من بچم افت ضربان گرفت بعد منو با همون دردی که دارم می‌پیچم به خودم همینجوری بردن سزارین نه ویلچری نه چیزی خدا شاهده من گفتم الانه که اینجا سکته کنم از دستشون بعد رفتم اتاق عمل دکترو دستیارش مرد بوددکتر گفت چیکار کردین باهاش که در این حد رسوندین چرا با ویلچر نیاوردین به من گفت سریع بشین کاراتو کنیم بخدا میگفتم الان هر لحضه اینجا من از درد میمیرم نمیتونستم رو تخت بشینم میخوام بگم بخدا بچه ها جنس مخالف ما از جنس خودمون دل رحم ترن دستیار دکتر و خودش کلی بهم کمک کردن تا بشینم روتخت تو زایمان طبیعی عین سگ به دستم چند تا انژکتور زدن سوراخ سوراخ کردن تا پوست گوشتم میسوخت رفتم سزارین دستیار دکتر انژکتور که وصل کرد من هیچی نفهمیدم بی حسی زدن سریع عملم کردن بالای تخت دستیار دکتر میگفت حالت خوبه من انقدر گریه کرده بودم چشام کبود کبود بود اونجام همینجوری اشکام می‌ریخت هی دلداری میداد میگفت مامان شدی قوی شدی بعد صدای گریه بچم که اومد دکتره آورد بغلم انقدر مهربون بود که من همونجا با تمام وجودم میگم صد تا اونجور زن فدای یدونه مرد این مدلی

۱۴ پاسخ

زایمانتون به روش طبیعی میتونست خوب پیش بره، همیشه گفتم انتخاب بیمارستان و پزشک واقعا مهمه زجرهای شما بیشتر بخاطر بی توجهی و بی مسئولیت پرستار ها و پزشکهای اونجا بوده متاسفم عزیزم که همچین تجربه بدی رو از زایمان کسب کردی🥹🌸

دقیقا منم مثل شما شدم ۸ساعت درد خوردم آخرشم بخاطر افت ضربان بچه اورژانسی سزارین شدم🥲

دکترت کی بود؟ چرااینجوری کردن باهات

وای منم دکترم اونجاست اخه، هی میگه بیااونجاچیکارکنم؟اخه ازچن نفرم پرسیدم میگن خوبه و....

من بچه اولم و ۵ سال پیش اونجا بودم سوند و خوب وصل نکرده بودن نشتی داد چند بار صدا زدم اومد درستش کرد خیلی سوزش گرفتم سر سوند.. تو اتاق عمل هم دکتر بیهوشیه تو اون حال بمن میگه همین یدونه بچه ت شد تموم هیچ ذخیره تخمدان نداری بخاطر عمل کیستت دیگه بچه دار نمیشی 😐 منم ناراحت شدم حرصم درومد گفتم تو خدایی؟اونی که یدونه داده بازم میده ...بخیه م ک زده بودن انقد گوشت اضافه آورده بود شبیه کرم شده بود پایین شکمم

میتونی به همسرت بگو‌شکایت کن ازشون توی بیمارستان برو مدیریت پدرشون در بیار از اون دکترم قدر دانی کن باز مدیریت

اندیشه رفتی ؟
بیمارستان تامین اجتماعی؟

اسم بیمارستان تأمین‌اجتماعی بود؟

ای بابا خیلی ناراحت شدم و ترسیدم از اتفاقاتی که برات افتاده چه تجربه تلخی داشتی

خیلی بیشعورن بخدا هممممممشونم از هم بدترن هرچند هیچکدوم دکتر نیستن همشون انترنن

باز خداروشکر بخیر گذشت مامانی و نی نی صحیح سالم باشین

واقعا، منم کاملا میفهمم حرفتو، ما زنا به هم رحم نداریم

کدوم بيمارستان

متاسفم بخاطر وحشی گری که سرت درآوردن عزیز دلم
کاش ماماهمراه داشتی یا جایی میرفتی که اخلاق و درک داشتن
کدوم بیمارستان بودی که اینجوری اذیتت کردن؟

