#پارت۱۱زایمان_طبیعی

حال بچه رو پرسیدم گفتن خوبه،بعد دوتا پرستار اومدن وبا دست مشت شده شکمم رو فشار دادن

یه تخت هم اوردن گفتن خودت و با هدایت باسن و شونه هات بکشون ببر رو تخت و بخواب

میگفتم بابا الان کلی بخیه خوردم نمیتونم گفت وااا خودتو بنداز رو باسن و شونه برو تا برسی به تخت

اون لحظه مغزم با اون همه دردی که کشیده بودم و داشتم اروم شده بود...یه اخیش از ته دلم گفتم...

بعد بردنم ریکاوری تا دوساعت اونجا بودم،دیدم بچه رو هم اوردن پیشم تو تخت خودش

انقد خون ازم رفته بود که نگو بی انصافا یه پوشک هم ندادن بزارم لای پاهام

یه دل درد عجیبی داشتم...زایمان های قبلی هم که داشتم یادمه سریع یه مسکن میدادن بهمون ولی اینجا خبری نبود.

گفتم بچه رو بهم بدید میخوام ببینمش،گفت نه تا وقتی خرما نخوردی،اوردی خرمایی که همسرم خریده بود و پرت کرد روی تخت لای دوتا پاهام بسختی از جام بلند شدم

و به پرستار گفتم تختمو بیار بالا دو تا خرما بزور خوردم که توان صحبت داشته باشم صدام بشدت گرفته بود از بس جیغ زده بودم گلوم زخم بود

گفتم بچه رو بیارید اوردن و بسختی سینمو گرفت،الهی قسمت همتون بشه اون لحظه شیرین وصال...

۶ پاسخ

وااایی حس کردم یه فیلمنامه وحشتناک دارم میخونم، چقدر ترسناک و ناراحت کننده بود، زایمان قبلیاتو کجا رفتی؟ همونجا میرفتی دختر

