۴ پاسخ

عزیزم دکترت کی‌ بود؟ منم گلپایگانم

خداروشکر که بخیر گذشت جفتتون سالمید

برق بیمارستان مگه میره؟😐

خداروشکر که جفتتونم سالمند الحمدلله

سوال های مرتبط

مامان معجزه خدا💖 مامان معجزه خدا💖 روزهای ابتدایی تولد
پارت ۳
ححنگران شدن گفتن بمون که صب عمل میکنیم دکترم اومد مثلا ماما باهاش هماهنگ کرده بود دکتر گفت باشه ی کاریش میکنیم حالا تا فردا صب اینو گفت و رفت دیگه منم پررراز استرس دیگه بعد از ظهر شده بود دیدم دونفر اومدن بالا سرم با یه سروم یهو حدس زدم امپول فشاره گفتم من اورژانسیم نباید امپپول فشار بزنی گفت این سرومه گفتم وا خب امپولو میزنن داخل سروم دیگه گوش نکردن سرومو زدن و ی دستگاه نوار قلب وصل کردن بهم بعد یکیشون یهو گف دوزشو ببریم بالا اون یکی گفت میترسم تو چه دلی داری بعد گفت نه ببر نترس بردن بالا دیدیم دستگاه الارم زد ضربان قلب هی میومد پایین داد زد تند تند نفس بکش هول شده بودم دیدم همه ریختن بالا سرم یهو شد ضربان قلب بچم ۷۹ پرستاره گفت یا ابلفظل خانوم ...برو فلان دستگاهو بیار حدس زدم دستگاه شوک باشه من دیگه داشتم از حال میرفتم فقط بهم اکسیژن زدن و گفتن تند تند نفس بکش من گلوم خشک و زخم شده بود از بس نفسای محکم میکشیدم ساعت حدود ۷شب بود سریع زنگ زدن دکتر بیاد چند بار زنگ زدن گفت تو ترافیک تجمعات گیر کرده😢منو بردن اتاق عمل هنوز اماده نبود تند تند داشتن جمع و جور میکردن دکتر اومد منو گزاشتن رو تخت سریع بی حسی زدن گفت بخواب تا خوابیدم بتادین زدن و شروع کرد بریدن گفتم ای من دردشو میفهمم میسوزه گفت هیچی نگو بچت تو خطره دیگه کم کم کامل سر شدم تا یهو سنگینی کشیده شدن ی چیزی از شکمو حس کردم و پشتش ساعت ۸و ۵ دقیقه صدای گریه بچم تا اومدم ی صدا دقت کنم دیدم افتادن رو قفسه و چند بار محکم فشار دادن جوری که نفسم قط میشد بچرو که اوردن بیرون گفت بند ناف ی دور دور گردن و یه دور دور پاهای بچم بود😭بچم پاهاشو که تکون میداده اوفت ضربان قلب میگرفته😭
مامان قلب خونه ❤️‍🔥 مامان قلب خونه ❤️‍🔥 ۸ ماهگی
یهو متوجه شدم پرده انگار تکون خورد ، بعد از دختره بالا سرم پرسیدم گفتم دارن پارم میکنن گفت اره 🤣🤣 چند ثانیه بعد بچمو در اوردن صدا گریش اومد اومدن بهم امپول نمیدونم چی زدن یهو حالت تهوع گرفتم گفتم حالم بده ، اوردن پلاستیک گفتن هیچی نخوردی معدت خالیه هیچی بالا نمیاری نگران نباش 😭😂😂😂 خلاصه یهو چشمم افتاد به لامپ بالای سرم دیدم شکمممم پارستتتت ، ی چیزی دیدم شبیه روده بود پرسیدم دکتر اون رودمه ، دکتره اینجوری شد 🤔🙄😳😳😳 گفت تو از کجا داری