۳۲ پاسخ

من ۸هفته متوجه شدم باردارم
یه حس عجیب و درعین حال شیرینی بود🥹😍
دوران بارداریم خیلیییی خوب بود اصلا اذیت نشدم و خداروشکر هر سونویی میرفتم وقتی میگفت بچه سالمه و هیچ‌مشکلی نداره یه جون به جونم اضافه میشد
اصلا حالت تهوع نداشتم حتی هوس چیزیم نمیکردم انگار نه انگار باردارم
صورتمم اصلا تا۷ماهگی تغییری نکرد و همه میگفتن خوشگلتر از قبلتم شدی
تنها بدی بارداریم این بود ک زیاد وزن اضافه کردم که خداروشکر الا برگشتم به همون وزن قبلم💃🏻

هفته ۴ بارداری تستم مثبت شد
ازمایش دادم فهمیدم با اولین اقدام
دوران بارداری عالی بدون حتی ی ویار یا حالت تهوع تا اخرین روز رفتم سرکار آشپزی خودم میکردم خرید خودم میرفتم رانندگی میکردم تا ماه هفتم به کسی حتی خانوادم نگفتم باردارم
زایمانم سزارین با پمپ درد داشتم تو بیمارستان خصوصی بی نظیر بود قشنگ ترین تجربه عمرم شد

من موندم تو چطور وقت میکنی همش تو گهواره‌ای خاطره مینویسی. من اصلا وقت نمیکنم 😣

غزل جان چقدر شبیه بهم بودیم من وتو🥹😍

پدر شوهر و مادر شوهرم در عرض 2 هفته فوت کردن و من 1 هفته بعدش فهمیدم باردارم و دلخوشی هممون شد بعد اون اتفاق....ویار متوسطی داشتم خیلی شدید نبود تا اینکه زایمانم بیمارستان خصوصی بود و سزارین ولی بعدش خونریزی داخلی کردم و فرداش باز 3 ساعت اتاق عمل و بعد عمل دکترا و پرستارا همه میگفتن معجزه شدی ببین چی پیش خدا داشتی....پسرم ناجیم شد🫀🤌🏻

من ۲۹ ام مرداد بود فهمیدم حامله ام
شب قبلش خواب دیدم خاله شوهرم به مادر شوهرم گفت چرا عروسی حامله است به ما نگفتی منم به خواب اعتقاد دارم فرداش رفتم بیبی گرفتم زدم مثبت شد البته ۱۰ روز تاخیر داشتم ولی خب چون همیشه تاخیر داشتم(حتی ۲۰ روز) اصلا فکرشو نمیکردم
از ۷ هفته هم حالت تهوع هام شروع شد به حدی که نمیتونستم هیچی بخورم از گرسنگی گریه میکردم حتی ابم نمیتونستم بخورم
برای زایمانمم میخواستم برم سزارین ولی از بس خواهرشوهرام از طبیعی تعریف کردن رفتم طبیعی که دیگه نگم برات چقدر وحشتناک بود تجربه زایمانمو نوشتم

تاپیک تو حذف نکن بیایم بخونیم

امتحان نهایی میدادم یه شلوار داشتم کمرش تنگگگ اونو میپوشیدم همش
بجنوردم افتضاح گرم بود من همش حال تهوع داشتم به دوستام میگفتم گرما زده شدم
اون موقع عقد بودیم من خونه مادر شوهرم زندگی میکردم از امتحان میومدم همش بهم می‌گفت میخوای نری انقد حالت بد میشه همش با شربت آبلیمو منتظرم بود
گذشت من یکم بهتر شدم تا رفتم تهران بعد امتحانا پیش مامانم دیگه اخرای خرداد اینا بود
خیلیم بالا میاوردم مامانم شک کرده بود دیگه آزمایش دادم دیدم بلهههه
مامانم نیم ساعت سکوت کرده بود دعوامم کرد ولی مادر شوهرم اینا خیلی خوشحال شدن
همون سالم شهریور عروسیمون بود
یعنی ایرا رو عروسی ما ۲۰ هفتش بود
همون موقع که فهمیدم یه پارچ پر هم شربت زعفرون غلیظ خوردم ولی خب حاصلش کنارم خوابه 😂😂😂😂

