پارت هشتم تجربه زایمان


برگردم سر داستان خودم...
اون چرخه ادامه داشت با سرم و درد و فلان و بهمان تا یه مامای دیگه اومد، بهش گفتم نیاز دارم برم دستشویی و دستگاه نوار قلب رو ازم جدا کنه ، وقتی از تخت می اومدم پایین و بازم کلی آب ریخت ، با عصبانیت گفت واییی این چه وضعشه چرا اینقدر آب ازت میرههه؟ تو دلم گفتم آخه آدم حسابی ، مگه این مثل ادراره؟ مگه کنترلش دست خودم بوده؟! من حتی بهم نگفته بودن چه خبره!
من رفتم دستشویی و اومدم و این خانم ماما اومد معاینه‌م کنه ... با ناخن های بلندش و دستکش پلاستیکی که هیچ ژلی روش نبود که به کمتر شدن درد کمک کنه ... داشت مثل وحشیا معاینه میکرد که خودمو جمع میکردم و عقب میکشیدم و میگفتم نکن درد داره ، اینم با وحشیگری و بد اخلاقی می‌گفت پاهات جمع نکن ! دستم رو کثیف کردی و فلان و بهمان😑آخرش هم با عصبانیت گفت من میرم توی پرونده‌ت مینویسم همکاری نمیکنی و هرچی شد گردن خودته...

۹ پاسخ

جلاد بودن😑

ای نگووو منم یکی اینجوری معاینه کرد انگار دوتا مار داشت چنگ‌میزد بعد من از درد گریه میکردم میگعت تو مریض مزخرفی هستی😐

خب چرا شکایت نکردین ب رئیس بیمارستان

واسه منم سوال شده بود چرا ماماها ناخن کاشت میکنن واسه مریض خیلی زجر اوره!😕

خیلی سخته منم تجربه مشابه داشتم انگار نه انگار با ادم طرف هستن

الهی بمیرم منم همه این روزا رو دیدم

حیوان بودن؟

بیمارستان دولتی چقدر وحشتناکه 😑

چ بد اخلاق🥺

سوال های مرتبط

مامان Anya مامان Anya روزهای ابتدایی تولد
پارت ششم تجربه زایمان


چند دقیقه بعد که مثل چند ساعت گذشت ، همون خانمی که منو با صندلی چرخدار آورده بود و وسط راه ولم کرده بود اومد تو اتاق ... درحالی که پاهام و صدام میلرزید گفتم کلی آب داره ازم میره ، چیکار کنم؟
اونم خیلی ریلکس گفت هیچی ، همونجا بمون... و رفت بیرون😑
خلاصه اون خانم رفت و من بازم کلی منتظر موندم و بازم کلی آب ازم رفت تا یه ماما ی دیگه اومد . بهم گفت واییی چرا تو دراز کشیدی ؟ وقتی این همه آب ازت میره باید پا می‌شدی و میرفتی توی دستشویی و از این حرفا... من تو دلم گفتم 'وا ! من کسی بهم گفت قراره چی بشه و باید چیکار کنم ؟ مگه من تجربه ده بار زایمان رو دارم؟!' فقط بهش گفتم قبل شما یه خانمی اومد و گفت همونجا بمونم . گفت خب باشه ، برو دستشویی خودتو بشور و بیا تا معاینه‌ت کنم ببینم چقد رحم باز شده ... من با همون پاهای لرزون ، درحالی که هنوز کلی آب داشت ازم میرفت و کف اتاق می‌ریخت، از تخت بیمارستان که ارتفاعش واسه نشستن و بلند شدن یه زن درحال زایمان خیلییی بلنده ، به سختی پایین اومدم و رفتم دستشویی و برگشتم...
مامان آیهان💙💙💙 مامان آیهان💙💙💙 ۶ ماهگی
تجربه زایمان پارت هفت

