۲ پاسخ

آخی 🥺🥺🥺

خدا کمکت کنه خواهر

سوال های مرتبط

مامان دایار مامان دایار ۱ ماهگی
پارت ۲
خلاصه دکتر گفت حالا تا لحظه اخر صبر میکنیم و من پیادروی بیشتر شروع کردم تا اینکه شدم ۳۷هفته که رفتم سنو بچه سفالیک شده بود و وزنش سه کیلو ینی وزن نرمالی داشت و ۳۸هفته رفتم برای معاینه تحریکی دکترم گفت ک دردت که نگرفت نامه بستری داده بود برای یک هفته بعدش که معاینه واقن درد داشت ینی قشنگ ضعف کرده بودم اومدم خونه درد پریودی داشتم خیلی زیاد حتی نمیتونستم بشینم طوری ک فکر میکردم الام کیسه اب پاره میشه هیچی دیگ هی منتظر کیسه اب پاره بشه شیاف هم بهم داده بود استفاده کنم تا اینکه جمعه شب ک از خونه مامانم اومدم خونه درد پریودی داشتم رابطه هم داشتیم 🫢😂شنبه صبح ک بیدارشدم دخترم پیش دبستانی میره ک وسایلش اماده کردم ک بره بچم اگاه شده بود بغلم کرد گریه کرد گفت دلم برات تنگ میشه و با گریه باباش اینو برد 🥲منم براش کلی گریه کردم بعش رفتم ک ب کارام برسم دیدم ی ابی ازم اومد فک کردم ترشح چون خیلی زیاد ترشح ابکی داشتم واینکه گفتم یکم بخابم خیلی خابم گرفته بود ساعت هشت کیسه ابم پارع شده بود تا نهو نیم خوابیده بودم🫢🤣 بد ک از تخت پاشدم دیدم وایییی کیسه ابه ی اب گرمی میاد زنگ زدم به مامانم ک گفت ارع کیسه ابه بهم گفت زنگ بزن ب حسین ک همسرمه بیاد بریم من همچنان بیخیال میگفتم اگ کیسه ابه چرا پس خبری از درد نیس طوری بود ک موقع دخترم دردام خونه کشیدم بیمارستان رفتم چهار سانت بودم و این سری خبری از درد نبود بیا پارت ۳
مامان دلانا🩷 مامان دلانا🩷 ۱۶ ماهگی
زایمان
پارت 2
بعد اینکه رسیدیم دم خونمون پیاده شدیم ساک نینی رو برداشتم چون از قبل اماده کرده بودم برداشتم ساک خودمم برداشتم لباسمو عوض کردم مدارکمو برداشتم و شوهرمم منو از زیر قران رد کرد اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم رفتیم ب طرف بیمارستان علوی انقد ترافیک بود منم دردام یکم زیاد شده بود خلاصه. بعد یه ساعت رسیدیم رفتم بخش اورژانس مامایی گفتم کیسه ابم پاره شده زود منو فرستاد پیش دکتر رفتم گفتم کیسه ابم پاره شده بعدش گفتن برو رو تخت دراز بکش رفتم دراز کشیدیم بعد معاینه گفتن 2سانتی و باید بستری بشی منم ترس کل وجودمو برداشته بود خلاصه بهم گفت برو پروندتو تکمیل کن بستری شو اومدم نامه رو دادم ب مامانم رفت ک صندوق پولو پرداخت کنه منم با شوهرم وایساده بودم گریه میکردم چون خیلی میترسیدم بعدش ک شهورم میخواست بره ک منو بستری کنن بهش گفتم هنوز نرو بریم واسه من و بچه پوشک بگیریم خلاصه رفتیم مامانمم همراهمون اومد رفتیم گرفتیم اومدیم منم هم خوشحالم ک قراره نینیم ب دنیا بیاد هم استرس زایمان طبیعی داشتم خلاصه رفتیم شهوذم پروندرو تکمیل کرد ک منو بستری کنن رفتیم اورژانس مامایی کاغذو دادم بهشون گفتن برو رو تخت دراز بکش ک نوار قلب بچه و تکوناش و بگیریم خلاصه یه ساعتم اونجا موندم گفتن لباستو عوض کن لباسم فقط بلوز مدل مانتویی دادن شلوار ندادن منم شلوار نداشتم چون ساحلی طوری تنم بود خلاصه مانتویی ک دادن رو پوشیدم مامانمم رفت از ماشین شلوارمو بیاره خلاصه رفت اورد پوشیدم بعدش ک نوار قلب تموم شد منو سوار ویلچر کردن شوهرم روند پرستارم جلو. میرفت خلاصه رفتیم طبقه دوم منو شوهرم پیاده کرد و رفت بعد خداحافظی خودش رفت پایین
مامان رادمهر❤ مامان رادمهر❤ ۳ ماهگی
پارت 2#
