پارت ۴ زایمان دوقلو


لحظه های آخر حس میکردم بیحسی رسیده به قفسه سینم انگار
یهو نفسم سنگین شد و نمیتونستم صحبت کنم و حالت تهوع گرفتم
همون موقع مثل اینکه خون ریزیم زیاد شده بود و فشارم کاملا افتاد ولی خداروشکر کنترل شد و سریع چهارتا آمپول از رگ و سرم زدن بهم و سرمو یکم آوردن بالا که بهتر شدم
دائم هم از اول فشارم رو دستگاه هی خودش می‌گرفت و هی آف می‌کرد
دیگه همه چیز رو جمع کردن جلوم هم باز کردن و دوتا آقا اومدن گذاشتنم روی یه تخت دیگه و بهم تاکید کردن خودم تلاش نکنم برای حرکت کردن خودشون جا به جام می‌کنن
بردنم ریکاوری باز و خیلی زود حس پاهام برگشت ولی باید منتظر دکتر بیهوشی می‌موندن که بیان تایید کنه
و دوباره چون فیلم اتاق عمل داشتم خانمه رفت اجازه گرفت همسرم رو آورد توی ریکاوری پیشم خیلییی حس خوبی بود
بچه ها رو هم‌ آورده بودن پیشم و چک می‌کردن و اطلاعات رو ثبت میکردن
بعدش که تایید شد حس پاهام برگشته بردنم به سمت بخش
توی اتاق گفتن خودم باید تلاش کنم که برم روی تخت و چون هنوز آثار بیحسی بود اصلا اذیت نشدم
هیچی هم زیر سرم نباید میزاشتم
بعدشم نی‌نی ها رو آوردن پیشم و چون دوقلو بودن اجازه دادن دوتا همراه داشته باشم
هیچ حس دردی نداشتم فقط به شدت گرسنه بودم و احساس ضعف داشتم
برام شیاف و پد هم گذاشتن مسکن هم تزریق کردن توی سرمم
تا ساعت دو که تایم ملاقات بودم همه چی نرمال و خوب بود
موقع ملاقات یهو بچه ها آوردن بالا
و من شدیدا افتادم روی درد وحشتناک
معده بچه ها رو شست و شو دادن ولی به من داروی جدیدی ندادن
یه پرستار اومد همه رو کرد بیرون ماساژ رحمی داد و مثل معاینه انگشت کرد داخل و کامل چرخوند
مردممممم از درد ولی خداروشکر فقط همون یکبار بود

