دلنوشته ی موقت:
امروز چون از روتین خارج شده بودیم، از صبح کلافه بودم.

قراربود کتاب های بچه هارو مرتب کنم و چندتایی به دوستام معرفی کنم، اما کتاب‌ها تا ظهر وسط خونه بودن، چون مجبور شدم صدتا کتاب بخونم! 😅 هر بار هم که می‌خواستم جمعشون کنم، هیراد دوباره می‌ریخت بیرون.

وسط همین شلوغی داشتم غذا درست می‌کردم، گردگیری می‌کردم و سعی می‌کردم یه کم به خونه برسم…🙃

همین‌طور که کلافه بودم و با خودم فکر می‌کردم امروز همه‌چیز از روال خارج شده و هیچ‌چیز طبق برنامه پیش نرفته، مهراد که داشت برای خودش بازی می‌کرد و راه می‌رفت، یهو گفت:
«آخیش چه روز خوبیه امروز! چه حس خوبیه!» 🥹
یه تلنگر خوردم…

لازم نیست همه‌چیز همیشه روی روال خودش باشه.
لازم نیست حتماً یک روز، شبیه روزهای مرتب و برنامه‌ریزی‌شده‌ی یک مادر کمال‌گرا پیش بره تا بتونیم بگیم «امروز روز خوبی بود».

برای بچه‌ها زندگی خیلی ساده‌تر از این حرف‌هاست.

خونه بالاخره جمع شد. ناهار و شام آماده شد، کتاب‌ها مرتب شدن و یکی دو ساعت بعد، خونه دوباره به حالت قبل برگشت.

بعد هم راه افتادیم سمت پارک.

توی راه، شالیزارهای برنج رو دیدیم؛ همون‌هایی که از وقتی کاشته شدن، تقریباً هر روز بهشون سر زدیم و رشدشون رو تماشا کردیم. حالا دیگه بزرگ شده بودن و خوشه داده بودن. 🌾

عکس گرفتم و با خودم فکر کردم:
واقعاً چه روز خوبیه…

ما بزرگ‌ترها گاهی زندگی رو این‌قدر برای خودمون سخت می‌کنیم. فکر می‌کنیم برای داشتن یک روز خوب، باید همه‌چیز مرتب و طبق برنامه پیش بره.

الان هم بچه‌ها مشغول خاک‌بازی و گل‌بازی‌ان و من دارم به این فکر می‌کنم که باید ببرمشون حموم… 😅

ولی خب…
هیچ اشکالی نداره.

امروز واقعاً روز خوبیه. 🤍

شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک پستونک بارداری

تصویر
۱۶ پاسخ

فیلم perfect days یه فیلم ژاپنیه درمورد یه مرد که تنها زندگی میکنه
تمام زندگیش نظم داره و روتینش حفظ میشه
وقتی فیلم رو میدیدیم،همسرم میگفت هیچوقت نمیتونه اینجوری زندگی کنه، تنها و کسل کننده
و من همون لحظه داشتم فکر میکردم که چقدر زندگیش عالیه😅همه چیز منظم و قابل پیشبینی

خودم میدونم این مقدار نیاز به نظم و روتین ثابت از اضطرابم میاد، که اصلا دوست نداره با چیز جدیدی روبرو بشه
ولی فردیت و تنهایی دو روی یک سکه‌ن، اگر بخوایم زندگی کامل و دقیق چیزی باشه که ما میخوایم، باید تنها باشیم

الان چند ساعت اول صبح برای همین اضطرابمه،کاملا دقیق و برنامه ریزی شده. پرواز که بیدار میشه نظم تا حد زیادی میره کنار و با جریان زندگی پیش میریم

فاطمه جان یه سوال
همیشه برای روز اینده و بازی ها برنامه ریزی میکنید که میتونید با بچه ها وقت بذارید؟!
اگه میشه برامون بگو

