سوال های مرتبط

مامان طاها و هلنا مامان طاها و هلنا ۲ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۹
همینجا بچرو میگیریم سریع گان پوشید پرده هارو کشیدن چند نفر ملافه و ست زایمان آوردن تو این مدت به من گفت زور نزنی تا آماده کنم اینارو خیلی سخت بود زور نزدن ولی هر جور سعیمو کردم همه آماده شدن و گفتن حالا هر وقت درد و انقباض اومد پاهاتو جمع کن تو شکمت و زور بزن یهو دردم شروع شد با تمام توان زور میزدم حس سوزش شدید داشتم داد هایی که میزدم دست خودم نبود هم از سر درد بود هم اینکه حس میکردم با داد زدن بهتر میتونم زور بزنم درد تموم شد نفس میگرفتم تا درد بعدی شروع کردم به زور زدن ماما گفت خیلی محکم زور میزنی آروم تر نفس بگیر ولی واقعا زور زدنام دست خودم نبود درد تموم شد گفتم دیگه نمیتونم گفت قول میدم با زور بعدی بباد چیزی نمونده درد شروع شد با تمام توان زور زدم و جیغ کشیدم حس سوزش خیلییی شدیدی داشتم و بهو احساس سبک شدن و پایان دردها ساعت ۶ و ۴۵ دقیقه عصر نی نی به دنیا اومد یکم دیرتر گریه کرد گفتم چرا گریه نمیکنه گفت نترس گریه هم میکنه همون موقع صدای گریه ش اومد بلندش کرد و بهم نشونش داد یه موجود کوچولو که چیز زیادی از صورتش دیده نمیشد 🥰 بردنش یه جا دیگه که تمیزش کنن
سونیا🌱 سونیا🌱 قصد بارداری
پارت ۳ از تجربه زایمان طبیعی بیمارستان تخت جمشید
به واژنم آمپول زدن و بعدش بین واژن تا مقعد منو برش زدن من اصلا این برش رو احساس نکردم وقتی دکتر و پرستار ها شگم‌منو فشار میدادن خیلی درد زیادی بود وقتی دیدن من همکاری نمیکنم و زور نمیزنم ۲ نفر با دست هاشون خیلی محکم شکم منو فشار میدادن دیگه زورشون نرسید و دکتر بی هوشی که مرد بود اومد و با همکاری یکی از ماماها چند بار خیلی خیلی محکم شکم منو فشار دادن و نی نی کوچولو به دنیا اومد وقتی بچم به دنیا اومد و ساعت ۲۳:۱۵ دقیقه یود که زایمان کردم دیگه هیچ دردی نداشتم کلا درد هام رفته بود حتی وقتی دکترم داشت بخیه میزد نگاه میکردم اما بی حس بودم و اصلا احساس نمیکردم بعد از اینکه بخیه زدن تموم شد نی نی کوچولومو دادن بغلم تا بهش شیر بدم و بعدش بهم شام دادن آبمیوه دادن که بخورم خوردم بعد که منو بلند کردن لباسمو عوض کنم یه سرگیجه خیلی بدی داشتم که اصلا رو پاهام‌نمیتونستم وایسم دوباره بهم آبمیوه دادن و منو با ویلچر بردن بخش
الناز الناز قصد بارداری
#تحربه زایمان طبیعی
#پارت آخر
رفتیم اتاق زایمان بی حسی زد بهم و برش داد دقیق یادم نیست نمیدونم ۴ یا ۵ تا زور محکم زدم سرش ک آوند بیرون لیز خورد بچه
و درد منم همون جا تموم شد
نگم از حسش انگار از یه بلندی افتادم یا نمیدونم رو ابرا بودم خلاصه حسش خیلی خاص بود با یه زور یواش هم جفت اومد ماساژ رحمی دادن اصلا درد نداشت
باز بی حسی زدن و بخیه کردم دخترم ساعت ۵ و ۵ دیقه دنیا اومد بخیه هامم تا ۵ و ۴۰ دیقه طول کشید ۶ هم رفتم ریکاوری
و اینطوری شد ک دخترم
