۱۱ پاسخ

انشالله زودخوبشه

زایمان طبیعی واقعا خر است

عه عزیزم کی زایمان کردی مبارکه بسلامتی خوش قدم باشه براتون 😍❤️
ایشالا هردو صحیح و سلامت مرخص بشید

عزیزم نسکافه بخور خودت .کوچولوت هم ایشالا زود خوب بشه

ایشالا خوب میشه به سلامتی برمیگردین خونه نسکافه غلیظ بخور خیلی زودسردردت میره شیاف تن تن بزار

ب نیت خودتو بچت چند تا صلوات فرستادم
الهی خدا ب هممون نگاه کنه
اول ب شما و بچت
بعد ب بقیه باردارا

عزیزم درکت میکنم بیست روز پسر منم اونجا بود خیلی ناراحت بودم انشالله که هرچه زودتر خوب میشه بغلش میکنی .

انشاللع ک زود خوب بشه 🫂
ازتزریق اپیدورال سردرد شدی یعنی

انشالله خودت و نی نیت هرچه زودتر خوب بشید گلم اپیدورال خوب بود جواب داد درد نداشتی؟

انشاالله زودتر خوب بشین جفتتون
امیدت به خدا باشه

فقط نسکافع بخور منم داشتم سر درد عزیز انشالله بچت خوب بشه

سوال های مرتبط

مامان دخترم و پسرم♥️ مامان دخترم و پسرم♥️ روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان
پارت نه
به هر حال
من زایمان کردم و پسرم موند یه بیمارستان دیگه
بعد از مرخص شدن از بیمارستان خودم
رفتم به پسرم سر زدم
از دور
داخل دستگاه بود
دکترش گفت که بچه خیلی تقلا می کرد برای نفس کشیدن و این باعث شده یه رگ از قلبش گشاد بشه و حتی دچار خونریزی معده بشه
و گفت که بچه خسته شده بود از نفس کشیدن و تقلا کردن
برای همین بیهوشش کرده بودن و با دستگاه و سرم و دارو بهش کمک می کردن تا نفس بکشه و خسته نشه (الهی خدا نگه دارش باشه ، الهی)
منم همون جا و تا خونه کلی گریه کردم
و گفتم یه ساک لباس آوردم تن بوم نکردم
این همه براش پوشک کنار گذاشتم هیچ کدوم رو تنش نکردم و کلی غصه خوردم تا رسیدم خونه
مادر شوهرم با اسفند اومد به پیشوازم باز من گریه کردم
و رفتم توی اتاق به مدت سه روز کامل که تا الان از زایمان من گذشته
من بی نهایت سردرد و شانه درد داشتم و عملا از کار افتاده شدم به خاطر این موضوع
و رفتم بیمارستان سرم و آمپول زدن بازم به نسبت سردرد هست که از عوارض اپیدورال
بچه یه من هم اولش دکتر گفت که بیماری قلبیش هیچ ربطی به ریه اش نداره و مادرزادیه و شاید اگر سونو ها رو کامل انجام می دادید زودتر می فهمیدی
دیروز هم که رفتیم گفتن روی قلبش به سوراخ هست که بسته میشه
و هنوز مشخص نیست که چیه؟ شرح حال دقیق رو انشاالله بزودی از دکتر می گیریم
مامان دخترم و پسرم♥️ مامان دخترم و پسرم♥️ روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی
پارت هفت
من بدون شادی ، با نگرانی از اتاق زایمان اومدم به اتاق انتظار و همون اتاق درد ها
اونجا مادر شوهرم و همسرم و خواهر شوهرم اومدن پیشم
ولی من به خاطر نبود بچه ام و به علت نگرانی اصلا خوشحال نبودم
بعد یک ساعت منو بردن به بخش
اونجا با منت یه جفت دمپایی به من دادن و لباس شیردهی هم شوهرم خریده بود برام پوشیدم
نیروی خدماتی اونجا به زور اومد منو بلند کرد که برم دستشویی
گفت من نگرانتم که بی حسی زدی می تونی راه بری یا نه
منم به سختی رفتم دستشویی
حس جیش داشتن داشتم ولی انجام دادنش دست خودم نبود
و بعد چند دقیقه نشستن غیر ارادی جیش کردم
تا فردا ظهرش همین جوری بود دستشویی رفتنم
دو تا ماما و یه دکتر و کلی پرستار اونجا بودن
یک نفر به من نگفت بعد از بی حسی حرف نزن
و سرت بلند نکن و بالش نزار
من توی ۲۴ ساعت بعدش همه کار کردم
چهار بار دستشویی رفتم و هی راجب بچه ام پرسیدم
نگران بودم و....
خواهر شوهرم بالاسرم موند و همه رفتن خونه
دختر دو ساله ام هم یکم بغلم موند و رفت
منم تقریبا خوابم نبرد
تا چهار صبح نیمه خواب و بیدار بودم
چهار صبح اومدن خواهر شوهرم رو صدا کردن
نگو بچه همون موقع دیگه مشخص شده که آب مونده توی ریه اش و اون بیمارستان nicu نداشت
و زنگ زدن همسرم از خونه اومده
از این طرف بیمارستان به همه بیمارستان های دیگه زنگ زده که برای بچه من تخت nicu پیدا کنند
مامان دخترم و پسرم♥️ مامان دخترم و پسرم♥️ روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی
پارت هفت
من بدون شادی ، با نگرانی از اتاق زایمان اومدم به اتاق انتظار و همون اتاق درد ها
اونجا مادر شوهرم و همسرم و خواهر شوهرم اومدن پیشم
ولی من به خاطر نبود بچه ام و به علت نگرانی اصلا خوشحال نبودم
بعد یک ساعت منو بردن به بخش
اونجا با منت یه جفت دمپایی به من دادن و لباس شیردهی هم شوهرم خریده بود برام پوشیدم
نیروی خدماتی اونجا به زور اومد منو بلند کرد که برم دستشویی
گفت من نگرانتم که بی حسی زدی می تونی راه بری یا نه
منم به سختی رفتم دستشویی
حس جیش داشتن داشتم ولی انجام دادنش دست خودم نبود
و بعد چند دقیقه نشستن غیر ارادی جیش کردم
تا فردا ظهرش همین جوری بود دستشویی رفتنم
دو تا ماما و یه دکتر و کلی پرستار اونجا بودن
یک نفر به من نگفت بعد از بی حسی حرف نزن
و سرت بلند نکن و بالش نزار
من توی ۲۴ ساعت بعدش همه کار کردم
چهار بار دستشویی رفتم و هی راجب بچه ام پرسیدم
نگران بودم و....
خواهر شوهرم بالاسرم موند و همه رفتن خونه
دختر دو ساله ام هم یکم بغلم موند و رفت
منم تقریبا خوابم نبرد
تا چهار صبح نیمه خواب و بیدار بودم
چهار صبح اومدن خواهر شوهرم رو صدا کردن
نگو بچه همون موقع دیگه مشخص شده که آب مونده توی ریه اش و اون بیمارستان nicu نداشت
و زنگ زدن همسرم از خونه اومده
از این طرف بیمارستان به همه بیمارستان های دیگه زنگ زده که برای بچه من تخت nicu پیدا کنند