سلام خوبین مامانا
۱۳ شهریور روز جمعه ک همه کارا های خونه انجام دادیم عصر ساعت ۴ نیم بود ک خیلی دلم گرفته بود همسرم گفت بریم بیرون حالت عوض شه رفت ک ماشین رو دربیار منم ک داشتم اماد میشدم کلی ازم آب ریخت بیرون من خیلی ترسیدم زنگ زدم ب همسرم قرار بود شب ساک بیمارستان رو جم کنم تا همسرم بیاد من تن تن ساک رو جم کردم اماد شدم همسرم نزاشت بردارمشون گفت هنوز معلوم نیست ک زایمان کنی اگه نیاز بود خودم میام میارم پرونده برداشتم رفتم دیدم مادرشوهرم اسرار داره بیاد منم میگفتم ن نیاز نیست معلوم نیست ک خلاصه امد
من داشتم گریه میکردم تو دلم میگفتم خداکنه کیسه آبم پار نشد باشه ۳۶ هفته بودم میگفتم هنوز وقت زایمان من اگه طبیعی باشم ۷مهر اگه سزارین ۳۱ شهریور
رفتیم من تست دادم نوار قلب گرفتم گفتن ن پاره شده ن سوراخ گفتم من کمرم درد میکنه بازم ازم آب مباد تن تن دستشویی میگیره فرستادن سنو رفتم گفتن آب دورش کمه ۴ هست زیر ۵ ختم بارداریه سرشم بالاس سزارینی ،استرس داشت خفم میکرد منی ک ن مادرم کنارم بود ن خواهرم تنها بودم داشتم زار میزدم دکترم گفت باید زود زایمان کنی بچه داره خفه میشه شوهرم فرم رو پر کرد من خیلی ترسید بودم همه وجودم داشت میلرزید همسرم منو دلداری میداد من حتی وقت نکردم زنگ بزنم با خانوادم صحبت کنم بگم دارم زایمان میکنم مادرشوهرم منو از زیر قرآن رد کرد رفتم داخل اتاق عمل وقتی وسایل هارو میدم همش اشک میرفتم خیلی ترسید بودم فقط داشتم آیت الکرسی میخوندم ک آروم شم اما نمیشدم همش داشتم میگفتم بمیرم برات مامان ک نتونستم ی دست لباس برات بیارم گریه میکردم بقیش پاین

۶ پاسخ

تبریک میگم عزیزم
الحمدالله همه چی به خیر و خوشی گذشت
نی نی تونم صحیح و سالم بغل کردی
غصه هیچی رو نخور
هورموناهم قاطی پاطی شده آدم فقط دنبال ناراحتی و گریه س

سلام عزیزم مبارک باشه قدم نورسیده ببخشید این سوال رو می پرسم من بچم کمبود وزن داره الان33هفته1700بود داپلر رفتم خوب بود
شما گفتید بچتتون توی 36 هفته1600بود وقتی دنیا اومد وزن گرفت بود یانه
چیکار کردین واسه این موضوع

انشاالله همیشه دلتون شاد باشه درکنار دختر کوچولویه نانازت

الهی عزیزم...الان انشاالله جفتتون بهترین گلم؟

شوهرم رفت بود پک لباس پوشاک خرید بود از بیمارستان اما پتو اینا نداشت نصف شب بود دخترم گریه میکرد من بغل کردم دیدم روش ی پارچه کشیدن بچم دست و پاش کبود بود یخ زد بود من قلبم هزار تیکه شد گفتم مامانت بمیره ک یدونه پتو برات نیاوردم برداشتم ب زور بهش شیر دادم گذاشتم توی بغلم روشو با همون دوتا پتو کشیدم دوتایی باهم خوابیدم من تو خواب بیداری بودم دردام داشت شروع می‌شد اما دخترم راحت تو بغلم تو گرما گرفت خوابید
خیلی طولانی شد
فرداش خانواد ام از شهرستان امدن خانوادم شوهرم همشون کنارم بودن بعد دو روز مرخص شدیم خداروشکر صد هزاررررر مرتبه شکر ن زردی داشت ن تو دستگا نگهداشتن امدیم خونه قربونی بردین برامون جشن ده گرفتیم ماشالا دخترم خیلی ساکته آرومه وقتی ک پوشک تمیزه شکمش سیره هیچ گریه نمیکنه اذیتم نمیکنه راستی قبلن پرسید بودم چی بخورم موهاش رشد میکنه شما هرکدوم یجیز گفتین منم سر معدم خیلی میجوشید الان دخترم کلی مو داره ارزشش رو داشت اون همه اذیت شدن درد کشیدن امیدوارم همه ب خوبی سلامتی فارغ بشن گفتم با شما ب اشتراک بزارم سرتون رو درد آوردم 😁