مهراد عاشق کتاب ، برام جالبه خودمم همینطور بودم از بچگی ، از بین همه اسباب بازی هاش همیشه انتخاب اول کتاباشه اونا رو چند دور میخونیم بعد بازی میکنیم

مثل همیشه.
درس زندگی😍

حرفتون متین👌
حالا من زیاد سخت گیر نیستم واسه ساختن یه روز خوب ولی خدایی روزای خوب و بد ما همش داره تو خونه میگذره خبری از طبیعت و پارک و اینا نیست و این خودش پروسه رو سخت تر میکنه
خودم حوصلم سرمیره چ برسه ب بچه🤕
دارم دعا میکنم زودتر آبان ماه بشه هوامون خوب بشه بزنیم بیرون

کاش منم میتونستم از روزمرگی های عادی زندگیم لذت ببرم 😢

چه کتاب هایی برا بچه ها میخونید؟

وای منم خیلی کمال‌گرام...این خیلی بده...دوست دارم همچیز به روال پیش بره...به نظرم به ادم خیلی فشار میاد...ولی کاش یکم بیخیال تر بودیم...

خدا قوت. عزیزم با بچه ای مثل بچه من نمیشه روتین داشت اصلا چون هر روز یه مدل هست

چقدر نیاز داشتم ب این تاپیک🥹

عزیزدلم واقعا همینطوره یه سری روزا واقعا روی روال نیست
ولی عجیب هم میچسبه به ادم😅

ای حان
حس خوبی گرفتم از تاپیک عزیزم

چه حس خوبی داشت تاپیکت🥰

تو چقدر خوبی اخه🥲❤️ مادر نمونه. کاش هممون بتونیم مثل تو باشیم

خداقوت مادر نمونه

اره واقعا
ی وقتایی هم انقد ب خودمون فشار میاریم ک حس میکنیم میخوایم از درون از هم بپاشیم

سوال های مرتبط

مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
الان که دارم این پست رو می‌نویسم، فقط چند دقیقه از فروپاشی روانیم گذشته.

از صبح با حال خوبی بیدار نشدم، اما سعی کردم جدیش نگیرم. خودم را با کارهای خونه مشغول کردم و چون حوصله‌ی بازی نداشتم، بچه‌ها رو هم شریک کارها کردم،غوره دونه کردن قارچ خورد کردن..

تا اینجا همه‌چیز خوب پیش رفت؛ ناهار و شام آماده شد، خونه تمیز شد، بچه‌ها هم سرگرم بودن…

تا اینکه مهراد رفت اتاقش رو مرتب کنه و از روی حفاظ تختش پرید… و حفاظ شکست!

فقط تونستم از اتاق بیرون بیام تا با مهراد بدرفتاری نکنم؛ اما خودم از هم پاشیدم

انگار همون اتفاق، تیر آخر بود. آخرین چیزی که برای فرو ریختنم لازم داشتم.

حتی گریه هم آرومم نمی‌کنه

مهراد حالا توی اتاقش نشسته و از عذاب وجدان غصه می‌خوره، و من حتی توان این رو ندارم که برم بغلش کنم و بگویم هیچ‌چیز مهم‌تر از خودش نیست

گاهی فقط دلم می‌خواد برای مدتی از همه‌چیز فاصله بگیرم؛ برم توی غار تنهایی خودم، جایی که مجبور نباشم قوی باشم، تصمیم بگیرم یا مراقب همه باشم…

شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک پستونک بارداری حاملگی شیردهی واکسن ۱۸ماهگی تب ببلاک اپتامیل زردی ترک شیر سرفه.
مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
مادر بودن برای من همیشه یه ترسِ کوچیکِ ته‌دل داشته: نکنه برای اینکه حق یکی رو ادا کنم، ناخودآگاه حق یکی دیگه رو نادیده بگیرم؟

بعد از به دنیا اومدن هیراد، ما خیلی سعی کردیم برای مهراد تایم‌های دونفره داشته باشیم. مثلاً من و مهراد با هم سینما می‌رفتیم، یا مهراد با باباش دوتایی استخر می‌رفت. می‌خواستیم با اومدن بچه‌ی دوم، مهراد حس نکنه دیگه مثل قبل وقت و توجه مخصوص خودش رو نداره.

