پارت دوم
زن عموم گفت من فردا میرم بهداشت ببینم چی میگه.
منم که خونه بودم گفتم میام که با هم بریم .
زن عمو من خیلی تنهاست حتی پدر و مادرش نزدیکش نیستن
تک و تنها با دو بچه صفر تا صد زندگی از خرید خونه ..پخت و پز ..خرابی وسایل خونه ، مدرسه بردن و ... با خودشه
ماشین هم نداره
پدر و مادرش هم راهشون دوره و پیر هستن
یکی نیست وقتی مریض میشه یک لیوان آب دستش بده
.یک روز یه نفر کمکی نداشت از روز اول زایمان بلند میشد

بهداشت معاینه کرد و گفت رشد قد و وزن و همه چیز عالیه اما شما باید برید گفتار درمانی

نامه داد برای مرکز مربوطه سمت فلکه احمدآباد
ما سمت ناژوان
صبح رفت و ظهر برگشت خسته از راه
اومد سمت خونه ما گفت من باید هفته ای دوبار ببرمش گفتار درمانی
گفت راه دوره باید بشینم همونجا که کارش تموم بشه تا بیام خونه ظهره
گفتم این دو روز من کلاس ندارم خودم میبرمتون و میارمتون.
دو ماه گذشت و طوری این بچه دائم کنار من بود که به زن عموم گفتم میخوای از این به بعد خودم تنها بیارمش
از خدا خواسته قبول کرد
۶ ماه هر هفته دوبار بردمش گفتار درمانی
اما دریغ از یک ذره پیشرفت

پوشک زایمان بارداری شیر خشک بچه پستونک

۳ پاسخ

زورتر مینویسی گلم؟

میشه زودتر نتیجه رو بگی

خوب بعد؟

سوال های مرتبط

مامان ارسلان مامان ارسلان ۱ سالگی
پارت سوم
بچه داشت میشد نزدیک چهارسال اما هنوز تک کلمه نهایت دوکلمه ..اصلا جمله نمیگفت
به من میگفت مامان..نمیدونم این حس عجیب من به این بچه چی بود
من خیلی عمو و عمه های دیگه دارم همه هم اصفهانن اما فقط ما همسایه بودیم با این زن عمو
بعد از شش ماه مربی گفتار درمانی به من گفت اگه یک ذره پیشرفت داشت من امیدوار میشدم اما تنها کسی هست که اصلا پیشرفت نمیکنه و من حس میکنم بینایی این بچه مشکل داره که حرکات لب و دهان من رو تشخیص نمیده گفتم غیر ممکنه
اما گفت شما باید نامه سلامت بینایی برای من بیارین
گفتم کجا باید برم؟ آدرس داد
فرداش زنعموم رو به همراه سیل بردم معاینه بینایی
با دستگاه معاینه شد گفت هر دو چشم سالمه و مشکلی نداره
نامه رو بردم مرکز برای ادامه جلسات گفتار درمانی

مربی گفت پس احتمالا گوش هاش مشکل داره و درست صدای من رو نمیشنوه که پیشرقت نمیکنه
نامه سلامت گوش رو هم برای من بیارین

آدرس داد و فرداش بچه رو بردم.
گفت باید بیهوشش کنم و معاینه کنم

انگار دلم کنده شد گفتم باشه.‌..‌بیهوش کرد و گفت جواب ازمایش پس فردا آماده میشه
بچه رو بیهوش داد دست ما گفت تا یک ساعت دیگه به هوش میاد
اشکم در اومد چهره معصومشو دیدم


بارداری زایمان پوشک شیرخشک بچه پستونک تب
مامان ارسلان مامان ارسلان ۱ سالگی
ماجرای خیلی دیر به حرف افتادن پسرعموم
پارت اول
سال ۹۳ فرزند دوم عموم به نام سهیل به دنیا اومد.
یه پسر خوشگل و سفید و تپل..طوری که مثل بچه دوماهه بود.
از نظر رشد و خواب و خوراک روند بسیار خوبی داشت
من اون روز مجرد بودم و زن عموم با مامانم داخل یه کوچه بودن.
از اونجایی که من عاشق بچه بودم هر روز میرفتم دنبال سهیل و میاوردمش خونمون.
به معنای واقعی عاشقش بودم یه بچه گرد و سفید و بامزه حتی یک روز نمیتونستم نبینمش
از اونجایی هم که زن عموم کل بار زندگی روی دوش خودش بود چون عموم شغلش طوری بود که چندماه چندماه خونه نبود ؛ از خداش بود
من همه کاری برای سهیل میکردم..غذا بهش میدادم..میخوابوندمش..باهاش کلی بازی میکردم طوری که خودشم به شدت وابسته من شده بود
فقط اگه دستشویی میکرد میبردمش زن عموم تعویض میکرد و دوباره میاوردمش چون بلد نبودم
دانشجو بودم از دانشگاه که میومدم مستقیم میرفتم سراغ سهیل
تا اینکه سهیل دوساله شد و اصلا صحبت نمیکرد فقط اشاره.
گفتیم طبیعیه و خوب میشه
بعد از دوسال شروع کردیم تخم کبوتر دادن که بازم هیچ تاثیری نکرد..تا اینکه سهیل نزدیک سه سالگی شد و رسما نگران شدیم