شانس من دکترا و پرستار ها مهربون بودن همش دلداریم میدادن رگم پیدا نمی‌شدم ۸ بار سوراخ سوراخ کردن رگ پاره میشد نمیموند کل دستام خونی بود دکتر منو معاینه کرد و من ب خون ریزی افتادم کلن خونی بودن وقتی خودمو اونجوری میدیدم بیشتر میترسیدم و بلخره یکی از رگم گرفتن خوب درآمد
به کمرم آمپول زدن من پام گزگز میکرد چشام تار میدید گوشم کیپ شد بود انگار توی فضا دیگ بودم انگار یکی نشسته بود رو قفسه سینم نمیتونستم نفس بکشم حین عمل حالم بد شد پرستارا بهم دستگا وصل کرد اصلان هیچی حس نمیکردم داشتم خفه میشدم بی صدا نمیتونستم بگم ک نفسم دار بند میاد دکترا میزدن تو صورتم هی بهم میگفتن نفس بکش منم کلن بی حس بودم گفتم خدایا خودت هوامو داشت باش من هیچ حسی ندارم دارم خفه میشم اشک چشام نمیزاشت چیزی رو ببینم داشتم تو حال خودم نبودم ساعت ۱۰:۴۵ یهو صدای بچم دختر عزیزم ک همه وجود منه رو شنیدم ذوق کردم خندیدم بعد چند دقیقه دیدم پرستار دخترم آورد گذاشت روی صورتم با ی لباس صورتی خیلی خوشگل و ناز وفتی ک داشتم بوسش میکردم انقدررررررر حالم خوب تموم اون حال بدیا یهو نیست شد انگار ک اصلا اونجوری نبودم هی خداروشکر میکردم وقتی آمدم تو ریکاوری نزدیک ۸ تا ۹ تا هی بشت سرم هم ب دوتا دستام سرم وصل کردن تن تن میرفتم خداروشکر زیاد درد نداشتم ولی کل بدنم خیلییی میلرزید سردم بود دوتا پتو کشید بودن روم پرستار هی میگفت پاهاتون تکون بدهبعد ۲ ساعت منو بردن اتاقم مادرشوهرم کنار بود اون شب اون پیشمون موند وقتی زیرنویس تمیز میکرد من خجالت میکشیدم اما کاری ازم برنمیومد