۸ پاسخ

به سلامتی عزیزم
وزن بچه ها رو یادته چقدر یود؟
هم‌توی آخرین سونو و هم بعد تولد

خو چرا منو ماساژ نداد🤣

مبارکه عزیزم،دکترت ترتیفی بود؟راضی بودی؟چقد هزینت شد کلا؟

واس چی معاینه کرد عجب اولین بار میشنوم نباید میذاشتی عزیزم قدم بچه هات مبارک❤️

چرا ماساژ رحمی کردن؟ منکه نکردن

ماساژ رحمی مگ دست میکنن تو واژن؟

روز اول چقد درد داشتی

عزیزم بیمارستان دولتی رفتی یا خصوصی که گذاشتن دوتا همراه داشته باشی ؟

سوال های مرتبط

مامان آلوچه خانم💗 مامان آلوچه خانم💗 ۱ ماهگی
پارت 7️⃣

شروع کردن به تزریق دارو توی سرم و فشارم رو بردن روی ۱۰. بخیه ها رو زدن و ماساژ رحمی رو هم توی همون اتاق عمل و توی بی حسی کامل برام انجام دادن خدا رو شکر. بعد از عمل لباس جدید تنم کردن و بردنم ریکاوری. همون موقع یه لرز وحشتناکی گرفتم طوری که دندونام میخوردن بهم و تمام بدنم رعشه گرفته بود. برام وارمر گذاشتن زیر پتو تا حالم بهتر شد. از طرفی گردنم هم درد گرفته بود. با اجازه دکترم یه بالش کوتاه گذاشتن زیر سرم. توی ریکاوری بهم گفتن پمپ درد میخوای گفتم آره چون سوزش بخیه هام کم کم داشت شروع میشد. (هزینه اش هم بعد فهمیدم ۴‌.۵میلیون بوده)
دکترم هم تو ریکاوری انگشتش رو کرد توی نافم و دوسه بار چرخوند. چون هنوز از بی حسی درنیومده بودم درد چندانی حس نکردم.
توی ریکاوری مرتب میومدن چک میکردن ببینن میتونی پاتو تکون بدی یا نه. بعد از حدود ۲-۳ ساعت میتونستم زانومو خم کنم و بردنم بخش. تا ۱۲ ساعت بعد از عمل حق خوردن و آشامیدن نداشتم ولی چون سرم میزدن احساس ضعفی نکردم. توی بخش گفتن به کمر باش و سرتو اصلا بالا نیار.
قسمت بد ماجرا این بود که بچه رو آوردن گذاشتن کنارم روی بازوم که بهش شیر بدم ولی من اصلا نمیتونستم بچرخم و نگاهش کنم😞
مامان مهرو🩷 مامان مهرو🩷 ۸ ماهگی
بعد اینکه دخترم دنیا اومد یه پنج شش دقیقه طول کشید بخیه هام رو بزنن
بعدش منو گذاشتن رو یه تخت دیگه و منتقل شدم ریکاوری
من تقریبا چهارساعت تو ریکاوری بودم چون هنوز نوبتم نشده بود اونجا همه پمپ درد داشتن فقط من نداشتم که مرتب بهم مسکن تزریق میکردن کم کم حس انقباض داشتم رحمم هی جمع میشد ول میکرد
که گفتن عادی هستش
یکبار تو اتاق عمل ماساژ رحمی دادن که درد نداشت چون کامل بی حس بودم
دوبار هم تو ریکاوری که اونم چون مسکن میگرفتم خیلی درد نداشت در حد سه چهار ثانیه که فشار میداد قابل تحمل بود
راستی سوند رو هم بعد بی حسی تو اتاق عمل زدن
دیگه شوهرم اومد دم در ریکاوری و منو دید بعدم دخترمو نشونش دادن
یه ساعت که گذشته بود ماما دخترمو اورد یکم شیر دادم بهش
بعدم که نوبتم شد و بچمو لباس پوشوندن و گذاشتن رو سینم و فرستادن بخش
اونجا دوباره گذاشتنم رو تخت خودم و باز مسکن تزریق کردن بهم
دو ساعت بعد گفتن میتونم شروع کنم مایعات بخورم
نیم ساعت بعدشم اومدن زیر اندازم رو عوض کردن و گفتن باید بلند بشم
بنظرم سخت ترین جاش همین اولین بلند شدنه اونم هربار که بلند میشی بهتر میشی
دبگه کم کم دوز مسکن ها کم شد و بی حسی هم اثرش کامل رفته بود
مامان شکوفه سیب🩷🎀 مامان شکوفه سیب🩷🎀 ۱ ماهگی
تجربه سزارین ۲
بقیه خانما نهایت یکساعته از ریکاوری میرفتن ولی من چون پاهام نمی‌تونستم تکون بدم تا سه چهار ساعتی ریکاوری بودم، ولی اینم بگم زمان به شدت سریع میگذشت
تا اینکه از بخش امدن منو ببرن از این تخت به اون تخت که جابجا میکردن اولین درد شدید شکم رو اونجا احساس کردم و تازه فهمیدم چه بلایی سرم امده