میبینی گفتم از اونن لامپه گفت نگاه نکن چشاتو ببند اون روده نیست رحمه گفتم نمیترسم ترسم ریخته ، خلاصه تا اخر ک داشتن بخیه میزدن نگاه کردم بعد گفتم ماساژ کی میدین گفت همینجا تو اتاق عمل ، ماساژ هم داد و بردنم داخل اتاق ریکاوری ، اونجا فکر کنم بیست دقه ای موندم ، بعد اومدن ببرنم بخش هیچ دردی نداشتم کلا تا نیم ساعت بعد حس کردم گرسنم ، بعد دیدم بخیه هام کم‌کم داره درد میگیرن و .. قابل تحمل بود تا یکم بعد بهم شیاف زدن ، خودمم ی دونه شیاف دیگه زدم خوب بودم کامل تا حس میکردم دردم داره میگیره شیاف میزدم ، تا ۱۲ ساعت نباید چیزی میخوردم دیگه هشتو نیم شب شروع کردم به خوردن و ... بعدش سوند رو در اوردن هیچ دردی نداشت
مامان رامان مامان رامان ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت ۴
بعد بچه دنیا اومد من فکر کردم تموم شد نگو بازم ادامه داره هی پرستار شکمم و فشار داد گفتن زور بده باید جفت بیاد بیرون خلاصه کلی ام اونجا با فشار زور دادم جفت بیاد بیرون بعد که جفت اومد تقریبا پنج شیش بار دیگ ام معاینم کرد هی شکمم و فشار میدادن دست مینداختن داخلم میگفتن باید خونای تو رحم بیاد بیرون وای مردمو زنده شدم دیگ طاقت نداشتم واقعا بعد دیگ گفت میخوام بخیه بزنم بهت بعد گفت به همه ی دونه بی حسی میزنم به تو دوتا زدم 😂از بس کولی بازی دراورده بودم خلاصه پنج و نیم بود پسرم دنیا اومد یک ربع به شیش شروع کردن بخیه زدن تا شیش و نیم طول کشید فقط بخیه های روی پوستی چندبار سوزنو حس کردم همین بعد که بخیه زدن تموم شد به پرستاره گفتم تو نجاتم دادی هی می اومدن میگفتن چهار سانتی تو نمی اومدی معلوم نبود چی میشد خلاصه بخیه زدن تموم شد هر کدوم پرستارا دوباره می اومدن داخل اتاق ازشون عذرخواهی میکردم میگفتم تروخدا منو ببخشید دست خودم نبود اونام میگفتن عیب نداره تو فقط بزا 😂😂😂ما بخشیدیمت بعد یکی دیگه از پرستارا اومد گفت مامانت ی دونه خودش زایمان میکرد راحت تر بود تا تو زاییدی بعد یکی از پرستارا اومد گفت معنی اسم پسرت چیه گفتم آرام متین گفت خداکنه همین باشه به تو نره انقدر کولی هستی 😂از بس که جیغ ‌کشیده بودم فکر کنم پرستارام دعا میکردن فقط من زایمان کنم😂
مامان جانا💕 مامان جانا💕 ۶ ماهگی
پارت ۳
دکترم اومد گفت سلام دخترم من اومدم عملو شروع کنیم
ففط گفتم من بیحس نشدم هنوز میتونم پاهامو تکون بدممم یه خانومه گفت کو تکون بده ببینم🤣 منم مثلا انگشتامو تکون میداد گفت فک میکنی میتونی تکون بدی بی حسی 😁 قبلشم یه چیزیو رو پاهام میکشیدن نمیدونم چی بود ولی میفهمیدم