خلاصه با ماما درگیر این بودیم که بزاره برم دستشویی منم هی التماس میکردم اخر ماما کلافه شد پاشو بریم ولی خودمم باهات میام و اینطور شد با ماما رفتیم داخل دستشویی من رفتم رو توالت فرنگی نشستم بدون اینکه خودم زور بزنم داشت بالام فشار میومد ماما بیچاره هم هی میگفت دیدی مدفوع نداری پاشو بریم رو تخت هنینجور که داشتم با قیافه جمع شده نگاش میکردم گفتم روتونو بکنید اونور داره پی پیم میاد که دیدم خود به خود ازم مدفوع اومد ماما سریع گفت حالا پاشو بریم خالی شدی دیگه هم نزاشت خودمو بشورم اومد بلتدم کرد برد رو تخت هنینجور که رو تخت دراز کشیده بودم انقباضاتم دیگه ثاتیه ای شده بود هی پشت سرهم میگرفت ماما معاینم کرد گفت فولی سر بچرو حس میکنم هر وقت درد داشتی زور بزن با اولین درد یه زور زدم که ماما گفت آفرین موهاشو دارم میبینم سرش داره میاد یه زور دیگه بده توی اون لحظه با اینکه دردا خیلی شدید بود ولی من فقط تمرکزم روی زور زدنام بود جوری که حتی جیغ هم نمیزدم چون فقط میخواستم بیاد بیرون دومین زورو که زدم گفت ایولا یه زور دیگه بزنی سرش میاد بیرون یه نفس گرفتم زور سومو با تمام قدرت زدم که سرش کامل اومد بیرون و مثل ماهی بقیه بدنشم سر خورد اومد سریع گذاشتنش رو سینم که نافشو بزنن وای که اگه بخوام از اون لحظه بگم واقعا قایل توصیف نیستش با دیدن بچم تمام دردام رفت با خودم گفتم یعنی من از پسش بر اومدم بالاخره تموم شد اون لحظه اینقدر محو دیدن بچم شده بودم که حتی نفهمیدم کی جفتم اومد بیرون😂😂😂
مامان هویار🐻🐾 مامان هویار🐻🐾 ۵ ماهگی
تجربه زایمان قسمت دوم :