اما امروز یهو به خودم گفتم: «پس هیراد چی؟» 🥺

هیراد از وقتی به دنیا اومده، همیشه کنار مهراد بوده. نه اینکه این بد باشه، اتفاقاً با هم بودن‌شون خیلی هم قشنگه؛ ولی شاید هیراد هم گاهی به یه تایم مخصوص خودش نیاز داشته باشه. یه وقت دوتایی با مامان یا بابا، فقط برای خودش.

امروز فرصت خوبی پیش اومد. بابای بچه‌ها خونه بود، عمه هم اومده بود و مهراد دوست داشت پیش عمه‌اش بمونه. پس من و باباش تصمیم گرفتیم وقتی رفتیم دکتر، هیراد رو تنها ببریم پارک.

غریزه‌ی مادری‌ام هی می‌گفت: «کاش مهراد هم اینجا بود… کاش اونم بود و با هم خوش می‌گذروندیم.»
اما واقعیت این بود که مهراد هم با عمه‌اش بیرون رفته بود و بهش خوش می‌گذشت و ما هم داشتیم یه تایم مخصوص هیراد می‌ساختیم. 🤍

و این برای من خیلی ارزشمند بود و یه تلنگر خوب بهم زد.

فکر می‌کنم گاهی آن‌قدر حواسمون هست که بین بچه‌ی اول و دوم فرق نذاریم، که ممکنه ناخواسته بچه‌ی دوم بره توی حاشیه.

برای مهراد، بعد از به دنیا اومدن هیراد، آگاهانه تایم‌های دونفره ساختیم. فکر می‌کنم حالا وقتشه برای هیراد هم همین کار رو بکنیم.

از این به بعد می‌خوام تایم‌های دونفره‌ی مخصوص هیراد هم داشته باشیم؛ وقت‌هایی که فقط برای خودش باشه. 🤍

شیرخشک پوشک رفلاکس تب واکسن
مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
‎بازی امروز ما: کوهنوردیِ برعکس🧗🏾

‎یه طناب به پایه‌ی مبل بستم و یه سر دیگه‌ش رو خودم گرفتم. مهراد دراز کشید و سعی کرد با کمک طناب خودش رو روی زمین بکشه و بیاد جلو 😄

‎البته هیراد ترجیح می‌داد از روی طناب بپره و خیلی زود بازی تبدیل شد به یک مسیر مانع ❗️ منم طناب رو بالا و پایین می‌بردم و بچه‌ها باید از روش می‌پریدن یا از زیرش رد می‌شدن و خودشون رو به اون طرف می‌رسوندن.

‎صبحمون هم با آیس‌کافی‌ای شروع شد که با عسل درست کرده بودم ☕️🍯 خیلی خوشمزه و جالب شده بود! بچه‌ها هم قهوه خواستن، پس برای اون‌ها شد شیر و شیره‌ی خرما 😎🥛

‎بعدش پسرا با هم کتاب خوندن و من هنوز نمی‌تونم به این صحنه‌ی کتاب خوندن مهراد برای هیراد عادت کنم 🥹 هر بار می‌بینمش ذوق می‌کنم 🥹🤍

‎الان هم بالاخره تایم تلویزیون رسیده و روشنش کردم تا منم برسم به کارهام 📺

‎ هنوز هیچ تصمیمی برای شام ندارم. یکی از گزینه‌هام ساندویچ مرغه 🤔

‎شما امروز چی دارین؟

‎اصلاً چرا باید این‌قدر درگیر ناهار و شام باشیم؟! 🥲
‎چرا انسان سه وعده غذا می‌خوره؟! 😂😂

شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک پستونک بارداری حاملگی شیردهی واکسن ۱۸ماهگی تب ببلاک اپتامیل زردی ترک شیر سرفه
مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
🫑فعالیت امروز ما، کاشتن دونه‌های فلفل دلمه بود. 🌱🤍پ

از وقتی مادر شدم، آرزوی داشتن یه خونه‌ی حیاط‌دار چند برابر شده. 🏡
انگار تازه فهمیدم هم‌جواری با طبیعت چه نعمت بزرگیه؛ اینکه یه بچه بتونه دونه‌ای رو با دست‌های کوچیکش بکاره، هر روز رشدش رو ببینه و یه روز خودش میوه‌ش رو بچینه… به نظرم یکی از قشنگ‌ترین تجربه‌های کودکیه.

حالا که حیاط نداریم، تصمیم گرفتم یه باغچه‌ی کوچولوی خونگی برای خودمون بسازیم.
البته در زمینه‌ی گل و گیاه، به معنی واقعی کلمه یه آماتورم! 😅
امروز هم دونه‌های فلفل دلمه رو کاشتیم و حالا دست به دعاییم که لطف کنن و جوانه بزنن. 🌱

مهراد و هیراد هم که به معنای واقعی کلمه خودشون رو توی گل غلتوندن! 😂
آخرش هم مستقیم راهی حمام شدن و یه آب‌بازی طولانی، حسن ختام ماجرا بود. 🤍

اگر از نگاه خودم به امروز نگاه کنم، روز خسته‌کننده‌ای بود؛
مدام تمیز کردم، جمع کردم، شستم و دوباره از اول…

ولی وقتی از نگاه بچه‌ها بهش نگاه می‌کنم، داستان کاملاً فرق می‌کنه.
برای اونا امروز، روزِ خاک‌بازی واقعی بود، کشف کردن، خندیدن و آب‌بازی بدون نگرانی.

شاید یکی از قشنگ‌ترین چیزهایی که مادر شدن بهم یاد داده، همین باشه؛
اینکه گاهی دنیا رو از قدِ بچه‌ها ببینم.
اون‌وقت حتی یک روز معمولی هم می‌تونه تبدیل بشه به یکی از خاطره‌های شیرین کودکی‌شون. 🥹💙

🫑میدونم که همگی کدبانو هستید و خیلی اهل کاشتن گل و گیاه،پس نظرات و پیشنهاداتتون رو ازم دریغ نکنید!چی بگاریم که قلق خاصی نخواد و راحت تو گلدون رشد کنه؟؟؟

شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک پستونک بارداری حاملگی شیردهی واکسن ۱۸ماهگی تب ببلاک اپتامیل زردی ترک شیر سرفه
مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
وسطای روز بود که فهمیدم امروز سالگرد ازدواجمونه و یادم رفته😅😅😅

راستش من هیچ‌وقت آدمِ مناسبت‌ها نبودم. اگر یکی از ما تاریخی رو فراموش کنه، دلم نمی‌گیره؛ چون برای من، تاریخ‌ها فقط عددن. ارزش آدم‌ها رو چیزی خیلی عمیق‌تر مشخص می‌کنه؛ رفتارهاشون، محبتشون و اثری که هر روز توی زندگی هم می‌ذارن.

امروز، پسرها خوشحال بودن، مهراد با ذوق کنار باباش لونه‌ی پرنده‌ای که با هم ساخته بودن رو به درخت پارک چسبوند. 🥹💙
همون لحظه با خودم فکر کردم… زندگی مگه جز همین لحظه‌های ساده، خنده‌های واقعی، خاطره‌هایی که بی‌صدا ساخته می‌شن و آدم‌هایی که کنار هم رشد می‌کنن، چیز دیگه‌ایه؟

البته اگر یادم بود، احتمالاً یه کیک ساده هم می‌پختم؛ نه برای اینکه تاریخ مهمه، برای اینکه بهانه‌ی قشنگیه برای شیرین‌تر کردن یه روز معمولی. 🤍🎂

