۳ پاسخ

الهییی عزیزم. خب سخت نگیر عزیزم دم عصر هم نزار بخابه تا زودتری بخابه

عزیزم نباید بزاری دم غروب بخابن باید با حرف زدن باهاشون و سوق به سمت بازی خاب ازسرشون بپرونی عوضش ساعت ۱۰ همه میخابیدین
من هروز این مسئله رو دارم که نزارم بچم غروب بخابه

اخی خدا حفظش کنه حالا الکی ناراحت نباش بگیر بخواب فردا پا میشه روز از نو روزی از نو....باید حوصله داشته باشی پس بخواب

سوال های مرتبط

مامان ستاره مامان ستاره ۴ سالگی
دخترا خیلی حالم بده
دیشب با شوهرم داشتیم حرف میزدیم در مورد دوران مجردیمون بعد رفت آلبوم و این چیزاش رو برداشت آورد من هم یه سر رسید داشتم که خاطرات هرروز رو اون تو می‌نوشتم. من هرچی از گذشته که مربوط به دوست پسرم بود ریخته بودم دور . فقط همین یه کارت پستال بود و یه نامه لای اون سر رسید بود که دید و فهمید بعد که ازم پرسید گفتم دم مدرسه یه بار منو دیده بود و‌خوشش اومده بود و فقط همین یه کارت پستال رو بهم داد بعد دیگه قانع شد تا اسمش رو‌دید اسم اون علی بود و اسم پسرم هم علی هست اومد گیر داد که تو اسم اون رو گذاشتی رو پسرمون دیگه من خیلی گریه کردم به هق هق افتادم شوهرم هم گفت شوخی کردم دیگه من حس عذاب وجدان داشتم بیشتر شد یکی بابت اینکه جواب پیام اونو دادم یکی اینکه مدام دارم به اون فکر میکنم یکی اینکه به شوهرم دروغ گفتم که رابطمون فقط یکی دوبار دم مدرسه بوده که دیده منو. حالا بنظرتون چکار کنم؟
قضیه اسم پسرم هم من بین اسم ماهان و امیر علی و عماد یکی رو‌میخواستم بزارم شوهرم گفت ن من میخوام اسمش رو بزارم مجید دیگه باهاش حرف زدم قدیمی هست و‌این حرفا دیگه چون اسم دو اسمی دوست نداشت قرار شد اسمش رو بزاریم علی
مامان الوین و مانلی مامان الوین و مانلی هفته پانزدهم بارداری
رفتم فروشگاه کودکان واسه پسرم یه پیراهن مشکی بخرم برا ۱۷ ام مراسم داریم ،یه مادر اونجا بود یه بچه سه ساله داشت دستش تو دستش یه بچه ۱ سال و نیم اینا نو پا دست اونم تو دستش یکی هم باردار ، گوشی هم در گوشش با سرش گوشی نگه داشته بود چادرم دورش ک میکشید روی زمین و میرفت بچه هام خیلی مظلوم با مادر میرفتن و پر از ذوق اون کوچیکه خلاف میل مادر دوست داشت دستشو ول کنه خودش راه بره هی خودشو میکشید مادره هم با عصبانیت دست بچه رو میکشید یهو عصبانی و اصلا نمیدونم چطور بچه رو زد من داشتم لباسا رو نگاه میکردم بچه از پشت افتاد سرش خورد رو سرامیک یهو رفتم سمتش گفتم اخ اخ لیز خوردی خاله همچنان تلفن دره گوشش گفت ابجی صبر کن زنگ میزنم ( در عین حال بچه نفسش رفت سرش بد صدا داد یهو بچه رو خواستم بلند کنم زد تو دستم گفت دخالت نکن یه تو کمری زد به بچه من فقط گفتم چشم عزیزم عصبانی نباش بچس افتاد گفت نه خودم زدم حقشه سزاواره خیلی دلم گرفت کاش میتونستم بچه رو بغل کنم گریه کنم من از دلتنگی نداشتن عزیزم اون از ناراحتی ک مادرش اینقدر بی رحمانه رفتار کرد .
خواهش میکنم الان نیاید فحش بدید من تو کار کسی دخالت نمیکنم و میدونم هر مادری گاهی عصبی میشه و بچشو کتک میزنه اما این صحنه برام هولناک بود شاید چون دلم شکسته از غم عزیزم .