توی اتاق زایمان سرم و سرم فشار و چیزهایی برای باز شدن دهانه رحم کار گذاشتن و مرتب آدم های جدید می‌اومدند و کلی سوال پرسیدن ، هنوز درد داشتم و درد ها بیشتر هم شده بود و انقباضات شدیدتر شده بود و با تنفس کنترل میکردم که ماما میگفت عالی هستی و از ساعت ۴ که بستری شدم تا ۷ خیلی سریع به ۴ سانت رسیدم که باورشون نمیشد و می‌گفتند خیلی سریع پیشرفت میکنی ، از قبل مرکز مامای مهربان ماما همراه گفته بودم و به ۴ سانت که رسیدم باهاش تماس گرفتیم و اومد و شروع به ورزش کردیم و هزار بار دست کردند داخلم و معاینه می‌کردند که یکدفعه ماما تصمیم گرفت کیسه آب رو برای روند بهتر پاره کنه ، و بعد از کلی آزار و اذیت وحشتناک کلی آب و خون از من خارج میشد و دکتر من بالای سرشون اوند و کلی سر ماما و بقیه داد زد که چرا اینقدر زود کیسه آب و زدی و مسئولیتش با خودتونه و چرا با من که پزشکم مشورت نمی‌کنید و خلاصه دعواشون شد و ۱۰ نفری بالای سر من بودند و من درد وحشتناک انقباض و nst و دستکاری شدن داشتم و میگفتم بسه چقدر معاینه میکنید که یکدفعه یکی گفت عزیزم داریم می‌بریمت برای سزارین و من گفتم چرا من اینهمه درد کشیدم که گفت نینی مدفوع خورده و چاره ای نداریم
مامان فراز 🫰🏻✨ مامان فراز 🫰🏻✨ ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت ششم
، میگفتم تورو خدا کمکم کنید من همچنان فقط تند تند تند نفس عمیق میکشیدم و اصلا جیغ و داد نمیکردم گفتن کاپ رو بده ، دستگاه رو گذاشتن که سر بچه رو با دستگاه بکشن و یه نفر هم اومد بالا شکم منو فشار میداد که بچه رو هدایت کنه سمت پایین (بماند که بین زور زدنام همش میگفتن عالیه سر بچه رو داریم میبینیم ولی خودشون نمیتونستن بکشن بیرون ) از درد فشاری که به شکمم میاورد دیگه نتونستم تحمل کنم و با همه ی وجودم جیغ میزدم و دستاشو هل میدادم میگفت نکن اینجوری بیرون نمیاد میگفتم میمیرم به خدا میمیرم ماما همراهم میگفت عزیز دلم خدا نکنه یکم تحمل کن یهو یادشون اومد که با این روشی که دارن پیش میرن باید نوار قلب بچه رو چک کنن که اونم البته ماما همراهم بهشون گفت نوار قلب بچه رو گرفتن دیدن اصلا خوب نیست و سریع بهم اکسیژن دادن و هی چک کردن دیدن خداروشکر نوار قلب خوب شد و دوباره شکممو فشار دادن و دستگاه گذاشتن ک بچه رو بکشن بیرون و دیدن نمیتونن به ماما همراهم گفتن این کار خودته گفت من اصلا همچین کاری نمیکنم گفتم تورو خدا کمکم کن اومد شکممو فشار داد و بهم گفت عزیزم تحمل کن تموم میشه الان (اینو تو پرانتز بگم که ماما همراهم واقعا بینظیر بود هرچی دکتر بود رو جمع کرده بود بالا سرم از هراتاق صدا میزدن فلان دکتر میگفتن نمیتونه بیاد نمیذاشت هیچکدومشون برن اگه نبود واقعا میمردم ) خلاصه از مچ تا ارنجشو گذاشت رو شکممو با دستش سعی کرد بچه رو بفرسته پایین ، قبلیاشون همه دو دستی و با کف دست سعی میکردن بچه رو بفرستن پایین ولی این روشش کامل فرق میکرد ، ساعت هفت ربع کم بود که ماما همراهم بچه رو فرستاد پایین و یهو بچه رو کشیدن بیرون گذاشتن رو شکمم که بچم یه ناله ی کوچیک کرد و دیگه هیچی نگفت
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۳ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۴

