خدایا من کم آوردم من بریدم خسته ام
خسته از زن بودن خسته از مادربودن از دویدن و نرسیدن
هرچی بیشتر تلاش می‌کنم بیشتر. خودمو پاره می‌کنم کمتر نتیجه میکیرم
من واقعا خسته ام نمی‌دونم شاید اسمش ناشکری یا هرچیزی که هست ولی من واقعا خسته ام بریدم از مادر دوتا بچه بودن گاهی میگم خدا که میدونست از پسش برنمیام چرا دوتا بچه اونم بااین فاصله کم بهم داد
از صبح که بیدار میشم مدام رو دور تندم جوری که دائم دارم عرق میریزم و همش ضعف می‌کنم و چون غذای آماده ای ندارم یا حوصله ندارم یا وقت ندارم خودمو فقط با شیرینیجات سرپا نگه میدارم همش درحال جمع کردن امروز و‌ دیروز انقد خم و راست شدم شکمم داره تیر میکشه ولی دریغ از یک لحظه تمیزی و مرتب بودن انقد عصبی میشم که همش واسه کوچکترین مسائل پسرمو کتک میزنم دوتا دونه ظرف رو بخام بشورم باید از اول تا آخرش دخترم جیغ بزنه و گریه کنه تا من کارم تموم بشه این همسایه هم شده گوز بالا گوز تا میام دو دقیقه کنار بچه ها دراز بکشم سرو کله اش پیدا میشه هم بچه هامو بیدار میکنه هم خودم نمیتونم استراحت کنم
از همه دیرتر میخوابم از همه زودتر پامیشم
سه روژه یه حموم نتونستم برم
من نمیفهمم این بچه ها اینهمه انرژی از کجا میارن دخترم همین الان دارن توی تخت سینه خیز میره و غلت میزنه و نمیخوابه
خوابش سبکه آوردم بزارمش و تخه بیدار شده نمیخوابه

۲۱ پاسخ

بماند اگر هم بخاد بخوابه پسرم میاد چراغ رو روشن میکنه
امروز من تا هشت و نیم شب جز چای و بیسکوییت هیجی نخورده بودم دیکه هشت و نیم شب با دستای لرزون توی بی برقی در حالیکه دخترم بغلم بود و کلی ورجه وورجه می‌کرد پسرم هرلخطه یه استرس بهم میداد تو اون تاریکی توی گرما نمیفهمیدم غذارو به دهنم بخورم یا به جشمم بس که ضعف داشتم بعدش بدو بدو با کلی بدبختی رفتم بیرون که مثلا بچه ها زندانی نباشن که داستان تاپیک قبل پیش آمد واقعا نمی‌دونم از کجا و کدوم داستانم بکم فقط کم آوردم 😭😭😭
از لحاظ جسمی روحی روانی مغزی واقعا کم آوردم و نمی‌دونم چطور میتونم آروم شم چون چیز موقتی نیست که مثلا بگم با یه مسافرت رفتن حل میشه هیجکس هم کمکم نیست یه مامانم کمکم می‌کرد که اونم چند روز پیش تو اوج نیازم بهش بزای اسباب کشی گفت فکر کن من مردم به من چه بقیه چیکار میکنن توام مثل اونا و همین …

میتونم فقط بهت بگم زیاد سخت نگیر کارای اصلی خونتو لتجام بده فقط مثل غذا درست کردن و لباس شستن و جارو
بزار خونه زندگیت آشوب باشه مگه چی میشه؟
چی مهم تر از سلامت روح و روان خودت و بچه هات؟

سعی کن شاهان و جایی ثبت نام کنی کلاسی باشگاهی مهد هم عالی ولی بردنش اوردنش و یا با سرویس ببر یا همسرت میدونم شرایط اقتصادی وحشتناکه ولی واقعا هم تو هم اون بچه نیاز دارید چند ساعت و بدون هم باشید

حق داری واقعا خیلی سخته
تو نظم خونه اصلااااا حساس نباش خونه که نباید همیشه نظم داشته باشه ولش کن

خداقوت عزیز دلم فقط همینو میتونم بگم بهت 🥺♥️

عزیزم♥
میگم تو این سن واسه پسرت مهد نیس چن ساعتی اونجا باشه توام یکم راحت باشی؟ چون خیلی دیدم تو سن کم هم میزارن

عزیزم می دونم خیلی سخته مادر دو فرزند پسر ت چند سالشه؟

عزیزم مادر بودن خیلی خیلی سخته
به خصوص مادر دو بچه بودن
به خودت سخت نگیر‌ و خودت رو دوست داشته باش
من بارداری خیلی خیلی سختی داشتن
و شرایط بچم خاصه و دست تنهام

عزیزم درکت میکنم من که یه بچه دارم هنوز خسته ام و به هیچکارم نمیرسم ولی یه مدت کاراتو کم کن یا اگه میتونی دوروز برو خونه مامانت یکم استراحت کن یا اگه امکانش هست بچتو یه ورزشی ،کلاسی چیری بنویس انرژیش تخلیه شه یا اگه از پسش برمیاد با مهربونی بگو بیا به آبجی شیر بدیم اگه شیر خشکیه،یا مثلا بیا با آبجی بازی کنیم خودتم پیشش بشین یه موقع اذیتش نکنه یا کارتون بزار باهم ببینید،موقع کار کردن اونم شریک کن سرگرم شه