من بارداریم ناخواسته بود بعد تا چهارماهگی خیلی شدید حالت تهوع داشتم جوری ک دیگه قرص اندانسترون هم اثر نمیکرد برا همون آمپول اندانسترون و سرم تزریق میکردم هر یک روز یبار خلاصه ک چهار ماه اولم خیلی سخت بود برام ولی بعد از اون چهار ماه حالم بهتر شد بعد ب دلیل هورمون ها من یه پا مادر فولاد زره شده بودم انگار خستگی برام معنی نداشت همه کارامو خودم انجام می‌دادم و خیلی برام لذت بخش بود زایمانم هم سزارین بود به دست بهترین دکتر تبریز تو بیمارستان خصوصی 🫠
امسال تو تاسوعا شنیدم ک دکترم بخاطر سکته قلبی فوت کردن 🥺
برا شادی روحشون هر کدوم یه صلوات بفرستین ممنون میشم 🤲

من پارسال با اولین اقدام باردار شدم، همین موقع‌ها بود فهمیدم باردارم 🤰✨ قرار بود با شوهرم بریم کربلا پیاده‌روی که گفتم نمیام، شاید پریود بشم، شاید هم نه و نشدم 🚶‍♀️🙏 و از کربلا که اومد تست زدیم و مثبت شد ✅ بعدش آزمایش بتا دادم، مثبت شد 🧪🎉 دوران بارداری‌م اولش خوب بود تا ۷ هفتگی، از ۷ هفتگی که ویارم شروع شد و بخونه‌م و شوهرم و همه مردا مرغ و گوشت. همه چی ویار داشتم، میگرنم درد میکرد از حالت تهوع نمیتونستم قرص بخورم 💊🤢 و همراه شد با دیسک کمر مامانم که بیچاره خودش خوابیده بود، منم کنارش خوابیده بودم و برامون غذا می‌پخت 🍲🛌 و این مدت افتادیم تو خرید خونه از قدم هلین خانم 🏠🛍️
توی قرض و بدهکاری بودیم ،البته هنوزم هستیم🤣
از ۴ماهگی خوب شدم
زایمانم هم خوب بود خداروشکر ولی افسردگی شدیدی گرفتم 😔

همین که پریودم دیر شد متوجه شدم ولی به رو خودم نیوردم چون تعطیلات عید بود دیگه موندم تا بعدش رفتم سونو دارم ۲ ماه بود
بارداریم دکتر گفت استراحت نسبی دانشجو بودم نمیشد خیلی استراحت کنم زایمان هم سه روز صبر کردم طبیعی بیاد نیومد سزارین شدم
بعدش به دنیا اومدنش بخاطر حرفای بقیه بی نهایت اذیت شدم که تا همین الان اثرش هست

من بعددوسال باردارشدم مشکل داشتم نمیشدم ولی دیگه دنیام نینی هی شد ۳ماهگی کروناگرفتم دایی جانم فوت شدروزای سختی گذروندم ازطرفیم تحت فشارخانواده همسرم بودم چپن استراحت بودم خونه مامانم فرصت برای دخالت وپرکردن شوهرم داشتن دیگ لک بینیم قط شدکرونام خوب شدآخرای ماه ۴اومدم خونه کلی نکن بشین داشتن بازم اهمیت ندادم سختم بوددسشوییم پایین پله هابودو......خلاصه ماه ۸آخراش رفتم خونه مامانم ۳۹هفته زایمان طبیعی وخوبی داشتم بعدزایمانم بخاطراین همه اذیتی ک کردن شیرم خشک شد۱۱روزه بودم شوهرم گفت من صبح زودمیرم تنهایی اگ دوستداری بروخونه مامانت تنهانباشی بعدآماده شدم برم شوهرمم نبودخانوادش اومدن خونه خواهرش بچموگرفت گفت بروخونه مامانت بچتوبزارمامانم تنهارفت بعدشوهرم اومدفرداش خودش منوبردگفت به خودم ربط داره زن وبچم کجاباشن خلاصه تا۴۰بچه خونه مامانم بودم چون زمستون بوددسشویی پایین پله هابودخب سختم بودحموم چهلمورفتم شوهرم هرشب میومدولی خانوادش کلی اذیتم کردن خلاصه که الان ازبچه دوم میترسم
شوهرم دوستداره میگم تاازجای خانوادت نرفتیم نمیارم بچه🙂تنهاخاطره خوب زایمانم بودچون ۱بعدازظه رفتم ۳زایمان کردم 🙂🙂🙂🙂🙂

