۱۶ پاسخ

وای چه بدددد از هردو میتونی بنظرم

از هردو ...چقدر حرومزاده بودن بیمار باید تا سرحد مرگ میرفت تا بیهوش میکردن .شوهر من بود دهنشون سرویس میکرد یه کار میکرد دیگه از اون بیمارستان که هیچ نظام پزشکیشون باطل میشد .آخه مادر باردار خودش کم استرس داره که این بی وجودا اینطور کردن همونجا که اینطور شد بعد عمل حتما باید شکایت میکردین الان که دیگه ۶ماه گذشته دیوثا گردن میگیرن بنظرت

وای ینی داشت پوستتو برش میداد متوجه بودی ؟ خیلی بده که باید بیمارستان میزاشتی رو سرت خیلی وحشتناکه چرا بی حس نشدی با آمپول بهت نگفتن؟

من با اینکه بیمارستان دولتی بودم و دومین زایمانم بیمارستان امام علی آمل از توی اتاق که اماده ات میکنن برای زایمان که سوند میزارن تا کارای دیگه اینقدر تمیز کارشونو انحام دادن چون من از سوند گذاشتن خیلی میترسیدم یه طوری گذاشت اصلا درد نداشتم تا برم اتاق عمل اینقدر اوکی بود همه چی که خدا میدونه دکترم خدا پدرو مادرشو بیامرزه دکتر حسینی سیدم بود خیلی دکتر خوبیه اینقد فوبیا بیمارستان دولتی رو داشتم دکتر بیهوشی چقدر عالی بود بی حسی رو زد تا مطمئن نشد که بی حس شدم عمل شروع نکردن خدا پدرو مادرشون بیامرزه .آدم باید وجدان داشته باشه اینایی که شما میگی از سگ پست تر بودن انسانیت نداشتن یه جایی تو سفره شون لقمه حروم خوردن که حرومزادگی درآوردن .خیلی اعصابم بهم ریخت و ناراحت شدم .

وای چه وحشتناک
بعضی ها دیرتر بی حس میشن خب
من که سزارین نکردم ولی چندسال پیش یه عمل کیست داشتم از کمر بی حسم کردن
دکتر اول ازم تست گرفت متوجه شد ک بی حس نیستم
دوباره یه دوز دیگ بی حسی بهم زد
بعدشم ک دیدن خیلی مظطرب هستم یه آمپول آرامش بخش بهم زدن ک بین خواب و بیداری بودم خدا خیرشون بده
ولی آیا الان دیگ میتونی کاری کنی؟
مدرکی داری؟
به نظرم بسپار ب خدا

وای چقدر بد😕❤️

دکتری که جراحی کرد کی بود

از هردو عزیزم

یا خدا🫠

عزیزم این اتفاق برای بعضیا پیش میاد بی حس هستن اما مغز قبول نمیکنه و فکر میکنن که همه چی رو متوجه میشن . عمل سزارین انقد درد داره که اگه بی حس نبودی از درد میمردی . شکایت هم به جایی نمیرسه . دکترا کار خودشون رو انجام دادن البته بهتر بود زودتر بیهوشت میکردن

همونه که میگن بیمارستان علی اباد کشتارگاست من خداروشکر تاالان پام بیمارستان علی اباد باز نشده

وااای خدا ایم چ وضعشه اخه

وای❤️‍🩹

منم هنوز بی حس نشده بودم تمیز حس میکردم وقتی شکمم و برش میدادن ولی کم کم بی حس شد اخه از من اوژانسی بود ظربان قلب بچه خیلی پایین بود عجله‌ای شد