بردن بخش اونجا باز منتقل کردن به تخت اتاق که اونجا هم باز درد داشتم
نی نی رو دکتر اطفال گفته بود نیاز به ان ای سیو نیست با آزمایشات، آوردن پیشم، دوسش داشتم ولی اثر بیحسی میرفت و درد نمیذاشت اونطور که باید لذتشودببرم
مسکن هم نمیزدن چون باید اثر بیحسی میرفت و از بدن من دیر داشت میرفت
تا ساعتای ۴ درد کشیدم بعد بهم مسکن زدن با مسکن درده قابل تحمل بود، اما ساعت ۹ شب دوتا پرستار امدن با کمک همراهیم سوند رو کشیدن و گفتن باید بیای از تخت پایین
اون درد ناحیه شکمم حین پایین امدن از تخت وحشتناک ترین تجربه دردی بود که تا حالا داشتم، به سختی تا سرویس بهداشتی پاهام کشیدم زمین و رفتم داخل سرویس سرم گیج میرفت، به سختی برگشتم رو تختم
مامان هدیه سادات مامان هدیه سادات روزهای ابتدایی تولد
موقع امپول بی حسی از کمر گفتم که اگه میشه وزنم بالاست منو کامل بیهوش کنید گفتن نمیشه و منو بی حس از کمر کردن تقریبا میشه گفت سزارین خوب بود و درد نداشتم بچم رو دیدم صداشو موقع تولد شنیدم ولی حالت تهوع داشتم و هی استفراغ میکردم فشارم نوسان داشت و دوتا متخصص قلب و هوشبری اومدن بالا سرم تو اتاق عمل ولی خب من متوجه نمیشدم و فکر میکردم روند طبیعیه
بعد از نیم ساعت رفتم ریکاوری ولی ۴ یا ۵ ساعت داخل ریکاوری بودم و هیچ جوره بی حسی از پاهام بیرون نمیرفت پرستارا هی میپرسیدن درد نداری که واسم مسکن بزنن ولی من اصلا پاهام رو حس هم نمیکردم پاهام رو بلند میکردم میگفتن با دست بگیرشون نمیتونستم سنگین بودن محکم میخوردن رو تخت و من اصلا نمیفمیدم
اهان اینم بگم که میگن سرتون رو تکون ندین و سردرد میشینین کافئین بخورین والا من چون اصلا بلد نبودم و تجربه نداشتم هیچکدوم از این کار ها رو نکردم خداروشکر سردرد نداشتم زیاد ولی الان یکم شبا سرم درد میکنه
پارت بعد
مامان نینی مامان نینی ۲ ماهگی
تجربه سزارین نیکان سپید پارت ۲
من متاسفانه حالم بد شد ، تپش قلب شدید گرفتم تا ۱۶۰ تا، تنگی نفس داشتم ، که بیهوشی کنارم بود و واقعا هر کاری میکرد حالم بهتر شه، همون اول تهوع گرفتم که بیهوشی برام ضد تهوع زد خوب شدم ، اکسیژن گذاشت فقط توصیه ام اینه که آروم نفس بکشید و استرس نگیرید، من خودم پرستارم سر عمل سزارین هم بودم اصلا ترسی از عمل نداشتم بخواین بترسید بدتره، خیلی زود شاید ده دقیقه هم نشد که بچه رو اوردن همون جا نشون دادن و بردن تمیز کردن باز اوردن گذاشتن رو صورتم ، واقعا اون لحظه همه دردام یادم رفت واقعا می ارزه ، دیگه بعدش برام یه آرامبخش زدن و دکتر بهم گفت داره بخیه میزنه لایه هارو ، بردنم ریکاوری ، اونجا دو بار ماساژ رحمی دادن که چون بی حس بودم درد نداشت، نینی رو اوردن گذاشتن رو سینه ام و خیلی با حوصله تلاش کردن که سینه ام رو بگیره، دو ساعت اونجا بودم و بعد بخش اومد دنبالم ، تو اتاق عمل هم بگید که اتاق خصوصی میخواین، سرتون هم بلند نکنید ک کمتر صحبت کنید
پارت بعدی
مامان مهدیار✨️ مامان مهدیار✨️ ۳ ماهگی
پارت چهارم : ورود به بخش ستایش
من اتاق خصوصی میخواستم ولی خب پر بود و رفتم دو تخته
۳تا پرستار که همه خانم بودن و همسرم با زیرانداز بلندم کردن و انتقالم دادن به تخت بخش و بچه رو هم گذاشتن روی تخت خودش و دیگه ما پیش همدیگه بودیم
بعد انتقالم به تخت همه رو بیرون کردن حتی مادرم و پرستارا لباس اتاق عمل رو درآوردن و لباس بخش پوشوندن برام ، منکه نفهمیدم ولی دوتا شیاف هم گذاشتن برام
