داستان‌های خاله خان‌باجی 😄

این روزها خیلی بی‌تفاوتم. انگار دیگه انرژی ندارم مدام توضیح بدم، درک بشم یا نگران باشم طرف مقابلم ناراحت میشه یا نه.

دیروز با همسرم دلخوری پیش اومد. وقتی گفت از دستت ناراحتم، فقط گفتم «به تخمم» و رفتم. ما هیچ‌وقت با این ادبیات با هم حرف نمی‌زنیم، ولی انگار اون سمانه‌ی همیشه منطقی و صبور، بالاخره خسته شد.

امروز با گیسو دوبار تنها رفتم بیمارستان؛ آزمایش، تحویل نمونه مدفوع، سونوگرافی... با اینکه همیشه عادت داشتم همسرم کنارم باشه، امروز برخلاف انتظارم حس خوبی داشتم. حس کردم از پسش برمیام.

شاید این قهر مهم نباشه، چیزی که مهمه اینه که فهمیدم می‌تونم مستقل‌تر باشم. تصمیم گرفتم دوباره رانندگی کنم، خودم کارهامو انجام بدم و کمتر وابسته باشم.

فکر می‌کنم بیشتر از هر چیزی، از این خسته شدم که همیشه من باید صبور باشم، من باید احساساتم رو توضیح بدم تا فهمیده بشم، و خیلی از چیزهایی رو که باید خانواده بهش یاد می‌داد، من یادش بدم.

شاید این خستگی، شروع یه تغییر باشه.

تصویر
۱۳ پاسخ

من نمی‌فهمم این زنای مهریه بگیر کیا هستن
این زنایی که خیانت میکنن یکی دیگه خرجشونو می‌کشه کیا هستن
ما چرا هر کی رو می‌شناسیم کپی برابر اصل همیم همه خسته حوصله دعوا هم حتی دیگ نداریم
دنبال استقلال یه وقت فقط برای خودمون برای اثبات وجود خودمون میجنگیم
اعصابمون از حرف مادرشوهر ......اینا خورد میشه مرد درک نمیکنه توضیح می‌دادیم تا یه جایی از یه جایی فقط سکوت میکنیم
تازشم سمانه خانوم از داشته هات مایه بذار😂بگو به تخمدان

منم همینطور 💔

ماشاالله به گل دخترت 😍
من فکر میکنم اکثر خانوما همینن باید به خودمون بیایم و وابسته نباشیم

این به تخمم منم گفته بودم دخترم یاد گرفت با همون بار
بهش گفتم اگه فلان کار کنی نمیخرم برات گفت مامان خب ب تخمم
اصلا جاخوردم

منم دوست دارم رانندگی کنم احساس کنیم یه انقلاب بزرگی میشه تو‌زندگیم گواهی دارم رانندگی بلدم ولی راننده نیستم

ببخشید عزیزم آزمایش چکاپ سه سالگی بعد سونوگرافی برای چی

دقیقا انگار امروز منو تعریف کردیی..

ما مامانا هم خسته میشیم ولی انگار درک کردنش اول از همه واسه خودمون سخته و نمیتونیم قبول کنیم همیشه سعی میکنیم بهترین ورژن خودمون باشیم ولی گاهی دیگه صبرمون لبریز میشه

کار خوبی کردی عزیزم هر چی مستقل تر باشی خودت راحت تری
قربون این فرفری خانوم که یه زمان کچل بود الان ماشالله موهای به این‌خوشگلی داره😍😍😍

خوب کاری میکنی عزیزم

عزیزم درخواست دوستی میدی؟

آخ چقدر منی🥲🥲❤️‍🩹منم همینم

عه هم اسمیم اسم منم سمانه اس🤣

چقدر ما زنها مظلومیم 🥹

سوال های مرتبط

مامان سید محمد❣️ مامان سید محمد❣️ ۳ سالگی
از پوشک گرفتن بچه
بعد از چند بار امتحان کردن و موفق نشدن فهمیدم اونی که همکاری نمی کنه اونی که کم میاره اونی که بلد نیست محمد نیست،