سوال های مرتبط

مامان نيلای 🩷 مامان نيلای 🩷 ۹ ماهگی
پارت پنجم زایمان اول سزارین اختیاری🩵

بعد اینکه من اسم نینیمو‌ گفتم دیدم دستیار دکتره میگفت عه اسم دختر منم نیلای و مدرسه میره و خودشون درمورد مدرسه دخترش با دکتره حرف میزدن اما من درد داشتم و تازه یادم رفته بود دردم که بازم سراغم اومد و شروع کردم بازم به گریه کردن که معدم درد میکنه و کمرم که دکترم گفت دیگه تموم میشه و میری پیش بچت
اما نمیدونم چرا بخیه زدن طولانی تر از برش و برداشتن بچه بود
دیگه اخرای عملم بود که شکمم فشار دادن و یکم بعد دیدم دستیارا میگن دکتر خسته نباشی چسب زدن و تموم شد
بعدش پرده رو از جلوم برداشتن منو از تخت عمل گذاشتن یه تخت دیگه و بردن ریکاوری اونجا نینیمو نشون دادن بهم و پرستار اونجا نینیو گذاشت رو سینم و گفت دارم تماس پوست با پوست انجام میدم منم هی میگفتم چرا اینقدر کوچولوعه این چند کیلوعه اونم بچه رو یکم گذاشت رو سینم بعد برداشت و گذاشت اونور تو تخت نینی که بالاشم بخاری داشت و سینه هامم فشار میداد با زور
میگفت میخام شیر بیاد منم دستش هی میکشیدم‌ میگفتم نکن درد میکنه خلاصه زنگ زدن بخش که بیایید مریضو از اتاق عمل ببرید که اوناهم یکمی دیر اومدن و منو بردن بیرون دیدم مامانم و مادرشوهرم و شوهرم دم در اتاق عملن شوهرم اومد منو همراه خدمه های اونجا تختو بردن بخش
مامان دلوین🪻 مامان دلوین🪻 ۶ ماهگی
زایمان پارت ۵


