پارت پنجم داستان زایمانم :

بین این همه چیزا دکتر ها هم داشتن باهم دیگه راجب روزمره شون حرف مقزدن ک من اون احظه دلم میخاست همشونو خفه کنم بگم حواستون ب عمل باشه
کل طول عمل هوشیار هوشیار بودم همه چیو یادمه
بعد نیم ساعت بچم دنیا ا‌مد صداهاشون میومد ک میگفتن وای چقد ریزههه چقد نازههه ولی نشونم ندادن اصلا🥲منم چشم انتظار یجوری بی حس بودم ک اشکامم نمیومد دیگه
خلاصه بچمو سریع بردن nicu ب خودمم نشون ندادن
عمل خودمم تا دوازده شب طول کشید
همین ک تموم شد یه لرز خیلییی خیلیییی شدید پیچید تو کل بدنم خیلی شدید بود بشدت سردم بود و لرز داشتم
همش میگفتم توروخدا پتو بیشتر بده روم خیلی سرده خیلی
اونم میگف سرمت بره خوب میشی چیزی نیست
یک ساعتی بیشتر ی ریز میلرزیدم تا دیگه بعدش کم کم اروم شدم
پمپ درد داشتم گفت هر موقع حس کردی غیر قابل تحمل میشه فشارش بده ولی درکل مسکن داره برات میره
فشارم افتاده بود پرستاره تا خود صبح ی ساعتی ی بار میومد چکم‌میکرد منم تا یکم دردم بیشتر میشد فشار میدادم بهتر میشدم
ولی هنوز پاهام سنگین بودن یکم انگار یکی محکم ب تخت داشت فشارم میداد کمرم درد میکرد و سنیگن بود
دلم میخاس ب پهلو بخابم ولی اجازه ندادن گفتن حتی سرتو نباید تکون بدی

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان جوجه🐣 مامان جوجه🐣 ۴ ماهگی
پارت چهارم داستان زایمانم :

انقد استرس و ضعف و گشنگی داشتم دستام دیگه میلرزید
تا بالاخره اومدن برای سوند وصل کردن
انقدددد حس بدی داشت ک واقعا قابل وصف کردن نبود یه سوزشش بدجور و همش حس میکردم میخاد ادرارم بریزه ولی تازه رفته بودم دستشویی 🥲من نمیدونم واسه بقیه چطور بوده ولی من خیلی برای سوند اذیت شدم
گذاشتن منو رو ویلچر ک ببرن سمت اتاق عمل دو طرفمو گرفتن گذاشتن رو تخت تکون خوردن با سوند واقعا درد اور‌ بود دکتر بیهوشیم اقا بود ک محکم کمرمو و سرمو فشار داد پاینن کفت نباید تکون بخوری اینجا دیگ گریه شدم
خالم دستمو گرفت گفت نترس چیزی نیست همراه من گریه میکرد
دیگه تا بی حسی و زد اولین جایی بی حس شد همون جای سوند بود انگار با بی حس شدنش ی جون ب جونام اضاف شد
دیگ گریم بند اومد راحت شده بودم منو خابوندن رو تخت اتاق عمل
لباسمو دادن کامل بالا یه مایع بد رنگی و ریختن رو شکمم و ماساژ دادن
دیگه بعدش سریع پارچه گذاشتن جلوم
کم کم پاهام داشت خیلی سنگین میشد خیلییی زیاد در حدی ک انگار روی هر کدوم یه تریلی گذاشتن
چندتا چیز ب سینم وصل کرده بودن و ی دستگاه اکسیژن به صورتم وصل کردن ولی بد گذاشته بودنش بیشتر راه نفسمو گرفته بود
هرچی میخاستم بگم بدجوره نفسم در نمیاد ولی صدام بالا نمیومد
تا یکی از خودشون اومد چک کرد دید ماسک کجه و درستش کرد
چند دقیقه بعدش قفسه سینم هم مثل پاهام سنگین شد
نفس کشیدنم سخت بود چ برسه‌تکون خوردن
مامان ماهلین مامان ماهلین ۲ ماهگی