وایی یاد زایمان خودم افتادم دلم لرزید🦦🤦🏻‍♀️😭

عزیزم چرا همراه نداشتی

چقدر رفتار پرستارها بد بوده
اه بدم اومد چقدر بیشعورن

ایشالله عزیزم خیر کوچولو تو ببینی خدانگهدارش باشه

عزیزم قدمش نورسیده مبارک باشه
الان خودت خوبی
بیمارستان دولتی رفته بودی یا خصوصی

سوال های مرتبط

مامان شکوفه سیب🩷🎀 مامان شکوفه سیب🩷🎀 ۱ ماهگی
تجربه سزارین ۲
بقیه خانما نهایت یکساعته از ریکاوری میرفتن ولی من چون پاهام نمی‌تونستم تکون بدم تا سه چهار ساعتی ریکاوری بودم، ولی اینم بگم زمان به شدت سریع میگذشت
تا اینکه از بخش امدن منو ببرن از این تخت به اون تخت که جابجا میکردن اولین درد شدید شکم رو اونجا احساس کردم و تازه فهمیدم چه بلایی سرم امده
بردن بخش اونجا باز منتقل کردن به تخت اتاق که اونجا هم باز درد داشتم
نی نی رو دکتر اطفال گفته بود نیاز به ان ای سیو نیست با آزمایشات، آوردن پیشم، دوسش داشتم ولی اثر بیحسی میرفت و درد نمیذاشت اونطور که باید لذتشودببرم
مسکن هم نمیزدن چون باید اثر بیحسی میرفت و از بدن من دیر داشت میرفت
تا ساعتای ۴ درد کشیدم بعد بهم مسکن زدن با مسکن درده قابل تحمل بود، اما ساعت ۹ شب دوتا پرستار امدن با کمک همراهیم سوند رو کشیدن و گفتن باید بیای از تخت پایین
اون درد ناحیه شکمم حین پایین امدن از تخت وحشتناک ترین تجربه دردی بود که تا حالا داشتم، به سختی تا سرویس بهداشتی پاهام کشیدم زمین و رفتم داخل سرویس سرم گیج میرفت، به سختی برگشتم رو تختم
مامان 🐣تیارا 🐣 مامان 🐣تیارا 🐣 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۳
اومدن رگم رو بگیرن متاسفانه من کلا آدم بد رگی ام استرس ام که داشته باشم کلا رگم پیدا نمیشه خلاصه که بعد هفت بار رگ گرفتن یه رگ پیدا کرد نوار رو هم به شکمم وصل کردن و یه سرم به زدن بهم امپول فشار رو هم زدن داخلش من دردام یواش یواش شروع شد وقتی تخت میخوابیدم دردام خیلی شدید می شد نمیتونستم تحمل کنم وقتی ام که نوار وصله بهت باید تخت بخوابی اینجوری بود که من التماس میکردم بزارن به پهلو بخوابم😭😂 تو همین وضعیت بودم که یه پرستار اومد گفت از تخت بیا پاین برو رو اون یکی تخت یه چیزی مثل سون دستش بود من پرسیدم گفتم این چیه اسمشو گفت ولی یادم نیست گفت میخوام بزارم تو رحمت تا زودتر باز بشه دقیقه همون سون بود ولی بزرگش🤣و من بیش از اندازه از سون میترسیدم خلاصه من اومدم پایین رفتم رو اون یکی تخت اون پرستار هرکاری کرد نتونست فیکسش کنه یکی دیگه رو صدا کرد خدا شاهد آنقدر اذیتم کردن که نگو زیرم کلا شد خون😭و من حتی صدام در نیومد به بدبختی وصلش کردن گفتن برو روی اون یکی تخت و اونا رفتن من. رفتم رو تخت دراز کشیدم بعد دو دقیقه اون سون لعنتی ترکید😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
مامان پسر کوچولو 🥰 مامان پسر کوچولو 🥰 روزهای ابتدایی تولد
