تجربه سزارین پارت ۲
از شلوغی اونجا استرس گرفتم.اینم بگم سوند رو قبل از بی حسی برام زدند ولی دردش زیاد نبود.منو بردن اتاق شماره ۵ دکتر بیهوشی و بقیه اومدن ولی خیلی شلوغ بود.دکتر خودم هم اومد.بهش یاداوری کردم که سرکلاژ بودم و یه کیست هم داشتم شاید بتونه برش داره.خلاصه آمپول بی حسی رو که خواستم بزنم نشسته بودم باید کمر رو قوز کنی سرت رو هم بندازی پایین.من از بس خودم رو سفت گرفته بودم اینها نمی تونستند بزن که بالاخره زدند و منو خوابوندند.سریع حس کردم پاهام و کمرم بی حس شده.تنها کسی که اونجا خیلی بهم روحیه میداد همون خانم فیلمبردار بود.یه پرده جلوم کشیدم منم تپش قلب گرفته بودم بهشون گفتم گفتن اینجوری نیست و فکر میکنی.داشتم ذکر میگفتم و برای همه دعا میکردم ...خیلی لحظه باور نکردنی ای بود ۵ دقیقه هم نشد دیدم صدای گریه بچه میاد.خیلی هم گریه میکرد آوردنش روی یه تخت کوچک کنار صورتم که کاراش رو انجام بدم عکاس عکس میگرفت کف پاش رو استامپ زدند و روی یه فرم چاپی ،زدند.من فقط گردنم رو کج کرده بودم دخترم رو نگاه میکردم اونم گریه میکردم باورم نمیشد که این بچه منه..همه میگفتن چه خوشگله

۳ پاسخ

کلا سزارین عملش خیلی طول نمی کشه
طبیعی خیلی طولانیه

قدمش خیر باشه براتون

الهی بسلامتی
واقعا از زمانی که امپول بی حسی زدن تا بچه به دنیا اومد تایم طولانی نکشید؟