۳۶ هفته و ۶ روز ۱۴۰۵.۵.۵ ساعت ۵ و ۵ دقیقه بعد از ظهر دنیا اومد تجربه سخت و درد ناکی داشتم اونم فقط بخاطر اون مسکنی بود ک برای جلوی گیری از زایمان زدن بهم و سرم فشار بود
چون درد طبیعی خیلی قابل تحمل تره تا درد مصنوعی ک به بدنت میشه
من اگر برگردم به عقب باز انتخواب طبیعی هست ولی به شرطی اینکه با درد طبیعی زایمان کنم و حداقل نصف دردمو تو خونه بکشم
با همه این سختی ها خداروشکر ک دخترم سالمه
باز کسایی ک‌میخوان طبیعی زایمان کنن مقایسه نکنید بدن با بدن فرق داره تحمل ها فرق داره
در کل طبیعی برا من خیلی خوب بود چون الان واقعا راحت انگار اصلا زایمان نکردم
اینم تجربه من از زایمان طبیعی سوالی چیزی داشتین در خدمتم امیدوارم تجربه ام بدرد تون بخوره ❤️
#نی نی #بچه #بارداری
مامان شاهان👑❤ مامان شاهان👑❤ ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دو✨😌
دهانه رحمم به سه سانت ک رسید کیسه ابمو پاره کردن آمپول اسپاینال زدن بهم دردامو خیلی کمتر حس میکردم ساعت دوازده شب بود دکترم اومد بالا سرم من نفس تنگی گرفته بودم ضربان قلبمم خیلی رفته بود بالا به ماما گفتم من نمیتونم طبیعی زایمان کنم تروخدا سزارین کنید منو گفت باید طبیعی زاینان کنی همه میگن نمیتونم ولی زایمان میکنن بهم اکسژن وصل کرد چون ضربان قلبم بالا بود نفس تنگی هم داشتم ساعت یک دکتر اومد بالا سرم گفت این که ضربان قلب جفتشون داره نویز میندازه خطرناکه باید عمل بشه ولی ماما هی میگفت من احیاش میکنم چیزی نیس داره خوب میشه ضربان قلب جفتشون اخه ضربان قلب نی نی هم اومده بود پایین نمیدونم چرا مامای بالاسرم گیر داده بود من حتما طبیعی زایمان کنم دکتر از اتاق رفت بیرون با دوتا دکتر دیکه اومد اونا هم گفتن باید عمل بشه منو اماده کردن رفتم اتاق عمل چون من اسپاینال زده بودم اصلا آمپول بی حسی ک تو اتاق عمل زدن رو متوجه نشدم ساعت دو صبح نی نی منم بدنیا اومد
مامان پارمیس مامان پارمیس ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
اول اینکه بگم هیچوقت از رحمت خدا ناامید نشدم و ناشکری نکردم با اینکه پارسال بچم از دست دادم تو ۲۷ هفتگی امسال دوباره اقدام کردم به امید خدا دو سال زندگی نکردم و با استرس شبمو صبح کردم
امروز بعد دوسال حاملگی سخت و افسردگی نتیجه شو دیدم خدا خیلی بزرگه خیلی خیلی
باران رحمت الهی همیشه می بارد تقصیر ماست که چترمان را برعکس گرفته ایم
خب ۴۰ هفته کامل شد و دردی نداشتم اومدم بیمارستان ام البنین و بستری شدم قرص زیر زبونی جواب نداد بعد سه ساعتش که نتیجه ای نداشت امپول فشار زدن کلا چهار قطره از سرم رفت که از ۳ سانت شدم ۷ سانت بچم تو لگن نبود وزنش ماشالا بالای ۴ بود هزار ماشالا از ساعت ۵ تا ۷ فقط انقباض داشتم و زور میزدم دردها شدید بود ولی من فقط نتیجه برام مهم بود بالاخره ساعت ۷ بچه وارد کانال زایمان شد و برش زدن ۱۵ تا بخیه خوردم و بچم به دنیا اومد انشالا قسمت همه به محض اینکه نی نی بیاذ تموم دردها فراموش میشع ارزشش رو داره این تجربه من بود