام چون دقیقا همون رنگ دستش بود یک دفعه مادرش اومد از دست تیام گرفت داد به بوس تیام عزیزم مهربونم چیزی نگفت
باز تیام یه مداد رنگی دیگه نشون داد منم گفتم آره خیلی خوشگله با همین بکش باز بچه دیدم داره میگیره تیام لج کرد برای کنه منم گفتم خاله جون این برای تیامه خواستی از اینجا این همه مداد بردار مادرشم گفت ولی دید له زور داره می‌کشه به تیام گفت بده بهش به تیام گفتم نه مامان نده مال خودته نقاشی کن خانمه برگشت گفت وا بچه من کوچکتر حس مالکیت داره میخواستم دهنشو جر بدم بچه ما آدم نیست گفتم چه حرفیه بچه منم حس مالکیت داره چند بار بچه شما گرفت باید به بچه تون یاد بدید نمیشه چون کوچیکتر گذشت کنن بزرگتر چیزی نگه بعد مداد رنگی که تیام دوست داشت براش تیز کردم گذاشتم جلو به بچه هم گفتم دیگه دست نزن به مادرشم گفتم بچم میخواد نقاشی کنه بچه تون هم جیغ میزنع هم نمی‌ذاره خدایی خیلی بعضی ها پرو هستن باز میگم نکنه اشتباه کردم ولی خودم خس نمیکنم تیام خودش بچه کوچیکتر باشه وسیله میده جا میده اونجوری نیست ولی دوست ندارم انقد از خودش بگذره
مامان سوین مامان سوین ۳ سالگی
یه ماگ‌خریدم ۴۸۰ اومدم خونه دخترم رفت روی چارپایه آب از شیر آشپزخونه بخوره از دستش ول شد افتاد شکست امیرعلی هم تو آشپزخونه بود منم انقد عصبانی شدم زدم زیر گریه رفتم تو اتاق امیرعلی خورده سرامیکارو جم کرد اومد تو اتاق گفت خدایی واسه یه لیوان اینجوری زار میزنی اگه آره پاشو بریم یدونه دیگه بخر منم اعصابم خیلی خورد بود گریه میکردم اونم عصبانی شد داد زد فدای سر بچم تو معلوم نیست دردت چیه داری اینجوری اشک تمساح میریزی مث آدم بگو چه کوفتته درد چیه منم گفتم خودت یه دردته داد میزنی سر من و ...
همینجور دعوا بالا گرفت بعد منم بهش گفتم اگه میخای خانوادتو ببینی برو من هیچ وقت منعت نکردم عقده هاتو سرم من خالی نکن مگه مقصر من بودم ؟گفتم نمیخای بیا جدا شیم من راضی تو هم راضی گور بابای ناراضی ! گفت تو واقعا راضی برا طلاق گفتم خیلی وقته! یهو زد زیر گریه رفت کنج اتاق زانوهاش بغل کرده بود گریه میکرد منم دیدم گریه میکنه هیچی نگفتم رفتم تو حال . به خدا من اعصابم از دست دخترم خورد بود نه چیز دیگه
ولی میدونم خانوادشو نمبینه عقده کرده تقصیر منه! خب بره به خدا من حرفی ندارم .عذاب وجدان داره خفم میکنه



فرزند کودک همسر دارو دکتر رفلاکس پوشک مولفیکس تب شدید