سوال های مرتبط

مامان ونوس🫃 مامان ونوس🫃 روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین پارت ۳
اوردنش صورتش رو به صورتم زدند منم همش اشک شوق می ریختم بوسش میکردم تا صورتش رو به من زدند گریه اش قطع شد‌واای خیلی حس خوبی بود خیلی هم تایمش رو طولانی کردند.بعدش بردنش که تمیزش کنند من حالت تهوع شدید بهم دست داد بهشون گفتم یه دارو تزریق کردند.دکتر گفت کیستی نمی بینم یا جذب شده یا اصلا نبوده.بعد منو بردن توی یک سالن دیگه که چندین نفر بودند.یه مامای مهربون اومد بچه رو گذاشت روی سینه ام که شیر بخوره.اصلل فکر نمیکردم شیر داشته باشم .بعد منو بردن توی بخش مادرم و همسرم اونجا بودند.اینم بگم چند روز قبل اومده بودم صحبت کردم که اتاق خصوصی رزرو کنم گفتن نیازی نیست.ولی متاسفانه اون روز پر شده بود و مجبور شدم دو تخته بگیرم ولی اونم خوب بود.چون همراه تخت کناری خیلی کمکم کرد خیلی چیزها ازش یاد گرفتم.از تجربباتش استفاده کردم.ولی گفتن اتاق خصوصی خالی بشه شما رو میبریم اونجا که ساعت ۵ خالی شد و ما رفتیم.از جهت آرامش اونجا بهتر بود‌.تو قسمت بعدی از کادر درمان میگم.
مامان جوجه طلاییا🐣 مامان جوجه طلاییا🐣 ۳ ماهگی
مامان نورِ زندگی🤍 مامان نورِ زندگی🤍 ۱۳ ماهگی
مامان محمدعلی⁦💙 مامان محمدعلی⁦💙 ۶ ماهگی
قسمت دوم
وارد اتاق عمل شدم هم دکترم و هم کادر اتاق عمل کاملا آماده بودن.
متخصص بیهوشی اومد و گفت بیهوشی میخوای یا بی حسی؟
من گفتم هرچی دکترم بگن
دکترم گفتن بی حسی بهتره منم قبول کردم.
اولش یک آمپول زد به کمر و گفت اصلا سر وشونه و بدنت رو تکون نده
آمپولش اصلا دردنداشت بعدش گفت دراز بکشم و جلوم پرده کشیدن.
کم کم پاهام بی حس شد و احساس بی وزنی میکردم فک میکردم پایین تنه‌م رو ابراست🤦😁
حسش بد بود برای من دوست نداشتم
بعد صدای پسرم که یک کوچولو فقط نق زد اومد اصلا گریه نکرد
آوردنش کنارم بوسش کردم و بردنش
ساعت ۸:۳۰ عمل شدم راس ۹ بردنم ریکاوری
ولی تجربه ریکاوری خیییییلی بد بود
دوساعت ریکاوری بودم داشتم جون میدادم
حالم اصلا خوب نبود درد نداشتم ها ولی تمام بدنم میلرزید گفتم برام هیتر آوردن گرم بشم
به حدی شلوغ بود که همه ی کادر عصبانی بودن چرا بیمارستان این همه سزارین قبول کرده
برای همین رها شده بودم رو تخت و دوساعت کسی دورم نیومد
فقط تو این دوساعت ۵تا سرم زدن بهم
ساعت۱۱ اومدن بردنم بخش
مامان پسته پسر👶💙 مامان پسته پسر👶💙 ۱ ماهگی
#تجربه سزارین ۱
بخاطر طولانی بودن‌ و محدودیت گهواره مجبورم‌توی چند‌پارت این‌تجربه رو باهاتون شریک بشم .
من تجربه های مختلف رو تو گهواره خونده بودم و با کلی اضطراب ساعت ۶/۵ صبح ۲۶ خرداد رفتم بیمارستان برای تشکیل پرونده .
بعد از گرفتن فشار خون و nst نوبت سوند زدن شد. من از قبل به دکترم گفتم سوند رو تو بی حسی بزنیم اماقبول نکردمتاسفانه .
سوند : سوند زدن برای من یکمی دردناک بود چون ترسیده بودم وخودمو سفت میکردم . اگه بدنتون رو شل کنید متوجه نمیشین چون خیلی سریع انجامش میدن درحد چند ثانیه .بعد از سوند احساس سوزش داشتم و نشستن واسم سخت شده بود . بیست دقیقه ای منتظر شدم که صدام زدن رفتم اتاق عمل . اونجا اضطراب زیادی داشتم اما پرسنل اتاق عمل مخصوصا دکتر بیهوشی اینقدر مهربون و خوش رو بودن وسعی میکردن کمی آرومم کنن.
آمپول بی حسی : آمپول بی حسی برای من درحد یه سوزش ساده بود و واقعا ترسناک نبود به محض اینکه آمپول بی حسی رو زدن پاهام داغ شد اما دکترم گفت یه گفت ۱۰ دقیقه طول میکشه بی حس بشی و من میخوام بتادین بزنم ممکنه سردیش رو حس کنی پس نگران نباش ، اما به یک دقیقه هم نکشید که فشاری زیادی رو شکمم حس کردم و صدای پسرکم رو شنیدم و اونجا متوجه شدم دکتر خیلی زود کارش رو شروع کرده بود برای اینکه استرسم کم بشه اینطوری گفته بود.🙃
مامان نینی مامان نینی روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین نیکان سپید پارت ۲
من متاسفانه حالم بد شد ، تپش قلب شدید گرفتم تا ۱۶۰ تا، تنگی نفس داشتم ، که بیهوشی کنارم بود و واقعا هر کاری میکرد حالم بهتر شه، همون اول تهوع گرفتم که بیهوشی برام ضد تهوع زد خوب شدم ، اکسیژن گذاشت فقط توصیه ام اینه که آروم نفس بکشید و استرس نگیرید، من خودم پرستارم سر عمل سزارین هم بودم اصلا ترسی از عمل نداشتم بخواین بترسید بدتره، خیلی زود شاید ده دقیقه هم نشد که بچه رو اوردن همون جا نشون دادن و بردن تمیز کردن باز اوردن گذاشتن رو صورتم ، واقعا اون لحظه همه دردام یادم رفت واقعا می ارزه ، دیگه بعدش برام یه آرامبخش زدن و دکتر بهم گفت داره بخیه میزنه لایه هارو ، بردنم ریکاوری ، اونجا دو بار ماساژ رحمی دادن که چون بی حس بودم درد نداشت، نینی رو اوردن گذاشتن رو سینه ام و خیلی با حوصله تلاش کردن که سینه ام رو بگیره، دو ساعت اونجا بودم و بعد بخش اومد دنبالم ، تو اتاق عمل هم بگید که اتاق خصوصی میخواین، سرتون هم بلند نکنید ک کمتر صحبت کنید
پارت بعدی
مامان آرن مامان آرن ۱ ماهگی
پارت ۳ تجربه سزارین
من به دکترم گفتم میشه سوند رو بعد بی حسی بزارید، قبول کرد ،
فقط یه سرم بهم وصل کردن و رفتیم اتاق عمل، قبلش خیلی استرس داشتم وارد اتاق شدم یخورده استرس گرفتم ولی انقدر که پرسنل اتاق عمل و بی هوشی خوش اخلاق بودن ریلکس شدم یه مقدار، و خیلی هیجان داشتم برای دیدن پسرم،
خلاصه من نشستم تا آمپول بی حسی رو بزنن ،
دردش از آمپول هم کمتر بود ، اصلا باورم نمیشد
ازش غول ساخته بودم، قبلش بهم گفت پاهات شاید یه حالت برق گرفتگی داشته باشه نترسی ،
خلاصه آمپول عالی بود و بدون درد
بعد منو دراز کردن و خیلی سریع پاهام و اینا بی حس شد،
بعد سوند رو وصل کردن که اصلا درد نداشتم طبیعتا 😁
بعد روی شکمم بتادین اینا میزدن قشنگ حس میکردم،
اصلا متوجه بریدن شکمم نشدم، خیلی زود همه چیز اتفاق افتاد
و صدای گریه پسرمو شنیدم🥹که بهترینننننن لحظه کل عمرم شد🥹
بعدش دیگه بدنم سبک شد ،انگار خیالم راحت شد ،

