تجربه زایمان طبیعی
پارت هفت
من بدون شادی ، با نگرانی از اتاق زایمان اومدم به اتاق انتظار و همون اتاق درد ها
اونجا مادر شوهرم و همسرم و خواهر شوهرم اومدن پیشم
ولی من به خاطر نبود بچه ام و به علت نگرانی اصلا خوشحال نبودم
بعد یک ساعت منو بردن به بخش
اونجا با منت یه جفت دمپایی به من دادن و لباس شیردهی هم شوهرم خریده بود برام پوشیدم
نیروی خدماتی اونجا به زور اومد منو بلند کرد که برم دستشویی
گفت من نگرانتم که بی حسی زدی می تونی راه بری یا نه
منم به سختی رفتم دستشویی
حس جیش داشتن داشتم ولی انجام دادنش دست خودم نبود
و بعد چند دقیقه نشستن غیر ارادی جیش کردم
تا فردا ظهرش همین جوری بود دستشویی رفتنم
دو تا ماما و یه دکتر و کلی پرستار اونجا بودن
یک نفر به من نگفت بعد از بی حسی حرف نزن
و سرت بلند نکن و بالش نزار
من توی ۲۴ ساعت بعدش همه کار کردم
چهار بار دستشویی رفتم و هی راجب بچه ام پرسیدم
نگران بودم و....
خواهر شوهرم بالاسرم موند و همه رفتن خونه
دختر دو ساله ام هم یکم بغلم موند و رفت
منم تقریبا خوابم نبرد
تا چهار صبح نیمه خواب و بیدار بودم
چهار صبح اومدن خواهر شوهرم رو صدا کردن
نگو بچه همون موقع دیگه مشخص شده که آب مونده توی ریه اش و اون بیمارستان nicu نداشت
و زنگ زدن همسرم از خونه اومده
از این طرف بیمارستان به همه بیمارستان های دیگه زنگ زده که برای بچه من تخت nicu پیدا کنند

۰ پاسخ

سوال های مرتبط

مامان دخترم و پسرم♥️ مامان دخترم و پسرم♥️ روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان طبیعی
پارت هفت
من بدون شادی ، با نگرانی از اتاق زایمان اومدم به اتاق انتظار و همون اتاق درد ها
اونجا مادر شوهرم و همسرم و خواهر شوهرم اومدن پیشم
ولی من به خاطر نبود بچه ام و به علت نگرانی اصلا خوشحال نبودم
بعد یک ساعت منو بردن به بخش
اونجا با منت یه جفت دمپایی به من دادن و لباس شیردهی هم شوهرم خریده بود برام پوشیدم
نیروی خدماتی اونجا به زور اومد منو بلند کرد که برم دستشویی
گفت من نگرانتم که بی حسی زدی می تونی راه بری یا نه
منم به سختی رفتم دستشویی
حس جیش داشتن داشتم ولی انجام دادنش دست خودم نبود
و بعد چند دقیقه نشستن غیر ارادی جیش کردم
تا فردا ظهرش همین جوری بود دستشویی رفتنم
دو تا ماما و یه دکتر و کلی پرستار اونجا بودن
یک نفر به من نگفت بعد از بی حسی حرف نزن
و سرت بلند نکن و بالش نزار
من توی ۲۴ ساعت بعدش همه کار کردم
چهار بار دستشویی رفتم و هی راجب بچه ام پرسیدم
نگران بودم و....
خواهر شوهرم بالاسرم موند و همه رفتن خونه
دختر دو ساله ام هم یکم بغلم موند و رفت
منم تقریبا خوابم نبرد
تا چهار صبح نیمه خواب و بیدار بودم
چهار صبح اومدن خواهر شوهرم رو صدا کردن
نگو بچه همون موقع دیگه مشخص شده که آب مونده توی ریه اش و اون بیمارستان nicu نداشت
و زنگ زدن همسرم از خونه اومده
از این طرف بیمارستان به همه بیمارستان های دیگه زنگ زده که برای بچه من تخت nicu پیدا کنند
مامان هیرمان مامان هیرمان ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت چهارم