دکتر رفت و من موندم تنها تو اتاق که خدایا چیکار کنم از سزارین هم واقعا میترسیدم ساعت ژرفای ۱۲ شب که یهو یه پرستار سریع اومد تو اتاق و با ذوق گفت بشین رو تخت گفتم چی شده گفت رااااحت شدی دکتر سزارین اجباری بهت داده دختر تو که اینجا مردی بیا برات بزنم برو
استرس وحشتناکی گرفتم ولی رفتم چون طاقتم واقعا تموم شده بودش اینم ناگفته نماند تو اون دو روز ده بار سوند برای ادرار بهم وصل کردن و در آوردن از اونم کلی اذیت شدم و این آخرین سوند بود که برام گذاشتن و بعد گرفتن اثر انگشت به زور هم از همسرم اثر انگشت گرفتن چون همسرم از اتاق عمل واقعا میترسید و بردنم اتاق عمل و من انقد ترسیده بودم نمیتونم جواب بدم تند تند امادم کردن و گفتن خم شم تا اپیدورال بزن که اونقدر که میگفتن واقعا درد نداشت و حتی از آمپولی به باسن میزنن دردش کمتر بود😂
سریع درازم کردن و پارچه جلوم کشیدن هیچ حسی نداشتم و فقط منتظر صدای گریه بچم بودم که بعد چند دقیقه یه صدای ضعیف گریه اومد و قطع شد ترسیدم چرا گریه نمیکنه😁
مامان رها😍✨ مامان رها😍✨ ۴ ماهگی
پارت سه
ساعت نه شب بود و حال من به شدت خراب از یه طرف درد زایمان از یه طرف فشارم پایین از یه طرف اون امپول فشاره که واقعا افتضاح بود واقعا داشتم احساس میکردم که چشمام داره درمیاد از زور فشار
خلاصه ماماهمراهم دوباره ورزش یادم میداد و میگفت امجام بده منم باهربدبختی بود انجام میدادم ساعت نه و نیم به من گفت بخاب معاینه کنم وقتی معاینه کرد یه اب گرمی ازم اومد و یدفعه ماما گفت وااای مامان بچت کلی مدفوع کرده چقد ابت سیاهه من داشتم از استرس میمردم با گریه میگفتم الان چی میشه بچم چی سالمه توروخدا چیکارکنم الان بچم حالش خوبه اونم اومد گفت نگران نباش داریم میبریمت سزارین منو سریع حاظر کردن سوند و وصل کردن و اصلا درد نداشت و منو با ویلچر بردن اتاق عمل دقیقا دو دقیقه به ده شب رسیدیم پایین همراهامو صداکردن دیدم مامانم و خواهرم و همسرم بدو بدو اومدن منم فقط گریه میکردم و داد میزدم از درداونا منو دلداری میدادن بغلم میکردن تا بلکه اروم بشم رسیدیم به اتاق عمل و من خداحافظی کردم رفتم تو اتاق عملو دراز کشیدم رو تخت از زور درد و استرس هی میگفتم کی دکتر بیهوشی میاد😅 میگفتن الان میاد دکتر اومد و منو بیهوش کرد....
مامان ویهان مامان ویهان ۱ ماهگی
قلب رو چک میکرد که دیگه دیدن نمیزنه دکتر گفت سریع ببرید اتاق عمل خودش تخت منو کشید و بردنم اتاق عمل تو این حین داشتن تند تند شکممو ضربه میزدن بعد سریع دکتر بیحسی به من بی حسی تزریق کرد و سزارینم کردن و بچه رو که در اوردن صدای دکتر رو شنیدم گفت بزنش بزنش زود یاش
دیگه هیچی نشنیدم و از حال رفتم انقدر که فشار روم بود تا چند ساعت فکر میکردم خواب دیدم و هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده کم کم اثر بی حسی رفت یادم افتاد اتفاق ها رو تایم فول شدنم تا اتاق عمل و در اوردن بچه از ساعت حدود ۳ تا ۴ طول کشید
طبیعی با اینکه خیلی درد داشتم ولی همه چی رو میدیدم و میشندیدم حتی وقتی فول شدم دکتر دستش داخل بود که بچه رو بکشه بیرون من اصلا اون درد رو حس نمیکردم و فقط شکمم بحاطر انقباض درد میکرد
اما سزارین بی حسی که میره تازه درد شروع میشه
بنظر من طبیعی خیلی بهتره
ضمنا من پرسیدم که چرا طبیعی بچه به دنیا نیامد؟ گفتن بند ناف پیچیده شده دور گردنش و اون باعث گیر کردنش تو کانال زایمان شده و قلبش ضعیف شده اونجا
الان بچه تو nicuبستریه 😭 منم امروز عصر مرخص کردن
مامان پناه خانوم مامان پناه خانوم ۱ ماهگی
پارت دوم
قبل اتاق عمل با تخت بردنم داخل یه اتاق دستیار بیهوشی اومد یسری سوال راجب حساسیت ها پرسید ازم بعد آنژیو زدن به دستم همونجا پرسیدن پمپ درد میخوایی یا نه که انژیو ۳راه وصل کنیم و من انتخابم بود که با کمترین میزان مسکن ریکاوری بگذرونم خیلیم اونجا پرستار من و ترسوند که زایمان اولت ها واقعا نمیخوایی !! حتی بهم گفت اگه هزینه برات مسئله نیست بگیر ( ۴میلیون هزینه پمپ درد بود) و واقعا درک نکردم این حرفشو وقتی ینفر بیمارستان خصوصی سزارین میشه واقعا درگیر این ارقام نیست که بیان بشه بنظرم
خلاصه یکم اونجا معطل شدم و مجدد با تخت اومدن دنبالم و تنها زمانی که بی نهایت ترسیدم همون موقع بود که رو تخت وارد اتاق عمل شدم درحدی که پشیمون شدم چرا اصن بچه دار شدم
