۱۵ پاسخ

شکور چاکه الان نگران مبه دی زور ناخوشه درکت دکم او کوره ی منیش تا الان سه جار ل پشتوه را سری ل عرض کوتو هموجاره نفسی بند دهات حالتی بیهوشی دگرت بدنی شل شل دبوه جا وره منیش قلبم راوسته خریبو سکته لیم دا 😭

منم که چند هفته پیش پسرم طبقه اول خانه مامانم بود من تویه حیاط بودم دیدم صداش میاد بالا رو نگاه کردم دیدم رفته بالای پنجره بالای نرده اش داره ادای پرواز درمیاره پسر دومیم چهارسالشه این کوچیکه بغلم بود نفهمیدم چطور پله هارو رفتم بالا گرفتمش خدا بخیر گذروند صدقه هم انداختم دیگه شبا تا چشمام میبندم میاد جلوی چشمم هی میاد که افتاده نمیتونم بخوابم دارم داغون میشم صدقه انداختم ولی واقعا وحشتناک بود خدایا شکرت بخاطر بزرگیت حفظش کردی

بگردم درکت میکنم
منم همین چند روز پیش چشمم خواب بود اهورا بیدار شده بود رفته بود رو تخت ی لحظه چشامو وا کردم نگاش کردم گفتم مامان نیوفتی یهو با مغز افتاد خوبه گردنش نشکست بچم
هنوز جلو چشممه

بچت واجبه،نه مهمان عزیزم

الهی عزیزم میدونم چی میگی منم این تجربه رو داشتم واقعا سخته چند روزی طول کشید تا اون حس عذاب وجدان و استرس ازم دور بشع ولی هنوزم یادم میاد خودمو لعنت میکنم ک چرا بیشتر حواسم نبود

خداروشکر که حالش خوبه، پسر من چندباررر تا الان از تخت افتاده🤦🏻‍♀️ کاش به همین از تخت افتادنا ختم به خیر بشه. من انقد ناراحت میشدم ک پسرم چندباری از تخت افتاد. ولی هفته پیش ۳شنبه، اومد پیش میز تلویزیون بلندشه وامیسه ،حین بلند شدن دستش در رفت و پیشونیش‌خورد ب میز و شکست😭 فقط میگم‌خدار‌وشکر که همسرم خونه بود‌، چون خون میپاشید از پیشونیش و من رسماً ضغف کردم همونجا افتادم و نگم از حال اون‌موقعم، طفلی بچم ۵تا بخیه خورد و دیروز کشیدیم بخیه هاشو. نگم از خونریزی و گریه های موقع بخیه زدن و‌ پانسمانش و بخیه کشیدنش و … خدا میدونه‌چی‌کشیدم. ایشالله به حق این شب عزیز همهههه ی‌ بچه ها سرشون سلامت باشه و‌در پناه خدا باشن❤️ برای ما و شماهم خداروشکر که بخیر گذشت.

عیبی نداره عزیزم اتفاقه میوفته دیگ خداروشکر کن بخیر گذشت و اتفاق بدتری نیوفتاده از این ب بعد حواست بیشتر بهش باشه هیچ مهمونی هیچ چیزی مهم تر از بچت نیست

قربون اون همه قشنگیت برم من قلب من بمیرم من برای اون چشات
من میمیرم برات اخه 😭😭 چقد خدارحم کرد بهمون

خدا نگهدارش باشه .مراقبش باش .اینا هنوز بی دفاعن

عزیزم شنیدی میگن آدم سنگ بشه مادر نشه؟واقعا هم همینه من بعد بزرگ کردن دوتا بچه شیر به شیر وکلی اتفاقات بد ازاین قبیل خیلی قوی تر از قبل شدم ووقتی اتفاقات این چنینی پیش میاد دیگه اصلا خودمو گم نمیکنم و دست پاچه نمیشه وخیلی راحت جو رو آروم میکنم
شما هم کم کم قوی میشی اونقدری که باورت نمیشه🌸🌸

چرا تنها گذاشتیش رو تخت؟؟؟

یه بار سر پسرم خورد به پایه جلو مبلی ...مادر شوهرم دائم منو سرزنش کرد انقد حالم بد شد که رسما باهاش دعوا کردم گفتم تو بیشتر از من که نگران بچم نیستی
گفتم سری بعدی نزدیک بچم نشو خودم می‌دونم چیکار باید بکنم و...