مامان بچه قشنگمون💞 مامان بچه قشنگمون💞 ۱۲ ماهگی
#پارت_چهار_زایمان
بیدار که شدم توی ریکاوری بودم اما نمیدونستم ساعت چنده دیگه یکم گیج بودم.. پرستار بهم گفت برات مسکن و شیاف زدیم. من کمی درد مثل پریود زیر شکمم حس میکردم که قابل تحمل بود. چند دیقه‌ای خوابیدم تا اینکه اومدن ببرنم بخش، بردنم اتاقم،کارامو انجام دادن و گذاشتنم رو تخت و رفتن. تازه حواسم داشت جمع میشد، حواسم‌رفت به پاهام که گزگز میکردن و نمیتونستم تکونشون بدم. بچمو هم اوردن.. حالا خیالم راحت بود که بالاخره گذروندم..
از فشارهای رحمی باید بگم که درد داشت ولی کوتاه بود، برای من شاید روز اول تا وقتی که بی حسی پاهام بود ۵_۶باری اومدن فشار دادن...از اولین راه رفتنم باید بگم که سخت بود، من اون لحظه هم درد زیر شکمی داشتم هم یه حس سوزش خیلی بد سر بخیم، با مصیب دو تاقدم برداشتم، وقتی دیدن اذیتم برام شیاف و مخدر زدن که چند دیقه بعدش آروم شدم.
راجب پمپ درد هم میخواستم بگیرم، همسرم هم رفته بود پذیرش کاراشو انجام بده اما آنقدر زایمان من سریع اتفاق افتاد ک بهم نرسید و دکتر هم گفت لازم نیست اصلا.
این بود تجربه‌ی اون روزم:)
مامان آرتام 🥰 مامان آرتام 🥰 ۱۱ ماهگی
پارت سوم
ایپدورال خیلی خوب بود منم اگه این همه درد داشتم بخاطر زایمان زودتر بود و لگنی که تنگ‌ بود اومد بعد از سه چهار ساعت باز معاینه کرد گفت فول شدی مدفوع کن زور بزن تا دکتر بیاد من روی تخت به حالت سجده کردن که فقط فشار بدم زور بزنم می‌گفت سر بچه داره معلوم میشه مامانمم داشت میدید کنارم بود هنوز توی زایشگاه نرفته بودم ساعت دوازده دکترم رسید منم مدفوع کرده بودم گفت پاشو بریم زایشگاه ولی درست حس نمی‌کردم البته سه دوز ایپدورال گرفته بودم تا زایشگاه راه رفتم اونجا رفتم روی تخت زایشگاه حالا بچه نمیومد منم دیگ نمیتونستم زور بزنم چند روز نه خواب داشتم نه چیزی یه عالمه درد داشتم فقط دیگ یه ماما شروع کرد شکمم رو فشار دادن که بچه بیاد منم قلبم درد گرفته بود نمی‌تونستم نفسم بکشم بازم درد رو خیلی شدید داشتم حس میکردم که بهم دوز چهار ایپدرول رو زدن 😐 دکترم خیلی مهربون و با حوصله بود با دستگاه کمی سر بچه کشیدن جلو ولی شکمم فشار میدادن من خیلی بد بود نفس نمیشد کشید دکتر گفت دیگ فشار نده بهش آب بده دیگ بعد از نیم ساعت زور زدن بچه رو کشیدن بیرون گذاشت روی شکمم خیلی حس قشنگی بود گریه شدم شکمم کلا خالی شد دیگ برش هم زده بود چهار تا بخیه خوردم باز بخیه زد برش رو حس میکردم استخوان های واژنم خیلی درد میکرد خیلی گفتم حس میکنم همش بی حسی میزد بهم بردنم توی اتاقم دیگ دوساعت رفتم زیر اکسیژن چون بلند میشدم نمی‌تونستم نفس بکشم بعد یه ساعت اومدن گفتن راه برو برو دستشویی شوهرم دست گرفت برم سرویس دیدم یه عالمه سرگیجه دارم
مامان هاکان و هومان مامان هاکان و هومان ۱ ماهگی
پارت ۴ زایمان دوقلو