با ابنکه تایم ملاقات نبود ولی خب میزاشتن پدر بچه بیاد پیشمون و من ساعت ۱۲ از ریکاوری اومدم بیرون و وارد بخش شدم و همسرم تا بعد ساعت ملاقات تقریبا تا ۵ پیشم بود
تا ساعت ۴ نباید چیزی میخوردم ، حس گرسنگی داشتم ولی نه اون قدری که اذیت کنه
مدام هم سرم میزدن ، بعد ساعت ۴ برام آبجوش و با عسل آوردن و گفتن مایعات را فراوون شروع کن ، مواد کافئین‌دار زیاد بخور یک ساعت بعد جامدات رو شروع کن
من تا تونستم چای ، قهوه ، آبمیوه خوردم ، و شروع جامدات با کمپوت بود که گفتن گلابی و انجیر و اگه نبود دیکه نهایت سیب
آناناس چه کمپوت چه آبمیوه اجازه ندادن
مامان مهدیار✨️ مامان مهدیار✨️ ۳ ماهگی
پارت دوم : اتاق عمل
قسمت ورودی اتاق عمل تخت رو نگه میداشتن و یسری اطلاعات کلی و اولیه رو چک میکردن . توی مسیر من روسری خودم سرم بود و چون برام مهم بود اینجا بهم گفتن میخوای بهت شال بدیم که گرفتم تا راحت باشم و اگه شما هم براتون مهمه بگیرید چون پرسنل آقا از اتاق عمل تا زمان ورودتون به بخش همه‌جا هستند
من چون همسرم یکم نگران بود اجازه دادن تمام این مدت کنارم باشه و بعد رفتم اتاق انتظار که فقط خودم بودم
کمتر از ۱۰ دقیقه اونجا بودم که اومدن منو بردن اتاق عمل ، تا اینجا جابه‌جایی های بین تخت همه رو با همکاری خودمون باید انجام بدیم
توی اتاق عمل اول دوتا پرستار بودن یک خانم و یک آقا اومدن کنارم خودشون رو معرفی کردن و گفتن استرس نداشته باشم و تا ریکاوری باهام هستن
بعد تیم بیهوشی اومدن خیلی خوش اخلاق بودن و دونه دونه خودشون رو معرفی کردن و سرم و پالس اکسیمتر و ... برام وصل کردن همزمان دکترم اومد
دیدن سوند ندارم ، قرار شد بعد اسپاینال برام وصل بشه . مسئول بیهوشی که خانم بسیار خوش اخلاقی بودن کمک کردن بشینم ، اول انگار بتادین زدن و بعد سوزن اسپاینال که فقط لحظه ورودش به بدن اونم شاید چون من استرس داشتم یکم مثل گزش حشره درد داشت و درجا من گرم شدن پا و گزگز رو حس کردم
همزمان که دراز کشیدم لباسم رو دادن بالا مثل یک پرده که نبینم جلوی خودمو
ادامه.ش کامنت
مامان ایلیا مامان ایلیا ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین اول: من بیمارستان بوعلی همدان عمل شدم و حدود یکسال تحت نظر دکتر عظیمی بودم که خودشم عملم کرد هزینه بیمارستان حدود ۴۲ ۴۳ تومنی شد و ۶ تومنم دکتر به عنوان دستمزد گرفت. من صبح ساعت ۶ رفتم بیمارستان که یخورده زود و خود پرسنل هم نیومده بودن ولی از شش ونیم چنتا دیگه مامان هم برای عمل اومدن که من چون زودتر از همه رفته بودم نوبتمم برای عمل زودتر شد. اول رفتم بخش زایمان اونجا مدارک و تحویل دادم و سرم برام وصل کردن و سوند.هیچی از وصل کردن سوند نفهمیدم و اصلا درد نداشت ولی بعدش حس خوبی نداشت و احساس میکردم ادرارم میریزه که دوبار پرستار اومد چک کرد و تاکید کرد هیچ مشکلی نداره و فقط بخاطره شستشو فکر میکنم سوند شله . من از اتاق عمل هیچ ترسی نداشتم و ساعت نه رفتم اتاق عمل اونجا با دکترم صحبت کردم ولی از لحظه ای که آمپول بی حسی و بهم زدن و پرده رو کشیدن جلو چشمم استرس تمام وجودمو گرفت و به دکترم میگفتم من میترسم اونام همش باهام صحبت کردن و گفتن نفس عمیق بکش که بهترشدم همون پنج دقیقه اول کوچولو به دنیا اومد و بهم نشونش دادن که همه استرسم رفت ولی چون رو سینم احساس سنگینی میکردم و از استرس خیلی صحبت کردم و سرمو تکون داده بودم تهوع گرفتم و تو اتاق عمل مقدار کمی بالا اوردم که به اون وحشتناکی که فکر میکردم نبود و تو اتاق عمل همه چیز برای هراتفاقی مهیا بود بعد نیم ساعت بخیه زدن تموم شد و انتقالم دادن ریکاوری اونجا بچه رو اوردن بهش شیر دادم البته من بی حس بودم و همه کارارو پرستار کرد بهم گفتن تا یازده تو ریکاوری میمونم ولی فقط یه ربع موندم و انتقالم دادن اتاقی که بهم داده بودن ، عصر باوجودپمپ درد احساس درد کردم ک برام شیاف گذاشتن و بهتر شدم
