سلام مامانا
میدونین که هر اتفاقی تو دوران بارداری و روزای اول زایمان بیوفته تا ابد یادمون میمونه مثل یه زخم باز روی دلمون اثرش هست و خواهد موند...
من اوایل بارداریم بود و سونوی قبلش بهم گفته بود خونه تو رحمت جمع شده باید خیلی مراعات کنی و...
بعد پسر خواهرشوهرم ۶ سالشه و شیطونه همیشه رد میشد یه تنه هم به من میزد من چون میترسیدم همیشه بهش میگفتم نکن نگو این هی حساس تر میشده چون تو سن لجبازی هست
خلاصه یه روز اومد جلوم وایساد دوتا مشت گذاشت تو شکمم که تازه بالا اومده بود من شوک شدم برای اینکه سومی و چهارمی رو نخورم سرشو گرفتم فرستادمش یه طرف دیگه درستش اینه که هولش دادم تنها دفاعم همین بود و اخم هم کردم ک بفهمه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست و چون من قبلا شاهد تنبیه فیزیکی والدینش بودم برای اینکه نزننش گفتم من زدمش در صورتی فقط هولش دادم اونم کارم اشتباه بود نمیتونستم خودم جابجا شم به یه سری دلایل.....
این رو دلم مونده شوهرم هیچوقت حمایتم نکرد و خواهر شوهرمم برخورد خیلی بدی باهام داشت همشونم برچسب حساس زدن روم
حالا سوال من از شما اینه من کارم بد بود؟؟
من حرفم اینه اصلا من باردارم نباشم بزرگتر اون بچه هستم که نباید اصلا دستش به من بخوره حتی هفت ماهه بودم یه لگد گذاشت تو پهلوم که نزدیک بود سکته کنم از ترس
من هنوزم که هنوزه میبینمش میترسم و از پسر بچها میترسیدم تو دوران بارداریم در حدی که پنیک میشدم

۱۵ پاسخ

اون بچه بی ادب پررو رو والدینش ادب نکردن چون خودشونم ادب و تربیت ندارن ، وگرنه نهایتش ی عذرخواهی و یه تذکر جدی ب بچه بود ، حق نداشتن ب شما چیزی بگن ، حق کاملا با شماست ولی بعضی ها هم بیشعورن چ میشه کرد

جای تو بودم اینقدر حیغغغغ میزدم داد میزدم ک همه همسایه ها میریختم. وی سرشون بعدم‌خودم میزدم ب درد ک ای بچم ای بچم داره میاد همچین ادیسون میکردم تا عمر دارن فراموش نکنم

عزیزم اون بچه بی تربیته و بزرگتر بی عقلی داره که با اینکه میدونسته شما بارداری بازم باهاش برخورد بدی نکرده بنظرم کارت درست بوده و به شدت بهش بی محلی کن بزار بفهمه ازش خوشت نمیاد

بعضی خانواده ها واقعا از لحاظ فرهنگی خیلی سطحشون پایینه متاسفانه

مطمئن باش اگه اون لگد میزد و اتفاقی واست میفتاد هیچکس گردن نمی‌گرفت و همه میگفتن خودت باید مراقب می‌بودی و از خودت در برابرش دفاع میکردی 🙂 آدمای خودخواه همینقدر احمق هستن پس هیچوقت نسبت به کاری که کردی اصلا شک نکن تو نه تنها از خودت بلکه از ثمره وجودت محافظت کردی و حق هم داشتی تازه من اگر جای تو بودم خیلی خیلی بیشتر واکنش نشون میدادم تا بفهمن چقدر کارشون خطرناک بوده
تو حتی شده الکی باید وانمود میکردی دردت گرفته و اذیت شدی تا دهنشونو ببندن

عزیزم کار خوبی کردی اتفاقا درصورت نبود خانوادش باید تنبیهش میکردی ولی خب تو فقط هولش دادی و از خودت دفاع کردی چون نیاز داشتی به اینکار.

