و میخوام از روزا اول بچه داری بگم خدارو هزار مرتبه شکر بچه من مشکل خاصی نداشت ولی با این حال بچه هیچ مشکلی هم نداشته باشه بچه داری سخته ، بیدار خوابی داره من قبلا که میدیدم مامانا میگن هر دوساعت بچه رو شیر میدیم سخته نمیفهمیدم میگفتم خوبه که تو اون دوساعت ادم می‌خوابه ۲ سااااعته قشنگ ولی در واقعیت چیز دیگس ، وقتی شب تا صبح خوابت تیکه پاره بشه و درد زیاد هم داشته باشی کلافه میشی ... حالا بی خوابی رو آدم عادت میکنه البته ولی درد خیلی بده‌ . من بعد دو هفته واقعا حالم خیلی بهتر شده و دستم اومده بچه سامونش بیشتر شده تازه دارم کم کم لذت بچه داری رو درک میکنم روزا اول حتی میتونم بگم شاید حس خیلی خاصی به بچم نداشتم ینی اون حسی که تو بارداری یا قبلش داشتم رو دیگه نداشتم خیلی کمتر شده بود ، خیلی گریه میکردم حساس شده بود روحیم و برای من از خونه بیرون رفتن اندازه یکی دوساعتم که شده واقعا جواب بود که روحیم برگرده . فقط به خودتون و بچه زمان بدین من تا روز ۱۳ حال روحیم داغون بود. دردا که بره ، بچه که ی نظم نسبی بگیره روزا خوب هم شروع میشه
و حتما حتما تو بارداری آموزش شیر دهی و چیزا دیگه بچه داری رو ببینین روزا اول اصلا موقع تازه یاد گرفتن نیس و اینکه ندونین باید چیکار کنین بشدت روحیتون رو داغون میکنه من خودم پکیج مراقبت نوزادی دکتر طهرانچی رو تو بارداری گرفته بودم که خیلی کامله و واقعا برا بعد زایمان کمک کارم بود حداقل ی چیزایی رو میدونستم که موقعش که رسید هول نکنم. سوالی برام پیش میومد میرفتم باز کلیپارو نگا میکردم.
اصولی و درست آموزش ببینین بعد زایمان واقعا وقت و حوصله آزمون و خطا کردن نیس

۴ پاسخ

من الان یکم بهتر شدم
با اینکه دخترم قلق های خودشو داره ولی عاشقشم
۲۴ ساعت مثه کوالا بغلمه
حتی شب ها هم رو سینم میخوابه
فک کنم دارم زخم بستر میگیرم چون نمیتونم بچرخم به پهلو
تو بارداری همش غر میزدم دلم میخواد طاق باز بخوابم الان غر میزنم دلم میخواد پهلو بخوابم 😅😂

من بعد از دوماه یه کم زندگیم افتاد روی غلطک ولی هنوز حالتای افسردگی دارم

من بچه ی دومم رو تازگی به دنیا آوردم، به اصطلاح تو خیلی چیزا حرفه ای هستم، بچه‌ی اولم رو نتونستم شیر بدم دلم میخواست اینو شیر بدم حتما، بازم نشد،همه‌ی آموزش هارو هم دیدم، دوبار مشاوره شیردهی رفتم ولی نشد، بازم افسردگی و عذاب وجدان اومد سراغم، حال روحیم از اولی بدتر هم هست چون عذاب وجدان نرسیدن به بچه ی بزرگم هم اضافه شده به همه چیز، خیلی چیزا که سر اولی برام سخت بود این بار نیست ولی چیزای جدید با شدت صد برابر بیشتر داره روم فشار میاره، تنها چیزی که سرپا نگهم داشته اینه که می‌دونم سختی های این مدلی تا سه ماه هست و بعدش زندگی خیلی قشنگ تر میشه، بچه داری سخته مامانا، ولی بعدش آدم قوی تر ازین سختی ها بیرون میاد