سوال های مرتبط

مامان فندقم مامان فندقم ۱ ماهگی
دیگ مامانم اومد بیمارستان و شوهرم رفت خونه تا ساک خودمو بچه و بیاره هیچ وقت هیچ وقت پرسنلی ک شیف شب بودن و نمی‌بخشم من تا صبح از درد داشتم هیچ کدوم بالا سرم نیومدن
😂من تا دقیقه آخر هنوز بالا آوردن و داشتم از پرستارا ی پلاستیک میخاستم ک داخلش بیارم بالا بم نمیدادن نمیزاشتن کسی ام بیاد داخل ک برام بیاره منم ب اجبار سطل زباله ک اونجا بود و برداشتم و میاوردم بالا همونجا حتی اجازه دست‌شویی رفتن و هم بم نمیدادن میگفتم بابا نمیخام زور بزنم ک بزارین برم دستشویی از هر ده باری ک میگفتم برم شاید ی بارشو بم اجازه میدادن تب و لرز گرفته بودم از شکم ب بالا تب داشتم و از شکم ب پایین لرز گرفته بودم و میلرزیدم خیلی زیاد درد داشتم بعد مامانمو صدا میزدم میگفتم مامان بیا پیشم نمیزاشتن بیاد ولی خب بزور اومده بود داخل وقتی دیدم فقط نگام کرد جیغ زد بیا برو امضا کن ببرنت سزارین داری میمیری و گریه میکرد و همینا و میگفت منم میگفتم ن من طبیعی میارمش اینهمه تا الان درد کشیدم ک آخر برم سزارین ن ممکن نیست بزور انداختنش بیرون و من جیغ میزدم مامان ولم نکن نرو بیا پیشم 😔خیلی حس بدی بود احساس میکردم هیچ کس و ندارم
پرستارا اصلا اهمیت نمیدادن و این بیشتر اذیتم میکرد وگرنه با درد کنار میومدم همش میومدن معاینه میشدم و میگفتن چهار سانتی
فقط سر بچه تو لگن نیست ....میخاستن ک شیفت خودشون زایمان نکنم و زحمت نکشن دیگ شده بود 7و 30صب و من هنوز زایمان نکرده بودم تا مامانم عموزادش ک دکتر همونجا بود و دید بش گفت بیاد ب من سر بزنه اومد معاینم کرد گفت دختر تو چرا دراز کشیدی بلندشو بلندشو بشین و زور بزن تو فولی
مامان فسقلی مامان فسقلی ۱۶ ماهگی
خب منم اومدم تجربه زایمانمو بگم بهتون😍
من دقیقا ۳۸هفته بودم ک تصمیم داشتم طبیعی زایمان کنم و رفتم معاینه لگن شدم ک خیلی واسم دردناک بود حالا معاینه تحریکی نبود و بعد اون لکه بینی داشتم و بخاطر درد معاینه از لحاظ روحی خیلیییی بهم ریخته شدم تا ۳ روز حالم بد بود بعد با خودم گفتم من قراره زایمان کنم ک خیلی از عوارض و نداشته باشم پس وقتی با معاینه انقد حالم بده حتما بعد زایمان بدتر میشم جوری بودم ک میگفتم من بعد زایمان خودمو میکشم ک دیگ خانوادم گفتن برو سزارین منم منتظر ی جرقه بودم سریع رفتم پیش دکتر خودم و واس فرداش وقت زایمان گرفتم و درسته عمل بود ولی خیلی استرس نداشتم و سریع وسیله هارو اماده کردیم و رفتیم بیمارستان سوند اصلا درد نداشت و یه حس بد داشت تو اتاق عمل هم هیچییی نفهمیدم فقط تهوعی ک داشتم اذیتم میکرد ولی چون ناشتا بودم فقط عوق میزدم بعدشم ک اوردنم بیرون ماساژ رحمی چندتای اولو اصلا نفهمیدم ولی دوبار ک ماساژ دادن درد داشت ولی ن اونجور ک میگفتن با ی دست اروووم ماساژ میدن بعدم ک گفتن راه برو من سعی میکردم خیلی نترسم دردناک بود ولی ب خودم میگفتم اینم میگذره پمپ دردم نداشتم فقط بدیش این بود ک بیمارستان مسکن نمیدادن دیگ خودم قایمکی رفتم ی مفنامیک خوردم و شبو خوابیدم ولی بدون مسکن یکم سخته
مامان سلنا مامان سلنا ۳ ماهگی
# زایمان
خانوما خلاصه میگم چون وقت ندارم نینی بیدار میشه
من ۳۹ هفته و پنج روزم بود ک شبش خونه بابام بودم داشتم اماده میشدم برم خونه خودم چون نزدیک بودیم پیاده ب همسرم گفتم بیاد دنبالم کمی پیاده روی کنم یهو دیدم یه چیزی ازم ریخت فهمیدم کیسه آبه چون داغ بود زیاد بود ب مامانم گفتم اونم گفت باید بریم بیمارستان اولش گفتم ن فردا میرم. چون میخاستم فردا برم زایشگاه و بیمارستان برای چک کردن نینی دیگه ب همسرم زنگ زدم گفتم ماشین بیاره ک بریم بیمارستان ب مادرت اینا چیزی نگو فعلا وسایلام رو چون قبلا خونه مامانم اورده بودم ک بعد زایمان اینجا میموندم برداشتم منو مامان. همسرم رفتیم بیمارستان اونجا ک رفتم ماما اومد معاینه کرد گفت یه سانتی و چون کیسه اب ترکیده درد نداری باید بستری شی بعد دکتر اومد معاینه گفت نینی مدفوع کرده باید سریع عمل کنی منو میگی وا رفتم از یه طرف استرس ک مبادا برا نینی اتفاقی بیفته از یه طرف فکر میکردم زایمانم طبیعی میشه و هیچ مطالعه وتجربه ای از سزارین نداشتم دکتر گفت چون این بیمارستان کوچیکه و ما امکانات نداریم باید بری شهر یه نامه فوری هم داد ک عمل کنم خیلی سریع راه چهل دقیقه رو تو بیست دقیقه رفتیم تو راه مامانم ب بابام زنگید ک بیاد و همسرم ب مادرشوهرم اینا هرچی گفتم زنگ نزنن ولی زنگ زدن دیگه رفتیم اونجا قسمت زایشگاه
ادامه پایین میذارم
مامان آرتین🧒رادین👶 مامان آرتین🧒رادین👶 ۷ ماهگی
👈تجربه زایمان پارت چهار👉
خلاصه سوار ماشین خودمون شدیم رفتیم به سمت بیمارستان من سر راه کلی استرس گرفتم چون هیچ حاظر نبودم ن ساک جمع کردم ن حاظر شدم یعنی از استرس نینی هم شوق هم نگران ک داشتم قلبم داشت کنده میشد از جاش خیلی بد بود .
سر راه به دکتر زنگ میزدم از شانسم برنداشتن نگو تو اتاق عمل بودن دیگه گفتم میرم بیمارستان ببینم چی میگن رفتم گفتن ازه شاید بساری شی آب دورش شده ۷ خیلی کمه یهو اینهمه وای ک نگم برات کلی رفتم اتاق گریه کردم اون پرستار نوار قلب گذاشت دردل کردیم گفتم آتلیه نرفتمساک نیاوردم تو دلم میمونه بدم دوساعت خونه بیام گفت خزر داره نمیشه بری اینجا آتلیه داریم گفتم‌ن خونه میخوام سلک‌جمع کنم خلاصه گذشت تنهایی داشتم هی گریه میکردم
ک رسید نوار خوب بود تست نشتی کیسه اب منفی ک گفتم خیسی احساس میکنم نم یعنی بع زنگ زدن دکتر گفت بره پیش دکتر فلانی تو بیمارستان منم گفتم همون تو بیمارستان دیگه حواسم نبود رفتم پیش سنو دیگه تو بیمارستان اونم گفت خوبه ۱۰ آب دورش....