خودت برا خودت مهم باش عزیزم
الان خانواده شوهر من زیاد تمیز نیستن مبل خونه شون نگاه کنی از بس نوه هاشون رفتن چرک شده خیلی اوقات سرویس بهداشتی شون تمیز نیست یعنی میخوام بگم بدونید چه مدلی هستن تمیزی فقط در حد کلی که آشغال رو زمین نباشه
حالا هم من هم شوهرم تمیزیم تمیزی نه در حد وسواس ولی تمیزیم همینجور که همه هستن مثلا بدم میاد رو سرامیک مو باشه یا رو وسایل خونه خاک
حالا هر بار من میگم کار دارم تو خونه میخوام تمیز کنم یا ایندفعه که کمکی اومد بهم کمک کنه از عید راهرو و بالکن ها همه خاک و تار عنکبوت بسته بود مادرشوهرم چپ رفت و راست اومد گفت تو حساسی تو وسواسی همین دیشبم که خونه شون بودیم گفت انقدر حساس نباش خودتو اذیت نکن
منم محترمانه گفتم حساس نیستم پسرم چهاردست و پا راه میره اگه مو ریزه ها رو جمع نکنم میچسبه به دستش دائم میکنه تو دهنش بچم مریض میشه
از اونور پدرشوهرم گفت لباس این بچه چرا کوتاهه😳 حالا یه کم بلوزش رفته بود بالا من چیزی نگفتم
پسرم داشت چهاردست و پا میرفت باز گفت روروئک نداره توش بره؟😳
گفتم داره نمیشه هر بار باز کنم ببرم خونه دیگران سر هم کنم به اون بزرگی اون برا خونه است گفت دوتا باشه خوبه یکی اینجا بزاری

تو دلم گفتم زحمت بکش برا نوه ت بخر پدر مادر من کم سیسمونی دادن از شیر مرغ تا جون آدمیزاد

نمیدونم واقعا آگاهانه این حرف ها رو میزنن یا همینجوری از اینکه فقط حرفی زده باشن خیلی برام عجیبه
الانم به شوهرم بگم حتما میگه منظوری نداشت همینجوری گفت

من بودم میگرفتم ی دست کامل کتکش میزدم

یعنی خدا شاهدهههه من جای تو بودم چناااان این تخم سگو میزدم صدای سگ بده … عین این بچه ، دخترخواهر شوهرمهههه

عزیزم باید بفکر خودت باشی
حساس چی؟ خدایی نکرده برا بچت اتفاقی بیوفته میخان چکار کنن؟
بیخیال حرفاشون بفکر خودت باش

چقد خونواده اون بچه بی‌شعور بودن شما کار درستی کردی...من نمیدونم خونواده شوهر کلا از بارداری عروس خوشحال نمیشن که هیچ دلشون میخواد بشدت اذیتش کنن

عزیزم خانواده ی شوهر که نمیاد از ما دفاع کنه فداتشم
بهترین کار دنیارو کردی اصلا خودت و اذیت نکن منم چندین بار به خاطر بچه های خواهرشوهرم دعوا کردم هیچکس هم از من دفاع نکرده ولی خودم میدونم که باید از خودمو و بچه هام جلوی این آدمای نفهم و بچه های بیتربیتشون دفاع کنم

بعدم از همین الان چ با اون بچه چ‌ با خانواده همسرت اتمام حجت کن
وگرنه بعید نیست پسفردا همین اداها رو سر بچه دربیاره اونا هم تهش بگن بچه هستن دیگه چیزی نمیشه ک😐

خووووب کردی
ادم دلش میخاد همچین بچه ای رو بگیره زیر کتک
اون اصلا حق نداره دست رو تو بلند کنه حتی اگه باردارم نبودی اجازه نده بزنه

انقد از این بچه های گستاخ بدم میاد
خوب کردی باید سفت و محکم به مادرش میگفتی یبار دیگه از اینکارا بکنه میزنمش