ممنونم از اینکه تجربه تون رو در اختیارمان گذاشتین واقعا کمک کننده هست

سوال های مرتبط

مامان محمد مامان محمد ۲ ماهگی
درمورد شیر مادر دادن هم من از بارداری انتخابم همین بود ولی تصوری نداشتم ازش ی مقدار شعارگونه همش ازش دم میزدم تا اینکه بعد زایمان تجربش کردم اگه آموزش هایی که دیدم نبود که یقینا پا پس میکشیدم . شیر مادر دادن سخته مراقبت میخواد باید حواستون به تغدیه خودتون باشه باید خم و چم بچه دستتون بیاد و بدون آموزش من فکر میکنم واقعا نشدنیه فوقش برای چند هفته دووم بیارین . کلا شیر دادن سخته بچه هر روزش با فرداش فرق میکنه دائم در حال تغییر و شما باید خودتون رو باهاش هماهنگ کنین . تنها جایی که میتونم بگم از شیر دادن لذت بردم با وجود خستگی هام وقتی بود که برا اولین بار موقع شیر خوردن تو چشمام نگاه کرد بعد دو هفته ... من واقعا تو این دو هفته روزی رسید که متنفر شدم از شیر دادن تمام روز گریه کردم با وجود آموزش هایی که دیدم ... ولی همون آموزش ها باعث شد صبر کنم
کلا بچه داری مساویه با صبر صبر صبر
و من خودم انتخاب کردم که سختی بچه داری رو برا بقیه زندگیم بکشم در کنار لذت هاش یا سختی بدون بچه زندگی کردن پس سر تصمیمم می مونم . زمان که بگذره ، دعا و توکل و توسل که باشه همه چیز راحت تر میشه
مامان فرهان مامان فرهان ۴ ماهگی
سلام به همگی
بلاخره نوبت منم رسید که بگم منم زایمان کردم و شکرخدا با موفقیت از پروسه زایمان گذر کردم ،
راستش همیشه هروقت حرف بچه میشد میگفتم روز زایمان روز مرگ منه ، انقدر که می‌ترسیدم، همیشه نگرانی و استرس تو لحظات بارداری باهام بود که من چجوری زایمان کنم ، ولی وقتی نصف شب خیلی یهویی کیسه آبم پاره شد فقط تا مسیر بیمارستان رو استرس داشتم که یه وقت مشکلی پیش نیاد برای بچه ، ولی وقتی وارد زایشگاه و اتاق عمل شدم اصلا استرس نداشتم همش می‌خندیدم حتی با خانم دیگه که تو زایشگاه بود باهاش بابای میکردم و می‌خندیدم 😁😅، بعد بهم میگفتن چه ذوقی هم داره 😂، اصلا حتی موقع عمل هم استرس نداشتم و کاملا راحت و باهاشون قشنگ همکاری میکردم ، حتی وقتی دکتر بیهوشی اومد و گفت باید بیحس بشی خوشحالم شدم از خدامم بود ، انقد باحال بود اتاق عمل
اینارو توضیح دادم که بگم پروسه زایمان خیلی راحت بود ، انقد راحت بود که منی که روز زایمان رو روز مرگ خودم میدونستم ، الان دلتنگش شدم ، دلم برای پروسه زایمان تنگ شده ، دوست نداشتم از بیمارستان بیام خونه ، انشاالله بچه بزرگ تر بشه میرم سراغ بچه بعدی...
مامان ویهان مامان ویهان ۲ ماهگی
قلب رو چک میکرد که دیگه دیدن نمیزنه دکتر گفت سریع ببرید اتاق عمل خودش تخت منو کشید و بردنم اتاق عمل تو این حین داشتن تند تند شکممو ضربه میزدن بعد سریع دکتر بیحسی به من بی حسی تزریق کرد و سزارینم کردن و بچه رو که در اوردن صدای دکتر رو شنیدم گفت بزنش بزنش زود یاش
دیگه هیچی نشنیدم و از حال رفتم انقدر که فشار روم بود تا چند ساعت فکر میکردم خواب دیدم و هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده کم کم اثر بی حسی رفت یادم افتاد اتفاق ها رو تایم فول شدنم تا اتاق عمل و در اوردن بچه از ساعت حدود ۳ تا ۴ طول کشید
طبیعی با اینکه خیلی درد داشتم ولی همه چی رو میدیدم و میشندیدم حتی وقتی فول شدم دکتر دستش داخل بود که بچه رو بکشه بیرون من اصلا اون درد رو حس نمیکردم و فقط شکمم بحاطر انقباض درد میکرد
اما سزارین بی حسی که میره تازه درد شروع میشه