بارداری .زایمان
مامان هامین مامان هامین ۳ ماهگی
مامان ماهلین مامان ماهلین ۲ ماهگی
#پارت ۳ زایمان طبیعی

من تا وقتی همسرم بیاد گریه میکردم رو زمین دراز کشیده بودم مامانم لباس هامو پوشید وسایل اماده کرد همسرم امد دستم گرفت رفتیم سمت ماشین منم همون جور گریه میکردم از درد دیگه نشستیم رفتیم سمت بیمارستان درد هام هی بیشتر میشود جوری ک دیگع تو ماشین جیغ میزدم ایقدر دست مامانم فشار داده بودم کبود شده بود ولی واقعا دست خودم نبود تا رسیدیم سریع بردنم بخش زایمان معاینه ک کردن گفتن ۵ سانت شودی منم فقط جیغ میزدم اصلا نمیتونستم دراز بکشم دیگه بردنم اتاق زایمان گفتن نیاز ب امپول فشار نیسته فعلا منم تو اتاق ب دور خودم دور میزدم از درد جیغ میزدم کف اتاق دراز کشیده بودم یهویی حس حالت تهوع بهم دست داد سریع رفتم تو دستشویی کلی استفراغ کردم دیگه سرم داشت گیج میرفت فشار افتاد وقتی بالا اوردم بزور مامانم تا تخت منو برد ماما امد دید استفراغ کردم گفت تا فردا زایمان میکنی منم جیغ میزدم ک چرا میگه تا فردا من نمیتونم تحمل کنم میمیرم از درد امد نوار قلب بچه وصل کرد گفت تکون نخور ک قطع میشه منم اصلا نمیتونستم وقتی درد میگرفت خودم میزدم موهام میکشیدم به تخت ضربه میزدم جیغ میزدم ماما میگفت نفس بگیر ولی نمیشود اصلا کارام دست خودم نبود فقط التماس میکردم منو سزارین کنید ایقدر التماس میکردم ولی گوش نمیکردن یهویی دیدم داغ شودم ی چیزی ازم ریخت ب مامانم گفتم سریع رفت صداشون زد امد دید کیسه ابم پاره شد معاینم شد شده بودم ۶ سانت ولی خون ریزی هم داشتم وقتی کیسه ابم پاره شد
مامان مامانِ خوشمزه مامان مامانِ خوشمزه ۵ ماهگی
پارت دووو😂😂