برش سزارین و حس کردی درد داشت

وای چ وحشتناک🤕

سوال های مرتبط

مامان کیان🧸 مامان کیان🧸 ۷ ماهگی
پارت ۱

خانما همه اینجا از خاطره زایمان میگم من همش فک میکنم خاطره خاصی ندارم😂❤️
بخام مختصر بگم ساعت ۳ صبح پاشدم 🥹بیمارستانم نور نجات بود تا ۴ رسیدیم قرار بود تا ۶ که دکتر میاد کارهامو انجام بدن از تشکیل پرونده تا چک ضربان قلب جنین
مادرشوهرو مادرمم بودن اومدن همراهم
من یه ارایش مختصری کرده بودم که وقتی نشستم رو ویلچر و رفتم اتاق عمل به پهنای صورت اشک ریختم و ریملام پخش شد زیر چشم و من متوجه نشده بودم و هیچ کسم نمیگفت اینقدر درگیر بچه بودن🥴🥲
تو اتاق عمل یه تیم کاملا خوش اخلاق دکترم خیلی خوش اخلاق بود 😍فداش بشم
من از سردی و ترس و استرس میلرزیدم مخصوصا پاهام و اقاهه سعی میکرد امپول بی حسی رو بزنه
این امپولو که زد تا استخون کمرم حس کردم 🤦🏻‍♀️😂
بعدش خابیدم پاهام گرم شد کم کم فک کنم هیتر گذاشتن زیر پاهام که گرم شد
کادر بیهوشی همش ازم سوال میپرسیدن یه پسر جذابم اونجا بود 😂خلاصه پرده رو کشیدن و خانوم دکتر بچه رو دراورد و گریه اشو شنیدم تکون خودم بدنمو حس میکردم فقط درد نداشتم اب دهنم خشک شده بود از پشت سریم که داشت با گوشی ور میرفت اب خاستم که اب مقطر چند قطره داد (همش میخاستم بگم یه فیلم بگیره ازم🥹) وقتی بچه رو گذاشتن رو صورتم از شدن احساس کم مونده بود سر به بیابون بزارم اخه من خیلی بی احساسم 🥴 کذاشتن زیر تاپم بچه رو😂تختو عوض کردن و فرستادن بالا وقتی بیرون اومدم همسرم جلو اتاق عمل وایستاده بود
اینم بگم من اجازه ندادم سوند بزارن گفتم بعد بی حسی بزارن دکترم یادش رفت منم یادش ننداختم وسط کار فک کنم گذاشت و بهم تذکرشو داد🥲
مامان بارانا مامان بارانا ۱ سالگی
بعد از ۶ ماه اومدم تجربه سزارین براتون بزارم دیر نیست که😂
من ۳۸ هفته و ۴ روز بودم که بستری شدم رفتم تشکیل پرونده دادم انژوکت زدن و نوار قلب گرفتن و سرم وصل کردن و منتظر موندم دکترم بیادمن حتی یه ذره هم استرس نداشتم فقط میخپاستم زودتر دخترمو ببینم دکترم که اومد پرستارا اومدن برای سوند وصل کردن که نگم چه دردی داشت افتضاح اصلا خیلی بد بود یعدم تا بهش عادت کنم طول کشید .منو رو تخت جابجا کردن و بردن اتاق عمل اونجا گفتن خودت از روی این تخت جابجا شو که خودم جابجا شدم و دکتر بیهوشی اومد چون من بی حسی از کمر بودم امپولو زد که من اصلا حس نکردم چیزی پاهام داشت بی حس میشد سرم و دستگاهها رو وصل کردن دکترا اومدن و پارچه سبز رو انداختن جلو صورتم مشغول شده بودن که من لرز شدید کردم تخت داشت تکون میخورد از شدت لرز یهو شکممو فشار دادن و صدای دخترم اومد اینقد لرز داشتم نمیتونستم چشامو باز نگه دارم دکتر دخترمو نشونم داد یه دختر سفید با یه عالمه موهای مشکی دقیقا همونجور که تو خوابم میدیدمش دگ لرزم خیلی زیاد شد دوتا قرص زیر زبونی دادن و دوتا دوز امپول زدن ولی فایده نداشت داشتن بخیه میزدن و یه پرستار هم بالای سرم مواظب لرر و فشار من بود بخیه که تموم شد پتو انداختن رو من رفتم ریکاوری که اونجا حالم بدتر شد اونجا ۴ دوز دارو گرفتم دکترم مدام میومد چک میکرد.بچمو اوردن برای شیر خوردن که من شیر نداشتم همینجوری چندتا مک زد و بردنش. بعد از نزدیک دو ساعت که حس پاهام برگشت منو از ریکاوری بردن سمت اتاق اونجا بود که دیدم بچم تو اتاق نیست از شوهرم پرسیدم گفت بردن لباس تنش کنن. فکر میکردن من هوش و حواسم سر جاش نیست لابلای حرفاشون فهمیدن دخترم موقع تولد کیسه اب که پاره میشه یه مقدار اب میره تو ریش.تاپیک بعدی
مامان آیان مامان آیان ۱۳ ماهگی
یه خانومی تو اتاق اول بخش داشت زایمان طبیعی می‌کرد شروع کرد به هوار کردن ،یجوری داد میزد کل اون بخش میلرزید ،من انقدر شوکه شدم و ترسیدم یهو پرستار گفت چکار میکنی با خودت فشارت شد ۱۸
دیگه دکتر اومد معاینه کرد ،من تا اونروز هنوز معاینه نشده بودم اولین بارم بود
یک متر پریدم بالا انقدر دردم اومد
بعد گفت اصلا دهانه رحمت باز نیست ،همون موقع دکتر رفت بیرون و من دیدم با پرستاری که تو دستش یه کاغذه دارن آروم حرف میزنن،بعداز چند دقیقه ۱۰تا پرستار ریختن تو اتاق و گفتن خانوم پاشو دکتر گفته باید بریم اتاق عمل سزارین
من تو شک بودم هیچی نمیفهمیدم فقط میگفتم زوده بچم چیزیش نشه
اونام میگفتن نه پاشو توکل کن بخدا
دیگه یکی انژیو میزد یکی لباس میپوشوند یکی سوند میزد خلاصه رفتیم اتاق عمل و من از طرفی خوشحال بودم ک سز میشم و از طرفی خیلی نگران بچم بودم،تو اتاق عمل فقط یه چشم ب دستگاه فشار بود و یه چشم به پرستار بغل دستم و همش بهش میگفتم بچم چیزیش نمیشه،امپول بی حسی که زدن اینو بگم ک اصلا درد نداشت و بعداز یک دقیقه پرسیدن پاهاتو حس میکنی منم گفتم ن و عمل شروع شد
و من چون فیلم زایمان سزارین رو دیده بودم قشنگ متوجه میشدم الان داره شکممو میبره و پین میکنه ب بالا
۴لایه اولو قشنگ متوجه شدم ولی بعدش ن یهو ب خودم اومدم صدای بچم اومد
اول فک کردم باید کلی طول بکشه تا بیاد و این صدای اتاق بغلیه ولی دیدم همه بهم تبریک میگن و بچرو گذاشتن لای پارچه و بردن
گفتم پس من ندیدم پسرمو و گریه میکردم اونا گفتن باید بره تو دستگاه و سریع بردنش و من با شکم خالی از بچه که یکی از بدترین حس ها تو اون زمانه ،بچه ای ک ۹ماه تو دلت نگهش داشتی و باهاش حرف زدی الان دیگه نیست و نمیبینیش رفتم تو ریکاوری
مامان کایرا مامان کایرا ۸ ماهگی
تجربه سزارین
پارت5️⃣

