تجربه زایمان سزارین پارت سیزده:
یکم بعدش اومدن که سوندم رو دربیارند منم خیلی سختم بود که هم خواهرشوهرم بود هم جاری،دیگه گفتم یه زحمت بکشید پرده رو بکشید که راحت باشم، فکر میکردم خیلی دردم بگیره چون تا اونموقع تجربه سوند رو نداشتم ولی خیلی باحوصله پرستاره گفت یه نفس عمیق بکش و بعد یه باره کشیدش بیرون،اینم که میگن اولین دستشویی که میری سوزش داری یا بعضی ها میگن تا چند وقت بعدش دستشویی میری درد داری من هیچکدوم رو نداشتم خداروشکر.خیلی طولی نکشید که بهیار بداخلاق اجولی انگاری عزراییل اومد پیشم، گفت شرتت رو بپوش پوشک بزار باید بیای پایین راه بری،خواهرم دوباره به اینم گفت که خیلی زوده و هنوز من هیچی نخوردم گفت باشه باید بیاد پایین راه بره که من به پرستارها بگم شیفت کاریم داره تموم میشه میخوام برم،خواهرم گفت:شما برو بگو که آوردیش پایین و راه رفته من خودم پرستارم وتجربه ش رو دارم یکم دیگه بهش کمپوت میدم بخوره و میارمش پایین، خواهرم میترسید قندم بیوفته چون من درکل همیشه قندم پایینه،میدونست چیزی نخوردم میگفت بیام پایین یهو از حال میرم و میترسید.بهیار گفت:نه نمیشه باید بیاد پایین ،گفتم خانم پس یه زحمت بکش کمکم کن تا شرتم رو بپوشم،گفت باشه و کمک کردن با خواهرم که من شورت پوشیدم و خواهرم برام پوشک گذاشت ۲تا باهم و همینطور بدون شلوار گفت بیا پایین بعد کمکت میکنیم که بپوشی شلوار و بلوز تمیز،چون هنوز لباسهای اناق عمل تنم بود..
ادامه پارت بعدی..

۳ پاسخ

تا تایپیک ۹ خوندم خیلی جالب و جذاب نوشتی بقیشوصبح میام میخونم پاک نکنیا

نه خصوصی بود،آدم بد همه جا هست...

