گذاشتمش روی مبل کنار خودم بشینه عروسک جوجشو که دوسش داره گذاشتم روی دسته مبل تلاش کرد بگیرش و در نهایت تونست بلند شه🥹😍خدایا شکرت 😍😍😍

این دختر تا میبینه من از چیزی نگرانم انگار متوجه میشه و تلاش میکنه منو از نگرانی در بیاره حتی وقتی تو شکمم بود یه وقتی که تکون نمیخورد و نگران میشدم صداش میکردم میگفتم ستیا عشق مامان حالت خوبه مامان نگران سلامتیته بعد چند دقیقه میدیدم یه کشو قوسی به خودش داده 🥹 حتی وقتی میخواسم سرکلاژ شم خیلییی نگران بودم از صبح که بیدار شدیم بریم بیمارستان انگار متوجه نگرانیم شده بود و یه سره تو دلم وول میخورد ،حتی واسه سونو انتی چون بارداری قبلیم قلب بچم وایستاده بود قبل از انتی برای ستیا هم حالم بد بود میترسیدم قلبش نزنه یه روز مونده به انتی شکمم لرزید وقتی به دکترم گفتم گفت متوجه حالت شده اینجوری خودنمایی کرده ☺️قربووونت برم من دختر قشنگم که حال منو میفهمی خدا تو رو برای من و من رو برای تو حفظ کنه عزیزترینم

تصویر
۹ پاسخ

اخ خدا دختر همینه دیگه نمیزاره هیچ وقت ناراحت بشی

قربونش بشم من

ای جونم هزار ماشاالله بهش، خداروشکر، خدا برای هم حفظتون کنه ذوق زدن هات براش همیشگی باشه عزیزم😍🥰❤️

آخرین باره که این لینک غذای کودک پخش میشه پس زود تر عضو شید .
@food_babyy
کانال ما در روبیکا .❤️

الهی خدا حفظش کنه. مادر شدن شیرین ترین اتفاق زندگی ما بود

دقیقااااا وضعیت منو داشتید شما
منم بچه قبلیم توی ۹ ماهگی توی شکمم قلبش نزد و از دستش دادم
آیهان که توی شکمم بود اینقدر ترس داشتم و هرساعت چکش میکردم یه کم که تکون نمیخورد میگفتم مامانی توروخدا من نگرانتم یه تکون کوچووولو بخور من بفهمم حالت خوبه دقیقا همون لحظه به داد دل نگرونم میرسید الانم دقیقا همینطوره هروقت چیزیو میترسم و دلواپسم واسش چندروز بعدش انجامش میده
دو هفته پیش داشتم به مادر بزرگم و مامانم میگفتم من خیلی دلواپسم که آیهان ۴ دست و پا نمیره و سینه خیز میره چون میگن اگه ۴ دست و پا نتونن برن توی مدرسه توی ریاضیاتشون مشکل پیدا میکنن ۲ روز بعد ۴ دست و پا رفت بچه ام😂😍😘