مامان فندوق مامان فندوق ۷ ماهگی
پارت دوم
وقتی وارد اتاق عمل شدم یه حس خوب همراه با ترس و استرس داشتم بار اولم بود پا تو اتاق عمل میزاشتم نشستم رو تخت و اومدن برام سرم وصل کردن و چن تا پرستار دورم بود داشتن همه چیزو آماده میکردن دکتر بیهوشی اومد و گفت بشین برات بیحسی بزنم دکتر خودمم همزمان رسید و خیلی دلداریم داد ک نترسم وای از ترس پاهام می‌لرزید نخاعم سفت و محکم بود آمپول نمیرفت تو ۳ بار آمپول بیحسی رو کردن تو کمرم سریع درازم کردن و دکترم گفت هروقت حس کردی بی‌حس شدی بگو تا شروع کنم زودی بیحس شدم و به دکترم گفتم ک شروع کردن اینم بگم ک دستگاه فشار هم وصل کردن و فشارم رو چک‌ میکردن ماسک اکسیژن هم برام گذاشتن و شروع کردن خیلی زود بچه رو در آوردن شاید در حد ۵ دقیقه هم طول نکشید ک بچه رو درآوردن و آوردنش پیشم بوسش کردم دکترم تو شکمم رو ساکشن کرد ک خونی تو شکمم نمونه هم فشار داد فقط اون فشار ک داد رو فهمیدم و یه ریزه دردم گرفت دکترم گفت ساکشن کردم ک خونریزی نداشته باشی زود بخیه زد و تموم بعد اومدن گذاشتنم رو یه تخت دیگ و بردن ریکاوری وقتی رفتم ریکاوری یه جورایی درد داشتم و کلافه بودم دلم میخواست زودتر برم پیش بچم‌ من ساعت ۶ و بیست دقیقه رفتم اتاق عمل ۶ و نیم اومدم ریکاوری ساعت ۸ هم بردنم بخش دیگ وقتی رفتم بخش دردام شروع شد بیحسی از بین رفته بود شوهرم برام شیاف گرفته بود داده بود مامانم مامانم ۴ تا پشت سر هم برام گذاشت تا درد نکشم و دردم ول شد دیگ اومدن برام مسکن زدن تو سرم و اینا طاقت نشستن نداشتم از درد بیزارم اصلا تحمل درد ندارم ساعت ۱ و نیم پرستار رو صدا زدم و گفتم می‌خوام پاشم راه برم اینجوری اذیتم اومدن کمکم کردن و پاشدم رفتم سرویس و یکم راه رفتم اومدم نشستم رو تخت
مامان آریا مامان آریا ۲ ماهگی
تجربه زایمان من پارت ۴
دیگه خودم خوابیدم رو تخت آوردن سوند وصل کردن اقد درد داشتم نمی‌فهمیدم دردشو بلند شدم نشستم رو ویلچر اقد درد داشتم خودم پا میزدم سمت اتاق عمل
تا کارام کردن رفتیم اتاق عمل آماده شدم رفتم رو تخت نشستم باید منتظر میومدنم که دکتر بیهوشی بیاد هی جیغ میزدم هی ساکت بودم ازم سوال می‌پرسیدن
دیگه دکتر اومد پرستار گفت این آب پتادین می‌زنیم زدن برام دکتر آمپول بی‌حسی زد یهو مثل یک برق گرفتگی ریز پاهام تکون خورد دردام ساکت شد پرستار گفت زود دراز بکش هنوز بیحس نشدی زود دراز کشیدم و اصلا دیگه دردی نداشتم اصلا ها همین که بچه به دنیا اومد فهمیدم شکمم خالی خالی شد گفتم بچم به دنیا اومد گفتن اره ساعت نگاه کردم دقیق یازده بود. خداروشکر کردم ولی بچه ندیدم صداش نشنیدم گفتم سالمه گفتن بله رفت ریکاوری دیگه یادم نمیاد خوابم برد بخاطر مسکنا. بد آخر عمل بخیها آخر بود به خودم اومدم میلرزیدم. دندونام روهم میخورد دیگه اومدن کارام کردن رفتیم ریکاوری بخاری گذاشتن گل پسرمو دیدم می‌خندیدم فقط خیلی خوب بود خیلی
بد اومدن بهش شیر دادن آماده شدیم بریم بخش