لحظه های آخر حس میکردم بیحسی رسیده به قفسه سینم انگار
یهو نفسم سنگین شد و نمیتونستم صحبت کنم و حالت تهوع گرفتم
همون موقع مثل اینکه خون ریزیم زیاد شده بود و فشارم کاملا افتاد ولی خداروشکر کنترل شد و سریع چهارتا آمپول از رگ و سرم زدن بهم و سرمو یکم آوردن بالا که بهتر شدم
دائم هم از اول فشارم رو دستگاه هی خودش می‌گرفت و هی آف می‌کرد
دیگه همه چیز رو جمع کردن جلوم هم باز کردن و دوتا آقا اومدن گذاشتنم روی یه تخت دیگه و بهم تاکید کردن خودم تلاش نکنم برای حرکت کردن خودشون جا به جام می‌کنن
بردنم ریکاوری باز و خیلی زود حس پاهام برگشت ولی باید منتظر دکتر بیهوشی می‌موندن که بیان تایید کنه
و دوباره چون فیلم اتاق عمل داشتم خانمه رفت اجازه گرفت همسرم رو آورد توی ریکاوری پیشم خیلییی حس خوبی بود
بچه ها رو هم‌ آورده بودن پیشم و چک می‌کردن و اطلاعات رو ثبت میکردن
بعدش که تایید شد حس پاهام برگشته بردنم به سمت بخش
توی اتاق گفتن خودم باید تلاش کنم که برم روی تخت و چون هنوز آثار بیحسی بود اصلا اذیت نشدم
هیچی هم زیر سرم نباید میزاشتم
بعدشم نی‌نی ها رو آوردن پیشم و چون دوقلو بودن اجازه دادن دوتا همراه داشته باشم
هیچ حس دردی نداشتم فقط به شدت گرسنه بودم و احساس ضعف داشتم
برام شیاف و پد هم گذاشتن مسکن هم تزریق کردن توی سرمم
تا ساعت دو که تایم ملاقات بودم همه چی نرمال و خوب بود
موقع ملاقات یهو بچه ها آوردن بالا
و من شدیدا افتادم روی درد وحشتناک
معده بچه ها رو شست و شو دادن ولی به من داروی جدیدی ندادن
یه پرستار اومد همه رو کرد بیرون ماساژ رحمی داد و مثل معاینه انگشت کرد داخل و کامل چرخوند
مردممممم از درد ولی خداروشکر فقط همون یکبار بود
مامان مهدیار✨️ مامان مهدیار✨️ ۲ ماهگی
پارت چهارم : ورود به بخش ستایش
من اتاق خصوصی میخواستم ولی خب پر بود و رفتم دو تخته
۳تا پرستار که همه خانم بودن و همسرم با زیرانداز بلندم کردن و انتقالم دادن به تخت بخش و بچه رو هم گذاشتن روی تخت خودش و دیگه ما پیش همدیگه بودیم
بعد انتقالم به تخت همه رو بیرون کردن حتی مادرم و پرستارا لباس اتاق عمل رو درآوردن و لباس بخش پوشوندن برام ، منکه نفهمیدم ولی دوتا شیاف هم گذاشتن برام
با ابنکه تایم ملاقات نبود ولی خب میزاشتن پدر بچه بیاد پیشمون و من ساعت ۱۲ از ریکاوری اومدم بیرون و وارد بخش شدم و همسرم تا بعد ساعت ملاقات تقریبا تا ۵ پیشم بود
تا ساعت ۴ نباید چیزی میخوردم ، حس گرسنگی داشتم ولی نه اون قدری که اذیت کنه
مدام هم سرم میزدن ، بعد ساعت ۴ برام آبجوش و با عسل آوردن و گفتن مایعات را فراوون شروع کن ، مواد کافئین‌دار زیاد بخور یک ساعت بعد جامدات رو شروع کن
من تا تونستم چای ، قهوه ، آبمیوه خوردم ، و شروع جامدات با کمپوت بود که گفتن گلابی و انجیر و اگه نبود دیکه نهایت سیب
آناناس چه کمپوت چه آبمیوه اجازه ندادن
مامان آناهید 🩵🪷 مامان آناهید 🩵🪷 ۱۷ ماهگی
۵.بردنم اتاق عمل و تو اتاق عمل متخصص بیهوشی فوق العاده مهربون و خوبی بود که هیچوقت آرامش و برخورد پدرانشون رو فراموشش نمیکنم . انتخابم بیهوشی اسپاینال بود و موقع زدن آمپول اصلا هیچی احساس نکردم ، وقتی دراز کشیدم کم کم پاهام و پایین تنم بی حس شد و بعد یه پرده رو به رو کشیدن و من فقط سایه ی دستای دکترمو میدیدم . یک لحظه وقتی داشتن شکمم رو فشار میدادن تا بچه رو بکشن بیرون احساس فشار و درد روی بالای قفسه سینم و خفگی بهم دست داد و به دکتر بیهوشی گفتم دارم خفه میشم و همون لحظه برام ماسک اکسیژن زدن . بعد هم صدای گریه ی آناهیدم رو شنیدم که اشکای خودمم همزمان سرازیر شد روی گونه هام . آوردنش صورت لطیفشو چند ثانیه روی صورتم چسبوندن و بردنش... 🥹
