۶ پاسخ

چقدددددر قشنگ حس و حال منو نوشتی😭

هعی منی که فرزندمو از دست دادم حسمو چطور باید توصیف کنم؟ 😔

افرین چه قشنگ گفتی
حالا من بودم یه صفحه غرغر مینوشتم که همینو بگم😂

عزیزم 🫠

فکر می کنم خدا خواست ه مادرها رو بارها و بارها خلق کنه که بهشون صفت شخص شخیص خودش داره یعنی خلقت . هیچ نردی تو عالم نمیتونه انسانی رو خلق کنه جزء ما مادرها ❤️ 💙 💚 🧡 ❤️ 💙

دقیقا😔🫂😔

سوال های مرتبط

مامان mehrsam🩵 مامان mehrsam🩵 ۶ ماهگی
«پسرم، عزیزِ دلم...
الان که خوابیدی، من نشستم و دارم تماشات می‌کنم. نمی‌دونی چه حس عجیبی دارم... دلم می‌خواد دستای کوچولوت رو بگیرم توی دستم و هی ببوسم‌شون. دلم می‌خواد هزار بار بوسه‌بارون‌شون کنم و سیر نشم.
راستش رو بخوای، الان انقدر دلم می‌خواد محکم بغلت کنم و فشار بدم که انگار می‌خوام تمام وجودت رو بکنم توی وجودم، اما دلم نمیاد... دلم نمیاد حتی یه ذره تکون بخوری و خوابِ شیرینت بهم بریزه. همون‌جا که خوابیدی، خیره شدم بهت و قند توی دلم آب می‌شه.
می‌دونی؟ من این بیدار موندن‌های نیمه‌شب رو با جون و دل خریدم. هر بار که بیدار می‌مونی، با کمال میل کنارتم و حتی یه لحظه هم از این بیداری پشیمون نیستم؛ چون این انتخابِ خودمه، چون مادرِ تو بودن، قشنگ‌ترین تقدیرِ زندگیِ منه.
خدا می‌دونه که تو که خوابی، انگار دنیای من آروم‌ترین جای دنیا می‌شه. اصلاً انگار خدا همه قشنگی‌های دنیا رو جمع کرده توی صورتِ ماهِ تو.خدایا، هزاران بار شکرت... شکرت برای این فرشته‌ای که به من بخشیدی، شکرت برای این لحظه‌های ناب و آرامشی که با بودنش توی خونه‌مون پیچیده. ممنونم که بهم اجازه دادی مادرِ این پسر باشم و من رو لایقِ این عشقِ بزرگ دونستی. منِ غرق‌در‌شکر، همین‌جا، کنارِ نفَس‌های عمیقش، ازت می‌خوام که همیشه سالم و شاد باشه..بخواب عشقِ مامان، بخواب که من تا خودِ صبح، همین‌جا، کنارت، بیدار می‌مونم و دلمو با دیدنِ آرامشِ تو خوش می‌کنم...
مامان قندم🩷 مامان قندم🩷 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
تقریبا یک ساعت توی اون اتاق بودم که خوابوندنم رو تخت و منو بردن اتاق عمل اونجا دکتر بیهوشی باهام صحبت کرد و بهم گفتش که این بی حسی که از کمر برات انجام میشه دقیقا مثل چیزیه که دندونپزشک دندونت رو بی حس میکنه تو درد رو متوجه نمیشی ولی حس می کنی که دکتر داره چه کاری انجام میده این بی حسی هم دقیقا مثل همونه و بهم گفت وقتی بی حس میشی که پاهات داغ بشه پات سنگین بشه نتونی تکونش بدی که بعد از زدن آمپول دقیقا من همه این حسا رو داشتم که بی حس شدم دیگه و چیزی متوجه نمی شدم ولی اینکه دکتر داشت شکمو برش می داد اون صداهاش رو متوجه می شدم فقط تنها چیزی که خیلی اذیتم کرد تو اتاق عمل لحظه آخری بود که می خواست بچه رو بیاره بیرون چون از زیر سینم محکم فشار داد و من فقط اون قسمت رو متوجه شدم و بقیه قسمت ها اصلا چیزی متوجه نبودم بعدش هم که صدای گریه بچم اومد گذاشتنش کنار صورتم و بهم گفت یادگاری چیزی اگر میخوای بهش بگو که توی فیلم ثبت بشه منم گفتم و بعد از اون دیگه بچه رو بردن منم بردن داخل ریکاوری تقریبا از ساعت ده من تو ریکاوری بودم تا ساعت دو بعد از ظهر توی این تایمم تقریبا چهار پنج بار اومدن ماساژ رحمی دادن