حدود ساعت ۹بود که دیگه دردام به صورت منظم هر یه ربع بود تا اینکه پسر خواهر شوهرم همراه نامزدش اومدن پیشم تا قیافه منو دیدن گفتم چت شده منم خیلی عادی گفتم خوبم یه کم درد دارم هی بهم گفتن پاشو بریم بیمارستان و من اهمیت ندادم تا اینکه نامزد پسر خواهر شوهرم فشارم رو گرفت رو ۱۵بود به بیمارستان زنگ زد گفت باید حتما بیاریدش چک بشه با اصرار اونا من آماده شدم که بریم بیمارستان از ساعت ۹دیگه دردام هر ده دقیقه یکبار شده بود همون موقع به مامانم و همسرم زنگ زدم همسرم حرکت کرد مامانم هم با ابجیم حرکت کردن ما هم رفتیم به سمت بیمارستان دنا
تو مسیر یه کم ترافیک بود من دیگه تو ماشین دردام شد هر دو دقیقه و دردام تازه شدید شد تا قبل از اون خیلی دردام کم بود و قابل تحمل ولی از ۹/۳۰ به بعد دردام شدید شد تا رسیدیم بیمارستان حدود ساعت ۱۰بود منو سریع بردن اتاق تریاژ تا معاینه کرد گفت ۹ سانت هستی همون موقع زنگ زدن به دکترم . منو خوابوندن شروع کردن لباسمو عوض کردن سرم بهم وصل کردن . دستگاه بهم وصل کردن و نوار قلب بچه رو چک میکردن یه یه ربع که گذشت دکترم هم اومد بالای سرم و از دیدنش خیلی خوشحال شدم بعد از دکتر هم مامانم و همسرم اومدن بالای سرم خیلی قوت قلب گرفتم . دستم تو دست همسرم مامانم صورتمو نوازش میکرد یه پرستار پایین پام بود و موقع دردا بهم میگفت فقط زور بزن دکتر هم پایین پام ایستاده بود و هی باهام حرف میزد یه نیم ساعتی که تو این وضعیت بودم دکتر اعلام کرد که سر بچه اومد تو لگن و همسرم منو برد تو اتاق زایشگاه منو خوابوند و خودش رفت چون دیگه اونجا اجازه ورود نداشت
مامان آنیا👶آیکان👶 مامان آنیا👶آیکان👶 ۶ ماهگی
☆ادامه تاپینک روز زایمانم:
2.وقتی رسیدیم بیمارستان بهم گفتن برم به درمانگاه زایمان تا پرونده برام باز کنن.پرستار هم ازمون خواست لباس و دمپایی تهیه کنیم و از لباسای بچه بیاریم که با خودم به اتاق عمل ببرم.رفتیم کارهای بستری و انجام داد.اونجا هم من با اینکه توی بیمارستان دولتی میخواستم زایمان کنم و دکترم هم اونجا بود و خودش بخاطر اینکه بچه ها میخواستن بمونن توی دستگاه نامه بستری رو برا بیمارستان طالقانی نوشته بود و منم رفته بودم اونجا بستری بشم و اونجا هم بازم اتاق گرفته بودیم که من تنها و باشم و دیزاینر هم بیاد کارهای دیزاین رو انجام بده.به من یدونه کمکی دادن که همراهش رفتم لباسهام رو عوض کردم و قبل اینکه هم برم باهاشون خداحافظی کردم و همه چی رو توضیح دادم و رفتم بخش زایمان تا اونجا آماده بشم.اونجا هم یدونه پرستار بهم رسیدگی کرد باهاش رفتم سونو انجام داد و بهم سوند و سرمم رو وصل کرد.من ساعت ۱۰ بود که به بخش زایمان رفته بودم و اونجا منتظر بودم تا دکترم بیاد و منو به اتاق عمل ببرن.چند نفری هم اومدن و شرح حالمو نوشتن و رفتن.اونجا هم منو معاینه ام کردن و فهمیدم که سه سانت دهانه رحمم باز شده و فهمیدم کمردرد شدیدم بخاطر اونه که نمیتونم تکون بخورم.اونجا چند ساعتی که منتظر بودم همش احساس تنهایی میکردم که دیگه اونجا تنهام میخواد چی بشه و از هیچی خبر ندارم کاش حداقل گوشی داشتم که میتونستم باهاشون حرف بزنم و آروم بشم.
نزدیک ساعت ۱ ظهر بود که کار دکتر توی درمانگاه تموم شد و خبر داد که منو به اتاق عمل ببرن.با پرستار و کمکی سوار ویلچر شدم و به اتاق عمل رفتم.
