#تجربه زایمان سزارین
پارت 1
قرار بود زایمانم ۵ مرداد باشه یعنی امروز بعد وزنم زیاد شد تو یه هفته دوکیلو دکترم ازمایش نوشت رفتم صبح دادم بعد از ظهر جوابش اومد دکترم گفت دفع پروتئین داری بیا فردا عمل کنیم اگ صبر کنیم فشارت میاد بالا خطرناکه رفتم تو شوک چهار پنج ساعت نتونستم حرف بزنم آماده نبودم هم میترسیدم هم خوشحال بودم رفتم فلاکس اینا گذاشتم دکترم گفته بود از ۱۲ به بعد هیچی نخور ساعت ۲ بعد از ظهر عمل داشتم
دیگ ۱ رفتیم بیمارستان حالم یجوری بود ک به خودم فک نمیکردم فقط میخواستم پسرمو ببینم رفتیم پذیرش نامه اینا رو دادیم چند تا فرم اینا دادن امضا زدیم یه چندتا سوال اینا پرسیدن بعد رفتم سرم اینا وصل کردن رفتیم اتاقمو دادن لباس دادن گفتن همه لباستو دربیار فقط این تنت باشه منم پوشیدم نشستم روی تخت مامانم هنوز نیومده بود تنها نشسته بودم داشتم فقط ساعتو نگا میکردم ک خواهر شوهرمو مامانم اومدن
ادامه پارت بعدی......

۱ پاسخ

چند هفته بودی که ختم بارداری دادن

سوال های مرتبط

مامان آلاء🎀 مامان آلاء🎀 ۱۲ ماهگی
#تجربه_زایمان_سزارین_بیمارستان_انصاری
من روز۳۱تیر زایمانم بود امیدوارم این تجربه به دردتون بخوره
صبح ساعت۶:۳۰ بود که رسیدم بیمارستان اونجا گفتن برو طبقه۲ رفتم تا همسرم پایین کارای اداری بستریمو انجام بده به من یه پک لباس دادن گفتن همه ی لباساتو تعویض کن بعد رفتم قسمتی که چندتا تخت بود اومدن چندتا سوال و اینا پرسیدن آخرین آزمایشامو ان تی و آنومالی اینا رو ازم خواستن که بهشون دادم یه چندتا سوال در مورد مشخصات و اینام پرسیدن ؛بعد یه دستگاهی اومدن روی شکمم وصل کردن برای چک وضعیت ضربان جنین حدود یه رب یا نیم ساعت وصل بود به شکمم بعد یه خانومی اومد وضعیت شیو و تمیز بودن ناحیه جراحی رو چک کرد من چون از دکترم خواسته بودم تو نامه بنویسه سوندگزاری بعد بی حسی برا منو دیگه انجام ندادن ولی برای تخت بغلیمو همونجا سوندگذاشتن بهم یه سرمم وصل کردن ؛فقط من یه خورده فشارم افتاد اونجا چون شب قبلش شام درست حسابی نخورده بودم یه خورده هم استرس داشتمیه خانومی هم داشت تو یه قسمت دیگه طبیعی زایمان میکرد خیلی سروصدا داشت مضطربم کرد که زود اومدن برام اکسیژن گزاشتن وچکم میکردن فشارم رو که بعد چنددقیقه بهتر شدم ؛دیگه تا حدود ساعت۹ اینا که دکترم اومد بعد با ویلچر و سرمی که بهم وصل کرده بودن با پرستار رفتیم طبقه اول قسمت اتاق عمل ها که منو تحویل بدن به اونجا….
پارت بعدی رو یه تاپیک دیگه میزارم 🌸
مامان کایا مامان کایا ۱۱ ماهگی
مامان 🩵🩶💙محمدرضا مامان 🩵🩶💙محمدرضا ۱۶ ماهگی
خوب بالاخره منم نی نی مو به دنیا آوردم ، روز چهارشنبه دکتر وقت سزارین داده بود ، ساعت ۵/۳۰ صبح گفته بود بیمارستان باشم، شام مو ساعت ۱۰ شب برنج و چرخکرده خوردم ، صبح ساعت ۵ یه لیوان چای شیرین با عسل خوردم(توصیه دکتر) ، بعد نماز صبح رفتیم دنبال خواهر شوهرم و رفتیم بیمارستان ، تریاژ مامایی ، اونجا ضربان نی نی رو چک کردن ، کارای بستری مو انجام دادن، بعد رفتیم پذیرش و اتاقمو مشخص کردن و گفتن علی الحساب ۱۵ میلیون واریز کنید.
بعد رفتیم بالا یه ساک لوازم دادن، توش دمپایی ، مسواک ، خمیر دندان ، ژیلت ، بلوز و شلوار یکبار مصرف(برای عمل) ، یه تاپ یقه هفتی که بعدا میگم کاربردش چی بود، یه کلاه همرنگش برای محمدرضا، یه لباس آشغال برای بعد عمل ، یه حوله برای تمیز کردن محمدرضا تو اتاق عمل، و یه ظرف غذا برای محمدرضا(یه لیوان کوچولو بود برای دوشیدن شیر) دادن ، بعد اون تاپ رو پوشیدم و از روش لباسهای یکبار مصرف رو پوشیدم، ساعت ۷ صبح مامانم و خواهرم هم اومدن بیمارستان ، تو اتاق یه ان اس تی هم گرفتن. بعد پرستار اومد فشارمو چک کرد ، آنژیوکت وصل کرد ، اینم بگم که کلا بار اولم بود بیمارستان بستری میشدم و حتی سرم هم برا دفعه اول بود که میزدم😁
مامان نيلای 🩷 مامان نيلای 🩷 ۱۰ ماهگی
پارت دوم زایمان اول سزارین اختیاری🩵