ماساژ شکمی اول اصلا اصلأ نفهمیدم هیچی بد رفتیم بخش اول دم درد شوهرمو دیدیم بد رفتیم بخش دوباره جابه جا شدم رو تخت بخش اومدن شیاف گذاشتن سروم وصل کردن شیاف گذاشتن رفت بد چند دقیقه اومد شکم ماساژ داد دردش تحمل میشد رفت تا نزدیک به صبح اومد دوباره ماساژ داد که دیگه درد داشت نزاشتم خیلی
مامان بردیا مامان بردیا ۹ ماهگی
#تجربه_زایمان
پارت دوم _ اتاق عمل
اول که وارد اتاق عمل شدم گفتن روی تخت بخواب به یه دستم دستگاه فشارخون وصل کردن و اون یکی دستم سرم بعد گفت خودتو شب بگیر سوند بهت وصل کنم، من خیلی از سوند ترس داشتم فکر میکردم کلی درد داشته باشه ولی یه سوزش یه لحظه ای خیلی کم داشت که اونم اگه شل بگیری و نفس عمیق بکشید اصلا نمی‌فهمی، من داشتم تند تند نفس عمیق میکشیدم پرستاره گفت خیلی وقته تموم شده چقدر نفس میکشی😂
بعد از اینکه سوند رو وصل کردن کمک کردن بشینم و دکتر بیهوشی اومد یه سوزن زد تو کمرم که اونم مثل این بود که یه لحظه زنبور نیشت بزنه بعدش کم کم پاهام سنگین و بی حس شدن و اومدن یه پرده کشیدن جلوم و دکتر اومد برش داد و بچه رو دنیا آورد من که هیچی حس نمی‌کردم تا جایی که صدای بچه رو شنیدم، همش هم از موقعی بی حسی زدن حالت تهوع داشتم که تند تند بهم ضد تهوع میزدن، فقط یه جا وسطای عمل خیلیییی سردرد شدیدی شدم که دیدم فشارم رفته روی ۱۵ و دوباره بعد چند دقیقه فشارم اومد پایین و سرم خوب شد، بعد از اینکه دکتر بخیه ها رو زد بچه رو آوردن صورتشو چسبوندن به صورتم و بعدش دوتامونو بردن ریکاوری ، تو ریکاوری هم بهش یه کم شیر دادم و بعد آوردنمون بخش،
تا اینجا بی حس بودم و دردی حس نمی‌کردم و تو بخش هم برام مسکن زدن و شیاف گذاشتن بازم زیاد درد خاصی نداشتم فقط موقعی که آوردنم تو بخش پرستار که شکمم رو فشار داد تا لخته خون اگه هست بیاد و رحمم جمع بشه یه لحظه درد بدی گرفت ولی سریع دردش آروم شد،
بلند شدن بعد از دوازده ساعت که سخت ترین قسمتش بود رو تو پارت آخر میگم
مامان محمد مسیحا 💙 مامان محمد مسیحا 💙 ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان سزارین در بیمارستان تریتا پارت ۵...