رفتم زایشگاه گوشیمو ازم گرفتن یکم استرس و ترس داشتم از این ک قبلا بهم گفته بودن لگنت تنگه و اینا منو بردن اتاق ایزوله روبه رو ایستگاه پرستاری ماما اومد سرم فشار بهم زدن و سوند وصل کردن بهم ک دردام شروع بشه شیفت عوض خیلی خدا خدا میکردم ک همون دکتر باشه ک دکتر خودم معرفیش کرده بود خوشبختانه همون بود ولی هیچ کس تو اتاق من نمی اومد منم استرس میگرفتم فشارم بالاتر میرفت مامانم یاد یکی از دوستای بابام افتاد ک تو دانشگاه علوم پزشکی بود زنگش زده بود ک نزاره من درد بکشم اگ ب سزارینه خلاصه اونم سفارشمو کرد بعد ماما رو صدا زدم گفتم میشه مامانم بیاد پیشم گف اره مامانم اومد هی دست میکشید رو کمرم و من اروم میشدم اومدن معاینه کردن سه سانت بودم ساعتای ده بود بهم گفتن چهار سانت ک شدی زنگ بزن ماما همراهت بیاد ساعتای ده و نیم من ده سانت شدم ماما همراهم اومد دیگ مامانمو بیرون کردن خلاصه ورزشو شروع کردیم باهم منم هی دردام بیشتر میشد هم میترسیدم دیک دوتا از ماما های دیگ هم تو اتاقم بودن یکی از ماما ها منو معاینه کرد بعد با هم دیگ یچیزو گفتن من نفهمیدم بعد دکترم اومد گف کیسه ابشو پاره کنید مثل اینکه بچه مدفوع کرده بود هیچی خلاصه منم دردام خیلی بیشتر شده بود ساعت12بود اومدن برا معاینه گفتم تورو خدا بگین من شش سانت شدم معاینه کردن همون بود دیگ دکترم گف تا تو فول میشی من ی سزارین انجام بدم میام ساعت یک بود دکترم اومد و همه اومدن تو اتاقم من هشت سانت بودم یک خورده ای بود فول شدم و ترسم بیشتر شد خیلی عرق میکردم و دستای ماما همراهم گرفته بودم و میترسیدم
مامان آرنیکا🎀 مامان آرنیکا🎀 ۲ ماهگی
سلام خوبین مامانا
۱۳ شهریور روز جمعه ک همه کارا های خونه انجام دادیم عصر ساعت ۴ نیم بود ک خیلی دلم گرفته بود همسرم گفت بریم بیرون حالت عوض شه رفت ک ماشین رو دربیار منم ک داشتم اماد میشدم کلی ازم آب ریخت بیرون من خیلی ترسیدم زنگ زدم ب همسرم قرار بود شب ساک بیمارستان رو جم کنم تا همسرم بیاد من تن تن ساک رو جم کردم اماد شدم همسرم نزاشت بردارمشون گفت هنوز معلوم نیست ک زایمان کنی اگه نیاز بود خودم میام میارم پرونده برداشتم رفتم دیدم مادرشوهرم اسرار داره بیاد منم میگفتم ن نیاز نیست معلوم نیست ک خلاصه امد
من داشتم گریه میکردم تو دلم میگفتم خداکنه کیسه آبم پار نشد باشه ۳۶ هفته بودم میگفتم هنوز وقت زایمان من اگه طبیعی باشم ۷مهر اگه سزارین ۳۱ شهریور
رفتیم من تست دادم نوار قلب گرفتم گفتن ن پاره شده ن سوراخ گفتم من کمرم درد میکنه بازم ازم آب مباد تن تن دستشویی میگیره فرستادن سنو رفتم گفتن آب دورش کمه ۴ هست زیر ۵ ختم بارداریه سرشم بالاس سزارینی ،استرس داشت خفم میکرد منی ک ن مادرم کنارم بود ن خواهرم تنها بودم داشتم زار میزدم دکترم گفت باید زود زایمان کنی بچه داره خفه میشه شوهرم فرم رو پر کرد من خیلی ترسید بودم همه وجودم داشت میلرزید همسرم منو دلداری میداد من حتی وقت نکردم زنگ بزنم با خانوادم صحبت کنم بگم دارم زایمان میکنم مادرشوهرم منو از زیر قرآن رد کرد رفتم داخل اتاق عمل وقتی وسایل هارو میدم همش اشک میرفتم خیلی ترسید بودم فقط داشتم آیت الکرسی میخوندم ک آروم شم اما نمیشدم همش داشتم میگفتم بمیرم برات مامان ک نتونستم ی دست لباس برات بیارم گریه میکردم بقیش پاین
مامان رادین👼🏻✨️ مامان رادین👼🏻✨️ ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۴
اون مامایی ک بالا سرم بود اومد تمام نوک انگشتام رو سوراخ کرد ک فشارم بیاد پایین ولی فایده نداشت ک دیگ زنگ زدن سریع اتاق عمل رو اماده کنید بیمار اورژانسی داریم و من اصلا نفهمیدم چطور بردنم دیگ بردنم اتاق عمل و سریع واسم بیحسی زدن و دراز کشیدم اون پرده رو زدن جلوم از استرس داشتم میمردم و از اون لامپ هایی ک بالا سرم بود چون دورش اینه ای بود داشتم میدیدم ک یهو حالم بد شد و تپش قلب گرفتم اون مرده ک بالا سرم بود گفت فقط تا میتونی دیگ ببخشیدا بدتون هم میاد گفت استفراغ کن و یکم انگار بهتر شدم ک دیدم صدای پسرم اومد اشک تو چشام جمع شد و فقط میگفتم سالمه ک دیدم دکتر گفت نگران نباش همه چیش خوبه خیالم راحتش د ولی گفتن چون خودم تبم بالا بوده و کیسه ابو خیلی وقته پاره کردن بچه تب داره و از آب دور کیسه خورده باید بستری بشه دنیا رو رو سرم خراب کردن ولی بازم خداروشکر میکردم ک بچم صحیح و سالم بدنیا اومد این همه سختی ک بهم اادن ارزششو داشت پسرم ۵ روز بستری بود و بعد ترخیص شد امیدوارم خوشتون اومده باشه 😘