بارداری پوشک زایمان شیرخشک پستونک تب شیرخشک پوشک
مامان 💙𝓜. 𝓡𝓮𝔃𝓪 مامان 💙𝓜. 𝓡𝓮𝔃𝓪 ۱ سالگی
مامانا من تازه از بیمارستان برگشتم خونه بخدا من از خدام بود بمونم پیش بچه اما واقعا نمیشد چون خودتونم میدونید بچه کوچولو دارم اگر نداشتم خداشاهده میموندم نشد تا الان پیشش یودم دیگه اومدم خونه شوهرشم کلی ازم تشکری کرد گفت خدا خیرت بده خیلی زحمت کشیدی و این حرفا ولی به جان بچه هام من فقط دلم برای اون بچه میسوزه خدا کنه خوب بشه یعنی این بچه برای من شده عین بجه های خودم 😭
فردا میرم دوباره تا ظهر میمونم مادرش بیاد خونه استراحت کنه فقط از خدای مهربون میخوام این بچه خب بشه یعنی مامانا کار اشتباهی کردم اخه بچه همش گریه می کرد شیر که دو روزه که نخورده بود لباش خشک شده بود با اصرار من بردن اول متخصص بعد نامه دادن برای بستری ببریم بیمارستان توروخدا دعاش کنید گناه داره خب بشه
باورتون میشه ما داشتیم این بچه رو می بریدم پدرش می گفت خدا کنه بمیره 😭😭😭😭😭
منم گفتم این چه حرفیه شما میزنید ماهم بخدا بچه بزرگ کردیم ولی یه بار اینجوری خودم یا شوهرم نگفتیم
تو بیمارستان دکترا به مادر بجه می گفان باید بمونی هیی گریه می کرد نه من نمیمونم برم خونه من مریضم همه دکترا دعواش کردن منم دعوا کردن چرا اومدی که مادرش نمیمونه 😔😔😔😔




بچه پوشک
مامان دختر ملوس مامان دختر ملوس ۲ سالگی
بچه ها من ده ساله باشوهرم بحث و کل کل داریم آخرین بحثمون برمیگرده به اینکه من کل تعطیلات عید فقط اول فروردین دوساعت رفتم اونا هم سوم فروردین اومدن خونمون بعد ازون ۱۴ فروردین گفت بریم من خونه بابام بودم گفتم الان فردا بعد ناراحت شد منم دیگه اومدم تو راه گفتم امشب نمیومدیم شی میشد یکم سر این موضوع کش دادم و گفتم از سرش بیوفته هی میگه خونه بابام خونه بابام بعد کلی فحش داد که ۱۵ روزه نیومدی و اینا کلی بدوبی راه از دم ترخونشون برگشت بعد هانوادش زنگ زدن رفتیم اونجا گفتم ماجرا رو اونا هم میدونن که ما از اول باهم درگیریم سر نرفتن به خونشون بعد اونجا بیشتر طرف منو گرفتن اما خیلی جاها هم کفتن تو مقصری مثلا نمیزاری بچه رو بیاره اینجا تو مقصری بعد خواهر شوهرمم که چند روزیه خودش به مشکل خورده و با دوتا بچه راهنمایی و ابتدایی اونجا بود اونم داشت صحبت می‌کرد بین بحث ها به شوهرم گفتم الان که بچه تو اتاق داره با فامیل تو بازی میکنه چیزی نمیکی چرا خونه بابای من میگی برو اتاق ببین بچه چی شد؟ خواهرشوهرم بلند شد گفت اووو شما دارین لجبازی میکنین این چه رفتاریه تو میکنی مگه بچه ای گفت باند شین برین از خونه بیرون هیچی تو کلتون نمیره تو برین بیرون تو چرا تلافی میکنی این چه رفتاریه به من کفت همرو. بعد بماند که شوهرم شیر شد. من دیگه دهنمو بستم و انگار که ناراحت شدم جواب ندادم تا آخر بحث ساکت و غمگین نشستم بعدت گریه که شما دلتون به حال بچه نمیسوزه رفت دلستر آورد برام بیسکوییت باز کرد بهم داد اما نخوردم. به نظرتون باید جواب میدادم اون لخظه اعصابم خورده چرا گیجم و جواب ندادم
پوشک بچه شیر مادر شیرخشک شیر شب واکسن ۱۸ ماهگی زایمان بارداری پستونک
مامان ارسلان مامان ارسلان ۱ سالگی
پارت آخر

سهیل یه بچه بانمک و بامزه و باهوش
من در طول روز حسابی باهاش بازی میکردم..حرفمو گوش میداد...همکاری میکرد.‌.
میومد توی بغلم میخوابید ..همیشه خونه ما بود چشماشو که باز میکرد میمومد زنگ خونمون رو میزد
من مطمعن بودم که مغزش آسیب ندیده
اما دکتر میگفت باعث شده تکلمش به تاخیر بیفته و این تشنج های شبانه در خواب که متوجه نشدید روی تکلمش تاثیر گذاشته.
دکتر گفت به مرور بهتر میشه
سهیل داشت میرفت کلاس اول که من ازدواج کردم و از همسایگی دور شدم و رفتم چند خیابان اونطرف تر