سوال های مرتبط

مامان ماهلین مامان ماهلین ۹ ماهگی
مشکلات بارداری و اقدام به بارداری من پارت دوم .
خلاصه من چند ماه رفتم پیش این دکتر و همسایه ممون هم رفت پیشش ، ولی اون خدا روشکر باردار شد چون مشکلی نداشت ، حالا به اون بنده خدا آمپول داده بود که برای کبد مضر بود که خب سر وقت باردار شد و خطر از بیخ گوشش رد شد . تو همون حوالی دکترش رو عوض کرد منم دیگه پیش اون نمی‌رفتم.
رفت‌پیش دکتر لیلا قربانی ، به منم معرفی کرد و منم تقریبا فروردین ۴۰۲ رفتم پیشش . اینم بگم که تو این بین دانشگاه ها باز شد و من هفته ای ۴ روز خونه نبودم که اصلا بخوام رابطه منظم داشته باشم .
خلاصه من فروردین رفتم و عکس برام نوشت ، عکس رنگی رحم انجام دادم
سونوگرافی آزمایش و اینا ، اصلا بهم دارو نداد .
اول اردیبهشت با جواب همه شون رفتم پیشش ، بهم گفت سالمی فقط تنبلی تخمدان داری و اضافه وزن و pco, همین ، من دارو میدم اینا حل بشه بعدا برای بارداری اقدام میکنیم و بهت تقویتی میدم . برام تشکیل پرونده داد .
در صورتی که دکتر قبلی اصلا پرونده سازی نکرد ، و حتی یادش میرفت خودم از اول بهش باید توضیح می‌دادم خیر نبینه .
خلاصه من رفتم کربلا اومدم ، دانشگاه هم همچنان میرفتم ، یکی دوبار کیستم ترکید که چیز خاص و خطرناکی نبود ، تا آذر ماه ۴۰۲ ، که ما خونمون رو فروختیم . تو این فاصله من سر خیلی چیزا استرس داشتم ، از طرف یه سری از فامیلا اذیت شدم . فقط همسرم کنارم بود خدا خیرش بده .
استرس دانشگاه یه طرف ، فکرم تو خونه زندگیم بود یه طرف .
مسائل فامیل یه طرف ، یعنی اونقدری استرس داشتم که نگو .
پارت بعدی
مامان نی نی مامان نی نی ۱۳ ماهگی
۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۳! تلخ ترین روز زندگیم تا اینجای عمرم
روزی که تو هفته ۲۷ رفتم سونو انومالی تاخیری که دکترم نوشته بود و برای بچه ام تشخیص یه مشکل نادر رو دادن..اون روز حتی یک‌درصد هم فکر نمی‌کردم ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴ تو این حال باشم
دنیا واسم سیاه شده بود شب و روزم گریه و‌زاری بود، توی یک ماه ۴ دفعه اکو قلب جنین و ۵ بار سونو پیش دوتا متخصص پریناتولوژی انجام دادم رفتم یه استان دیگه پیش چندتا دکتر حرف همه یکی بود و من ناامیدترین
دنبال آشنا واسه سقط بودم اونم جنین ۷ ماهه!! دنبال آمپول بودم اما انگار همه چی دست به دست هم داده بود من کاری نکنم انکار همه میگفتن بچه ات سالمه نکن
دوماه و نیم تا زایمانم مونده بود،دو ماه و نیمی که واسم ۲۰ سال گذشت ۲ ماه و نیمی که اشک چشمم خشک نشد دو‌ماه و نیمی که نون توی خون زدم و خوردم اما گذشت دو ماه و نیم به خدا التماس کردم دستامو گرفتم بالا و گفتم دستای من خیلی ناتوان و عاجزه تو واسم یه کاری کن تو دستمو بگیر تو به بچه ام رحم کن شب و روز گریه و دعا کردم به همه عزیزاش قسمش دادم و واسطه کردم و بلاخره منو دید منو شنید
خواستم فقط بگم هیچوقت از خدا ناامید نشین خدا خیلی بزرگ تر از باور های ماست و هیچ کاری براش نشد نداره
من پارسال این موقع سیاهی مطلق رو‌جلوم می‌دیدم و حتی یک لحظه ام فکرش رو‌نمیکردم اینومقع خوشحال با دخترم بریم پارک یعنی محال بود واسه ام اما شد
خدایاشکرت