شما نظرتون درباره مناسبتا چیه؟؟


شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک پستونک بارداری حاملگی شیردهی واکسن ۱۸ماهگی تب ببلاک اپتامیل زردی ترک شیر سرفه
مامان رز🌹 مامان رز🌹 ۲ سالگی
روز سوم ترک پستونک، خونه ی سبزمون، رز در حال بازی بعد از مدتها با خودش.
من که با مواد ماکارونی که از قبل تو فریزر گذاشته بودم برای روز مبادا دارم براش ماکارونی میپزم،
برای خودم ساندویچ ژامبون تنوری سفارش دادم.
تو این سه روز پوره شدم،
پوره که نه
پاره.
اصلا آمادگی نداشتم برای ترک‌پستونک، خودش یهو گفت نه.
میگیره پستونک رو پرت میکنه.
و این میشه که خوابش بهم ریخته.کلی بهونه میگیره.
هوا هم‌شانس طفلک من آلوده س.
طفلکی که توی کشور چهار فصل به دنیا اومده، میتونست تو این پاییز زیبا بریم روی برگ ها خش خش کنیم و راه بریم.بلکه خسته بشه و راحتتر به خواب بره.
یا که میتونستیم بریم خونه بابا عیسی و مامانی.
اما خب صبح خورد تو ذوقمون.پپا رو برا اولین بار دانلود کردم، که بتونم قهوه مو بخورم و خودم رو جمع کنم‌
که اونم خداروشکر دوست نداشت.فقط هرازگاهی میگه پپا و بعد که پلی میشه میره.
الان هم به نظرش چقدر جالبه که مهره های بازی جای گذاریش رو روی کتاب بابالنگ دراز مامان به ترتیب بچینه.
شما چه خبر؟
مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
🍦🚀موشکِ فوتی و بستنی سالم، فعالیت امروز ما بودن!😍
هر دوشون خیلی مورد استقبال بچه ها قرار گرفتن😍

داداشم بیش‌فعال بود و نقص توجه داشت. سال‌ها پیش که کلاس‌های نوروساینس می‌رفتیم، تازه فهمیدم بازی چقدر روی تمرکز و رشد مغز بچه‌ها اثر داره. یکی از تمرین‌ها«فوت کردن» بود؛ مثلا باید شمع رو اونقدر آروم و پیوسته فوت می‌کرد که شعله فقط تکون بخوره، نه اینکه خاموش بشه.

این تمرین برای هیراد هنوز یه کم زوده، برای همین یه نسخه‌ی آسونترش رو درست کردم؛ موشک و پروانه‌ی فوتی😍

درست کردنش هم خیلی راحته. یه لوله‌ی کاغذی به اندازه‌ی نی درست کنین، سرش رو با کاغذ یا چسب ببندین و بعد هر مدلی که دوست دارین مثل موشک، پروانه یا هر چیزیبا کاغذ تزیینش کنین. بعد فقط کافیه فوت کنین تا پرواز کنه.🚀🦋

راستش فکر می‌کردم دو دقیقه باهاش بازی کنن و خسته بشن، ولی دوستش داشتن و همچنان دستشونه

و اما بستنی!🍈🍉🍦
احتمالاً این ترند رو این روزها زیاد دیدین و واقعاً هم ارزش امتحان کردن داره. به نظرم یکی از سالم‌ترین بستنی‌هایی بود که میشه برای بچه‌ها درست کرد.

طالبی، هندونه، ملون یا حتی انبه رو از وسط نصف کنین و ۲۴ تا ۴۸ ساعت داخل فریزر بذارین. (برای هندونه بهتره حتماً ۴۸ ساعت بمونه.)

بعد که کاملاً یخ زد، کم‌کم شیر رو به قسمت یخ‌زده اضافه کنین و با قاشق بتراشین. کم‌کم بافتش نرم، خامه‌ای و دقیقاً شبیه بستنی میشه.😋

چند تا نکته:
✨ شیر رو کم‌کم اضافه کنین.
✨ اگه یه کم خامه هم به شیر اضافه کنین، بافتش خامه‌ای‌تر و خوشمزه‌تر میشه.
✨ اگه میوه‌تون شیرین نبود، کمی عسل یا شکر به شیر اضافه کنین تا طعمش متعادل بشه.