بیمارستان دولتی رفتی

سوال های مرتبط

مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دوازده:
بعد از اینکه ساعت ملاقات تموم شد و همه رفتن (البته خالم با خواهرم پیشم موندن)تازه درد رو بیشتر متوجه شدم ،به خواهرم گفتم برو به پرستارا بگو بیان برام شیاف بزارند ،رفت گفت بهشون گفته بودند این سرم که زدیم براش باعث میشه که رحمش جمع بشه و این دردی که داره طبیعیه چون انقباض ایجاد میکنه هرچی بتونه تحمل کنه بهتره و باید با سرعت کم وارد بدنش بشه ضمن اینکه من چون خیلی دستم رو تکون داده بودم انگاری این رگی که برام گرفته بودند درست کار نمیکرد و سرعت سرم خیلی کمترهم شده بود،دیگه یه نیم ساعت بعدش بلاخره یه بهیار اومد و برام ۲تا شیاف باهم عین این وحشی ها زد که درستم نذاشته بود بهش گفتم قبول که نمیکرد اومده درست جاش زده یکم بعدش دردم آرومتر شد،دیگه همش در تلاش برای شیر دادن به نی نی بودیم که حالا فکر کن زیرسرم که بالشت نمیتونستم بزارم،روی دست هم که نمیتونستم بخوابم،سینم هم که نوک نداشت حالا این وسط درد هم داشتم(یعنی خیلی سخته)موفق نمیشدم دیگه خواهرم شیرخشک درست کرد داد به بچه که حداقل سیر بشه و قندش نیوفته،به همین روال گذشت تا ساعت ۵:۳۰اینا،دیگه سرمی که توی دستم بود هم روبه تمومی بود که پرستار اومد و گفت به همراهام که یه چیزی بدند به من بخورم که میان سوندم رو در میارند و باید تا ساعت ۶ پاشم و راه برم،خواهرم چون خودش تجربه ۲تا سزارین داشت گفت زود نیست؟معمولا ۸ ساعت بعد اجازه میدن که یه چیزی بخورند و بعدش میگن که راه بره،پرستار گفت نه دکتر دستور داده ماهم باید برای ساعت ۶ راهش ببریم،دیگه خواهرم ۲تا لیوان آب و آبمیوه بهم داد خوردم که خواهرشوهرم با جاری م هم اومدند برای ملاقات..
ادامه پارت بعدی..
مامان 👑شاه پسر مامان 👑شاه پسر ۹ ماهگی
پارت سوم زایمان:
رفتن گفتن خواهر شوهرم اومد یکم باهام حرف زد بهم آب داد گفت بیا پایین یکم ورزش کن بزار زایمان کنی گفتم نمیتونم برو بگو داداشت بیاد منو ببرین بیمارستان بوعلی ماما گفت ببرش زیر اب گرم خواهرشوهرم گفت بزار برم برات حوله بیارم از تو ساک اون رفت منم رفتم زیر آب گرم که دیدم خواهرم اومد گفتم چجوری اومدی داخل گفت با داد و بیداد اومدم بعدش ماما اومد گفت بخواب معاینه ات کنم معاینه کرد گفت ۴ سانتی به خواهرم گفت تو بمون پیشش کمکش کن ورزش کنه ساعت نزدیکه ۱۱ بود خواهرم اومد پیشم دیگه بهم آبمیوه و خرما اینا داد باهام ورزش کرد تا ساعت ۱۲ دکتر اومد معاینه کرد گفت ۷ سانتی برو روی تخت سجده بخواب تو دردات نفس عمیق بکش هر چقدر گفتم نمیتونم سجده برم خیلی درد دارم گفت گوش‌ندی خواهرت رو بیرون میکنی تو از صبح هرچی میگیم‌گوش نمیدی دیگه خواهرم کمک کرد و رفتم رو تخت ولی واقعا غیر قابل تحمل بود درداش ،یکم دیگه ماما اومد معاینه کرد گفت سر بچت معلومه سجده رو انجام بده و هر وقت حس مدفوع داشتی صدام بزن تا ساعت ی ربع به ۲ سجده و نفس های عمیق انجام دادم که ی دفعه انگار مدفوع داشتم به خواهرم گفتم برو بگو بیاد دارم حس میکنم داره میاد ماما اومد نگاه کرد گفت اره دیگه وقت زایمانته بیا پایین تا بریم اتاق زایمان به خواهرم گفت برو بیرون پیش بقیه به دنیا اومد خبر میدیم بهتون ✨️
مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ده🚲🛴🛼
دیگه ساعت ۱۰ و نیم بود من احساس می‌کردم دستشویی دارم ماما شیفت رو صدا زدم ازش پرسیدم میتونم برم دستشویی گفت نه نمیشه الان برات سوند میزنم منم وحشت کرده بودم گفتم نه نمیخوام اصلا میتونم نگه دارم تا یکساعت بشه که ماما گفت نه نمیشه چطور میخوای با درد و انقباض دستشویی تو نگه داری و دوباره اومدن سوند زدن (برای من سوند خیلی بد بود)
دیگه ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقه بود که دیگه طاقت نداشتم از درد دوست داشتم جیغ بزنم که مامانم طاقت نیاورد سریع زنگ زد به ماما همراه گفت زودتر ماما رو بفرستین که گفتن باید ۵ سانت بشه حداقل که تا زایمان زمان زیادی نباشه اگه الان بیاد ممکنه دیر زایمان کنه و تایم ماما همراه تموم بشه موقع زایمان اونجا نباشه مامانم گفت اشکال نداره فقط بفرستین بیاد که دیدم راس ساعت ۱۱ یه خانم خیلی خوشگل و مهربون اومد گفت عزیزم من ماما همراهتم خیلی زوده الان به من زنگ زدن گفتن تو عجله داری من اومدم اگه تا ساعت ۴ زایمان کنی من هستم ولی بعدش دیگه تایمم تموم میشه