اولش پرستار یه ظرف داد گفت برای نمونه ادراره برو پرش کن بیا دراز بکش رو تخت رفتم و دراز کشیدم
اومد فشارمو گرفت و یه سرم وصل کرد بهم و رفت من موندم کلی حس جورواجور استرس ترس خوشحالی ناراحتی همشونو یه جا داشتم تجربه میکردم بعدش یه خانوم دیگه هم اومد و یکم باهاش حرف زدیم سرم گرم شدم
تا ساعت ۷ همینطور موندم تا اومدن برای صدای قلب نینی دستگاه وصل کردن و یک ساعت دیگه اونطوری منتظر شدم همه رو صدا میکردن جز من دیگه صبرم تموم شده بود هی میگفتم دکترم کی میاد میگفتن عجله نکن
ساعت ۹/۳۰ شد گفتن مریض دکتر تهرانی رو بیارین دو تا پرستار اومدن و برام سوند وصل کردن و من کلی کولی بازی درآوردم کع نمیشه وصل نکنیم من اصلا جیش نمیکنم😂😂😂
قبول نکردن و انصافا هم اصلا هیچی نفهمیدم فقط هی میگفتم دسشویی دارم میگفتن راحت باش و میخندیدن😂😂

بعدش یه آقایی اومد و منو سوار ویلچر کرد برد دم اتاق عمل یه دکتری بود پروندم جلوش بود یه عالمه ازم سوال پرسید و یدونه آمپول هپارین زد برام و رفتم اتاق عمل