خودمم
بله خودم
همه جا هم جار زدم که دیوونه شدم و بچه مو پایین آوردم که نمی فهمه حالیش نیست نمیشه
خوب که فهمیدم مشکل خودمم
حتی تو شیر گرفتن هم همین بود
فهمیدم من باید آماده باشم من باید صبور باشم من باید همکاری کنم
الان راضی ام که اقدام کردم و دارم این مرحله رو پشت سر میگذارم و شرمنده این هستم که گاهی توانایی های بچه م رو درک نمی کنم و ناتوانی خودمو پشت بچگیش پنهان می کنم
بچه ها خیلی مقدسن خیلی زیبا هستن
کاش این آگاهی رو زودتر کسب می کردم
💔
چیزایی که باعث شد آروم بشم مطالعه درباره مرحله مقعدی فروید بود که باعث شد از هر عصبانیت و تهدیدی بترسم
کل خونه رو سفره یکبار مصرف کشیدم و روفرشی پهن کردم
برای خودمو پسرم سرگرمی پیدا کردم تو خونه بمونیم
بچه داری چالش زیاد داره
بعد از اون همه فشاری که خودم به خودم دادم الان راضی ام که داره میگذره و پذیرفتم که تا مدت‌های زیادی همراه بچه م تو دستشویی رفتن باشم
و اینکه کلی مطلب انگیزشی با ماژیک رو کاغذ نوشتم و همه جای خونه چسبوندم و یادم نمیره که یه مادر چقدر می‌تونه قوی باشه
مامان محمدحسین🧸 مامان محمدحسین🧸 ۳ سالگی
صبح زود پاشدم رفتم ازمایشگاه، برای اینکه جون داشته باشم تا شب با این بچه سروکله بزنم یه گالن قهوه درست کردم بخورم و براش کتاب بخونم 🫠بعدازظهرا هم عادت ندارم بخوابم دیگه بدون کافی سرپا نیستم... داشتم با خودم فکر میکردم من سختیای زیادی تو زندگیم کشیدم،کمترینش این بود که تو ۲۰ سالگی سرطان تیرویید گرفتم و یکسال درگیر درمان بودم و هنوزم باید شش ماه یکبار چکاب برم که دوباره عود نکنه،ازمایش امروزمم همون بود،از یه طرف تک فرزندم و خیلی غریب و تنهام و چون از بچگی تنها بزرگ شدم همین برام مشکل ساز شده و الان اگه دورم شلوغ باشه اذیت میشم ،حتی تحمل شلوغ کاریای پسرمم ندارم،از شانس منم پسرم عجیب بچه ی وابسته ایه،یعنی تو خونه مدام به من چسبیده جوری که مثلا اگه نشسته روی مبل من بیام بشینم رو زمین بدو میاد پیش من میشینه،برا یک لحظه هم تنها نمیمونه،اصلا تنهایی بازی نمیکنه،تو خونه همش به من چسبیده، یعنی از وقتی به دنیا اومد هم همین بود اگه پنج دقیقه میزاشتیمش زمین و گریه میکرد و میخواست یکی کنارش باشه ،یا مثلا یکی دوماهگیش اگه یک لحظه از جلوی چشمش دور میشدم سریع گریه میکرد،الانم همونجوره و حتی بدترم شده،جدیدا وقتی تو خونه تنهاییم میگه هیچ کاری نکن فقط پیش من باش، امروز میگه ناهار نپز بیا پیش من،بابا که اومد برو ناهار بپز😶 و من خیلی اذیت و کلافه ام، چه راهکاری دارید که کمتر به من بچسبه، از تنهایی نترسه و خودش با خودش بازی کنه؟
مامان جوجه ها🩵🩷 مامان جوجه ها🩵🩷 ۳ سالگی