#پارت ۲ تجربه زایمان طبیعی


دیگه گفتم باشه شروع کردم به ورزش کردن همش ورزش میکردم تو بخش راه میرفتم خیلی سختم بود ولی مجبور بودم ماما امد گفت باید معاینت کنم دیگه معاینه کرد منم ب امید اینکه میگه پیشرفت کردی ولی گفت همونی اون موقعه ۳۹ هفته ۳ روز بودم
دیگه هی معاینه میکردن دیگه واقعا کم اورده بودم صبح روز بعد دیگه لج کردم گفتم من باید ترخیص بشم دکتر امد گفتم من ک پیشرفت نمیکنم میخوام برم دیگه چک کرد وضعیتم گفت باشه رضایت بده برو منم سریع زنگ زدم ب همسرم ک بیا رضایت بده بریم دیگه تا امد تمام شد ساعت ۱ بود رسیدم خونه درد داشتم با دستگاه هم ک چک کردن فاصله درد ها هر ۱۰ دقیقه بود ولی میگفتن اینا درد ها زایمان نیسته دیگه امدم خونه رفتم حمام زیر دوش هم ورزش کردم امدم ناهار درست کردم خوردیم جمع کردم شستم همون جور درد هم داشتم گفتم برم یکم بخوابم رفتم دراز کشیدم ولی درد ها نمیزاشت بخوابم ولی خوب چون بهم گفتن درد زایمان نیست تحمل میکردم تا ساعت ۵ بعد ظهر همسرم رفت منم همون جور داشتم عجیب تا ساعت ۶ تحمل کردم رفتم مامانم بیدار کردم بیا کمرم ماساژ بده امد یکم ماساژ داد ولی اروم نمیشودم وقتی درد میگرفت جوری ب خودم میپیچدم گریه میکردم ک مامانم گفت اینا دیگه درد زایمان سریع زنگ زد ب همسرم گفت بیا ک درد هاش شروع شده
مامان درسا مامان درسا ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
دکترم گفت ببرن اتاق عمل برای سزارین اورژانسی منم تنها رفته بودم یعنی با شوهرم راهمم ی ساعت دور بود تا خونمون وایی خدا ی استرس شدید گرفته بودم چون وزن بچمم 2کیلو دویست بود بعد اومدن ک سوند وصل کنن یاد نداشتن یعنی کشتن منو چون من نزاشته بودم معاینه کنن لج هم کرده بودم باهام وحشی رفتار مکردن پرستارا منو بردن اتاق عمل قبلش زنگ زدم مامانم گفتم فقط خدتو برسون مامان کشتن منو دیگه رفتم ولی ت اتاق عمل ک بودم س تا مرد بودن س تا زن ک یکی دکترم بود آنقدر مهربون بودن باهام ک حد نداشت همش دلداریم میدادن میگفتن نترس سریع تموم میشه و اینا
بعدش خواستن آمپول بی حسی رو بزنن برام گفت نترسی دکتر دستمو گرفت گفت اگر درد داشت دست منو فشار بدی خو آنقدر مهربون بود ک خدا می‌دونه بعد آمپول زدن اصلا درد نداشتم سریع خوابوندن منو بعد حین عمل فشارم خیلی بالا رفته بود دکترا همش ازم سوال میکردن چند سالته از کجایی ک حواسم پرت بشه منم جواب میدادم یهو صدای دخترم فهمیدم وایی خیلی حس خوبی بود خیلیییی نمتونم توصیف کنم دیگه بچمو دیدم آنقدر ذوق داشتم دیگه نمدونم چیشد هیچی نفهمیدم وقتی چشامو باز کردم ت ریکاوری بودم
مامان نینی مامان نینی ۲ ماهگی
پارت ۲