۶. همون لحظه که بچه رو بیرون آوردن صدای عصبانی دکترمو شنیدم که گفت این بچه که اصلاااا آب دورش نبود ، خشکه کامل چسبیده به کیسه آبش ... سونوگرافی چطوری تشخیص داد که آب دور بچه کافیه 🥲
۷.بچه رو بردن ، دکتر بخیه هامو تکمیل کردن و بردنم ریکاوری . اونجا هم باز متخصص بیهوشی بهم سر زد و بعد هم پرستار اومد برام ماساژ شکمی انجام داد و بعدم منتقل شدم بخش .
۸. آوردنم تو بخش و تک و تنها منتظر بودم تا همسرم و خانوادم برسن و بچه رو هم پرستار برام بیاره که دیدم خبری از بچه نشد 🥲 مامان و بابا و همسرم با سبد گل اومدن بالا سرم و با دیدنشون قلبم آرومتر شد...
مامان بردیا مامان بردیا ۸ ماهگی
#تجربه_زایمان
پارت دوم _ اتاق عمل
اول که وارد اتاق عمل شدم گفتن روی تخت بخواب به یه دستم دستگاه فشارخون وصل کردن و اون یکی دستم سرم بعد گفت خودتو شب بگیر سوند بهت وصل کنم، من خیلی از سوند ترس داشتم فکر میکردم کلی درد داشته باشه ولی یه سوزش یه لحظه ای خیلی کم داشت که اونم اگه شل بگیری و نفس عمیق بکشید اصلا نمی‌فهمی، من داشتم تند تند نفس عمیق میکشیدم پرستاره گفت خیلی وقته تموم شده چقدر نفس میکشی😂
بعد از اینکه سوند رو وصل کردن کمک کردن بشینم و دکتر بیهوشی اومد یه سوزن زد تو کمرم که اونم مثل این بود که یه لحظه زنبور نیشت بزنه بعدش کم کم پاهام سنگین و بی حس شدن و اومدن یه پرده کشیدن جلوم و دکتر اومد برش داد و بچه رو دنیا آورد من که هیچی حس نمی‌کردم تا جایی که صدای بچه رو شنیدم، همش هم از موقعی بی حسی زدن حالت تهوع داشتم که تند تند بهم ضد تهوع میزدن، فقط یه جا وسطای عمل خیلیییی سردرد شدیدی شدم که دیدم فشارم رفته روی ۱۵ و دوباره بعد چند دقیقه فشارم اومد پایین و سرم خوب شد، بعد از اینکه دکتر بخیه ها رو زد بچه رو آوردن صورتشو چسبوندن به صورتم و بعدش دوتامونو بردن ریکاوری ، تو ریکاوری هم بهش یه کم شیر دادم و بعد آوردنمون بخش،
تا اینجا بی حس بودم و دردی حس نمی‌کردم و تو بخش هم برام مسکن زدن و شیاف گذاشتن بازم زیاد درد خاصی نداشتم فقط موقعی که آوردنم تو بخش پرستار که شکمم رو فشار داد تا لخته خون اگه هست بیاد و رحمم جمع بشه یه لحظه درد بدی گرفت ولی سریع دردش آروم شد،
بلند شدن بعد از دوازده ساعت که سخت ترین قسمتش بود رو تو پارت آخر میگم
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۳ ماهگی
تجربه من از زایمان (قسمت ششم)
عمل تموم شد و من هم بالاخره زایمان کردم ولی نه اونجوری که انتظارش رو داشتم، نه اونجوری که برای آماده شده بودم. اینم خواست خدا بود همونجور که این بچه خواست خدا بود🌱 اصلا این بچه اومده بود تا همه‌ی حساب کتاب های ما رو به هم بریزه😅
من رو جا به جا کردن روی یه تخت دیگه. خداوکیلی خیلی کارشون حرفه‌ای بود و واقعا خوشم اومد. سری قبلی سر عمل آپاندیس پرستار های اون یکی بیمارستان اصلا نمیدونستن چجوری باید من رو از یه تخت به تخت دیگه انتقال بدن، میگفتن خودت میتونی بلند شی؟😐😐😐
خلاصه من رو انتقال دادن به ریکاوری و بعد از اون هم به بخش
توی ریکاوری یه پرستار بالاسرم بود کلی قربون صدقه بچه‌م رفت😂 خودش بچه رو گذاشت روی سینه‌م تا شیر بخوره چون من توان هیچ کاری رو نداشتم و با زحمت میتونستم دو کلمه حرف بزنم.
موقعی که داشتن به بخش انتقالم میدادن یه سری حرفای نامربوط هم میزدن😝 میگفتن الان اینو ببریم توی اتاق شوهرش هم اونجا باشه دوباره حامله میشه😝 (بچه هام پشت سر هم هستن)
بعد یکی دیگه از پرستار ها گفت نه دیگه از این غلطا نمیکنه😐
دلم میخواست پاشم بگم آقا من بی‌حسی گرفتم، بی هوش نیستم که هر چی دلتون میخواد دارید میگید🥴😂 به شما چه مربوط اصن
خلاصه رفتیم توی بخش و خانواده‌ام اومدن چند دقیقه پیشم موندن و بعد به جز همراه، بقیه شون رفتن