من همیشه هرروز دائم خونه بودم خیلی کم بیرون میرم بخاطر سیاتیکم . همیشه عصبی،همیشه مخصوصا بدون استثنا عصرها خواب آلود ، همیشه بدنم انگار سنگین بود.همیشه بیحال.همیشه بی اعصاب بودم.واز همه بیشتر این عصبی بودن اذیتم میکرد.بعد چندروزه تصمیم گرفتم دخترمو ببرم بیرون پارک حتی شده جلو خونه با بچه ها بازی کنه ،این چند روز انقد خودم حالم بهترشده،کمتر عصبی میشم احساس سبکی میکنم دیگه مثل قبل دائم کسل نیستم ازساعتای ۵ میبرم بیرون تا ۷ونیم ۸ .سعی می‌کنم نهار یکم بیشتربذارم که وقتی میام خونه دخترم بخاطر بی‌خوابی بهونه گیری میکنه دیگه غذا داشته باشم چون اگه مشغول غذا بشم بیدار نمیمونه و خوابش میبره .
خلاصه ک دوای درد خیلیا ک شرایط منو دارن فقط بیرون رفتنه از خونه بیرون زدنه .من بخاطر دخترم بیخیال کمر دردم شدم تصمیم گرفتم و ازخونه زدم بیرون ولی این بیرون رفتن خیلی خیلی تو حال خودم تاثیر داشت وهمینطور تو رابطه م با بچه ها.نمیگم عالی شدم چون تازه شروع کردم ولی خیلی تاثیر خوبی واسم داشت. من ۱۲ساله ک سیاتیک دارم و همین درد سیاتیک منو خونه نشین کرده چون با هر کاری زود خسته میشم زود کمرم درد میگیره زیاد سرپا نمیتونم بمونم زیاد راه نمیتونم برم ولی امیدوارم خدا کمکم کنه بهم قدرت بده بتونم این بیرون رفتن رو ادامه بدم .
درضمن ۴_۵ روزه نوروبیون خوراکی هم میخورم شایدم تاثیر اون باشه هرچند روزای اول بازم کسل و بی‌حال بودم ولی ازوقتی تصمیم گرفتم بزنم بیرون یه حال خوبی پیدا کردم یه احساس سبکی میکنم برای همین توصیه میکنم هرروز یا یک روز درمیون یکی دوساعتی بچه رو ببرین بیرون .اگه خاک اطرافتون هست بذارید حتی خاک بازی هم بکنه چون خیلی خیلی انرژی خوبی به بچه میده .
مامان رایبد💙 مامان رایبد💙 ۴ سالگی
امروز ده روز که رایبد از پوشک گرفتم باید عرض کنم من همیشه قبل از هر چالش و موقعیتی اینقدر که استرس قبلش از پا درآوردتم خود اون موقعیت سخت و جانفرسا نبوده😂
مثلاً از شیر گرفتن، واکسن زدن، تایم های بیماری و مریضی و در نهایت همین پوشک گرفتن...
اینقدر ترک پوشک برام شده بود کابوس که اصلا دلم نمی‌خواست وارد این پروسه بشم خصوصاً که هر روز کلی مامان مستاصل اینجا میدیدم که راجع به قضیه پوشک گیری مینالیدن😥
اما خداروشکر این مرحله هم خیلی راحتتر از اون چیزی که تصور من بود سپری شد، و رایبد بخوبی با این قضیه کنار اومد و همکاری کرد...
اینم بگم تا الان خیلی مواخذه شدم که چرا بچه رو از پوشک نمی‌گیری و دیر شد اما من از اول زمان مورد نظرم سه سال بود که بچه به آمادگی کافی برسه، خیلی ها مسخره‌ام کردن، خیلی ها بهم طعنه زدن و فکر کردن بخاطر تنبلی و راحتی خودم این کارو تاخیر میندازم اما برام مهم نبود، مهم این بود که تو این مسیر بچه ام آسیبی نبینه و هر دو اذیت نشیم، که خداروشکر همینم شد😍
شما هم کاری به اظهار نظر اطرافیان نداشته باشین، هر مادری شناخت بهتری از بچه اش داره👌