پسرم با اینکه تازه دنیا اومده بود ولی آنقدر با تعجب به اطراف نگاه میکرد چشماش رو میچرخوند تمام پرستار ها و پرسنل که رد میشدن چشمشون میوفتاد به بچم بازیش میدادن😂 مامانم و همسرم تو قسمت بلوک زایمان از صبح نشسته بودن وقتی منو بچم رو آوردن از پیش اونا رد شدم باهم رفتیم سمت اتاقم جا به جام کردن و رفتن کمک پرستار برام شیاف گذاشت و پد برام گذاشت ولی خب من هنوز حس نداشتم مامانم که پیشم بود حواسش به بچم بود من یکم استراحت کردم همسرم هم اومد پیشمون تو اتاق ناهار خوردن ولی من چیزی نخوردم تا چهار پنج ساعت زیر سرم بالش نزاشتم زیاد گردنم رو تکون ندادم و زیاد صحبت نکردم مامانم بچمو میزاشت روی سینم تا یکم شیر بخوره یا سینم رو فشار میداد تا بیاد دهن بچم هنوز پنج ساعت نشده بود یه ساعت مونده بود تایم ملاقات یکم خودم رو بلند کردم احساس کردم بی حسی که از کمرم زدن کتفم رو درد داد برای همین فهیمدم زوده هنوز سریع جا به جا شدم دوباره تا سردرد نگیرم تا تایم ملاقات دیگه خودم رو بلند کردم و خداروشکر چون چند ساعت اول رعایت کردم مشکل سردرد یا شونه درد نداشتم دیگه خانواده همسرم دایی خودم داداشم بابام همه اومدن ملاقات و رفتن منم عادی بودم دردی که بگم خیلی زیاد بود یا اذیت میکرد نداشتم هروقت حس درد میومد سراغم پمپ درد رو میزدم ولی احساس کردم اگه پمپ هم نبود می‌تونستم تحمل کنم چون درد زیادی نداشتم و واقعاً با شیاف قابل تحمل بود ولی خب من محض احتیاط گرفته بودم دکترم هم گفته بود بهم که نیازم نمیشه و با شیاف دردش کنترله ولی گرفتم من تأثیر داشت ولی احساس کردم تاثیر شیاف خیلی بیشتره...