حقیقتا تو اتاق عمل قبل اینکه بچم و ببینم از ترس عق خشک میزدم آمپول آرامبخش زدن بهم زدن ریلکس کردم، اما وقتی لباسمو زن کنار گذاشتنش رو سینم و صورتم من مُردممممم
لبای که لوس آورده، چشمی که از شدت نور سعی میکرد ببنده اذیتش میکرد، یهو جیغ زد گریه کرد، قلبم ریییخت انقد گریه کردم باهاش همش میگفتم بمسم ماااماان الهی من بمیرم براتوو و ماچ بارونش کردم
تو عمرم هنوز همچین حسی نداشتم ک اون روز داشتم
هنوز نرمی لپای تپلش و حس میکنم داغ داغ تازه از تنور دراومده بخخخخخخخ اوف😂😂😂
الهی زودتر روزت برسه هرچی بگم درک نمیکنی تا خودت با گوشت و استخونت حسش نکنی
زیبا تر از اون لحظه به عمرم ندیدم
واقعا قشنگ و شادی اوره اون لحظه که یکی از وجود خودتو میزارن بغلت
من ک اولین بازی ک دیدمش همش میگفتم درد بلات بخوره تو سرم همش قربون صدقش میرفتم😍😂
هیچی، دیدم قلبم دیگه تو بدنم نیست، داره بیرون بدنم میتپه🩵
من فقط گفتم بي هوشم كنيد بس ميترسيدم
قشنگترین لحظه اصن نمیشه توصیفش کرداونقدرکه قشنگه فقط بایدتجربه کردتافهمید😍
من چون مدفوع بچه اومده بود وقتی برش داشتن نشون نداد بچه رو بردن ک خدایی نکرده مشکلی نداشته باشه بعد ک ت ریکاوری بودم اوردش گفت پسرت خیلی شکمو تشریف داره
وای خدا گذاشتش رو صورت یه صورت نرم و گرم اینقدر ناز بود یه حس خوبی داشتم وسط اون لرزیدن های بعد عمل اون گرمی انگار معجزه بود واقعا😍
ان شاالله قسمت همه چشم انتظارا
قشنگترین حس دنیاروتجربه میکنی با اولین صدای گریه نی نی
وقتیم رفتم تو بخش شب اول تا صبح هی صدا مامانم میزدم چک کن بچم نفس میکشه انگار میدونستم قراره اتفاقی بیوفته، یهو دیدم بچم کف از دهنش اومده امقدتو صورت خودم زدم و جیغ زدم پرستار اومد تخلیه کرد حلق و بینی و، قشنگ نفهمیدم شکمم پاره هس یهو نشستم برا خودمو زدن
یه حس خاصیه وسط درد بچتو میبینی نمیتونی اصلا بیان کنی
من سر زایمان اولم یه حس آرامشی داشتم که نگو میخواستم پرواز کنم بعد از دردایی که کشیده بودم وقتی گذاشتن رو شکمم دیگه خیالم راحت شد😍
منکه از همین الان اون لحظه رو تصورمیکنم اشکام میریزه
کی تاریخ زایمانته؟
تو اتاق عمل یه بیهوشی موقتی فکر کنم بهم زده بودن چون چیزی یادم نیست فقط صدا گریه اش رو شنیدم. بعد چسبوندنش به صورتم خیلی گرم بود حس خوبی بود منم تو اون حالم که نمیفهمیدم چیزی قربون صدقش میرفتم که نصف حرفام یادم نیست فقط یادمه بهش گفتم مامان نخود نخود فرنگی 🥺🤣 بعد دوباره یادم نیست تا ریکاوری نگاهم افتاد دیدم یه بچه اون گوشه هست نمیدونستم مال منه یا نه جیغ میزد . بعد خانمه اومد آورد بچه رو کنار من فهمیدم مال منه ولی باز خیلی گیج بودم چسبوندنش به سینم کمک کرد شیر بخوره گفت تو اتاق عمل خیلی حرفا قشنگی بهش میزدی 🤣🤣ولی واقعا یادم نیست چی گفتم 🤣🤣
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.