۹ پاسخ

به به چه میزی چیدی نوش جانتون🩷🥹🥹
دمت گرم
عاشق این کیکام🧘🏼‍♀️🥹

اسم کیکش چیه بخوام بخرم چی باید بگم!؟
من عاشق کیکم گفتم یه وقت جانمونم از مزش!؟

چ باسلیقه :)
تولدت مبارک شیوا جان :*

تولدت مبارک عزیزم❤️

چ خوب فینگر فودا خودت اماده کردی ؟ عکس بده از نزدیک ببینم چیان

چه باسلیقه😍😍

به به چقدر با سلیقه و خوشمزه😍🤌🏻 نوش جونتون💖

چ مناسبتی دارع؟
درست خصوصیاتت شبیه منه
منم دوست دارم بهترینا برا خودم باشن😅

چه میز خوشگلی 🙂

سوال های مرتبط

مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
#نیاز ۱۲۹



هفته ای که گذشت با چیزی که فکرشو میکردم خیلی در تناقض بود ، فکر میکردم که برم شرکت و خودمو بیشتر به البرز نزدیک کنم ولی اون کل روزای هفته رو با اخم میومد شرکت و با اخم میرفت ، نمیدونم چرا ولی زیاد با بقیه صحبت نمیکرد، من درس دادن به کارکنان رو شروع کرده بودم و چند باری بود که وقتی سرمو میاوردم بالا میدیدم به چهار چوب در اتاقش تکیه داده و با یه ماگ تو دستش نگام میکنه البته فقط چند بار بود و تعدادش از دفعاتی که نگاش میکردم و پشت میزش نشسته بود و دستش زیر چونش بود خیلی کمتر بود ، اون حتی عصرا هم زودتر از بقیه میرفت و صبح ها هم تا من اون ترافیک رو رد میکردم و میرسیم بقیه همه اومده بودن
زیبا واقعا راست میگفت البرز دبی زمین تا اسمون با البرز تهران فرق داره ، حتی رفتن به اتاقش هم کار درستی نیست چون اوم مدیره و من یه کارمند معمولیشم و اینکه نمیخوام عین این دخترای هر جایی هی برم مزاحمش بشم ولی خب امروز چون با خودم شیر کاکائو و کیک نیاز پز اورده بودم بهانه داشتم که برم پیشش ؛ لیوانشو پر از شیر کردم و کیک هم توی ظرف گذاشتم و رفتم جای اتاقش
چند تقه به دیوار نیمه شیشه ای زدم‌ و رفتم داخل، میدونم که با اینکه به صفحه کامپیوترش خیرس بازم میتونه منو ببینه چون من ورژن دبیش رو دیدم که در حال دوازده ساعت کد زدن بازم حواسش بهم بود ! ولی خب الان حتی سرشم بلند نکرد ، به خودم لعنت فرستادم و دوباره این فکر کردم که احتمالا چون براش ل ^^خ ت نشدم الان دیگه تمایلی بهم نداره
بهرحال من لیوان و بشقابش رو گذاشتم روی میز
بازم بدون نگاه کردم بهم گفت: علی آقا مگه نیست که تو چیزی بیاری؟
مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۶ ماهگی
خودمم اصلا دوست نداشتم پسرم مدرسه استثنایی بره چون از لحاظ ظاهری هیچ مشکلی نداشت و خیلی خیلی مهربون و دلسوز
و بی نهایت آروم😭الهی مادرش بمیره براش کاش میمردم و بچه م تو این وضعیت نبود برای یه مادر خیلی سخته که از بدو تولد بچش اونو تو درد و رنج و سختی ببینه😭😭😭
ولی خب از طرفی هم راضی نبودم که دائم تو خونه پبش من باشه و دوست و رفیقی نداشته باشه واسه همین شوهرم رو راضی کردم که چند تا مدرسه رو ببینیم اگه بد بود نمیزاریمش
وقتی رفتم دیدم واقعا ناراحت شدم نه برای وضعیت بچه هایی که اونجا بودن ها بخاطر اینکه بچه ی من خیلی سالم بود و اصلا مناسب اون محیط نمیدیدمش
واسه همین تصمیم گرفتیم که کلاس های کار و گفتار درمانیش رو ادامه بده و خودم تو خونه باهاش کار کنم...
الان که چند سال از اون روزا میگذره هر روز بیشتر از قبل احساس پشیمونی و عذاب وجدان میکنم و فکر می‌کنم در حقش خیلی کوتاهی کردیم که به خاطر دل خودمون از مدرسه و اجتماع دور نگهش داشتیم
همیشه به همسرم میگم ما خیلی کوتاهی کردیم در حق این بچه اگه سپهرم ما رو ببخشه خدا نمیبخشه😭😭😭
ولی خب دل مادرانم او لحظه طاقت نیاورد که بچم اونجا بره چکار کنم لعنت به این حس مادرانه😮‍💨🥺
الان وضعیت سپهر خیلی بهتره خدا رو شکر هر سال چکاپ میبرم و توی بدنش هیچ کمبودی نداره و این بخاطر اون صبح تا شب پای گاز ایستادنا وغذاهای مقوی و داروهای خوبی که تونستیم براش تهیه کنیم میدونم
و این کمی خیالم رو راحت میکنه که حداقل از لحاظ سلامتی براش چیزی کم نذاشتم🥺♥️
مامان مــ🌙هـــوا مامان مــ🌙هـــوا ۱۵ ماهگی
اگه بخوام امروزمو تعریف کنم به معنای واقعی کلمه افتضاح بود 🥲
از صبح تا همین الان یه کله فقط صدای گریه های مهواس
نمیدونم چرا از واکسن یکسالگی مهوا خیلی تغییر بدتر کرد هم خوابش خیلی سبک شد و سریع پا میشه هم خیلی خیلی گریوتر شده به حدی که همش میخواد بغلم باشه والا کلا رو گریه اس
منم امروز بی حوصله ترینم و با گریه های مهوا سردرد و معده درد گرفتم و از صبح فقط دارم باهاش بداخلاقی میکنم که اشتباهه ولی امروز روز صفر من بود
گاهی با خودم میگم چه غلطی کردم بچه دار شدم حالم از بچه دار شدنم بهم میخوره گاهی هم میگم نکنه من نمیفهمم بچه چشه که همش گریه میکنه نمیتونه به من بگه چی میخواد
امروز انقدر مهوارو بخاطر گریه هاش دعوا کردم و حرفا و انرژی منفی زدم که قشنگ حالم از خودم بهم میخوره😢
در حال حاضر هم انرژیم صفره هنوزم نتونستم اکی بشم هنوزم تو سرم پشیمونم از بچه دار شدن ولی هنوز دلم نمیاد یه خار به پاش بره،هنوز چیزیش بشه قلبم میلرزه و اینم تضاد مادرشدن
تا شب همین بساط ما داریم امیدوارم فردا،فردای بهتری باشه