خیلی شلوغ بود کم کم حوصلمون داشت سر میرفت استرسا بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه اسممو صدا زدن و گفتن اماده شو برا اتاق عمل جا ب جا شدم و رفتم رو برانکارد و حدود ۴۰ دقیقه پشت اسانسور بودم تا اینکه بلاخره وقتش شد ماما و ی اقایی بردنم تو اتاق عمل چشمتون روز بد نبینه چشمم ک ب اتاق عمل افتاد رنگم پرید و فشارم افتاد همه جا خیلی سرد بود از طرفی هم ی میز بزرگ داخل بود و ی عالمه صندلی که همه دکترا نشسته بودن حدودا تو اون بخش ۵ تا اتاق بود برای عمل دکتر فوق العاده مهربون و خوش برخوردم اومد و کلی باهام صحبت کرد ک نگران نباش نترس اتفاقی نمیفته ی خواب کوچولو میری و میای نینی تو بغلته کلی حس خوب گرفتم انتخاب خودم سزارین و بیهوشی کامل بود ک دکترم برام انجام داد بردنم داخل اتاق و جا ب جا شدم رو تخت اتاق عمل دکتر بیهوشی اومد اول کلی تبریک گفت و دلداریم داد ب دکترم گفتم سوزش سر دل دارم گف دارو میزنیم تو سرمت دکتر بیهوشی دستگاه رو روی صورتم گذاشت گف چه حسی داری و گفت ک نفس عمیق بکش داشتم ک توضیح میدادم چ حسی دارم اولین نفس ن دومین نفس دیگه بیهوش شدم
مامان نینی مامان نینی ۲ ماهگی
پارت چهارم
خلاصه که جونم براتون بگه هنوز هیچ درد نداشتم بدنم بی حس بود و پمپ دردم داشتم چیزی نفهمیدم بچه رو بعد دوساعت لباس پوشوندن و گذاشتنش رو تخت خودش برام پرستارا شیاف اوردن و دستکش دادن تا استفاده کنم و بعدم پوشک و زیر اندازمو عوض کردن و رفتن بعد ی حدود دو سه ساعت دل دردام شروع شد اما با پمپ درد اوکی و قابل تحمل بود تا اینکه ساعت ۱۲ اومدن سوند رو کشیدن و مترونیدازول زدن بهم و بعد تموم شدنش گفت پاشو راه برو ای وای از اون حال نمیتونستم حتی یک سانت تکون بخورم ک بچه را شیر بدم با هزار مکافات و تحمل کلی درد از تخت اومدم پایین ده قدم رفتم جلو از شدت درد پاهام ضعف رفت و افتادم مامانم خیلی محکم نگهم داشته بود و داد زد پرستارا همه اومدن و کمکم کردن بردن رو تخت خوابوندنم خیلی حالم بد شد فشارم افتاد نفس کم اوردم رنگم مثه گچ سفید شده بود و دهنم خشکیده بود بیحال افتادم رو تخت صداهارو میشنیدم اما نمیتونستم صحبت کنم از شدت بیحالی با خوردن کلی ابمیوه و کمپوت اناناس و خرما کمی ب خودم اومدم اما اونشب دیگه اصلا نیومدم پایین از تخت تا فرداش ک کمی بهتر شدم شروع کردم ب راه رفتن خیلی سخت بود و خیلی درد داشتم اما باید تحمل میکردم باید سرپا میشدم انقد درد داشتم ک میگفتن من فک نکنم دیگه بتونم مثل قبل راه برم ساعت ۱۱ صبح هم مرخص شدیم و برگشتیم ب سمت خونه چون راهم دور بود خیلی اذیت شدم اما ارزششو داشت خلاصه که با تموم سختیایی ک داشت و دردایی ک کشیدم خیلی بهم خوش گذشت خیلی حس خوبی داشتم خیلی خوشحال بودم و واقعا خیلی زود گذشت و دلم برا اونروزا تنگ شده امیدوارم همه ی مادرا صحیح و سلامت با دل خوش بچشون رو بغل بگیرن خیلی حس خوبی داره😍😍😍
مامان عروسک🦄🎀 مامان عروسک🦄🎀 ۲ ماهگی
مامان عشق من🩷🩷 مامان عشق من🩷🩷 ۱ ماهگی