۲۹ تیر…🥲یکی از سخترین و دردناکترین روزها برلی من و بابایی
عزیزذل مامان…تازه داشتی چند قدم برمیداشتی که نمیدنم چطوری شد که تعادلت رو از دست دادی افتادی و پیشونیت خورد به لیه ی مبل🥺
داشتم میمردم از ترس…همش دعا میکردم که اتفاق بدی نیفتاده باشه برات…توان بغل کردنت رو نداشتم…بابایی بغلت کرد و مدام باهات حرف میزد…از ترس نمیدونستم چکار کنم…پاهام توان ایستادن نداشت…فقط گریه میکردم و از خدا کمک میخاستم…خدایا خودت میدونی با چ سختی پسرمو مراقبت میکردم …خدایا همیشه لطفت جاری بوده تو زندگیمون…خدایا اگه پسرمو تنهایی به این حد رسوندم همش از لطف و کرم خودت بوده…پس برام حفظش کن…
تند تند یخ میذاشتیم رو پیشونیت و ازت سوال میپرسیدیم و باهات حرف میزدیم که هوشیاریتو یسنجیم…خیلییی خیلییی سخت بود برای من و بابات 🥺🥲
خدایا شکرت که به خیر گذشت…خدایا شکرت🙏❤️
خدایا خودت نگه دار پسرم باش🙏
عزیزدل مامان…عمر مامان بهت قول میدم از این به بعد بیشتر از قبل مراقبت باشم😘اینو بدون که از حالا تا همیشه من و بابا با جون و دل هواتو داریم و مراقبتیم😘❤️💜💜🧡

۵ پاسخ

پسر من ک روزی یکبار نخوره روزش شب نمیشع

ای جانم خدارو شکر ب خیر گذشته خدا نگهدارش باشه عزیزم

خداروشکرر
منم چند روز‌پیش ویهان سر خورد سرش خورد به سرامیک
مردم و زنده شدم

خدا حفظش کنه براتون

انشاالله خدا حافظ و نگهدار همه ی بچه ها باشه♥️

سوال های مرتبط