۲ پاسخ

ببخشید اسم بچتون ناتان هستش

گلم دقیقا سفر مارو هم وسایلش پسرم میاد کمکم انقدر به درد میخوره وقتی آدم خسته اس

سوال های مرتبط

مامان فندق و گردو مامان فندق و گردو ۳ سالگی
امشب رفتیم پارک جامون رو یه طوری انداختیم که روبروی سرسره باشیم و پسرم رو ببینیم اولش که شام خوردیم شلوغ بود یا من میرفتم سر میزدم یا شوهرم بعد خلوت شد فقط پسرم بود تو سرسره به بچه اومد یه عروسکم دستش بود پسره من کلا خیلی بچه ها رو دوس داره رفت سمتش برای بازی بچه هه ماشالله هاپاره بلند داد زد که نمیدم مال خودمه برو اونور میخاست قورت بده پسرمو من خیلی آتیش میگیرم کسی سر پسرم داد بزنه چون هنوز صحبت نمیکنه ونمیتونه منظورش رو بگه دیدم داره اشک میریزه میاد سمت ما بدو بدو رفتم سمت اون بچه رو سرسره داد زد که عروسکمو نمیدم بهش مال خودمو منم بهش گفتم خوب به جهنم که نمیدی بار آخرت باشه داد میزنی ها یهو مامان باباش از اونور اومدن که چکار به بچه ما داری گفتم ماشالله این بچس داره مارو قورت میده من پسرم رو آوردم اونام بچشونو بردن شوهرمم از جاش تکون نخورد بگذریم که چه دعوایی باهاش کردم چرا هر کی به پسرم چیزی میگی گریه میکنه میاد پیش من یعنی از این بچه های بی دست و پا قرار بشه که نمیتونه جلو کسی وایسه و خودش جواب بده
مامان نفس مامان نفس ۲ سالگی
خانما سلام یه مشورت میخواستم
خونه مادر من ۷ . ۸دقیقه راهه قبلاً هفته ای یه بار میرفتم پنجشنبه میرفتم جمعه یا شنبه برمیگشتم
اما الان ۲۰روز یه بار میرم خونشون همون ۲۰روز یه بارم که میرم مادرو پدرم خیلی بداخلاقی میکنن بیشتر پدرم خیلی حساسه رو خونه بوی خب می‌ریزه میپاشه کثیف می‌کنه ولی خدا شاهده همشو خودم جمع میکنم می‌شورم پاک میکنما اصلا نمیزارم دست بزنن خب بچس نمیتونم که قفل و زنجیرش کنم دلش بازی میخواد بزرگ میشن کنجکاو میشن مثلا هر چیو که برمی‌دارن از دستشون میگیرن میزارن بالا که دستشون نرسه همون اپاش که باهاش نون رو اپاشی میکنیم نرم بشه همونو که برمی‌دارن بچه هام دوست دارن همون طرفش که آب در میاره ازش میزارن دهنشون آب میخورن از اونجا پدرم حتی دوست ندارم اون کارو هم بکنن از دستشون میگیره داد میزنع
مثلا دیروز داشتن شیر موز میخوردن یکم ریخت رو لباسشو داد زد گف چرا دادی دستشون گفتم خب نداد گریه کرد محکم داد زد گوه خورد نداد رفت از دستش کشید آورد انداخت ظرفشویی شبش داشتیم شام می‌خوردیم سیب زمینی سرخ کرده ریخته بودم ظرف خودشون میخوردن پسرم از رو زیر انداز بلند شد پدرم از دستش گرفت هلش داد کم مونده بود بخوره به دستگیره گاز خیلی ناراحت میشم اینم بگم من اصلا خونشون نمی‌رم خودشون زنگ میزنم دست برنمیدارن
مامان لیمو ونخودفرنگی مامان لیمو ونخودفرنگی ۳ سالگی
بچه ها در مورد تایپیک قبلیم
من اکثرا ۹۰درصد لباسای بچه ها رو از ایپک پالاس میخرم
اونجا هم یه مغازه ای هست که انصافا خیلی قیمت هاش منصفانه هست
و جنس خیلی خیلی خوب
در واقع از نوزادی پسرم مشتریش هستم
پارسال که پسرم کوچیک بود همین بیلر رو نشون داد گفت اینو جدید آوردم ازش ببر چن سال میتونی استفاده کنی
گفتم نه خیلی بزرگه
گف از من بشنوی بخر نگهدار برا سال بعدش
گفتم اصلا ازاین کار خوشم نمیاد من میگم هر لباسی رو تو زمان خودش نسبت به بدن بچه بخری
خلاصه
هفته پیش من داشتم از همون مغازه خرید میکردم الان مغازشون رو بزرگ کردن و لباساشون هم زیاد کردن