مامان پانیا گلی مامان پانیا گلی ۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ششم:
توی زایشگاه علائمی که داشتم رو گفتم بلافاصله بهم گفت برو دراز بکش تا نوار قلب نی نی رو بگیریم منم رفتم روی تخت کا خداروشکر هم ضربان خم نوار قلبش خوب بود ولی دستگاه را قطع نکرد و همینطور که نوار میگرفت گفت باید معاینه کنم،گفتم من سزارینی هستم گفت باشه ربطی نداره باید معاینه بشی(چیزی که من ازش خیلی بدم میومد)یه دستکش پوشید و بی هوا یهو دست کرد توی بدن من،منم که خودم رو شل نگرفته بود ترسیدم گفت خانم چیکار میکنی دستت رو دربیار،گفت من که گفتم میخام معاینت کنم شل کن،گفتم خانم الان کیسه آب بچم رو پاره میکنی بیار بیرون دستت رو گفت نه تو شل کن تا من چک کنم دهانه رحمت چند سانت باز شده کیسه آب بچه هم سوراخ شده که تو صبح آبریزش داشتی،منم که دیگه راهی نداشتم شل گرفتم خودم رو دستش رو تا ته برد داخل بدن من بعدش هم که درآورد انگشتاش هم خیس بود هم خونی که من بیشتر ترسیدم،گفت خانم دهانه رحمت ۱.۵ بازه،چطور متوجه نشدی؟!
گفت:برو بخواب توی زایشگاه طبیعی زایمان کن، سختیش از ۱ تا ۴ سانت تو که متوجه درد نشدی زایمان راحتی داری.
ادامه پارت بعدی..
مامان محمد و سبحان مامان محمد و سبحان ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۶
سریع زنگ زد به ماماهمراهم گفت بدو که ۵و۶سانت باز شده اونم پنج و شش سانت خیلی خوب سریع خودتو برسون که الان زایمان میکنه
تا ماماهمراهم بیاد ماماهه برام سرم وصل کرد و آمپول فشار داخل زد و کیسه آبم هم پاره کرد تو همون حین هم نوار قلب میگرفت گفت وقتی کیسه آب پاره میکنیم باید یه مدت صدا قلب بچه گوش بدیم من دردام خیلی شدید شده دلم میخواست از تخت بیام پایین و راه برم چون انگار اونجوری تحملش برام راحت تر بود اما از درد نمیتوستم تکون بخورم تا ماما همراهم رسید ۲۱:۳۰یا شایدم ۲۱:۴۰شده بود وقتی اومد گفتم منو بیار پایین آوردم پایین ایقد درد داشتم نمیتونستم یه جا بند بشم راه میرفتم و تند تند نفس میکشیدم به مامام گفتم میخوام برم دسشویی گفت اما تا رسیدم به در دسشویی یه دردی گرفت پشیمون شدم برگشتم کنار تختم ایقدر درد داشتم که میگفتم گوه خوردم غلط کردم نمیخوااام 😭 ماما بهم گفت خودت رو بنداز رو این پتو که گذاشتم رو تخت اما من اونقدر درد داشتم نمیتونستم تا اینکه دردم رفت خودم رو انداختم رو پتو همینجور که وایساده بود اونم کمرم رو ماساژ داد د‌وباره زیر شکمم و کمرم شدید گرفت اینبار حس دسشویی داشتن و زور زدن رو داشتم زانوم رو خم میکردم و میومدیم یکم پایین مامام بهم گفت نمیخوام اسکات بری گفتم بابا من درد دارم دلم میخواد زور بزنم گفت پس باید برگردی رو تخت ماما معاینه کنه احتمالا ۸ یا شایدم ۱۰سانت شدی
مامان بچه مامان بچه ۱ ماهگی
مامان آیهان مامان آیهان قصد بارداری
ادامه
بعدش دیگه شیفت عوض شد و آشنای من هم آمد به یه ماما دیگه سفارش کرد و گفت که تا وقتی شیفت شما هست مریضم اگه زایمان کرد خودتون زایمانش رو انجام بدین و بامن خداحافظی کرد و گفت من بهشون زنگ میزنم نگران نباش و رفت دیگه پرستارها زنگ زدن به دکتر و آزمایش ازم گرفتن که گفتن آنفولانزا داری و دیگه من طوری تب و لرز شدید داشتم که تبم ۴۰ درجه بود و اینقدر می‌لرزیدم که همراهیم خواهرم بود صداش کردن آمد کنارم برام پتو آوردن چادرم بود هنوزم می‌لرزید م دیگه سریع آوردن پنی‌سیلین دوتا تو انژیوکت زدن و دوتا آمپول دیگه هم زدن توی سرم و یک آمپول عضلانی زد بعد یک ساعت لرز شدید کم کم بهتر شدم خلاصه گفتن باید اول تبش پایین بیاد بعد آمپول فشار بزنیم و دهانه رحمم از صبح تا این بعدازظهر همون ۲سانت بود که بود دیگه خیلی ناامید شده بودم بعدش دیگه از ساعت ۶شب که تبم آمد پایین آوردن آمپول فشار زدن و کم کم دردهام منظم شد ساعت ۸شب دوباره شیفت عوض شد و من دیگه دردهام بیشتر شده بود و چهار سانت بودم بعدش یه مامای دیگه آمد به اینم آشنام که نوه داییم هست خدا همیشه حفظش کنه زنگ زد و گفت هوای مریض مارو داشته باشی اینم بنده خدا گفت باشه اولش گفت برات آمپول می‌زنم که هیچ دردی احساس نکنی بعدش یه مامای دیگه گفت نه دکتر گفته نزنید فقط ازهمون کپسول استفاده کنید اونم گفت وقتی دردت میگیره بزار روی بینی نفس عمیق بکش
مامان ایلماه مامان ایلماه ۶ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲

ساعت ۷ عصر دیگه بستریم کردن سرم بهم وصل کردن همون لحظه اولی که ماما معاینم کرد کیسه آبم ترکید و اون لحظه بود که دیگه دردام شروع شد
یه نیم ساعتی رو تخت بودم و درد هارو با تنفس کنترل می کردم بعدش ماما اومد گفت اگه رو تخت خسته شدی بیا پایین راه برو منم رفتم پایین که راه برم ولی درد بیش از حد زیاد بود
هر نیم ساعت یه بار ماما معاینه می کرد و می گفت که چقد باز شدم
معاینه سوم گفت ۶ سانتی

سرویس بهداشتی رفتم اون جا و آب گرم رو باز می کردم رو کمرم تا دردام کمتر بشه
۷ سانت که شدم گاز انتونوکس رو آوردن و با گاز تقریباً نود درصد دردم کمتر شد
تا ساعت ۱۰‌طول کشید تا فول بشم
از ساعت ده تا ۱ و نیم فقط زور میزدم تا سر بچه بیاد پایین
اینم بگم که ماما خیلی کمکم کرد و مهربون بود ساعت ۱ و نیم بود که دیگه بچه سرش کامل اومد اون موقع بود که برش زدن و بچه سرش اومد بیرون همون لحظه تمام دردها از بین رفت بچمو گذاشتن رو شکمم چند دقیقه ای رو شکمم بود و من فقط تو شوک بودم که بلاخره تونستم به دنیا بیارمش اخه همش فکر می کردم من توان زایمان طبیعی رو ندارم و هر لحظه ممکنه بگن باید بره سزارین بشه

