تجربه زایمان
پارت نه
به هر حال
من زایمان کردم و پسرم موند یه بیمارستان دیگه
بعد از مرخص شدن از بیمارستان خودم
رفتم به پسرم سر زدم
از دور
داخل دستگاه بود
دکترش گفت که بچه خیلی تقلا می کرد برای نفس کشیدن و این باعث شده یه رگ از قلبش گشاد بشه و حتی دچار خونریزی معده بشه
و گفت که بچه خسته شده بود از نفس کشیدن و تقلا کردن
برای همین بیهوشش کرده بودن و با دستگاه و سرم و دارو بهش کمک می کردن تا نفس بکشه و خسته نشه (الهی خدا نگه دارش باشه ، الهی)
منم همون جا و تا خونه کلی گریه کردم
و گفتم یه ساک لباس آوردم تن بوم نکردم
این همه براش پوشک کنار گذاشتم هیچ کدوم رو تنش نکردم و کلی غصه خوردم تا رسیدم خونه
مادر شوهرم با اسفند اومد به پیشوازم باز من گریه کردم
و رفتم توی اتاق به مدت سه روز کامل که تا الان از زایمان من گذشته
من بی نهایت سردرد و شانه درد داشتم و عملا از کار افتاده شدم به خاطر این موضوع
و رفتم بیمارستان سرم و آمپول زدن بازم به نسبت سردرد هست که از عوارض اپیدورال
بچه یه من هم اولش دکتر گفت که بیماری قلبیش هیچ ربطی به ریه اش نداره و مادرزادیه و شاید اگر سونو ها رو کامل انجام می دادید زودتر می فهمیدی
دیروز هم که رفتیم گفتن روی قلبش به سوراخ هست که بسته میشه
و هنوز مشخص نیست که چیه؟ شرح حال دقیق رو انشاالله بزودی از دکتر می گیریم

۶ پاسخ

عزیزمان‌شالله ب زودی نی نی رو بسلامت بغل میکنی
نگران نباش خواهر کوچیک منم توی قلبش یه حفره کوچیک داشت که بعداز مدتی بسته شد الان خواهرم ۷سالشه برات از ته دلم دعا میکنم زودی با شادی بیایی اینجا بگی که گل پسرت رو اوردی خونه
ان‌شالله قدمش پراز خیر و برکت باشه برات

به حق حضرت علی اصغر خودش ضامن سلامت پسرت باشه
سال دیگه نذر شیرش کن🙏🏻🌸😭

اون سوراخ تو آنومالی یا سونوهای بعدیش مشخص نشد ؟

الهی به حق طفل اباعبدالله (ع) همین امروز بگن همه چی خوب شده و زودی صحیح و سلامت بیاد بغلتون و آنقدر ذوق کنید که همه این خاطرات بد رو فراموش کنید و زیر سایه خودتون صالح و سالم بزرگش کنید و خوشبختیش رو ببینید🤲

از خدا میخوام ب حق امام حسین هرچه زودتر با نی نیت سالم برگردی خونت نگران نباش خدا بزرگه

امیدوارم زودتر خوب بشه و با خیالت راحت بغلش کنی.حالا که مادر شدم میفهمم که جون مادر بچشه