دیگه من چیزی‌و نمیفهمیدم اصلا دکتر عملو شروع کرده بود من فقط اونجایی رو فهمیدم که بچرو کشیدن بیرون 😁 قشنگ وقتی که درش اوردن فهمیدم دارن یه چیزیو از شکمم میکشن بیرون😍 خیلی سریع تر اون چیزی که فک میکردن گفتن مبارک باشهه
ولی یه حس خیلی بد دیگه داشتم که بهتون بگم مث من. نترسین اونم این بود که شکممو باز کرده بودن من اینو نمیتونیتم درست نفس بکشم یه حس خفگی عجیبی داشتم انگار یکی قلبمو گرفته بود فشار میداد نفش کم میاوردم و میخواستم بالا بیارم که اون خانومی که بالا سرم بود گفت چیشدههه گفتم نمیتونم نفس بکشم گفت من دارم علائمتو میبینم همه چی اوکیه نترس بی حسی همینجوریه و برام دستگاه اکسیژن گذاشت یکم بهتر شد
بعدم بچه رو اوردن بهم نشون دادنو بردن بخیه هارو زدن هیچی نمیفهمیدم حتی حرکت سوزنو اصلا متوجه نمیشدم و عملمممم تموم شد😍 از رو تخت جابه جام کردن فرستادنم ریکاوری😄
مامان مامان علی مامان مامان علی ۱۲ ماهگی
به دکترم زنگ زدن گفت اماده سزارین کنین دارم میام‌ تا پرستار ها منو اماده کنن دکتر اومد سوند گذاشتن من هیچی نفهمیدم یکم فقط احساس میکردم اونجام چیزی هست منو زود بردن اتاق عمل خوابندن رو تخت بعد گفت بلند شو تا امپول بزنم بلند شدم نشستم اصلان نعمیدم بازم امپول فقط یه لحظه احساس کردم پاهام داغ شد دکتر شروع کرد به برش زدن خودم که برش میزد درد نمیفهمیدم ولی احساس میکردم برش میزنه‌ بعد برش هاش تموم شد دکتر پسرم اورد بیرون دکتر فقط‌میگفت وای خدارو شکر گفت سه دور بند ناف دور گردنش بوده بعد پسرم گریه کرد داد به پرستار گفت ببر تمیزش کن من دیدم داره تمیزش میکنه یهو پسرم سیاه کبود شد خفه شد دکتر انقد بهش نفس داد از پشتش زد تا گریه کرد بچم وای انقد الان گریه کردم حالم خراب میشه بعد من انقد تو اتاق عمل گریه کردم دیدن حالم خرابه نمیدونم چیکار کردن من خوابیدم بیدار شدم دیدم پسرم اونجا نیس از پرستار پرسیدم‌ گفت برد اتاق ریکاوری منم بردن اونجا سینمو انداختن دهنش انقد مک میزد اخرش پرستار کشید از زیر سینم برد همنوجور گریه میکرد برد انور اونجا گفتن بستری نفسش کمه بعد گذاشتن تو دستگاه‌ و من بردن بخش شب ساعت ۱۰ بود منو دادن بخش صبح ساعت ۸ اومد گفت میتونی چیزی بخوری و بلند شی راه بری و اونجا پرستار اومد یوند برداشت انقد راحت شدم صبحونه خوردم بلند شدم راه رفتم کم کم همین تمام و من نظرم فقط روی طبیعی هست
مامان ۳ قلوها🩷🩵🩷 مامان ۳ قلوها🩷🩵🩷 ۱۶ ماهگی
سوند رو وصل کردن و منتظر بودن اتاق عمل خالی بشه تا منو بفرستن تا اون لحظه آروم بودم یه هو یادم افتاد به شوهرم خبر ندادم🤣گوشی ام نداشتم چون نمیذاشتن تو زایشگاه ببریم رفتم اونجا با کلی خواهش و تمنا یه گوشی گرفتم زنگ زدم بهش گفتم ک اون بدتر از من استرس داشت 😂😂 بعدش ب مامانم گفتم ک اونم خودشو رسوند بیمارستان بعدش منو بردن اتاق عمل بازم اصلاااا استرس نداشتم آرومه آروم بودم ک یه دکتر خیلی جوون باحال اومد بالا سرم من یه هو سردم شد گفتم سردمه گفت اشکال نداره چون بار اولته بعد گف بشین نشستم یه امپول زد تو کمرم ک اینم اصلااا درد نداشت بعد یه هو پاهام گرمه گرم شد بعد دراز کشیدم دیدم به ۵ دیقه نکشید تو چند ثانیه پاهای من شد فلج😅😅
بعد آوردن یه پارچه جلوم کشیدن بعد من بی اختیار اوق زدم هیچی نمیومد ولی اوق میزدم ک یه دارو نمیدونم چی بود زد سریع قطع شد بعد گفتم من هنوز کامل سر نشدم گفت اشکال نداره منتظر میمونیم هر وقت سر شدی شروع میکنیم منم ساده گفتم باشه بعد راحت سرمو گذاشتم 😂😂بعد هی میدیدم من دارم تکون میخورم رو تخت هعی می‌لرزید تخت بعد گفتم دکتر چ خبره چرا انقد من تکون میخورم زد زیر خنده گفت قل اولت به دنیا اومد😍😅واااای منو میگی چشام چهار تا شد گفتم چی میگی ک دیدم پسرمو اورد گف این اولیش پشت بندش دیدم صدای دخترم اومد🥹😍دیگ اینجا بی اختیار زدم زیر گریه و فقط شروع کردم دعا کردن واسه همههههه همرووووو گفتما بعدش آوردن بوسشون کردم سریع بردنشون بعد بخیه اینا زدن و تمامم پیش خودم گفتم همین سزارینی ک میگفتن این بود؟بعدش منو بردن ریکاوری اونجا عین چی داشتم میلرزیدم آوردن دوباره یه دارو زدن ک آروم شدم یه چند ساعتی گذشت بعدش منو بردن بخش
ادامه بعدی...