با اینکه هیچکس تو اتاق عمل نبود جز یه ماما که اومده بود نمونه خون بندناف که میخواستیم ذخیره کنیم خلاصه گذشت و فیلمبردار اتاق عمل که از قبل هماهنگ کرده بودیم اومد مصاحبه کرد بعدش دکتر بیهوشی اومد بهم گفت بشین و کامل لخت خودتو به سمت جلو ببر و سر بگیر پایین سعی کنید نفس عمیق بکشید و شل کنید من هیچی نفهمیدم از تزریق اسپاینال و کاملا بدون درد بود
با کمک پرستار ها دراز کشیدم و گفتن تا پایان عمل دستتو به هیج عنوان تکون نده همون موقع که بی حسی داشت اثر میکرد سوند بهم وصل کردن
مزخرف ترین حس دنیا ۵ دقیقه اول بی حسی بنظرم درد نداری ها ولی حس میکنم زانو هام داره از هم دور میشه ترسیدم خیلی گفتن چون حس فلج بودن بهت داره دست میده از دستیار بیهوشی خواستم دست بزنه به پاهام خیلی بهم ریخته بودم محکم زدن به پاهام که خیالم راحت بشه پاهام هست و بی حس شدن
ادامه پارت بعدی
مامان کایان 🩵🚙 مامان کایان 🩵🚙 ۱۴ ماهگی
زایمان سزارین پارت سوم)
بعدش اومدن داخل اتاق لباس پوشوندن سروم وصل کردن منم خیلی ترسیده بودم میلرزیدم اصلا آمادگی نداشتم ولی وسایل های پسرم و پرونده ام پیشم بودن چون دکتر گفته بود تا تاریخ نامه ام نزدیک بیمارستان بمونم بعدش گفتن دراز بکش سوند رو بزنیم من با گریه گفتم میشه شوهرمو ببینم گفتن آره دراز کشیدم همون موقع کلی اب اومد کیسه ابم کلا پاره شد دیگه سریع نشستم رو ویلچر گوشیمو با طلا هام گرفتن گفتن ما میدیم به شوهرت و نذاشتن ببینم مامانمو و شوهرمو بعدش پرستار برد تا در اتاق عمل از اونجا به بعد یه آقا بود که برد تا در اتاق عمل بعدی که راهش (یه راه رو دراز بود) همون لحظه هم حرف میزد که شوهرت چی کاره اس چند سالته بعدش دیدم وارد اتاق عمل شدم ۵تا پسر بودن همشون ادکلن زده و به خودشون رسیده بودن یه لحظه فکر کردم رفتم عروسی 😂🤣بعدش از رو ویلچر بلندم کردن گذاشتن رو تخت عمل در همین هین دکترم اومد منو دید خندید و رفت من نشسته بودم رو تخت که دکترا هوون پسرا ازم سوال میپرسیدن و میخندون منو بعدش دکتر بیهوشی اومد و داشت آمپول میزد که دکترم اومد نشست آمپول رو زد در همین هی ازم سوال میپرسیدو میخندوندن اصلا درد بیحسی رو نفهمیدم دکترم اومد از دستم گرفت گفت اصلا استرس نداشته باش و به دکتر بیهوشی گفت دخترم از ۳۴هفته هی میگفت می‌خوام زایمان کنم بچه داره میاد گفتم کیسه ابم ترکید گفت پس واسه چیزی که ترکید کاری نمیشه کرد 😂 بعد سریع گفتن دراز بکش گفتم من بی‌حس نیستم دکترم با خنده گفت اورژانسی هارو بدون بی حس عمل میکنم خندیدم بعدش گفت شوخی میکنم الان بی حس میشی
مامان میران مامان میران ۳ ماهگی
پارت ۳خاطرات زایمان سزارین من❤️
گفتم تو رو خدا منو از اینجا ببر شوهرم می‌گفت بهم بگو چی شده گفتم هیچی فقط میخوام برم حتی می ترسیدم که ب شوهرم بگم اینجا منو زدن از استرس بچم چیزیش بشه گفتم میخوام برم یه بیمارستان دیگه اگ بیمارستان دیگه نمیریم منو ببر خونه تو خونه زایمان کنم فقط منو اینجا تنها نزار شوهرم راضی شد که انتقالم بده جای دیگه ولی خواهرم نه گفت که اینجا دکترای بهتری داره بیمارستانهای دیگه همه دانشجوان و معلوم نیست چه بلایی سرت بیارن دوباره منو ب زور خوابوندن رو تخت و خواستن ضربان قلب خودم و بچه رو بگیرن که متاسفانه ضربان قلب خودم و بچه افت کرده بود و خیلی اومده بود پایین برا بچه خیلی کند بود و من حتی دیگه نای گریه کردن نداشتم از صبح گریه کرده بودم و الان یازده و نیم شب بود خودشون زیر لب پچ پچ میکردن و میگفتن سریع انتقالش بدیم اتاق عمل ترسیده بودن دکترا و پرستارا تند تند راه میرفتن برگه اتاق عمل همین طور ک روی تخت بودن انگشتمو گرفتن سریع لباس اتاق عمل تنم کردن و زمانی که منو انتقال میدادن ب اتاق عمل شوهرم منو دید و هی می‌پرسید ک چی شده چرا اتاق عمل همین الان با زنم صحبت کردم حالش خوب بوده هیچ جوابی نمیدادن و منو میبردن خواهرم با گریه بهم میگفت نترس تموم شد ب این فکر کن ک زودتر میتونی ببینیش رفتم اتاق عمل از خوابیدن روی تخت تا آمپول بی حسی و زایمان کلا خیلی نگذشت و ساعت ۱۱:۵۶زایمان کردم ولی صدای گریه بچم و نمیشنیدم صداش نمیومد من ن میتونستم حرف بزنم ن تکون بخورم فقط اشک میرختم صدا میومد که بچه رو میزدن که گریه کنه
مامان دخترم💓😍 مامان دخترم💓😍 ۷ ماهگی
پارت ۲ زایمان