سوال های مرتبط

مامان آران مامان آران ۶ ماهگی
تجربه ی زایمان طبیعی ۳

صبح زود اومدن یه قرص زیر زبونی بهم دادن و فشار و چک کردن و صبحونه دادن و رفتم منم مامانم مادر شوهر و شوهرم جلو در بودن گفتم بهم قرص دادن ایشالله دردم شرو بشه ولی هیچ خبری از یه ذره دردم نبود بعد ۶ساعت دوباره نصف قرص دیگه بهم دادن ولی بازم هیچ دردی نداشتم شب ساعت ۱مامت خودم که تو بیمارستان اونشب شیفت بود اومد و یه قرصی گذاشت داخل واژنم‌ گفت تا چن ساعت دیگه دیگه باید دردات شروع بشه ۲.۱ساعت گذشت کم کم داشت یه ذره دردم می گرفت ولی بازم درد زایمان نبو و گفت بخواب امشبم ساعت ۵صبح امدن فشار گرفتم ۱۵بود بازم یه سرم زدن و سوند بهم زدن سوندو که می زنن درد خاصی نداره ولی بعد یه چن ساعتی سوزش داره و من زار زار گریه می کردم از درد سوند بعد ۳ساعت مامای خودم اومد و گفت چرا گریه می کنی گفتم سوند خیلی اذیتم می کنه و گفت باشه درش میارم و خدا خیرش بده در اورد و من راحت شدم دیگه کم کم دردام شرو شده بود ولی بازم اونقدر نبود بعد ۵.۶ساعت دردام خیلی شدید شد و ۵دیقه یبار می اومد و می رفت از ساعت ۱۰صبح ۱۰٫۲۹ دردام خیلی وحشتناک شده بود و هی داد می زدم خدایا منو بکش هی میومدن معاینه ولی بازم هنوز ۲سانت بودم گفتن برو رو توالت فرنگی بشین و اب داغ و باز کن از کمر به پایینت ۲۰دیقه نشستم زیر اب داغ و هی پیاده روی و بشین پاشو معاینه کرد گفت ۴سانت ولی من اونقد درد داشتم که فقط داد می زدم منو ببرید سزارین من دارم می میرم و ماما هم هی دلداریم می داد می گفت چشم الان می بریم ولی هیچ هبری نبود فک کنم ساعت ۲.۳اینا بود که ۵سانت بودم و کیسه ابم و ترکوندن و به زور ورزش می کردم کمرو قر می دادم اگرم درد می یومد می نشستم و حالت دسشویی کردن زور می زدم تا معاینه کرد شده بودم ۶سانت
مامان دخترم و پسرم♥️ مامان دخترم و پسرم♥️ روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی
پارت ششم
در اتاق مخصوص زایمان
همچنان بچه من داشت میومد ، درد ها خیلی خوب بود و من داشتم موفق می شدم
بچه واقعا داشت خارج می شد
من مطمئنم اگر اونا من رو روی تخت می زاشتن و اجازه می دادن من نهایت نهایت با پنج تا زور زایمان می کردم چون واقعا دیگه موفق شده بودم
روی تخت نشستم روی نشیمنگاهم به مدت پنج دقیقه و بچه اون تو حین درد ها موند
و اونا به من اپیدورال زدن
بعد از زدن اپیدورال من مثل یه مرده افتادم اونجا
و اونا خودشون با وکیوم و فشار و زور بچه رو خارج کردن
بچه همون لحظه که بدنیا اومد گریه نکرد
من همون لحظه فهمیدم یه مشکلی هست ، ازشون پرسیدم بچه چرا گریه نمی کنه ؟
گفتن صبر داشته باش الان گریه می کنه
پرسیدم نارسه؟ کوچیکه ؟
گفتن : نه بابا ببین چی زاییدی
بچه سه کیلو و ششصد بود
گفتم بچه رو تکون بدین آب مونده توی گلوش
یخورده بچه رو تکون تکون دادن
بچه یکم گریه کرد
گفتم بچه رو بیارین بزارین روی صورتم
بعد از چند بار خواهش و تکون دادن بچه ، یخورده بچه رو گذاشتن روی صورتم و بلافاصله منتقلش کردن به بخش نوزادان
چون گفتن احتمالا اپیدورال روش اثر گذاشته و بچه خوب نفس نمی کشه و چند ساعت بعد میاریم پیشت
مامان دخترم و پسرم♥️ مامان دخترم و پسرم♥️ روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی
پارت هفت
من بدون شادی ، با نگرانی از اتاق زایمان اومدم به اتاق انتظار و همون اتاق درد ها
اونجا مادر شوهرم و همسرم و خواهر شوهرم اومدن پیشم