#پوشک
#رفلاکس
#شیرخشک
مامان هیرمان مامان هیرمان ۱۷ ماهگی
این عکس واسه ماه آخر بارداریم بود
داشتم فکر میکردم با اینکه بارداری خوبی داشتم و همه جوره بهم میرسیدن و حال جسمی و روحی امم خوب بود ولی دیگه حاضر نیستم بازم باردار شم و یه بچه دیگه بیارم .چون دوست ندارم تمام وقت و عمرم صرف بزرگ شدن بچه باشه .هروقت هم که بارداری خوبی داشته باشی نه بدنت بدن قبل میشه نه قیافت نه زندگیت . بچه هرچقدر بزرگ بشه مشکلاتش هم با خودش بزرگ میشه . نمیخام تمام عمرم به نگرانی برای زندگی و آینده و بزرگ شدن بچه بگذره.میخام برگردم باشگاه و حتی دارم به این فکر میکنم ی مغازه لازانیا فروشی بزنم آخه همه بهم میگن خیلی خوب لازانیا درست میکنی در کل خیلی دستپخت خوبی دارم ولی فقط نظرم رو سرو ی چیزه برای شروع
امیدوارم بشه و با هیرمان و باباش بترکونیم
بچه خیلی خوبه ها ولی بنظرم باید اول به خودت بگی آیا من آدم بچه بزرگ کردن اونم چندتا بچه هستم؟
من که آدمش نیستم و بنظرم هیرمان برای تمام عمرم کافی
با اینکه بچه خیلی خوب و صبوری داشتم حاملگی و دوران نوزادی همه چی اوکی بود ولی حس میکنم بازم منِ جدید خیلی فرق داره با منِ قبلی و نمیخام خودمو کامل فدای بقیه بکنم
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱ سالگی
سلام خانوما من دخترم یکسال و ۲۰ روزه هست
من هنوز علائم افسردگیم خوب نشده 😔
من قبل از فرزنددارشدنم شاغل بودم الان اصلا نمیتونم خونه نشستن رو تحمل کنم این از یه طرف از طرف دیگه همش دوس دارم دور و برم شلوغ باشه مهمونی برم کار خاصی داشته باشم ،برنامه داشته باشم، همش احساس ناکافی بودن و بی ارزش بودن دارم،
خیلی بهتر شدم نسبت به اوایل زایمانم ولی هنوز خوب نشدم تقریبا هررروز گریه میکنم برای چی؟ خودمم نمیدونم
خونه م نامرتبه ، هیچ برنامه و هدف خاصی ندارم ، سرکار هم نمیتونم برم هیچ درآمدی ندارم اینم واسم پذیرشش خیلی سخته ، اعتماد به نفسم خیلی کم شده و ...
چندباری هم دکتر رفتم ولی بی تاثیر بود دکتر خوبی هم آنچنان نبودند بیشتر نصیحت میکردند تا درمان ...
یه مدت رفتم سر شغل سابقم ولی انقدر همه گفتند وای ظلم میکنی به بچه وای هوا سرده وای بچه رو از خواب بیدار میکنی میبری که بیخیال شدم حتی سرکار هم همه بهم این حرفارو میزدند .
انگار آدم با بچه کوچیک هیچ جایی جا نداره 😔
نمیدونم چیکار کنم خسته شدم از حال و روزم و وضعیتم 😔