تا ساعت ۴ تو بخش زایمان بودم بعد اون منتقل شدم بخش اون موقع همش فقط خدارو شکر می کردم که بچمو صحیح و سالم بهم داد
مامان شاهان مامان شاهان ۱۴ ماهگی
"پارت۴بعداز عمل سزارین"
ساعت12و50دیقه پسرم بدنیا اومد و من بیهوش شدم، زمانی بهوش اومدم که بخیه لیزریم تموم شده بود ولی چون هم بی حسی تجربه کرده بودم هم بی حسی کلا بیحال بودم و اصلا حال نداشتم، اومدن بردن ریکاوری وساعت2بردن بخش، رفتم بخش وقته ملاقات بود خانوادم اومدن پیشم ولی انقدر درد داشتم و بیحال بودم که اصلا توجهی به کسی نتونستم بکنم، بعد از وقت ملاقات اومدن برام لباس زیر پوشندن و پد گذاشتن و با یدونه شیاف و بعدش آمپول های درد رو زدن که دردم کمتر بشه، ساعت 5بچمو اوردن کنارم و گفتن دوساعت بعد شیر بده بهش که نتونستم شیر بدم چون سینم کوچیک بود و نوک نداشت طول کشید تا سینمو بگیره، ساعت9شب هم گفتن چیزای آبکی بخورم که بیارن پایین راه برم، با انجیر خیس خورده شروع کردم و کمپوت گلابی و دوغ محلی و چای با خرما و آبمیوه و نسکافه خوردم، اومدن گفتن بیا پایین از تخت و راه برو که اونم خیلی سخت نبود و راحت تونستم از تخت بیام پایین، یکم راه رفتن سخته ولی ادم میتونه اروم اروم راه بره، بعدش اومدن شربت لاکسی ژل دادن نصف لیوان گفتن با آب بخور که من شب ساعت2رفتم دستشویی که فردا صبح ساعت10گفتن مرخصی که تا ساعت2طول کشید
مامان سدنا مامان سدنا ۶ ماهگی
تجربه سزارین چهارم پارت ۱

من سزارین سومم دقیقا سال ۱۴۰۱بود و سه سال ردشده بود و من هم ازینکه چیزی از زایمان سوم نگذشته بود واز سزارین چهارم بسیااار میترسیدم چون خیلی چیزای بدی میشنیدم خلاصه گذشت و رسید روز زایمان
ساعت ۵صبح رفتم بیمارستان که پرونده تشکیل بدم رفتم بالا پیش ماما همه رو قبل من از سونوگرافی هاشون ضربان قلب بچه و همه رو چک میکرد میفرستاد پایین تا تشکیل پرونده بدیم نوبت من که رسید بدون هیچی گفت برو پایین تشکیل پرونده بده اومدم پایین دیدم زنگ زد به پایین گفت خانم فلانی که من باشم یک ساعت دیگه پرونده شو تشکیل بده خلاصه منم صبر کردم از یک ساعت رد شد و دوباره رفتم گفت صبر کن تا اینکه شیفت عوض شد من رفتم دوبتره بالا گفتم چرا کارای منو نمیکنید و پایین پرونده تشکیل نمیدن ماما گفت چرا و از کی اومدی کلی سر ماما قبلی غر زد بعد رفتم پایین کارا تموم شد و بی نهایت گرسنه شده بودم چون خیلی طول کشید و من شب قبلش گفته بودن شام سبک بخور و دکترم زنک زدم گفت فقط یک کوچولو ابجوش نبات بخور که همونم نخوردم با ویلچر رفتم بالا بماند که چند بار ازین اتاق به اون اتاق فرستادنم الکی و واقعا پرستارا اذیتم کردن اون روز رفتم لباس پوشیدم ساعت ۹ونیم دکتراومد و خوشحال که الان تموم میشه میرم اتاق عمل ولی زهی خیال باطل.... ادامه دارد