من تا روز سه شنبه بیاد یعنی مردم و زنده شدم و هر روز کابوس زایمان و اتاق عمل و درد و اینا داشتم و شبش اصلا نخوابیدم و تا صبح فقط کابوس میدیدم و شبشم نمیدونم چرا سردرد شدید گرفتم و این سردرد شدید اصلا نزاشت

بخوابم و بالخره این شب وحشتناک من صبح شد و به دکترم زنگ زدم که میتونم صبحانه بخورم؟ گفت چون از ۱۲ ب بعد بستریت میکنم پس بخور ولی کم بخور منم یه لقمه بربری با چای خوردم که از گشنگی نمیرم

و‌ حالت تهوع نگیرم و ساعت ۱۱ اینا رفتم کلینیک نامه گرفتم و رفتم بستری بشم اونجا دکترم گفت بگو‌ که استفراغ و حالت تهوع داری و حرکات جنینت هم‌ کم شده و تو نامه هم‌ نوشت اینارو بعدش دیگه رفتم و بستری شدم اونجا تو زایشگاه ازمایش و ان اس تی اینا گرفتن کارامو کردن و دکترمم میگفت نگران نباش از ساعت ۲ ب بعد میبرمت اتاق عمل فقط هیچی نخور منم خیلی استرس داشتم و گرسنه هم بودم که بالاخره ساعت ۴ اینا بود گفتن بیا بریم عمل سوند اینا اوردن و گفتن شلوارت دربیار و زود برو
تو تخت تا سوند وصل کنیم من اینقدر استرس سوند داشتم گفتم تورو خدا بزار برم ادرار کنم تا سوزش نداشته باشم اما پرستاره نمیزاشت میگفت تو این کیسه میره دیگه الکی چرا میری دسشویی که من حرفش گوش ندادم و از شدت استرس داشتم میلرزیدم که رفتم تخت و همش بهش میگفتم تورو خدا درد داره زود وصل کن تموم بشه پرستاره هم میگفت زود باش
اونجا منتظرتن…
مامان احمد🐣 مامان احمد🐣 ۳ ماهگی
تجربه زایمانم اومدم بگم دخترا 🙂( پارت ۱)
سه شنبه ۸ اردیبهشت نوبت سزارین داشتم از بجنورد باید میرفتم گنبد برا سزارین حدودا ۴ ساعت فاصله داشتیم صبح ساعت ۷ حرکت کردیم ساعت ۱۰ رسیدیم گنبد رفتم مطب دکترم برا چکاپ سونوگرافی و آزمایشامو چک کرد نامه سزارینمو داد رفتم بیمارستان بسکی بستری شدم ساعت ۱۲ سرم زدن تا ساعت ۳ ک دکترم اومد و گفتن بریم اتاق عمل از وقتی رو ویلچر نشستم تا وقتی ک رفتم تو اتاق عمل بغض گلومو گرفته بود و ته دلم یه خوشحالی عجیب داشتم پرستار اتاق عمل وقتی دید اشک از چشمام میاد دلداریم داد پرسنل اتاق عمل همه خیلی مهربون بودن دلگرمی دادن بهم هواسمو پرت کردن .