آرایش شدم و رفتم عروسی استرس داشتم نکنه واقعا همین درد زایمان باشه با خودم میگفتم اگه همین درد زایمانه ک زیاد سخت نیست و بچه قرارع زود ب دنیا بیاد .
دیگه اون شب رقصیدم زیاد هی بهم گیر میدادن ک نرقص کیسه آبت پاره نشه ای وسط تو این شلوغی نگران این بودم ک امشب با وجود این دردا آنقدر رقصیدم اگه موقع زایمانم باشه و برم بیمارستان عروسی دختر خالم ک فردا شب هست رو نیستم ..
ااز دردام ب کسی نگفتم ک استرس میدادن عروسی تموم شد دردا من با همون فاصله پنج دقیقه می‌گرفت اما با شدت بیشتر انگار نمی‌خواستم باور کنم ک این دردا علائم زایمانه.
دیگه شوهرم اون شب بعد عروسی رفت سرکارش منم رفتم خونه بابام خوابیدم دردام زیاد بود مامانم هی میپرسید زهرا خوبی چرا آنقدر تند تند میری دستشویی .
من چون عادی جلوه بدم میگفتم ن اگه درد داشته باشم ک نمیزاشتم شوهرم بره سرکارش .خلاصه درد پریودی شدید داشتم و هی ترشح با رگه خونی و فشار خیلی زیاد روی واژن داشتم ک اصلا با وجود اون همه خسته گی نتونستم حتی یک ساعت بخوابم ساعت ۳ک رفتم دستشویی دیدم ترشح خونی دارم ترسیدم ولی از زایمان بیشتر می ترسیدم با خودم میگفتم ن چیزی نیس بزار صب ب ماما زنگ میزنم ببینم چیکار کنم اما آنقدر درد داشتم ک ب ناچار ساعت ۴بود مامانم رو بیدار کردم و شرایط رو توضیح دادم ........
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۵ ماهگی
پارت (۶) زایمان سزارین