#سزارین
#زایمان
مامان آقا مبین🥊💥 مامان آقا مبین🥊💥 ۷ ماهگی
امروز یکی از بدترین صحنه ها و تجربه های عمرمو تجربه کردم...
خیلی ناراحتم صحنه اش ی لحظه چشمم کنار نمیره
امروز پسرمو جیگر گوشمو بردم ختنه کنم
اولش آروم بود بازی می‌کرد می‌خندید
ولی بعد از زدن سوزن بی حسی بچم ترسید وحشت کرد
جیغ میزد سعی می‌کرد فرار کنه دردش میامد
من با چشمای خودم دیدم چطور شروع به قیچی کردن عضو عزیزم کرد و چجوری مبینم پاره تنم گریه میکرد
سعی داشتم آرومش کنم ولی آروم نمیشد
انگار حس می‌کرد داره یچیزی از وجودش کنده میشه
توی نگاهش التماس بود غم بود استرس بود وحشت بود
انگار با چشماش باهام حرف می‌زد
انگار داد میزد مامان مامان کمکم کن نجاتم بده مامان نزار منو اذیت کنن
چ تلخ بود ک باید صبوری میکردم در صورتی ک خودم از استرس و ضعف زیاد در حال لرزیدن بودم
ولی باید قوی میبودم تا کنارش باشم
اگه کنارش نموندم و خودخواهانه برای اینکه اذیت نشم بیرون اتاق منتظر میموندم بیشتر عذاب وجدان خفم میکرد
با خودم فکر میکردم ک چ مادر احمقی میتونم باشم ک بچم در حال در کشیدن باشه و من برای آرامش روحی خودم بیرون اتاق منتظر بمونم
منم دلشو نداشتم ولی مجبور بودم قوی باشم بخاطر پسرم
تا بهش امید بدم بهش بفهمونم هرچی بشه مادرت کنارته
بعد از تموم شدن کار دکتر بغلش کردم بوسیدمش گریه میکرد بی تابی می‌کرد انگار میگفت مامان تو نجاتم ندادی تو گذاشتی اذیتم کنن🥲💔
اینقد گریه کرد توی بغلم گرفتمش شیرش دادم و خوابید... 🙂💔
1405/3/24
مامان hosein مامان hosein هفته بیست‌وهفتم بارداری
خدا هیچ مادریو با بچش امتحان نکنه از دیروز مردمو زنده شدم امروز صبح دکتر وقت عمل داده بودبه چیزی روی مقعد بچم بود انگار جوش بود تازه در اومده بود دکتر اصلان آبادی تادید نامه بستری داد ک بچه باید عمل بشه مگر اینکه مثل جوش بترکه دیگه نیازی ب عمل نیس ولی هیچ امیدی نیس ک بترکه چون خیلی سفت بودداشتم گریه میکردم رو دست بچم سرم بود پرستاره یه خانوم خوشگل بود اومد گفت یه چیزی میگم از من نشنیده بگیربا حرف دکترا الکی بچتو زیر تیغ عمل جراحی نبر برو داروخونه یدونه پماد بگیر اونو بزن یکی دو ساعته کل عفونتش میاد بیرون عین جوش میترکه من می ترسیدم ولی شوهرم گف امتحان کنیم اگه نشد فردا هرچی دکترابگن همون کارو میکنیم خلاصه ماشب برگشتیم خونه و ازاون پماد گرفتم زدم الان شددقیقا همون چیزی ک خانومه گفت بهم گفت اکثردکترا بخاطر منفعت خودشون یه چیزی رو بزرگ میکنن نکن بابچت این کارو الان خداروشکر بچم ب لطف خدا و بواسطه اون خانومه خوب شد منظورم ازاین تاپیک این بود توروخدا باحرف به دکتر الکی بچرو بستری یا زیر عمل نبرینش اولش خوب تحقیق کنین بعد دیروز هزارتا بچه دیدم عین بچه خودم ک امروز قرار بود عمل بشن نمی‌گم همه دکترا اماواقعابعضیاشون اصلا از خدا نمی‌ترسن راه حل نمیدن چون بچه خودشون نیس اهمیت نمیدن این تجربه من از بیمارستان بود