۱۴ پاسخ

اقدام کن 🤧🤧

همه بچه ها همینن..

دوست پیدا کنید براش تو پارک شماره چندتا از مامانارو بگیر باهاسون رفتو امد کنید

بزارش مهد کودک

خانواده ی ما از هر دو طرف دور بودیم خیییلی دور جوری ک نمیشد پنج شش ماه یک بار بیشتر بریم پیششون.پسر منم تنها بود من خیلی حرص میخوردم.بچم تو حال هی دور میزد و همینجوری فقط تو خونه راه میرفت
جایی ک ما بودیم نه پارکی داشت نه مغازه ای نه هیچی نه همسایه ای ک بخاد باهاشون در ارتباط باشیم.خودمم افسردگی گرفته بودم.خیلی سخت بود
بچم کلا خیالی بازی میکرد.اگ یکی موقع بازی بهش نگاه میکرد فک میکردی واقعا یکی رو میبینه.
هنوزم ک هنوزه همونجوری بازی میکنه براش مونده.
چهار ساله بود
ی شب دیدم دستاشو برده بالا و داره دعا میکنه.گفتم چ دعایی میکنی گفت از خدا میخام ی ابجی یا داداش بهم بده.گذشت اون روزا خدا روشکر و ما هم دیگه اومدیم شهرمون.الان خداروشکر سه تا بچه دارم

مشهدی؟

والا برا ماهم که دوتا هستن باهم نمیسازن وبازی نمیکنن

یعنی فقط بچهای منن که دوست دارن دوتایی باهم باشن و کسیو دوست ندارن تو دایره خودشون راه بدن؟

یکی دیگه بچه بیار منم دخترم همش تنها بود و التماس میکرد ببرمش با بچه ها بازی کنه ، حالا پنج ماهه باردارم دخترم خیلی خوش حاله و لحظه. شماری می‌کنه که نی نی دنیا بیاد

خب عزیزم ی تایم کوتاهی مثل صبح تا ظهر بزارش ی کلاسی چیزی که هم سرگرم بشه هم اونجا دوست پیدا میکنه

الهی پسر منم همینطوره ی پسر همسایه داریم اون میاد باهاش بازی می‌کنه یا پسر من می‌ره ،،الان چند روز رفتن مسافرت غصش گرفته میگه دوستم کی میاد

دختر منم همیشه همینه

پسر همسایه ای نیست ازشون مطمعن باشی باهم بازی کنن

بچه ی منم همینه

سوال های مرتبط

مامان پسر قشنگم مامان پسر قشنگم ۵ سالگی
خانما میخوام درد و دل کنم من و شوهرم 7 ماه صحبت کردیم زیر نظر خانواده ها و ازدواج کردیم از اول ازدواجمون شوهرم قصد داشت منو تغییر بده و به قول خودش شبیه خودش کنه و از این طریق افسار زندگیش رو دستش بگیره من وابسته خانواده ام هستم مخصوصا مادرم اون هم میدونست و با خانواده ام در افتاد و یکی یکی پاشون رو از خونه ام برید تا به قول خودش من مستقل بشم تو این گیر و دار من باردار شدم در حالی که با کل خونواده ام قهر بود تو دوران بارداری خیلی اذیتم کرد و من از ماه هشت بارداری افسردگی گرفتم تا سه ماه پس از زایمان حالم بد بود ولی تو اون روزا تنها دل خوشیم و دلیل زندگیم پسرم بود الان هم جونم به جونش بسته است نمی تونم یه لحظه دوریش رو تحمل کنم پسرم هر چی بخواد بخره به من میگه چون باباش براش نمیخره حتی لباساش رو مامانم اینا می‌خرن دکترش رو خودم میبرم خلاصه که باباش هیچ احساس مسئولیت نداره ولی پسرم باباش رو بیشتر از من دوست داره به من میگه من تو رو دوست ندارم بابام رو دوست دارم خیلی دلم گرفته