بالاخره 1 تیر 1405 ساعت 9 صبح به وقت 38 هفته و 4 روز دختر نازمو زایمان کردم...

گندم قشنگم تولد تو،لحظه ایست که زمین لبخند زد و آسمان بارانی از برکت بر دلها پاشید
گندم؛نه فقط یک نام،بلکه نشانی از گرما،زندگی و مهربانیست،شبیه خوشه ای زرین که در دل خاک ریشه دارد و در دل انسانها مهر میکارد
دخترکم،تو از آن جنس دخترهایی که با یک نگاه ساده،بذر آرامش میپاشد و با صدایش، دشت های خسته را سبز میکند.

گندم یعنی،نشانه ای از اصالت و به معنای واقعی برکت...
تولدت فصل رویش است،فصل درو شدن لبخند ها و خاطرات شیرین.
من و بابا از ته دل برای داشتنت شکرگزار خداییم
دیدن روی ماهت و به آغوش گرفتنت برای اولین بار،و اون قطره اشکی که در حالت بیهوشی وقتی چسبوندنت به صورتم و فیلمبردار عکس گرفته بود و من بعد از دیدن اون عکس پر شدم از بغض و خوشحالی،قطعا و قطعا ارزش اون همه سختی و درد و شب بیداری رو داشت نفس مامان
گندم نازم؛
آرزو میکنم در مسیر روزهای پیش رو،دلت همیشه پر از نور بماند و نگاهت سرشار از امید
بمان همان گندم دوست داشتنی که بودنش،حتی در سکوت پر از حس زندگی ست...🌾❤️
تولدت مبارک هدیه ی قشنگ خدا🌾🥹❤️

تصویر
۹ پاسخ

مبارک باشه عزیزم بسلامتی

عزیزم به سلامتی قدمش خیر باشه برات ♥️

قدمش مبارک باشه😍
روز تولد منو گندم خانومِ کوچولو یکیه😍❤

نامدار باشه عزیزم

ای جانم خداحفظش کنه

عزیزم بسلامتی بموقع زایمان کردی؟؟
واسه منم دعا کن صحبح سالم و به موقع بچم بغل بگیرم🥹🥹🤲🏻

مبارک باشه عزیزم

به به چه متن قشنگی
تولد دختر گلتون مبارک 😍🤱🏻

عزیزم بسلامتی باشه آن شاء الله
برای ماهم دعاکن 🙏

سوال های مرتبط

مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۲ ماهگی
عشق مادرانه من،

یک ماه تا شنیدن اولین صدای نفس‌هایت باقی مانده. یک ماه تا در آغوش گرفتن اولین تجربه‌ی ناب زندگی. این روزها، دل من پر است از خاطراتی که هنوز نساخته‌ایم، از خنده‌هایی که هنوز نشنیده‌ام، و از عشقی که هر روز در من عمیق‌تر می‌شود.

هر حرکتی که در وجودم داری، لالاییِ شیرینی است برای گوش جانم. هر بار که شکمم را لمس می‌کنی، با عشق در هم می‌پیچیم و دنیایی کوچک از خوشبختی را با هم تجربه می‌کنیم. انگار همین دیروز بود که برای اولین بار وجودت را حس کردم، و حالا، با این فاصله‌ی کوتاه تا ملاقاتمان، تمام وجودم در انتظار توست.

از خدا خواسته‌ام که حضورت، برکت و نور را به زندگی‌مان بیاورد. بی‌صبرانه در انتظار آن لحظه‌ی مقدسی هستم که بتوانم صورتت را ببوسم، در چشمانت خیره شوم و به تو بگویم که چقدر دوستت دارم. تو، گنجینه‌ی پنهان من، بزودی معنای واقعی عشق را برایم کامل خواهی کرد.

تا آن روز، در امن‌ترین جای قلب من، در آرامش و عشق من، رشد کن و قوی شو. من آماده‌ام تا دنیا را با تو تجربه کنم، با تو بخندم، با تو گریه کنم و در کنار تو، به بهترینِ خودم تبدیل شوم.