استرس بیحسی و شوند رو داشتم ک واقعا خیلی راحت بود بیحسی مثل نیش یه زنبور بود سوند هم بعد بیحسی گذاشتن ک دردش خیلی کم بود ده دقیقه ای گذشت که احساس یه فشار داشتم تو شکمم پرستار گفت آروم باش دارن بچه رو در میارن چند ثانیه بعد صدای گریه بگم اومد آوردن بهم نشون دادن و بردنش خیلی حس خوبی بود هنوزم یادم میاد از خوشحالی گریم می‌گیره بعدش خوابم گرفته بود پرستار میزد تو صورتم میگفت بیدار باش فشارم یکم رفته بود بالا ک با دارو اومد پایین حدود یه ساعتی تو ریکاوری بودم پرستار بگم و آورد شیر داد بهش تماس پوست ب پوست توی ریکاوری بود بهترین حس و داشتم بعد یه ساعت رفتم بخش
مامان علی 💙 مامان علی 💙 ۴ ماهگی
وقتی اینجا تجربه زایمان رو میخوندم باور نمیکردم روزی منم بیام بگم واقعا خدارو شکر میکنم من سزارین اختیاری بودم ساعت ۶ صبح بیمارستان رفتم ناشتا بودم شب قبلم سوپ سوپ ساعت ۱۱ شب رفتم تشکیل پرونده دادم بعدش ضربان قلب اینارو گرفتن ازم رفتم بعد اون روی تخت دراز کشیدم اومدن بهم سرم وصل کردم گفتن ساعت ۸ دکترت میاد تا ساعت ۸ بشه یه پک زایمان دادن داخلش لباس و دمپایی و پد و اینا بود لباسام رو عوض کردم ساعت ۸ شد دکتر اومد باهاش حرف زدم بعد از تخت اومدم پایین روی ویلچر نشستم پرستار برد تا پشت اتاق عمل همسرم و مادرم اینا اومدن بعدش جدا شدیم یه لحظه اونجا واقعا از ترس گریه ام گرفت یکم محیط اطراف ترسناکه همه جا سبز لباسا سبز یجوری بود رفتم داخل اتاق عمل روی تخت نشستم پرستار اومد گفت یکم خم شو من خیلی ترسیده بودم تن تن باهام حرف میزدن سوال میپرسیدن یکم سردی روی کمرم حس کردم فک کنم بی حسی اینا زدن من امپول از کمر رو اصلا نفهمیدم واقعا نفهمیدم بعدش پرستار گفت اروم بخاب دستامو بستن یه پرستار بالای سرم بود همش حرف میزد باهام خیلی مهربون بود پرده کشیدن جلو چیزی نفهمیدم خیلی میترسیدم گفتم بی حس نشدم دکتر گفت پاتو ببر بالا قشنگ پام رفت بالا گفت صبر کنید یکم😂
بعد ۳ ۴ دقیقه گفت ببر بالا دیدم دیگ حس ندارم دیگ چیزی نفهمیدم ۵ دقیقه بعد حالت تهوع شدید اومد گفتم به پرستار گفت عیب نداره بالا بیار ولی هیچی بالا نمی اومد تو حلقم بود انگار یه امپول زد به دستم قطع شد تهوع ام همون لحظه درسته بی حس بودم ولی قشنگ حس میکردم یچیزی رو دارن به زور از من میکشن بیرون انگار از کمرم داشتن جداش میکردن دوباره حالت تهوع اومد (سزارین پارت اول)