ولی من به خاطر نبود بچه ام و به علت نگرانی اصلا خوشحال نبودم
بعد یک ساعت منو بردن به بخش
اونجا با منت یه جفت دمپایی به من دادن و لباس شیردهی هم شوهرم خریده بود برام پوشیدم
نیروی خدماتی اونجا به زور اومد منو بلند کرد که برم دستشویی
گفت من نگرانتم که بی حسی زدی می تونی راه بری یا نه
منم به سختی رفتم دستشویی
حس جیش داشتن داشتم ولی انجام دادنش دست خودم نبود
و بعد چند دقیقه نشستن غیر ارادی جیش کردم
تا فردا ظهرش همین جوری بود دستشویی رفتنم
دو تا ماما و یه دکتر و کلی پرستار اونجا بودن
یک نفر به من نگفت بعد از بی حسی حرف نزن
و سرت بلند نکن و بالش نزار
من توی ۲۴ ساعت بعدش همه کار کردم
چهار بار دستشویی رفتم و هی راجب بچه ام پرسیدم
نگران بودم و....
خواهر شوهرم بالاسرم موند و همه رفتن خونه
دختر دو ساله ام هم یکم بغلم موند و رفت
منم تقریبا خوابم نبرد
تا چهار صبح نیمه خواب و بیدار بودم
چهار صبح اومدن خواهر شوهرم رو صدا کردن
نگو بچه همون موقع دیگه مشخص شده که آب مونده توی ریه اش و اون بیمارستان nicu نداشت
و زنگ زدن همسرم از خونه اومده
از این طرف بیمارستان به همه بیمارستان های دیگه زنگ زده که برای بچه من تخت nicu پیدا کنند
مامان دخترم و پسرم♥️ مامان دخترم و پسرم♥️ روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی
پارت هفت
من بدون شادی ، با نگرانی از اتاق زایمان اومدم به اتاق انتظار و همون اتاق درد ها
اونجا مادر شوهرم و همسرم و خواهر شوهرم اومدن پیشم
ولی من به خاطر نبود بچه ام و به علت نگرانی اصلا خوشحال نبودم
بعد یک ساعت منو بردن به بخش
اونجا با منت یه جفت دمپایی به من دادن و لباس شیردهی هم شوهرم خریده بود برام پوشیدم
نیروی خدماتی اونجا به زور اومد منو بلند کرد که برم دستشویی
گفت من نگرانتم که بی حسی زدی می تونی راه بری یا نه
منم به سختی رفتم دستشویی
حس جیش داشتن داشتم ولی انجام دادنش دست خودم نبود
و بعد چند دقیقه نشستن غیر ارادی جیش کردم
تا فردا ظهرش همین جوری بود دستشویی رفتنم
دو تا ماما و یه دکتر و کلی پرستار اونجا بودن
یک نفر به من نگفت بعد از بی حسی حرف نزن
و سرت بلند نکن و بالش نزار
من توی ۲۴ ساعت بعدش همه کار کردم
چهار بار دستشویی رفتم و هی راجب بچه ام پرسیدم
نگران بودم و....
خواهر شوهرم بالاسرم موند و همه رفتن خونه
دختر دو ساله ام هم یکم بغلم موند و رفت
منم تقریبا خوابم نبرد
تا چهار صبح نیمه خواب و بیدار بودم
چهار صبح اومدن خواهر شوهرم رو صدا کردن
نگو بچه همون موقع دیگه مشخص شده که آب مونده توی ریه اش و اون بیمارستان nicu نداشت
و زنگ زدن همسرم از خونه اومده
از این طرف بیمارستان به همه بیمارستان های دیگه زنگ زده که برای بچه من تخت nicu پیدا کنند
مامان اسرا و اسما مامان اسرا و اسما ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
دقیقا چهل هفته و چهار روز بودم از وقت انتی و همه سنو ها گذشته بود
از اوایل بارداری درد داشتم ولی از روزی اولی که وارد نه ماه شدم دردام بیشتر وبیشتر و بیشتر میشد دکتر و بیمارستان که میرفتم میگفتن بزور یه سانت هستی همه کار هم می کردم ولی بی فایده بود خیلی اذیت شده بودم خلاصه دیگه آخرین بار دوشنبه رفتم پیش دکترم گفتم دکتر طور خدا یه کاری کن من از آمپول فشار می ترسم اگه میدونید باز نمیشم بهم بگو سزارین بشم معاینه کرد گفت هنوز یه سانتی ولی ترشح زایمان گرفتی گ
ب