پرستار گفت خودت باید بری رو تخت کشون کشون رفتم رو تخت ک یکم درد داشت بچه رو آوردن پیشم عمم ک مادرشوهرم بود اومد پیشم ی چیش خیلی بده اینه ک من ۲۴ ساعت ناشتا بودم حتی آب هم نمیدادن من داشتم میمردم از تشنگی هی میگفتم بدین نمیدادن نامرداا😂
پرستار گفت باید ۸ ساعت بگذره از عملت تا بتونی بخوری اونم آب ن آب میوه اینا
دیگ ساعت ۱ شد یکم مغزیجات خوردم قهوه خوردم گفتن باید پاشی یا علییییی امان از این پاشدن😂 نترسیداا چیزی نیس
گفتم تختو قشنگ بیارن بالاا ک نشسته شم
نشسته ک شدم کم کم اومدم نزدیک لبه تخت شدم پامو انداخت اروم پایین ک خیلی درد داشت این وایسادن بدترررر دلم ضعف میرفت
فقط کافیه دو قدم بری من دو قدم رفتم پرستار گفت بسته بشین ولی اون دو قدمم خیلی سخت بود لعنتی خلاصه با رفتم رو تخت خابیدم ساعت ۴ بود ک کمر ک آمپول زده بود درد میکرد این باسنم اصلا نمیتونستم بزارم رو تخت هی میخاستم ب پهلو بخابم ولی نمیشد ک اون اذیتم میکرد
مامان آهو🩷 مامان آهو🩷 روزهای ابتدایی تولد
خب عزیزان اومدم از تجربه زایمان طبیعیم بگم بهتون😊پارت ۱
من تازه ۳۷هفته و ۳روزم بود که دیدم ترشح قهوه ای دارم ولی یه هفته قبل معاینم کرده بودن بخاطر انقباضی که داشتم گفتن یک سانت باز شدی از روز معاینه به بعد ترشح های ژله ای داشتم ولی دیگه ۲۹ ترسیدم لک قهوه ای داشتم رفتم بیمارستان ک بستریم کردن گفتن خطر ناکه ضربان قلب و اینارو چک کردن همه چی اوکی بود ولی باز بستریم کردن تو اتاق زنان زایمان ک‌ وحشتناک ترین بود یکی اینور جیغ میکشید یکی اونور یکی ک زایید همون جلو چشممون دیدمش همون شب بیمارستان خوابیدم و هنوز دکتر گفت وقتت نیست آمپول فشار بزنم بهت الکی فقط اونجا بودم از استرس کلا شب نخوابیدم ک اون زنده ک اونجوری زایمان کرد من دیگه میمیرم نمیتونم فرداش یه زنده باردار بود ۳۰هفتش بود دوقولو باردار بود انقباظ داشت خیلی فرداش جلو چشممون گفت درد دارم هی ناله میکرد ما گفتیم چیزی نیست عالیه یهو دیدیم سر بچه داره میاد بیرون ک دکترا سریع اومدن بردنش اتاق عمل ولی جیغش الآنم ک الانه تو گوشمه بعد دیگه به همسرم زنگ زدم گریه کردم من نمیخام اینجا بمونم منو ببر خونه دارم میمیرم از استرس من نمیخام زایمان کنم همسرم رفت با دکترا حرف زد همشون گفتن خطر داره اگه بری بلایی سرتون بیاد پس با خودته گفتم باشه قبول میکنم ولی همسرم گفت من امضا نمیکنم خطر نامه بمون اینجا ببینیم چی میشه که باهاش دعوا کردم گریه کردم راضیش کردم امضا داد رفتم خونه
مامان لنا خانوم 🩷✨ مامان لنا خانوم 🩷✨ ۱۱ ماهگی
تجربه سزارین من:

خبببب من ۳۷ هفته و ۳ روز ب خاطر دردایی ک داشتم قبلش و تهدید ب زایمان زودرس بودم زایمان کردم
۳۶ هفته و ۴ روز دردم گرفت ک رفتم بیمارستان دولتی نزدیک ان اس تی دادم گفتن ک درد رو نشون داده و ضربان قلب بچه خوب نیست
معاینم کردن ی فینگر (۱سانت) بودم ک گفتن بستریت می‌کنیم و بهت آمپول فشار میزنیم تا زایمان کنی
ولی بچه ممکنه بره دستگاه و اینجا nicu پره و از این حرفاااا
دردای من انقباض بود
ینی ی نقطه از شکمم مخصوصا دور ناف با حرکت بچه ک سفت می‌شد درد شدید میگرفت و این دردا شده بود هر ۷ دیقه ی بار
ب دکترم زنگ زدم گفتن ک برو بیمارستانی ک من هستم خودم میام بالاسرت ببینیم وضعیت چیه
اینقددددد استرس داشتم خصوصا ک همسرمم نبود
خلاصه ب بیمارستان دولتی ب‌زوررررر رضایت شخصی دادم و اومدم بیرون
فقط اومدم خونه لباس عوض کردم پروندمو‌برداشتم و رفتم بیمارستان خصوصی ک دکترم هست
رفتم اول ان‌ اس تی گرفتن و درد و انقباض رو‌ نشون میداد
همچنین ضربان قلب بچه خوب نبود ب دکترم گفتن
ک دکترم گفت باید بستری شم
بستریم کردن و سولفات و بتامتازون(آمپول ریه) بهم تزریق کردن
و مراقبتا شروع شد ولی همچنان درد داشتم
بدیش این بود ک تو زایشگاه بستریم کردن و اجازه داشتن گوشی و همراه رو نداشتم و این خیلی سختترش می‌کرد ….