من یکسال اقدام بودم هرماه بیبی میزدم منفی دیگه اخرای سال بهمن ماه بود گفتم بیخیال هرچی خداست همون میشه مامانم خونه تکونی داش منم رفتم کمکش باورت نمیشه سه تا قالی ۱۲متری بلند کردم ۶تا پتو شستم از چهارپایه رفتم بالا خونه تکونی مامانم تموم شد پریودم ۱۰ روز عقب افتاد گفتم چرانمیشم اخه سابقه داشتم یروز بعد خونه جاروزدن یهودلم وحشتناک هوس گورجه و نمک کرد منم خوردم یگ مزه داد بهم اونجا یکم شک کردمااا ولی بازم گفتم نه نیستم رفتم دوبار زعفرون خوردم 😅نشدم پریود بعد ۱۴ روز تاخیر به شوهرم گفتم برونردبون بیار خونه تکونی روشروع کنم یهو یادم افتاد ۱۴روز نشدم گفتم بیبی بخر شب بییبی اورد شوهرم میگف نه حامله نیسی کاش بستنی میخریدم بجای بیبی🤣🤣🤣خلاصه ۱۲شب زدم دیدم اوووه دوتا خط پررنگ جاخوردم شوهرمو نشون دادم اونم باورنکرد رفتیم گوگل زدیم گف حاملگیه حالا دوتامون ازخوشحالی گریه میکنیم گریه هامون بند نمیومد یعنییی نصف شب عرررررمیزدیمااااا 🤣🤣🤣یادش بخیر

اونایی که دوماهه میشن یا سه ماه میگن تازه فهمیدم که باردارم و درک نمیکنم😐
ادم پریود نشه نفهمه ینی.....

من قبل بارداری لباس فروشی داشتم شب عید غرفه اجاره کرده بودم ماه رمضون هم بود روزه هم می‌گرفتم از ظهر میرفتم غرفه تا ۱شب میومد خونه تاسحری بخورم بخوابم میشد۳ازونطرف ۹اینا بیدار میشدم افطاری سحری همون روز درست میکردم در کل خیییییلی فعالیت داشتم اتفاقا روزه ک می‌گرفتم حالم خیلی خوب بود افطار ک می‌خوردم سنگین میشدم سر دلم پر بود فکر میکردم براپرخوری
شد عیدو تازه حواسم اومد ک پریود نشدم ۵عید تست زدم دیدم بلههه مثبت ناگفته نمونه ۸ماهی بود اقدام کرده بودیم دوران شیرینی بود تهوع معده درد وسردرد داشتم همشون تا ۴ماهگی بعدش دیگه اوکی شدم خیییلی هم فعال شده بودم اصلا خواب نداشتم زایمان خیلی خوبی هم داشتم مخصوصا اون ده روز اول دوتا جاری داشتم دسته گل ی لحظه هم تنهام نزاشتن برا همین اصلا بهم بدنگذشت😊

من دوماه تاخیر داشتم بی بی ها منفی بود همش ازمایشم دادم منفی بود آمپول فشار زدم که پریود شم ولی نشدم تا دوهفته صبر کردم دوباره آزمایش دادم مثبت شد همون لحظه سجده شکر رو بجا آوردم بعدش حالت تهوع هام شروع شد تا ۴ ماهگی ۵ ماهم بود بابام سنش بالا بود تب مالت گرفت فقط خدا بهش رحم کرد که دور از جونش نمرد همش استرس اونو داشتم عمو شوهرم سرطان گرفت مرد همسرم سنگ کلیه داشت شب تا صبح درد داشت منم باهاش بیدار بودم پدرشوهرم شکمش پاره شد عمل کرد همش میرفتم پیششون عروسی خواهرم نزدیک بود نمیتونستم برم به خاطر عمو شوهرم همش کارم گریه بود که نمیتونستم برم حال بابام که بد بود پول نداشتن که سیسمونی من و جهیزیه خواهرمو بخرن یه مقدار پول تو بانک داشتم بهم نمیدادنش دوماه پشت سر هم رفتم بانک که به زوری گرفتمش ای خواهر اگه بخام بگم تو اون ۹ ماه زجر عالم و آدمو منه بدبخت کشیدم😭🥺

من هفته ۵ بود که تستم مثبت شد و فهمیدم باردارم چون اقدام داشتم میدونستم
تا هفته ۱۸ همه چی خوب بود بعد اون فشار خون بالا، سرویکس کوتاه و استراحت مطلق که خونه نشینم کرد
تا ماه ۵ حالت تهوع وحشتناکی داشتم
آخر سر هم بخاطر همین فشارم که رفته بود بالا اورژانسی رفتم بیمارستان دولتی شروع کردن به آمپول فشار زدن و هزاران بار معاینه های وحشتناک کردن
۲ روز درد کشیدم آخر هم نشد بردن سزارین بعد هم دخترم تنگی نفس داشت
۸ روز تو دستگاه بود
خلاصه که من مردم و دوباره زنده شدم
خوبه یا بازم بگم برات 🤣😥