بله متاسفانه تو۶ماهگی دخترم ازتهت افتاداولش نمی تونستم خودموآروم کنم وعذاب وجدان داشتم
بعددیدم خداروشکر بالانیاوردوحال روحیش خوب بودبهتر شدم ولی تا۳یا۴ساعت ازذهنم بیرون نمی رفت

دختر منم سه بار افتاده از تخت

وای عزیزم خدا بهش رحم کرده
فرشته ها نزاشتن طوری بشه
سلمای من دوماهگی از تخت افتاد رو سرامیکا
بخدا هنوز که چندین ماه گذاشته ولی وقتی یادم میده تا یک ساعت گریه میکنم

سوال های مرتبط

مامان نیارا مامان نیارا ۱ سالگی
مامان علی 👶🏻🫀🍓 مامان علی 👶🏻🫀🍓 ۱ سالگی
خب خب سلام و شبتون بخیر 🌙✨️💛
من اومدم پارت آخر زایمان طبیعی رو بزام🙂
اگه تازه میخوای بخونی 😊
بیا دوتا تاپیک قبل هم بخون 🫂
# پارت آخر

روی ویلچر بودم و خدارو شکر میکردم
درد داشتم اما خب حس خوبی داشتم، از اینکه دارم واقعا مادر میشم، داره علیم به دنیا میاد🫠🥲
منو برد به اتاق زایشگاه
خوشبختانه تو کلاس های بارداری اتاق زایشگاه رو دیده بودم
خلاصه که کمکم کرد دراز کشیدیم روی تخت و گفت صبر کن که دکترت بیاد
منم تو حال خودم بودم
خسته بودم و خوابم میمود
تخت زایشگاه کنار پنجره بود
نور ، و آفتابِ گرم و خوبی روم افتاده بود
منم بابت این نور گرم خیلی خوشحال بودم
همش توفکرم این بود که
خدا چقدر منو دوست داره و چقدر قشنگ داره میچینه برام
درحالی که من، از زایمان یه غول بزرگ تصور میکردم و کلی ترس داشتم
خودمو رها کردم تو آغوش گرم خدا،آغوشی که با نورِ زیبایش منو بغل کرده بود

خلاصه، هر ۱۰ دقیقه مبودن فقط نگام میکردن میرفتن
منم با هر درد یه ناله ریز میزدم
تو ایام فاطمیه بود
متوسل شدم به حضرت زهرا و اشک میریختم واسه اون خانوم بزرگوار 🥲
و گفتم که خودت هوامو داشته باش🥹🙂

تو اتاق ساعت بود
از رو ساعت که یازده نیم بود رو تخت دراز کشیدم تا ۱۲ ظهر روی تخت بودم
دردام رفته رفته بیشتر میشد
و هیچکس نمی اومد سراغم
تنها بودم تو اتاق
با اعصبانیت داد زدم
من خیلی درد دارم چرا دکترم نمیاااد
🤦🏻‍♀️والا

که دیگه اومدن
تا منو دیدن گفت افرین مامان موهای نینی تو میبینم😍
زور بزن
موقع درد زور بزن
منم هرچی میگفت رو انجام میدام
ولی خب دیگه نفسم بالا نمیومد
سریع واسم اکسیژن گذاشتن
شروع کردن به بریدن
و نینی به دنیا اومد🥹🥲🫠🫠
...
تو کامنتا ادامش.