با تمام وجود،
مادر تو :)
مامان اسرا
یاسین مامان اسرا یاسین ۶ ماهگی
این هفته، سخت‌ترین هفته‌ی زندگی من بود.
هفته‌ای که با هزار امید شروع شد، اما با هزار اشک ادامه پیدا کرد. استرس زایمان، ترس از درد، ترس از ناشناخته‌ها… و بعد، وقتی همه چیز تمام شد، تازه شروع دلتنگی بود.

شب‌ها تا صبح بیدار می‌ماندم. نه از درد بخیه‌ها، نه از خستگی تن… از درد دل. از اینکه بچه‌ام کنارم نبود. از اینکه آغوشم خالی بود. مادری که باید صدای نفس‌های نوزادش را کنار گوشش می‌شنید، اما فقط سکوت بود و اشک.

هر بار که چشم‌هایم را می‌بستم، تصویرش جلوی چشمم بود. کوچک، تنها، با آن دستگاه‌ها و سیم‌ها. قلبم جا مانده بود کنار همان تخت کوچک. من به خانه آمده بودم، اما روحم هنوز در بیمارستان بود.

بعد زردی‌اش… بعد نگرانی‌ها… بعد ترس از هر عدد، هر آزمایش، هر حرف پزشک. حتی شیرم که آمد، با خودش درد آورد. سینه‌هایی پر از شیر، اما کودکی که نمی‌توانست یا نمی‌گرفت. حس ناتوانی، حس شکست، حس مادری که فقط می‌خواست آرامش فرزندش باشد.

به پاهای کوچکش نگاه می‌کردم و هزار فکر از ذهنم می‌گذشت. هر چیز کوچکی، برایم یک نگرانی بزرگ بود. منی که همیشه قوی بودم، این هفته شکستم. بارها شکستم. بارها گریه کردم. در سکوت. در تاریکی.

اما با تمام این دردها، یک چیز در قلبم زنده ماند: عشق.
عشق به فرزندم.
عشقی که حتی در میان اشک‌ها، حتی در میان ترس‌ها، حتی در میان خستگی‌ها، هنوز نفس می‌کشد.

این هفته مرا خسته کرد… اما مرا مادر کرد.💙🥹
مامان ایلیا👶🏻🤍 مامان ایلیا👶🏻🤍 ۲ ماهگی
مامان کوروش مامان کوروش ۴ ماهگی
«۱۵ روز پیش، ساعت [۲۰:۲۰]، دنیای من برای همیشه تغییر کرد.
۱۵ روز است که تو آمدی و با هر نفس کوچک، معنای زندگی را برای من بازتعریف کردی. شاید هنوز ندانی که چقدر با آمدنت، تمام تاریکی‌های قلبم را روشن کردی، یا شاید هنوز متوجه نبض آرام دست‌های کوچکت که مرا به زندگی وصل می‌کند، نشده باشی؛ اما بدان که از لحظه‌ای که اولین صدای گریه‌ات را شنیدم، من هم متولد شدم.

این ۱۵ روز، میان شب‌زنده‌داری‌ها، نگاه‌های خیره به چشم‌های بی‌گناهت و بوی تن پاکت، گذشت؛ روزهایی که شاید از نظر دیگران ساده به نظر برسند، اما برای من، هر ثانیه از آن‌ها، یک معجزه بود. یاد گرفتم که عشق، در کوچک‌ترین حرکات تو نهفته است؛ در کشیدن انگشت‌های ظریفت روی پوستم و در آرام شدنت وقتی من را در آغوش می‌گیری.

عزیزم، ای تکه پاره تن من، من در این ۱۵ روز یاد گرفتم چطور با تمام وجودت دوستت داشته باشم. قول می‌دهم در کنار تو باشم، تا زمانی که بزرگ شوی و خودت دنیایت را بسازی. قول می‌دهم پناهگاهت باشم، درست مثل همان امنیتی که تو با حضور کوچکت به زندگی من بخشیدی.

۱۵ روز از آمدنت گذشت، اما انگار تمام عمر منتظر تو بودم. پناه بردار از روزهایی که شاید سختی داشته باشیم، اما بدان که همیشه در کنار تو، با تمام وجود، ایستاده‌ام.

دوستت دارم، فرشته کوچولوی من