من دخترم عجول بود تقریبا ده روز بعد اقدام تست و ازمایشم مثبت شد ولی خیلی بارداری سختی داشتم هماتوم تا ماه هفتم ول کن نبود تا لحظه زایمان معده درد و تهوع داشتم
ولی زایمانم سزارین اختیاری خیلی عالی بود

۱۴۰۴ درس بعد از لحظه سال تحویل بیبی چک زدم مثبت شد باورم نشد شوهرم رفت دو تا دیگه گرفت اونارم امتحان کردم اوناهم مثبت شد تا ۵ ماه فقط بالا اوردم ولی بعدش زیاد سخت نبود زایمانم سزارین اختیاری بود خیلی راحت بود

بارداری مزخرفی داشتم و زایمان خیلی مزخرف تر

منم بارداریم هر چی میخورم بالا میاوردم تا ۲۰ هفتگی ولی بعد خیلی حالم خوب بود خوب میگذشت تا اینکه من چهل هفته بودم هنوز زایمان نکرده بودم بعد رفتم بیمارستان گفتن به من برو سونو رفتم گفتن جنین خیلی کوچیک مونده. رشدش تو ۳۷ هفته مونده بعد منو بستری کردن امپول فشار زدن دخترم بدنیا اومد و برعکس دخترم خیلی تپل بود و وزنش هم خوب بود و منم شش تا بخیه خوردم پدرم دراومد تا بخیه هام خوب بشن ولی خب گذشت خداروشکر😍

من دوتا دختر دارم بارداری اول راحت تر بود سر دومی همش ویار کلی سخت بود
ی لقمه غذا ب زور میخوردم
هر دو هم هم زودتر از موعد اورژانسی دنیا اومدن و سزارین شدم فقط شوهرم پیشم بود خانوادم دور بودن

1ماه بعد از پریودی فهمیدم باردار همش استراحت بودم ترشح قهوه ایی داشتم جفت پایین بود سخت بود 4ماه خونه بابام بودم
زایمان طبیعی بودم 39هفته و6روز بودم ساعت 2شب کیسه اب پاره شد ولی زایمانم خوب برگردم عقب باز انتخابم طبیعیه

تو اون ماه که من باردار بودم عروسیم بود انقد درگیر عروسی بودم پریودی مو فراموش کردم
۱۵ روز بعد عروسی با خودم میگفتم چرا پریود نشدم
یه روز با مامانم رفتیم بیرون مامانمو گفتم برو کافه سفارش بده من میام رفتم بیبی گرفتم اومد خونه تست کردم مثبت شد
یکم ترسیدم زنگ زدم شوهرم گفتم بیبی خریدم مثبت شده تو راه داری میای یکی دیگ بخره شاید این خرابه
اومد گرفتم من دوباره تست کردم اونم مثبت شد رفتیم آزمایش دادیم مثبت بود من دیگ ۶هفته بودم🥹

۴ ماه اول بارداری واقعا سخت بود برام تهوع.. سردرد......
دو ماه آخرم سنگین بودم و سخت بود

بعد زایمان هم که افتظاح 😭خیلی درد کشیدم هم درد زایمان هم درد دیسک کمر .

پارسال همین موقع یعنی برج ۵ .۲۵ ام فهمیدم حالا قبلش باید پریود میشدم چون همیشه ۳ ۴ روز عقب مینداختم زیاد نگران نبودم مامانم اینا خونمون بودن همش میگف تو انگار حامله ای منم بدم میومد چون نمیخواستم زود باردارشم خلاصه رفتیم بازار بوی کوبیده ب مشامم خورد و دلتون نخواد ی دل سیر کوبیده خوردم آمدم خونه مادرشوهرم زنگ زد گفتم زن عمو پریود نشدم گفت ایشالله ک حامله ای 😅مام عصری مامانم اینا خونه مادرشوهرم اینا دعوت بودن با شوهری رفتم بازار فرش گرفتیم گفتم فک کنم دسته گل ب آب دادیم و حامله ام گف برو بی بی چک بگیر رفتیم‌خونه آقا این بی بی چک یه خط که سهله ۵۰۰ تا انداخت😁😅منم غمبرک زدم بعد اون تا ۳ ماه استفراغ داشتم صبح بالا بیار شب بالا بیار ولی دوران خوبی بود زایمانمم طبیعی بود داستان داره اونم😄