این بیلر رو پشت یه سری سرهما دیدم با خودم گفتم اینو پارسال میگف ببر نبردم ببین کسی نخریده گذاشتن لای این همه لباس
تا اینکه جمعه رفته بودیم گردش
تن پسرم یه سرهمی نخی کرده بودم
دیدم بیرون بخصوص زمستان تن بچه سرهمی یا بیلر خیلی خوب میشه
ولی برا بیلر های کتان یا اپنیکیا نمیشه از زیرش لباس تنش کرد دوس ندارم
یهو یاذ این بیلر افتادم ب شوهرم گفتم مغازه ای که من خرید میکنم یه بیلر هست
از زیر اون میشه لباس دیگ هم تنش کنی و کلفت نباشه
حتما میرم میخرم
مامان هیراد 🩵 مامان هیراد 🩵 ۲ سالگی
از وقتی که خودمو شناختم و فهمیدم دخترم از دخترا بدم اومد
از بس خانوادم دختر دوست نداشتن مخصوصا پدرم
مادرمم دست کمی از اون نداشت ولی بیشتر مراعات میکرد
دوتا داداش بعد از خودم دارم
همیشه جوری رفتار شد تو خونمون که انگار من نبودم و اونا تو اولویت بودن و بودن من براشون باعث شرم و آبروریزیشون بود
اینو همه ی فامیلامون میدونستن که چون دخترم تو خانوادم ارزش زیادی ندارم
از نظر مالی هیچ وقت کم نداشتم و بابام خیلی برام خرج میکرد ولی از نظر روانی خیلی حس بدی داشتم
بخاطر همین هیچ وقت دوست نداشتم دختر داشته باشم
از دختر داشتن میترسیدم که نکنه یه وقت اون حس بد رو از خانوادم بهش منتقل کنم
هروقت دختر بچه کوچیک میبینم بی اختیار چشمام پر از اشک میشه
همیشه بهترین کارارو برای خانوادم کردم همیشه از خودم براشون گذشتم ولی اونا هیچ وقت برای من هیچ کار نکردن هیچ کار و هیچ وقت ندیدن که براشون چیکارا کردم
یعنی اگه الان تصادف کنم نمیتونم بچمو ببرم بزارم پیششون که دو روز برام نگه دارن ولی هروقت چیزی شده یا کاری داشتن اولین نفر به من زنگ میزنن
از این حس متنفرم
مامانم دم به دقیقه میگه برا هیرادو شوهرت اسپند دود کن چشم نخورن چرا؟
چون پسرن دیگه
چون پسر براشون شیرینه
همیشه تو هرچیزی طرف همسرمو گرفته تا من
چرا چون اون پسره من دخترم
به این چیزا که فکر میکنم قلبم فشرده تر میشه
ولی همیشه خودمو دوست داشتم هرچند که مادر پدرم منو اونجور که باید نخواستن همیشه از خودم راضی بودم هرچند اونا منو اضافه میدونستن
این حس بدو نمیتونم از خودم جداش کنم و همیشه باهامه
کاش میشد چشمامو میبستم به روی هرچیزی که میشنوم و هرچیزی که اتفاق میفته
کاش مادر پدرایی که این حس رو دارن هیچ وقت بچه دار نشن
مامان دخمل بابا💞 مامان دخمل بابا💞 ۳ سالگی
سلام به همه دوستان
من دخترم 2سال 2 ماهشه قصد از پوشک گرفتنش رو ندارم چون سر پسرم اذیت شدم گفتم دخترمو تا 3 سالگی نگیرم
یه ماهی میشه تا جیش یا معذرت می‌خوام پی پی می‌کنه سریع میاد پیشم میگه پوشکم باز کن شده بعضی وقتا که کمی دیر رفتم بازش کنم خودش خواسته بازش کنه
حالا چند روزه که دست میزنه به خودش میگه پی پی بازش میکنم می‌ره دستشویی جیش می‌کنه
دیشب مهمان داشتم گفت مامان پی پی گفتم باشه دخترم دیگه هم اون هم من یادم رفت ببرمش تا سفره جمع کردم ظرف شستم چایی گذاشتم یه ساعتی طول کشید
نشسته بود بغل مهمانمون بلند شد گفت مامان پیپی
منم بردمش بازش کردم دیدم خشک خشک بود سریع رفت دستشویی نشست جیش کرد دوبار پوشکش کردم همین روال تا آخر شب که خوابید بهم گفت بدون اینکه قطره ای بریزه داخل پوشکش
حالا میگم بگیرمش نگیرمش راسیتش وقتش ندارم
پسرم مدرسس کلی تکلیف میاره خونه از طرفی کار خونه
اصلا حوصلم نمیکشه باهاش همکاری کنم از طرفی هم میگم خطا داره این نیست که کامل یاد گرفته باشه موندم چیکار کنم 😒😒