پنجشنبه صبح بیا بیمارستان بستریت می کنم...خلاصه برگشتم خونه درد داشتما ولی خب قابل تحمل بود دیگه شب دردم خیلی زیاد بود ولی خب قابل تحمل دیگه سه شنبه من دردام زیادتر شده بود طوری که گریه می کردم از درد ولی خب هی می‌گرفت ول می کرد شوهرم هرچی میگفت بریم بیمارستان میگفتم نه الکی بریم برگردیم خلاصهههه سرتون رو درد نیارم کارامو کردم و ساعت ۹شب بود راهی بیمارستان شدم ولی امیدی به بستری نداشتم یه دو نفر جلوتر از من بودن که معاینه بشن ولی من از درد به خودم میپیچدم و گریه می کردم ساعت۱۰و خورده ای بود که اومد معاینه ام کرد
مامان حسنا و حامی مامان حسنا و حامی ۱ ماهگی
پارت ۹
زایمان طبیعی (بچه دوم)
بعدش بازم معاینه شکمی و فشار دادن رحممو تا خون ها خارج بشه گفتن باید سه ساعت اینجا باشی بعدش بری بخش صدای گریه بچه میومد ولی نمی آوردنش ماماتختم قیافه گرفته بود برام داشت از کنار تختم رد میشد گفت این صدای کدوم بچه است اینجوری گریه می کنه بعد که من کلی حرص خوردم گفت بچشون بیارین پیشش بهش شیر بده بچه رو گذاشتن بغلم زود آروم شد فقط نگاهم می کرد و من دوباره شروع کردم گریه کردن که خداروشکر سالمه بهش شیر دادم ماما مهربون اومد کنارم گفتم من خیلی اذیت شدم دیر زایمان کردم گفت تو از زمان بستری تا زایمانت سه ساعت طول کشید خیلی خوب و زود زایمان کردی بعد سه ساعت منو بچه رو منتقل کردن بخش
چندتا نکته راجع به زایمانم و بیمارستان دولتی
هدفم ترسوندن شما نبود فقط تجربمو با جزئیات گفتم
اپیدورال خیلی خوب بود بخاطر اون حرکت که از ۵ تا ۱۰ سانت که فاز فعال زایمان واقعا بی درد بودم با چندتا زور به سرعت فول شدم و حس نکردم ولی ماما سر ۴ سانت گفت دکتر برام بزنه با اینکه قانونش ۶ سانت من بیمه تکمیلی داشتم تا برم بیمارستان خصوصی بهم رسیدگی بشه ولی رفتم دولتی و رسیدگی ضعیف بود اینقدر ماما ها بی توجه بودن که اکثرا روی تخت های زایشگاه زایمان می کردن ،تمایل به بخیه زدنم هم نداشتن فقط پارگی داخلی بخیه می کردن پارگی خارجی بخیه نمیزدن بیمارستان دولتی باید حتما ماماهمراه داشته باشی تا مراقب این موارد باشه
مامان پسرچه مامان پسرچه ۳ ماهگی
پارت اخر تجربیات بعد از زایمان
من تا روز دوم بعد از عمل برای بلند شدن از تخت احتیاج داشتم یکی دستمو بگیره و کمکک کنه، ولی برای بقیه موارد مثل بغل کردن نی نی و اینا خودم اکی بودم.
همون روزی که از بیمارستان اومدیم دو تا پای من شروع کرد به ورم کردن. تو بیمارستان گفته بودن ورم یک طرف خطرناکه. منم سعی میکردم پامو بالا نگه دارم و مایعات بخورم.