گفتن اکوی قلبت خوبه منتظر باش تا دکترت بیاد نوبتت بشه بری برای عمل من از هفت صبح منتظر بودم ساعت یازده امدن دنبالم که بریم برای عمل
من با چهار نفر دیگه رفتیم اتاق عمل اول نفر اسم منو خوند رفتم تو اتاق عمل از استرس بدنم میلرزید نه که از عمل بترسم از اینکه بچم دستگاه بره استرس داشتم
دکترم تو اتاق عمل بود خیلیییییی بهم روحیه داد امد بغلم کرد باهام عکس گرفت کلی باهام شوخی کردن در همین حین سوندم وصل کردن اصلا من متوجه نشدم خیلی سریع راحت
بعد گفتن بشین من نشستم گفتن یکم خودمو خم کنم من میگفتم تروخدا یواش بزنین این امپولو اینا
دکتر بی هوشی خندید گفت تموم شد عزیزم درازبکش
من کلا هنگ بودم گفتم امپول و زدی گفت اره دکترمم هنش شوخی میکرد باهام منم استرس داشتم
امدن شروع کنن گفتم من هنوز بی حس نشدم دکتر گفت پاتو بیار بالا من به خیال خودم پامو اوردم بالا😂اصلا تکون نمیخورد انگاری ی تیکه اضافه بود که بهم وصل شده
هیچی دیگه شروع کردن منم هی صلوات میفرستادم دکترمم هی بهم روحیه میداد
که یهو صدای دخترمو شنیدم وااااای نمیدونین چ حسی بود انقد گریه کردم لباساشو پوشیدن آوردنش کنارم خیلی خوب بود برای اولین بار دیدمش...
مامان نخودچی 🐻🍼 مامان نخودچی 🐻🍼 ۲ ماهگی
هرچی زنگ میزدن اتاق عمل میگفت هنوز عمل داره خودشون دیگه داشتن امادم میکردن اومدن سوند وصل کردن چون مطمن بودن باید برم اتاق عمل
به زور اکسیژن نگهم داشتن و درد میکشیدم تا عمل دکتر تموم شه تموم شد اومد گفت دخترم باید بریم اورژانسی اتاق عمل جون بچت تو خطره مشکلی نداری گفتم معلومه که نه منو رو ویلچر گذاشتن درراه رفتن دید دکتره که من النگو و انگشتر دارم کلی سروصدا کرد باهاشونو اومدن بستن با دستکش و انگشترم هرکار میکردن درنمیومد بعد تواون موقعیت دکتر بیحسی همه منتظر من دردام شدید دکتره سروصدا زنگ زدن تاسیسات اومدو قیچی کردن و دیگه امپول و زدن به کمرم و دراز کشیدم و خابم برده بود نمیدونم چرا که بیدارم کردن پاشو دخترتو ببین دوباره خوابیدم و بیدارشدم داشتن انتقال میدادن ریکاوری
خداروشکر که با تمام این اتفاق ها بچم سالم و به موقع به دنیا اومد و اتفاقی براش نیفتاده بود و میگم خاک برسر همچین ماماهایی که جون بچه رو به خطر انداخت و این همه استرس کشیدم