خداحفظش کنه
پسر منم چند روز پیش با کمک مبل تنهایی ایستاد یکم

ک و ن شو گاز بگیرم آروم شم🤌🏻🤤🤤🤤🤤🤤🤤🤤🤤😋😋😋😋

🥹🥹🥹

سوال های مرتبط

مامان ✨ܥ‌‌ܠߊ‌ܝ̇ߺߊ✨🐣 مامان ✨ܥ‌‌ܠߊ‌ܝ̇ߺߊ✨🐣 ۱ سالگی
سلام مامانا
میدونین که هر اتفاقی تو دوران بارداری و روزای اول زایمان بیوفته تا ابد یادمون میمونه مثل یه زخم باز روی دلمون اثرش هست و خواهد موند...
من اوایل بارداریم بود و سونوی قبلش بهم گفته بود خونه تو رحمت جمع شده باید خیلی مراعات کنی و...
بعد پسر خواهرشوهرم ۶ سالشه و شیطونه همیشه رد میشد یه تنه هم به من میزد من چون میترسیدم همیشه بهش میگفتم نکن نگو این هی حساس تر میشده چون تو سن لجبازی هست
خلاصه یه روز اومد جلوم وایساد دوتا مشت گذاشت تو شکمم که تازه بالا اومده بود من شوک شدم برای اینکه سومی و چهارمی رو نخورم سرشو گرفتم فرستادمش یه طرف دیگه درستش اینه که هولش دادم تنها دفاعم همین بود و اخم هم کردم ک بفهمه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست و چون من قبلا شاهد تنبیه فیزیکی والدینش بودم برای اینکه نزننش گفتم من زدمش در صورتی فقط هولش دادم اونم کارم اشتباه بود نمیتونستم خودم جابجا شم به یه سری دلایل.....
این رو دلم مونده شوهرم هیچوقت حمایتم نکرد و خواهر شوهرمم برخورد خیلی بدی باهام داشت همشونم برچسب حساس زدن روم
حالا سوال من از شما اینه من کارم بد بود؟؟
من حرفم اینه اصلا من باردارم نباشم بزرگتر اون بچه هستم که نباید اصلا دستش به من بخوره حتی هفت ماهه بودم یه لگد گذاشت تو پهلوم که نزدیک بود سکته کنم از ترس
من هنوزم که هنوزه میبینمش میترسم و از پسر بچها میترسیدم تو دوران بارداریم در حدی که پنیک میشدم
مامان کیسان💙 مامان کیسان💙 ۱۰ ماهگی
من خیلی رو پا بودم. درد داشتم. به بخیه م نمی‌تونستم برسم. هیچ جوره حواسم به خودم نبود. پاهام اندازه بادکنک باد کرده بود. فردای روزی که مرخص شده بود تو رفت و آمد به اتاق مادران و NICU بودم که دیدم دنیا پیش چشمم سیاه میشه. سردرد وحشتناک داشتم. حالت تهوع شدید. سرگیجه شدید. حالم به حدی بد بود که نمی‌تونستم یکم رو پا باشم حتی. با همون حال زارم رفتم سمت اورژانس. حتی توان حرف زدن هم نداشتم. تا حالمو دیدن انگاری فهمیدن چه خبر شده!! فوری زنگ زدم به همسرم و اونم اومد و من دوباره بستری شدم🙃 علت؟؟ عفونت زیاد به دلیل پارگی تایم طولانی کیسه آب!! بعد اون همه مصیبت و سختی خودم و پسرم اینجوری با حال خراب یه گوشه از بیمارستان افتاده بودیم. عفونت خونم خیلی بالا بود و نگم از حال خرابم. نگممممم
تو کل زندگیم همچین حال خرابی نداشتم. به حدی تب داشتم که واقعا حس مرگ داشتم. میگفتم منکه حالم اینه، بچه طفل معصومم دیگه چه حالی داره با عفونت😭😭
دو هفته پیش رو با عذاب گذشت، با سختی گذشت، با حال خراب و سرم های تو دستم یه پام بخش بود، یه پام اتاق شیردوشی، یه پام nicu. با حال خرابم سعی داشتم تند تند برم به بچم شیر بدم ولی هربار شیرم به خاطر حجم زیاد آنتی بیوتیک کمتر میشد!
یک بند رو پا بودم. به شدت بی اشتها بودم. سر درد و تب یکسره باهام بود. هرکس که پیگیر حالم بود می‌گفت خدا چی توی تو دیده که اینجوری داره امتحانت می‌کنه! تو اون دو هفته اندازه کل عمرم گریه کردم. هربار که جیغ های بچم به خاطر آنژیو کت ها رو می‌شنیدم گریه میکردم. شیرم که کم شده بود گریه میکردم، برای حال خرابم برای همه آرزوهایی که برای بعد زایمانم داشتم و هیچکدوم نشده بود!!!