عزیزم توبه استراحت نیازداری حالا که کسی نیست باید بشینی باهمسرت حرف بزنی ومشکلتوبگی واسه نصف روزم شده مسئولیت بچه هاروقبول کنه ودرمورد تربیت پسربزرگت باید بهش بگی که عربده نکشه اون الان توسنیه که اوج لجبازیشه وهرچی کتک بزنی عقده ای ترمیشه اینو دوسال دیگه میفهمی اگه بخوای به این روش ادامه بدی .بعداینکه ساعت خواب بچتو درست کن یعنی چی تاظهرمیخابن صبح ها ساعت هفت یاهشت بیدارش کن عصرهم نزاربخوابه درسته سخته ولی یه هفته ادامه بده میفته روغلتک وشب بیهوش میشه عصرها هم اگه بتونی ببرش یه ساعت پارک بچتو هم بزارکالسکه ببرش بزار توپارک بازی کنه حسابی خسته بشه وانرژیش تخلیه بشه اون گناهی نداره بچه مثل آدم بزرگا نیست انرژیش زیاده قبول دارم خیلی خیلی سخته ولی اگه یه هفته دووم بیاری و بتونی خوابش وتنظیم کنی خیلی راحت ترمیشی

بزارش خانه بازی یا مهد ، چند ساعت ک نباشه بهتر ب خودت و دخترت میرسی بعدم میاد دلت تنگش شده ب اونم بهتر میرسی

بنظرم پسرتو بذار مهد، صبح تا ظهر بره مهد هم انرژیش تخلیه میشه هم شما یه نفسی میکشی
هم اعصابت آروم میشه بچه رو کتک نمیزنی

شما دوتا داری عزیزم من یکی دارم و خبلی سختمه اما چکار کنیم باید به خودت ارامش بدی قران بخون اروم بشی ب خدا دختر منم صبح تا شب داره نق میزنه شبا هم ایقد نق میزنه کلافه شدم بچه جاریم سه ماه از دخترم کوچیک تره هیچ صداش در نمیاد اما دختر من کولیک و رفلاکس و الانم دندون همش جیغ میکشخ دیگه کلافم کرده

هم دردیم

اما عزیزم بچه ای که کتک میخوره به مرور گستاخ تر و جریح تر میشه

حق داری عزیزم میفهممت قشنگ منم سه تا دارم قشنگ حس میکنم‌دیگه رنگ ارامش نمیبینم‌البته عاشق شوهر و بچه ها و زندگیمم اما واقعا یا وقتایی کم میارم میگم خوش به حال اونایی که خونشون بهم میریزه و میتونن بی خیال باشن بچه های الان خیلی با نسل ما فرق دارن واقعا ادم در برابرشون کم میاره

بعضی وقتابچه هاتو بذار پیش کسی. مامانت.خواهرت.مادرشوهرت.خواهرشوهرت.یه خواب عمیق و راحت و بی دغدغه کلی سرحالت میکنه

شوهرت چکار میکنه پس

عزیزم🥲💔
خونه آدم بچه دار اصلا امکان نداره کلا مرتب باشه منم خیلی اذیتم سر این موضوع درکت میکنم همش سر دختر بزرگم داد میزنم ک کمک کنه مدام عصبی ام دنبال بهونم با یکی دعوا کنم یکم خالی بشم
پسرم رفلاکس داره همش نق میزنه از صبح بیدار میشه بغلمه وقتی ام ک خوابش می‌بره میشینم بهش شیر میدم چون تو بیداری نمیخوره تا شیرشم تموم میشه باز بیدار میشه یعنی من برا خودم اصلا هیچ وقتی ندارم باورت میشه یبوست گرفتم چون وقت نمیکنم برم دستشویی
بعد دختر خالم یه هفته پسرش از پسر من بزرگ‌تره همش رو زمین می‌خوابه با خودش بازی می‌کنه اصلا صداش در نمیاد

منم دخترم تازه خوابید،منم خسته ام خواهر،هر که دو تا بچه داره همین بدبختی داره🥴🥴

منم خسته ترینم

سوال های مرتبط

مامان دلارا مامان دلارا ۱ سالگی
حالم خوب نیس از وقتی زایمان کردم از صدای بچه بدم میاد از صدای دخترم متنفرم وقتی گریه میگه سرم شدید درد میگیره و طاقتم تموم میشه انقدر حالم بده نمیدونم از افسردگیه یا چیه اما طاقت گریه بچه ندارم مثل روانی ها میشم جیغ میزنم داد میزنم سرش که اروم بشه اما اونم یع بچه هست یه راهی داره برا اروم کردنش اما نمی تونم خودم کنترل کنم از شداش متنفرم دست خودم نیس همسایه هامون همش دعوام میکنن میگن شب تا صبح صدای جیغ دادت کل مخل برداشته صبح هم تاشب کشتی بچه رو میشینم گریه میکنم میگم خدایا من چرا اینجوری میشم. دیت خودم نیس بعد که اروم میشم دخترم کلی بغل میکنم. ارومش میکنم من کسی ندارم تو این دنیا کمکم کنه چرا تنها ترینم شوهرمم هیچ کمکی نمیکنه بهم لحضه که میبینه اعصبانیم سر بچه خالی میکنمم محل نمیزاره دیگه از زندگی کردن هم متنفر شدم شاید هر کی این تاپیک میخونه بهم بگین روانی شدی حق دارین به این که این حرف بزنین خودمم به خودم میگم شاید روانی شدم اما دلیل تمام اینا نداشتن یه لحضه ارومه وقتی بد خواب میشی و وقتی استراحت نداری من دیوانه ها میشی سر همه داد بیداد میکنی من یهو از همه چیم گذشتم از خواب خوراک زندگی تفریح مهمونی یهو شد یه بچه که همش گریه میکنه محتاج یک لحضه ارامشم محتاجم به همه جی اما نیس