من۳هفته بودم فهمیدم باردارم بارداری همراه بااسترس اولش گفتن ساک حاملگی تشکیل نشده بعد ۱۲هفته آزمایش انتی مثبت شدوگفتن سندرم داون یامونگلیسم بعدآمینیوسنتز که یک ماه جوابش اومدوحالت تهوهام واینازابمان طبیعی کردم زایمانم سخت بودامابخیه هام بدتربود گوشتم بدبود خوب نمی شدم
توبرسی های اولیه نوزادگفتن پاهاش باید سنوبدی احتمالامشکل داره و۱۹روز گریه کردن فهمیدم سالمه خداروشکر بعداوزن نگرفتن خلاصه سختی هاکشیدم به اینجارسوندمش

من هفته ۵م بود فهمیدم باردارم. هفته ۱۲ فهمیدم دوقلو باردارم و خیلی شگفت زده شدم.
هفته ۳۷م زایمان کردم و بعدش درد زیادی داشتم، ولی خداروشکر زود تموم شد

اوههه
من ۳ ماه بعد از عروسیم بود پریود نشدم هی به شوهرم میگفتم نکنه حامله ام میگفت نه مگه الکیه
تا اینکه تست زدم دیدم بعللللههه
کلی هم قبلش گرمی خوردم که بیفته(قبل تست وقتی مطمئن نبودم)
بعدشم حالت تهوع شدید ولی از ۴ ماه اوکی شدم
زایمانمم سزارین اختیاری بدون درد
ولی تو نوزادی جر خوردم از رفلاکس

من یبار اقدام کردم و میدونستم باردارم منتظر بودم فقط بی‌بی چک بزنم 3ماه حالم بد بود بعدش خوب شدم و بارداری راحتی داشتم و زایمانمم خودم انتخاب کردم و رفتم سزارین شدم سر تاریخ😄

الهی
چ سخت

من فوبیا اتاق عمل و جراحی و اینا دارم
هر دو سزارین
تمام مدت خون گریه میکنم
تا اتاق ریکاوری

همش میگم منو بیهوش کنید

منم سر دخترم درد هر دو رو کشیدم

ی روز بعد موعدم فهمیدم باردارم ، بارداری خوبی داشتم ، زایمانم اورژانسی شد دوباره یهو دردم گرف فرداش سز شدم بد نبود زایمانم
پسرم تنگی نفس داشت بستری شد این‌بد شد

سوال های مرتبط

مامان ✨ܥ‌‌ܠߊ‌ܝ̇ߺߊ✨🐣 مامان ✨ܥ‌‌ܠߊ‌ܝ̇ߺߊ✨🐣 ۱ سالگی
سلام مامانا
میدونین که هر اتفاقی تو دوران بارداری و روزای اول زایمان بیوفته تا ابد یادمون میمونه مثل یه زخم باز روی دلمون اثرش هست و خواهد موند...
من اوایل بارداریم بود و سونوی قبلش بهم گفته بود خونه تو رحمت جمع شده باید خیلی مراعات کنی و...
بعد پسر خواهرشوهرم ۶ سالشه و شیطونه همیشه رد میشد یه تنه هم به من میزد من چون میترسیدم همیشه بهش میگفتم نکن نگو این هی حساس تر میشده چون تو سن لجبازی هست
خلاصه یه روز اومد جلوم وایساد دوتا مشت گذاشت تو شکمم که تازه بالا اومده بود من شوک شدم برای اینکه سومی و چهارمی رو نخورم سرشو گرفتم فرستادمش یه طرف دیگه درستش اینه که هولش دادم تنها دفاعم همین بود و اخم هم کردم ک بفهمه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست و چون من قبلا شاهد تنبیه فیزیکی والدینش بودم برای اینکه نزننش گفتم من زدمش در صورتی فقط هولش دادم اونم کارم اشتباه بود نمیتونستم خودم جابجا شم به یه سری دلایل.....
این رو دلم مونده شوهرم هیچوقت حمایتم نکرد و خواهر شوهرمم برخورد خیلی بدی باهام داشت همشونم برچسب حساس زدن روم
حالا سوال من از شما اینه من کارم بد بود؟؟
من حرفم اینه اصلا من باردارم نباشم بزرگتر اون بچه هستم که نباید اصلا دستش به من بخوره حتی هفت ماهه بودم یه لگد گذاشت تو پهلوم که نزدیک بود سکته کنم از ترس
من هنوزم که هنوزه میبینمش میترسم و از پسر بچها میترسیدم تو دوران بارداریم در حدی که پنیک میشدم