بنظر من طبیعی خیلی بهتره
ضمنا من پرسیدم که چرا طبیعی بچه به دنیا نیامد؟ گفتن بند ناف پیچیده شده دور گردنش و اون باعث گیر کردنش تو کانال زایمان شده و قلبش ضعیف شده اونجا
الان بچه تو nicuبستریه 😭 منم امروز عصر مرخص کردن
مامان پناه مامان پناه روزهای ابتدایی تولد
مامان های گل من دو روزه زایمان کردم سزارین،بخوام تجربه ام رو بگم برای مامان اولی ها که هنوز زایمان نکردن و دو دل هستن بین طبیعی و سزارین من ازشون خواهش میکنم خواهش میکنم طبیعی رو انتخاب کنند،
خانم ها سزارین درسته اون لحظه درد نداری که من حتی حین عمل با شکم خالی داشتم عوق میزدم و احساس خفگی شدید داشتم،احساس میکردم که میخوام بمیرم،یک ماما در کنار دکتر در حین زایمان داشت با آرنج زیره سینه هام رو فشار میداد که بچه رو بده پایین که من با بی حسی هم داد میزدم از درد.قبلش صدای سوزن اپیدورال که بین دنده هام فرو میرفت رو می شنیدم حس فلجی کامل کمر به پایین،بعد از سه ساعت بی حسی رفت و سوزش پوستم شروع شد حتی با پمپ درد
البته که پمپ درد بی اثر نبود و خوب بود تقریبا
وای بخوام یه نما از زایمان طبیعی بگم این بود که خانم زایمان کرد خیلی قشنگ اومد نشست و بچه رو شیر داد ولی من حتی حوصله خودمم نداشتم
درسته طبیعی قبلش واقعا دردناکه واقعا آدم مرگ رو جلوی چشمش می بینه ولی بعدش میتونه به خودش و نوزاد رسیدگی کنه که مهمترین کار هم همینه
ولی بعد سزارین آدم از درد حوصله خودش رو هم نداره چه برسه به شیر دادن و ...
مامان محمد مامان محمد ۲ ماهگی
فقط فشار های که می آوردن تا بچه رو بکشن بیرون خیلی با شدت بود تکون میخوردم کاملا درد نبود ولی فشار زیادی بود که صدام در اومد. ساعت ۱ و ربع بچه رو درآوردن یکم اون پشت ی کارایی کردن باهاش و آوردن صورتش رو چسبودن بهم ، خیلی طولانی نبود بعد بردنش و منو بخیه زدن و بردن تو ریکاوری، اونجا دو ساعتی بودم پسرم رو ماما آورد گذاشت زیر سینه تا شیر بخوره، کم کم حس پاهام برمی‌گشت حالت گز گز داشت ، پمپ درد برام آوردن بعد یک ساعت که کاشکی زودتر میاوردن ، ازینجا تازه دردا شدید من شروع شد. چند دفعه ماساژ شکمی دادن که کوتاه بود ولی واقعا دردناک بود هم تو ریکاوری هم تا فرداش تو اتاق ، پمپ درد رو بهم همون اول نگفتن هرموقع بخوام میتونم دکمش رو فشار بدم تا سریع تر اثر کنه برا همین ی نصف روز بیخودی درد کشیدم ، شیاف هم میزاشتن ولی واقعا این پهلو اون پهلو شدن سخت بود همش به پشت هم میخواستم باشم کمرم درد می‌گرفت میخواستم بچه شیر بدم درد داشتم . کشیدن سند هم یکم درد داشت ، و اولین راه رفتن که افتضاح بود ، فشارم افتاد از شدت درد و همش ناله می‌کردم تا از رو تخت برم دستشویی و برگردم. پمپ درد از وقتی که دکمش رو فهمیدم میتونم فشار بدم موثر بود شیاف هم برام ۲ بار گذاشتن ، و تا ۱۰ روز تقریبا با شیاف و ژلوفن حالم خوب بود اگه نمیذاشتم روزی ۲ بار، درد داشتم . سردرد هم که گفتن سرت رو تکون نده ولی مگه میشه وقتی میخوای بچه شیر بدی حالا نمیدونم ازین بود یا کلا به من نساخته بود بی حسی که تا ۴ روز سردرد خیلی زیادی داشتم دیگه آخراش تا تیغه بینی و دندونام هم درد میکرد . نسکافه میخوردم بهتر میشدم
مامان هایلین مامان هایلین ۲ ماهگی
خب خانوما همون طور که تو تاپیک قبلی گفتم من هم تجربه زایمان طبیعی دارم هم سزارین
طبیعی که همون طور که همه میدونن درد قبلش وحشتناکه ولی بعدش راحتی