من خیلی استرس داشتم که حین عمل حالم بد بشه
ولی هم ماسک اکسیژن داشتم، هم دائم فشارم با دستگاه چک میشد و صداش رو میشنیدم خیالم راحت بود😁😂

آها راستی اینو بگم ،وقتی که داشتن بچه رو میکشیدن بیرون تخت قشنگ تکون میخورد، اونجا یکم به شونه هام و نفسم فشار اومد

خلاصه بعدش بچه رو بردن و بخیه زدن رو شروع کردن
بخیه زدن طولانی ترین قسمت عمل بود

بعدشم رفتیم ریکاوری ، دو سه بار ماساژ شکمی دادن
که بخاطر بی حسی هیچ دردی نداشت
مامان دِلیار🩷🐣 مامان دِلیار🩷🐣 ۵ ماهگی
پارت دوم ساعت۹:۳۰ شده بود که دکترم آمد و آمدن منو آماده کنن برا اتاق عمل پرستار آمد سوند رو وصل کرد من خیلی استرس دردش رو داشتم ولی دردش برا من که خیلییی کم بود و اصلا اذیت نشدم فقط یه حس سوزش داری که بعد چند دقیقه رفع میشه فقط من همش میگفتم الان در میاد کنده میشه میگفتن نه خیالت راحت در نمیاد🤣🤣 دیگه منو بردن سمت اتاق عمل یهو استرس گرفتم و بغض داشتم یکم ریز ریز شروع کردم به گریه کردن و زیر لب فقط دعا میکردم بچم سالم باشه

وارد اتاق عمل شدم اونجا هم پرسنلش خیلی اخلاق خوبی داشتن و همش باهات حرف میزدن که استرس نگیری دکتر بیهوشی آمد بهش گفتم من میخوام بی حسی از کمر شم گفتن باشه مشکلی نیست دیگه دکترم آمد بالا سرم منو نشستم رو تخت و امادم کردند برا بی حسی از کمر چند بار سوزن رو بهم زدن یه درد کمی داشت دفعه آخر دیگه درست تو نخاعم زدن سوزن رو یه لحظه پریدم بالا و احساس سوزش داشتم دیگه کم کم پاهام شروع شد به گزگز شدن و سنگین شدن ولی هنوز میتونستم پاهامو تکون بدم بهم گفتن بخواب من فقط میگفتم تزوخدا تا بی حس کامل نشدم منو عمل نکنین من میتونم هنوز پاهامو تکون بدم بهم گفتن نگران نباش تا تست ازت نگیریم که عمل نمیکنیم😅😅😅 دیگه ماسک اکسیژن هم برام گذاشتن و جلوم پارچه انداختن من حس میکردم که دارند شکمم رو برش میدن ولی دردی نبود از بالا سرم همش تو نور بالا سرم نگاه میکرذم بیینم چیزی معلومه یا نه ولی چیزی نمیدیدم🤣🤣 دیگه دکتر