روز دوم نی نی رو بردیم برای چک زردی و به دکترش گفتم پامو که بهم یه قرص داد که معجزه بود و تا روز سوم بعد از مصرف کامل ورمم رفت.
زردی پسر هم ۸ بود که دکتر گفت برای روز دوم زیاده و باید ۴۸ ساعت بمونه دستگاه. من شیر نداشتم اصلا و اجبارا به نی نی شیر خشک نان دادیم که دکتر گفت همون خوبه ولی برای شیر خودت هم تلاش کن. از روز ۵ با فشار سینه م قطره قطره شیر میاد پسرم دو تا میک می زنه بهش ولی فایده ای نداره و ۹۵ درصد تغذیه ش شیر خشکه.
دو روز دستگاه گرفتیم تو خونه و به توصیه دکتر به جز وقتی که شیر میخورد یا تعویض میشد کلا تو دستگاه بود، یه قطره هم داده بود بهش که همونو مرتب بهش دادیم.
روز ۴ دوباره بردیم چک شد و خدا رو صدهزار مرتبه شکر شده بود ۴. و دستگاه رو پس دادیم. حالا باز برای اطمینان فردا هم می بریم که یه بار دیگه چک بشه.
خلاصه این بود تجربه ی من از زایمان. بعد زایمان هم اوضاع خیلی پیچیده س ، ادم تحت تاثیر هورمون هاس، کم خوابه، خودش زخم و بخیه داره، فکر میکنه از پس کارهای بچه راحت برنمیاد. ما و احتمالا خیلی از زوج ها سر کارهای بچه اختلاف نظر داریم. همسر من خیلی همراه هست و کمک میکنه ولی تزهای عجیب هم زیاد میده. فقط امیدوارم با گذشت زمان بتونم یکمی مسلط تر بشم به اوضاع و بهترین رسیدگی رو به بچه داشته باشم ❤️
مامان برسام🐥 مامان برسام🐥 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من
خب از اونجا که از ۴۰ هفته ۴ روز گذشته بود با نامه دکتر ۲۲ فروردین رفتم بیمارستان برای بستری بدون هیچ دردی شوهرم گفت نگهت نمیدارم به دلم افتاده برمیگردیم میگن چند روز دیگه بیا رفتیم پذیرش گفتن برو زایشگاه شرایط زایمان داشته باشی بستریت میکنن رفتم معاینه کرد گفت سه سانتی درد نداری؟ گفتم نه تعجب کردن و گفتن لگنت هم خوبه بستریت میکنیم از اونجا که خیلیا نگران معاینه ان درد غیر قابل تحملی نیست البته ماما خوب هم شرطه ، لباس دادن و عوض کردم گفتن اپیدورال میخوای گفتم تا بشه تحمل میکنم اگر واقعا نتونستم میگم بزنین گفتن پس به شوهرت بگو رضایت بده منم گفتم و پروندمو دادم و رفتم رو تخت بستری ، یه سرم غذایی وصل کردن و یه امپول زدن بهم و دستگاه برای قلب بچه وصل کردن به شکمم دردا کم کم شروع شد ولی قابل تحمل بود برام ماما هی رفت و برگشت گفت اپیدورال بیارم گفتم نه میترسم از سوزن تو کمرم بخوره نمیخوام تا دردام کم کم زیاد شد و رسیدم به ۶ سانت
#پارت ۱
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 روزهای ابتدایی تولد