مامان آنیا 🍓❤️ مامان آنیا 🍓❤️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۴
دیگع نوبت من شد وبعد گرفتن مشخصات وسوال کردن ازم خواست برم رو تخت تا معاینه کنند بعد پرسید چند هفته هستم گفتم ۴۰رو رد کردم تعجب کردند بعد معاینه هم گفت دو سانت چند تا اصطلاح هم گفت که من نفهمیدم بعد به دکتر زنگ زدن و تایید بستری رو گرفتن ازم خواستم تشکیل پرونده بدم بعد شوهرم رفت سراغ کار ها منم به مادرم زنگ زدم بعد لباس بیمارستان دادن و پوشیدم استرس من هم بیشتر میشد بعد پرستار ها گفتن تو امشب تا شیفت ما تموم بشه زایمان میکنی درد هات خیلی بهتره منم میخواستم برم دستشویی اما گفتن بعد رفتن به زایشگاه میتونم برم بعد فرستادن زایشگاه تا رسیدم به اتاق ماما اومد سراغم وداد وبیداد کرد سریع لباس دربیارم برم رو تخت منم هول شده بودم از یه طرف گوشیم زنگ میزد مادرم بود دیگه شورت وشلوار رو رو زمین پرت کردم رو تخت دراز کشیدم بعد معاینه کرد یکم تحریک کرد که دردم گرفت بعد نوار قلب وصل کرد و رفت بعد پرسنل اونجا اومد دید لباس هام زمینه سرم داد زد لحظه ای به تنهایی خودم حالم سوخت وگریه کردم زنگ زدم به مادرم وگلایه کردم چرا زود تر نیومدی بعد تقریبا حالم خوب بود فقط نوار قلب اذیتم میکرد و نمیتونستم به چپ و راست بچرخم
ادامه دارد
مامان گندم💕 مامان گندم💕 روزهای ابتدایی تولد
مامان هیرمان مامان هیرمان ۸ ماهگی
✔️تجربه زایمان سزارین✔️
✔️پارت دوم✔️

بردنش روی تخت کنارم تمیز کردن و اوردن کنار صورتم یه عروسک سفید برفی بود نمیدونم چی زدن تو سرمم ولی اینجا ها داشتم خواب میرفتم خلاصه بیدارشدم دیدم عملم تموم شده بخیه هامم زده بود دکترم و خدافظی کرد رفت. منو بردن تو ریکاوری حدود ۳۰ دقیقه اونجا بودم و بعدش منتقل کردنم به بخش. ماساژ رحمی هم همونجا تو اتاق عمل انجام دادن اصلا توی ریکاوری و بخش انجام ندادن. توی بخش که اومدم تا ۳ ساعت بعدش بی حس بودم بعد کم کم بی حسی رفت و کم کم دردا میومد سراغم اومدن مسکن زدن پمپ درد هم نگرفتم حقیقتا فراموش کردم. دردش زیاد بود خودم از خونه شیاف برده بودم همسرم گذاشت برام ۲ تا. من ۱۲ ظهر از اتاق عمل اومدم بیرون تا اخر شب ساعت ۱۲شب اومدن گفتن باید بلند شی راه بری سوند هم بکشیم کشیدن سوند هم مثل وصل کردنش در حد یه سوزش ریز بود و با کمک پرستار بلند شدم برعکس یسریا که میگفتن اولین راه رفتن سخت بود برای من اصلا سخت نبود یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود اصلا اون چیزی که میگفتن نبود چند قدم راه رفتم و اومدم روی تخت اذیتی من بیشتر از این پهلو به اون پهلو شدن بود. بعد راه رفتن شکر خدا دردام کم شد تاساعت های ۳ شب درد داشتم بعدش دیگه خیلی کم شد دردم و صبح اصلا درد زیادی نداشتم قابل تحمل بود اینم بگم من خودم شیاف برده بودم و هر ۵ ساعت دوتا برام میذاشت همسرم و مادرم. صبحونه و شام هم ندادن بهم گفتن فقط چای نبات و مایعات بخور یکم گرسنگی بد بود برای منِ شکمو.
مامان هیرمان مامان هیرمان ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت پنجم
وقتی رفتم تو اتاق زایشگاه دکتر بهم گفت با اولین درد زور بزن اونجا یه پنج مین طول کشید تا دردم بگیره با اولین درد زور زدم و دکتر بچمو کشید بیرون ساعت ۱۱/۱۴دفیقه شب بود اونجا دیگه تمام دردام رفت بچمو گذاشتن رو سینم بعدش بردنش تمیزش کردن باز آوردن تا ببینمش خیلی حس شیرین و قشنگی بود بعد از اون دکتر بهم گفت چند تا سرفه کن تا جفت هم بیرون بیاد با چند تا سفره جفت هم بیرون اومد و دکتر شروع کرد به بخیه زدن تو این فاصله هم لباس کردن تن بچه و برده بودن تو اتاق کودک و همسرم و مامانم پیش بچه بودن حدود ساعت ۱۲منو از اتاق زایشگاه بردن بیرون و اجازه دادن ابجیم هام. خواهر شوهرم . ومابقی که اومده بودن بیان منو ببینن. دکترم هم اومد پیش منو همسرم و بچم وبعد از اینکه بهمون تبریک گفت و باهاشون عکس گرفت رفت.
در کل درد زایمان واسه من فقط نیم ساعت آخر خیلی طاقت فرسا شده بود وگرنه تا قبلش دردام خیلی قابل تحمل بود و لحظه آیی که به من گفتن ۹سانت شدی باور نمی‌کردم به همین راحتی باشه چون حدس میزدم نهایتا بیمارستان بهم بگه ۳ سانت هستی. دردهای من از ساعت ۸تا ساعت۱۱/۱۴که بچه به دنیا اومد بود و دکترم هم بهم گفت واسه بچه اول جز خوش زایمان ها هستی.
البته من از اول ماه نهم خیلی تحرک داشتم شاید به همین خاطر بود.
انشالله که همچین زایمانی نصیب همه باشه .
مامان داریان🧸💙 مامان داریان🧸💙 ۲ ماهگی