کم کم اثر بی‌حسی از بین می‌رفت و من اول از همه تست کردم ببینم فلج شدم یا نه😅 وقتی دیدم پام تکون میخوره خیالم راحت شد.
ولی دردم خیلی خیلی زیاد بود و مدام ناله میکردم. اومدن برام شیاف گذاشتن ولی یک ساعت و نیم طول کشید تا شیاف اثر گذاشت و تونستم بخوابم. مدام کابوس زایمانم رو می‌دیدم و از جا میپریدم😞
ادامه دارد...
مامان رایسا‌ و راسان مامان رایسا‌ و راسان ۱۰ ماهگی
پارت دوم+))))بعد رفتم رو تخت دکتر بیهوشیم آقا بود سوزن بی حسی رو هفت بار زد تو کمرم همش میگفت بد نشستی(حس میکنم دیسک کمر گرفتم خیلی کمر درد دارم فک کنم بخاطر سوزن بی حسی هست🥲)بعد پاهام شروع کرد به داغ شدن سریع خوابوندنم دستام و پاهام بستن شروع به عمل کردن من همه چیز رو حس میکردم یهو نفسم گرفت حس میکردم داره حالم بد میشه به پرستار می‌گفت نه رو دستگاه همه چیزت اوکی هست بعد چند دقیقه حالم بهتر شد بعد پسرم به دنیا اومد اصلا نشونم ندادن گفتن بریم تمیزش کنیم بعد گفتن ناله می‌کنه باید بره تو دستگاه گفتم من می‌خوام بچمو ببینم با کلی سر و صدا آوردنش از دور یه لحظه دیدم بعد بردنش ان آی سیو من فشار عصبی بهم وارد شده بود جوری میلرزیدم تخت باهام تکون میخورد اصلا نمیتونستم صحبت کنم شوک بهم وارد شده بود دیگه تو ریکاوری بودم فشارم اومده بود پایین پایین یه پرستار بیشعور هم هی شکمم فشار میداد حس میکردم دارم میمیرم دیگه یه پرستار پسر بود دانشجو بود اومد دعواش کرد گفت ببین فشارش چقدر پایین هست ضربان قلبش ببین (با اینکه شکمم فشار میدادن درد هم زیاد داشتم هیچی نمیگفتم گریه هم نمی‌کردم 🥲) یک ساعت به تمام تو ریکاوری بودم دیگه تو گوشام سوت میکشید
دیگه اومدن ببرنم بخش فک کنین هیچکس نبود منو بزارن رو یه تخت دیگه همسرم و مامانم گذاشتنم رو تخت دیگه بعد من وزنی هم نداشتم میگفتن وضیفه ما نیست وضیفه همراه بیمار هست😐
مامان ماهلین ودلوین💖 مامان ماهلین ودلوین💖 ۲ سالگی
از اونطرف بچه خیلی زیاد گریه میکرد اصلا هم بهم نشونش ندادن گفتم سردشه بزار گرم شه بعد بیاریمش بعد کلی اصرار پرستار آورد از دور که تو تخت نوزاد بود نشون داد گف ببینش زود ببرنش انقد گریه میکنه اکسیژنش داره میاد پایین خدا به دادت برسه از اون بچه های بلاس
ولی فکر کنم انقد بچمو محکم کشیده بودن بیرون کلی ترسیده بود و دردش اومده بود چون بیش از اندازه گریه میکرد کلا شب اول تو بیمارستان خیلی زیاد گریه کرد هیچ بچه ای اینجوری نبود
بعد ازاینکه بچه رو بردن من عملم ۴۵ دیقه طول کشید در صورتی ک سر زایمان اول کلا ده دیقه یه ربع طول کشید فک کنم بخاطر همین قضیه چسبندگی بود وسطاش حس بالا آوردن شدید داشتم به پرستار گفتم یه پارچه کذاشت زیر گلوم و گفت بالا بیار رو این الان بهت دارو میزنم که من با خوندن آیت الكرسي سعی کردم بالا نیارم دیگه داشتم انکار از هوش میرفتم حتی جون نداشتم جواب سوال های پرستار و دکتر وبدم که یه دارو بهم زد دوباره یکم جون اومد تو بدنم و سرحال تر شدم
کار عملم که تموم شد پرده رو برداشتن و من و گذاشتن رو یه تخت دیگه و بردن سمت ریکاوری من از همون وسطای عمل لرزشم شروع شد و لرز شدید گرفتم تو ریکاوری بدتر شدم که دکتر ریکاوری اومد یچیز مثل بخاری برقی گذاشت بالا سرم که اون خیلی خوبم کرد و واقعا کیف کردم با اون لرزشم افتاد بعد نیم ساعت اومدن از ریکاوری من و بردن پشت در بخش یه پرستار اومد تحویلم گرفت یه دست گذاشتم رو رحمم که چک کنه ببینه فشار نیاز دارم یا نه جیغم رفت هوا ولی خداروشکر دیگ فشار نداد و گفت نیاز نداری یعنی انکار دنیارو بهم دادن از در ک رفتم بیرون شوهرم و مامانم و دیدم ولی حال نداشتم باهاشون حرف بزنم بردنم تو بخش و خدمه اومد تختمو جا به جا کرد