ماما ساعت ۸:۳۰ معاینم کرد و کیسه آبم رو زد و با دستش سعی میکرد آب رو خالی کنه که خیلی برام دردناک بود کلی هم ازم آب اومد ولی کلا ۵ دقیقه طول کشید
برام صبحونه آوردن باز اومدم پایین تا ورزش کنم ماما بهم خرما و آب پرتغال داد بخورم قندم نیوفته باز همین طور همون ورزش ها رو انجام دادم و نفس عمیق می‌کشیدم
ماما بهم گفت به دردات از یک تا ده چه نمره ای میدی گفتم ۵ زیاد درد نداشتم فک میکردم درد زایمان همین قدره 🤧😂
ساعت ۹ بود کم کم دردام داشت زیاد میشد به ماما گفتم به همسرم بگه بیاد پیشم رفتن صداش زدن وقتی اومد تو اتاق خیلی نگرانم بود و می‌گفت خوبی ؟
اینم بگم که همسرم تو بارداری بهم می‌گفت برو سزارین کن که کمتر درد بکشی منم انتخابم طبیعی بود چون مامانم هنوز بعد ۱۵ سال بعضی موقع ها زخم سزارینش عفونت می‌کنه چون هر بار که سزارین میکنن همون جا رو میبرن و میدوزن که باعث شده پوستش نازک بشه
منم با کلی تحقیق انتخابم طبیعی بود
کلا سه بار ماما با دستش هر چی آب بود خالی کرد باعث شد روند زایمان سریع تر بشه
مامان دخترمون🇮🇷 مامان دخترمون🇮🇷 ۶ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان 💢
خلاصه رفتم نامه بستری آوردم لباس داد و گفت برو فلان جا اومدن آنژوکت زدن و گفتم هم ماما همراه میخوام ، هم اتاق خصوصی هم اپیدورال
خیلی گفتن که ماما لازم نیست ولی گفتم میخوام
من خابوندن به سرم غذایی زدن و گفتن که این باید تموم شه ، گفتم از همراهم قرآنمو بگیرین بهم بدین این حرفو چندین و چند بار تکرار کردم ، وقتی سرمم از نصفه رد شده بود دیدم خواهرم با قرآنم اومد یکم نشست و صحبت کردیم بعد من سوره مریم و انشقاق خوندم و خواهرم رفت ...
هم خواهرم رفت گفتن چایی نبات میخوای گفتم اره واسم ریخت بهم داد منم خوردم گفت بخواب معاینه کنم اومد معاینه کرد و گفت هنوز دوسانتی ، تحریک کرد و رفتن
۱ ساعت گذشت اومدن معاینه کردن گفت شدی ۳ سانت ، اومد با یه سیخی کیسه آبمو ترکوند و یه عالمه آب گرم شرررر شررر ازم میرفت ، خیلی حس بدی بود ، نفس میکشیدم شرررر ازم آب میرفت
من از همون موقع انقباض داشتم ولی الانش شده بود ۳ دقیقه ۳ دقیقه با درد فراوانننن
مامان فراز 🫰🏻✨ مامان فراز 🫰🏻✨ ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت پنجم
گفتم گرممه هرچی میگم فقط الکی میگن روشنه گفت نه بخدا روشنه کولر اینا به من دروغ نمیگن ولی نمیدونم چرا گرمه گفتم خب خاموشه روشن نیس من حتی زیر اب هم دارم عرق میکنم ، خلاصه ماما رفت دوباره برای کولر بهشون گفت منم با دردی که سر تاپای وجودمو گرفته بود با یه سرم کوفتی تو دستم لوله رو‌ میبستم دستمو به دیوارا می‌گرفتم میرفتم تمرینایی ک بهم گفته بود بچه میاد پایین و زور زدن رو انجام میدادم تا بیاد تحملم تموم میشد خودمو پهن میکردم رو زمین بدتر دردام بیشتر میشد میرفتم به بدبختی خودمو مینداختم رو تخت طاق باز میخوابیدم یکم زور میزدم با شروع شدن دردام دوباره یکم اروم که میشد خوابم میگرفت بعد دردام که میومد دوباره میچرخیدم رو پهلو راست پای چپمو میدادم تو شکمم زور میزدم ، ماما هم بنده خدا رفت دکترارو صدا زد هی معاینه میکردن هی میگفتن خوبه افرین افرین زور بده یکی دیگه یکی دیگه بازم هیچ و میرفت و من دوباره خودمو پرت میکردم پایین و به ماما میگفتم تورو خدا کمکم کن بگو کمکم کنن میگفت عزیزم بخدا دست من نیس ، اما تند تند میرفت دکترارو میاورد بالا سرم ، همه ی این دردا و معاینه ها و زور زدنا ادامه داشت تا ساعت شیش ماما همراهم خدا خیرش بده حلالش باشه رفت هرچی دکتر و متخصص بود جمع کرد اورد بالا سر من ، دکتر خودم که از بیمارستان انتخابش کرده بودم گفت عزیزم اینهمه درد کشیدی یکم همکاری کن حیفه بعد اینهمه درد بخوای سزارین بشی بعد به همکاراش میگفت چیکار کنیم اگه نشد با دستگاه بکشیم بیرون دیگه