از اینکه من رفتم یهو تنها شد اما سعی میکردم میام خونه مامانم بگم بیاد پیشم توی درساش کمکش کنم
زن عموم میگفت من وقت ندارم بشینم پای درساش همیشه میگفت از خدا هر چی میخوای بهت بده البته منم دیگه نبودم در هفته نهایت یکی دوبار پیشش بودم


سهیل الان ۱۲ سالشه ماشالله مردی شده واسه خودش اما هنوز که هنوزه مثلا مثل بچه ها دیدید ک رو د میگن
یه سری خطاهای اینطوری داره....


پوشک شیرخشک زایمان بارداری بچه
مامان ارسلان مامان ارسلان ۱ سالگی
پارت چهارم
جواب ازمایش آماده شد و رفتم گرفتم .
هر دو گوش سالم
بازم نامه رو بردم و ادامه جلسات

جلسات گفتار درمانی یک سال و نیم ادامه داشت و دائم در گرما و سرما بچه رو بردم و آوردم..
نتیجه ی دلخواه حاصل نشد
سهیل همونی بود که روز اول برده بودمش هیچ پیشرفتی ازش ندیدم
مربی گفت شما باید ببرید دکتر مغز و اعصاب
باید معاینه بشه
دکتر مغز و اعصاب پیدا کردم و به سختی نوبت گرفتم برای ماه بعد
رفتیم و گفت باید برید نوار مغز بگیرید
و دوباره ما در مسیر نوبت گرفتن برای نواز مغز
و بچه رو بردیم روز موعود برای نوار مغز
دوباره بچه بیهوش بشه
و جواب نواز مغز فردا آماده بشه و
جوابش برای دکتر برده بشه
خودش یه پروسه بود

تا اینکه جواب اومد ولی سردرنمیاوردیم.رفتیم به دکتر نشون دادیم .
دکتر وقتی جواب رو دید گفت مادر این بچه کیه؟
زن عموم گفت من
گفت میدونی بچه ات تا الان سه بار تشنج کرده؟
گفت تشنج😧😧😧 نه نه
گفت تو چه مادری هستی که نمیدونی و نفهمیدی و آسیب به مغز وارد کردی و تکلمش رو به تاخیر انداختی
چرا معاینه نکردی
این تشنج ها کهنه شده مال حالا نیست


پوشک بارداری زایمان بچه شیرخشک
مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
دلنوشته ی موقت:
امروز چون از روتین خارج شده بودیم، از صبح کلافه بودم.

قراربود کتاب های بچه هارو مرتب کنم و چندتایی به دوستام معرفی کنم، اما کتاب‌ها تا ظهر وسط خونه بودن، چون مجبور شدم صدتا کتاب بخونم! 😅 هر بار هم که می‌خواستم جمعشون کنم، هیراد دوباره می‌ریخت بیرون.

وسط همین شلوغی داشتم غذا درست می‌کردم، گردگیری می‌کردم و سعی می‌کردم یه کم به خونه برسم…🙃

همین‌طور که کلافه بودم و با خودم فکر می‌کردم امروز همه‌چیز از روال خارج شده و هیچ‌چیز طبق برنامه پیش نرفته، مهراد که داشت برای خودش بازی می‌کرد و راه می‌رفت، یهو گفت:
«آخیش چه روز خوبیه امروز! چه حس خوبیه!» 🥹
یه تلنگر خوردم…

لازم نیست همه‌چیز همیشه روی روال خودش باشه.
لازم نیست حتماً یک روز، شبیه روزهای مرتب و برنامه‌ریزی‌شده‌ی یک مادر کمال‌گرا پیش بره تا بتونیم بگیم «امروز روز خوبی بود».

برای بچه‌ها زندگی خیلی ساده‌تر از این حرف‌هاست.

خونه بالاخره جمع شد. ناهار و شام آماده شد، کتاب‌ها مرتب شدن و یکی دو ساعت بعد، خونه دوباره به حالت قبل برگشت.

بعد هم راه افتادیم سمت پارک.

توی راه، شالیزارهای برنج رو دیدیم؛ همون‌هایی که از وقتی کاشته شدن، تقریباً هر روز بهشون سر زدیم و رشدشون رو تماشا کردیم. حالا دیگه بزرگ شده بودن و خوشه داده بودن. 🌾

عکس گرفتم و با خودم فکر کردم:
واقعاً چه روز خوبیه…

ما بزرگ‌ترها گاهی زندگی رو این‌قدر برای خودمون سخت می‌کنیم. فکر می‌کنیم برای داشتن یک روز خوب، باید همه‌چیز مرتب و طبق برنامه پیش بره.

الان هم بچه‌ها مشغول خاک‌بازی و گل‌بازی‌ان و من دارم به این فکر می‌کنم که باید ببرمشون حموم… 😅

ولی خب…
هیچ اشکالی نداره.

امروز واقعاً روز خوبیه. 🤍

شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک پستونک بارداری