ولی سزارین از اولش بخوام بگم سوند گذاشتن اصلاا درد نداشت یکم احساس سوزش داشت و حس بدی بعد گذاشتن به آدم دست میده که رفته رفته بهتر میشه بعد سوزن بی حسی اصلا درد نداشت موقع جراحی خیلی اذیت شدم مخصوصا موقعی که بچه رو میکشیدن بیرون خیلی حس بدی داشت قلبم داشت میخوابید ،ماساژ اصلا درد نداشت وقتی بی حس بودم انجام دادن هیچی نفهمیدم بعد اینکه اثر بی حسی رفت هم سرم مسکن زدن با شیاف گذاشتن درد زیاد نداشتم درد اولین راه رفتن که زیاد بود ولی وحشتناک نبود در کل فقط موقع جراحی اذیت کننده بود برام ولی درکل دردا با شیاف قابل تحمله و الانم که ۳ روز میگذره بهتر شدم و دردام کم شده
در آخر بخوام بگم اگه بتونید درد طبیعی و تحمل کنید بهتره چون بعدش خیلی راحتی خودت بلند میشی راحت کاراتو میکنی ولی سزارین باید یکی باشه که کاملا کمکت کنه
الان اگه واقعا نمیتونم بگم کدوم راحته و برا بچه بعدی اگه بخوام بیارم واقعا نمیدونم کدوم و انتخاب کنم 😂😂
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۲ ماهگی
تجربه من از زایمان (قسمت پنجم)
یه پرده جلوم کشیدن و عمل جراحی رو شروع کردن
حال من لحظه به لحظه بدتر میشد
لرز شدید که باعث می‌شد دندونام به هم بخوره و کم کم فکم کامل منقبض شد و دندونام خیلی درد گرفته بودن از شدت فشارش... معده‌ام به حدی درد و سوزش و تهوع داشت که واقعا داشتم می‌مردم. بهم گفته بودن هر موقع تهوع اومد سراغم بهشون بگم. دو بار برام دارو تزریق کردن ولی فایده خاصی نداشت. البته من ناشتا نبودم و این باعث تهوع وحشتناک شده بود.
تخت هم یه جوری جا به جا میشد و مثل گهواره تکون میخورد که حس میکردم دارن اونجا با بچه کشتی میگیرن🥴
دکتر بیهوشی هم تا آخرش بالاسرم وایساده بود، بازم خدا رو شکر پیرمرد بود و کمتر معذب میشدم🤦🏻‍♀️
وقتی بچه رو از شکمم در آوردن من اصلا حسش نکردم... و این خیلی بد بود. من حس اون لحظه که بچه به دنیا میاد و مادر حسابی سبک و راحت میشه رو خیلی دوست داشتم و سزارین این لذت رو از من گرفت🫠 شاید باورتون نشه ولی این موضوع خیلی روی روحیه من تاثیر منفی گذاشت
وقتی دکتر و پرستار ها گفتن مبارک باشه... تازه متوجه شدم که بچه رو در آوردن... بچه رو بردن خشک کردن و توی حوله پیچیدن و موقعی که داشتن رحم رو تمیز میکردن و بخیه میزدن، پرستار چند لحظه صورت بچه رو روی صورتم گذاشت🙃
ادامه دارد...
مامان آریَن🩵🥹 مامان آریَن🩵🥹 ۲ ماهگی
سلام‌مامان خانوما گل❤️
میخوام بعد از ۲۲ روز از تجربه زایمان طبیعی خیلی خلاصه براتون بگم
(پارت اول)
توی ۳۹ هفته بودم که قشنگ دیگه از بارداری خسته شده بودم و همش دعا دعا میکردم که دیگه زودتر زایمان کنم
یه دردهای کاذبی هم داشتم ولی دائمی نمیشد
شاید یه ساعت در روز میومد سراغم و کلا تموم میشد میرفت
اخرین آیتم من آرایشگاه رفتن بود
بعد از آرایشگاه رفتن اومدم خونه دوش گرفتم و بیشتر کلافه شدم که چرا درد ها نمیان سراغم
تصمیم گرفتم برم بیمارستان و الکی بگم که سردردمو و الکی بگم لکه بینی دارم
و البته بگم که حرکات بچه هم کم شده بود
خلاصه که به شوهرم زنگ زدم گفتم بیا گفت کار دارم با اسنپ برو و تنهایی رفتم بیمارستان
همه این این علائم رو گفتم و بهم گفتن سریع برو NST
وقتی رفتم واقعا حرکات بچه کم شده بود و بهم گفتن بیا سنو
وقتی رفتم اتاق سونوگرافی بهم گفتن اب دور جنین کم شده باید بستری شی
اون لحظه هم خوشحال بودم هم ترسیده بودم
هم میخندیدم و هم‌گریه میکردم