۲ پاسخ

ول کن دختر،حوصله داریا،تو این مملکت،از بیکاریت لذت ببر

اگ دلت برا خودت تنگ شده بیخیال شو.یکم نفس بکش بابا.چرا دلت میخاد خودتو حبس کنی.حالا ک یذره بچت بزرگ شده بخودت برس بچه کوچیک واقعا دست وپای آدمو میبنده از خواب و خوراک میذاره آدمو.مگر اینکه. کمکی داسته باشی

سوال های مرتبط

مامان ساحل مامان ساحل ۳ سالگی
وای سر صبی این چه فکری اومده تو ذهنم داشتم گهواره گردی میکردم یه تایپیک راجت تفاوت سنی بچه ها دیدم مامانایی که تفاوت سنی بچه هاشون زیاد بود مثلا ۶ یت ۷ سال میگفتن اگر برمی‌گشتند عقب زودتر دومی رو میوردن تا بچه اولم تنها نباشه هم بازی بشن تفاوت سنی زیاد انگار کار دوباره ظلم در حق بچه اول هم هست چون موقعی نیاز به هم بازی داشته نیومدی الان دیگه بزرگ شده هم بازی نمیخواد بلکه باهم نمی‌سازن مثلا میگفتن یه بار اذیت میشی دوتا باهم بزرگ میشن خلاصه بازم فکر نی نی رو انداختن تو سر ما منم راستش همیشه میگفتن دیگه بچه نمیخوام تک فرزندی خوبع اما می‌بینم دخترم خیلی بچه دوسته بعدشم چون خودم تنها بزرگ شدم یه داداش دارم اما خب الان اگر دوستا خواهر برادر داشتم خیلی بهتر بود دلم نمیخواد بچمم بزرگ شد احساس تنهایی بکنه یعنی یه جورایی دلم میگه بیارم باهم بزرگ بشن از طرفی میترسم دخترم صدمه ببینه نتونم درست به هردوتون برسم محبت کنم چون دست تنهام از طرفیم مستاجرم دلم میخواد خونه خودم داشته باشم بعد فکر بچه بکنم میترسم نتونم خواسته هاشو به جا بیارم از طرفیم اطرافیان میگن نیار خودتو اذیت نکن بزار این مدرسه ای بشه فکری بکن چون دخترمم من زود حامله شدم ۲ ماه بعد عروسی خودمون می‌خواستیم اما خواهرشوهرم ایما میگفتن باید اول زندگی عشق حال میکنی بچه نداشتی بهتر بود اکرم الان بیارم با تمام سختی هاش سر ۳۰ سالگیم من آزاد آزاد میشم بچه ها بزرگ شدن مستقل خلاصه فکرم درگیر شده اونم دم رفتی مشهد میگم نکنه امام رضا به دلم نگاه کنه از مشهد برگشتم حامله بشم سر دخترمم دقیقا بعد مشهد حامله شدم 🤣🤣🤣
مامان امیرعلی ♥ مامان امیرعلی ♥ ۳ سالگی
سلام من خیلی دودل هستم و دلم میخاد بچه دوم بیارم اما نمیدونم از پسش برمیام یا نه، همین اول بگم پسرم فوق العاده شیطون و خیلی اذیتم میکنه اما چون همیشه میگه مامان من هیچ دوستی ندارم دلم براش میسوزه، خودمم شدیدا مخالف تک فرزندی هستم و نمیخام اختلاف سنی بین بچه ها زیاد باشه اما میترسم بعد‌ اومدن دومی پشیمون بشم، میترسم بچه اولم آسیب ببینه.
اگه خیالم راحت باشه همسرم کمکم میکنه اقدام میکنم اما متاسفانه مشغله کاری زیادش و خستگی بعدش نمیشه که اونجوری که باید کمک حالم بشه، در واقع من بچه اولم دست تنها بزرگ کردم و میدونم قراره که در آینده هم دو تا بچه رو بازم دست تنها بزرگ کنم و همین موضوع منو میترسونه، باهمسرم راجب دومی صحبت کردم گفتم باید کمک کنی، اولش گفت تا اونموقع بچه بزرگ میشه خودش از پس خودش برمیاد، بعدش گفت تا جایی که بتونم کمک میکنم، اما من نمیتونم به این حرفش اعتماد کنم چون میدونم زمانی از سرکار برمیگرده خسته است و میخوابه، من میدونم دو تا بچه با هم خیلی سخته و اعصابت از این داغونتر میشه همه سختیها رو میدونم اما میترسم از پسش بر نیام البته میدونم خدا کمک میکنه اما ته دلم این نگرانی هست