اینم از صبحِ ما تا الان که ساعت ۱۲ ظهره.🥹شما چه خبر؟

شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک پستونک بارداری حاملگی شیردهی واکسن
مامان مهراد وهیراد مامان مهراد وهیراد ۱ سالگی
🎈تابستون می‌تونه با همین بادکنک‌های آب‌بازیِ رنگی و قشنگ، پر از خنده بشه🎈برای حیاط یا حموم یا بالکن عالی هستن😍

راستی می‌دونستین در شیرخشک‌های ما حتی از بشقاب‌پرنده‌های بازار هم بهتر پرواز می‌کنن؟🛸
با چندتا ماژیک خوشگلشون کردیم و باهاشون بازی کردیم. هم کوچیکن و برای داخل خونه مناسبن، هم آسیب‌زا نیستن و واقعاً خوب پرواز می‌کنن. امروز هم چندتای بیشتر درست کردیم که ببریم پارک و به بچه‌های دیگه هم بدیم🥰

خونه‌ی مادربزرگم، دریا سر کوچه‌ست؛ ما از بچگی با دریا بزرگ شدیم و تقریباً همیشه دریا بودیم… اما راستش تشت هم حال‌وهوای خودش رو داره😁💙

ما ویلای نمای لاکچریِ رومی و استخر خفن نداریم، اون‌قدر هم پولدار نیستیم که هر هفته بریم فستیوال‌های مختلف و تفریحات گرون‌قیمت… اما همیشه سعی می‌کنم تا جایی که از دستم برمیاد، همین چیزهای کوچیک رو وارد روزمره‌مون کنم

این روزها قلب و مغزم پر از فکر و نگرانی برای آینده‌ی این کشور، مردم و بچه‌هاست…
و دست‌هام پر از بادکنک و ایده‌ست، برای ساختن چند لحظه‌ی کوچیکِ خوشحالی برای همین بچه‌ها.

این است زندگی یک مادر ایرانی…

راستی این بادکنک‌ها رو هم تقریباً همه‌ی مغازه‌ها و پلاسکوها دارن، هم از دیجی‌کالا می‌شه تهیه‌شون کرد. بسته‌ی ۱۱۰تاییه و وقتی آب داخلشون بریزین، خودشون از هم جدا می‌شن.

می‌شه پرتابشون کرد، بازیِ حمل بادکنک آبی انجام داد و کلی بازی دیگه ساخت🥰

می‌دونم خیلی‌هاتون می‌شناسینشون، فقط خواستم یادآوری کنم💙🎈

شما چه خبر؟؟؟
دارم دلسرد میشم…دیشب یه کامنت واسه یه مادر خسته گذاشتم که کاش پیشت بودم کمکت میکردم و مسدود شدم😐😐😐اصلا در و پیکر نداره این برنامه!!!متوجه نمیشم چرا اینجوریه


شیرخشک پوشک رفلاکس کولیک پستونک بارداری حاملگی شیردهی واکسن
مامان آبان مامان آبان ۲ سالگی
سلام مامانهای عزیز
تا امروز هر چی کتاب اینجا معرفی کردم برای کوچولوها بوده. امروز گفتم یه دونه برای خودمون معرفی کنم. این روزها دارم کتاب "یک عمر کار، درباره مادر شدن" رو می‌خونم. کتاب رو ریچل کاسک نوشته و طهورا آیتی ترجمه کرده. نشر بیدگل هم منتشر کرده. کتاب عجیبیه. روایت یه زن شاغل و کمی تا قسمتی فمنیست از بارداری و مادر شدنه. اگر دنبال توصیه و راهنمایی برای مادر بهتری بودن هستید این کتاب مناسب شما نیست! اینجا فقط روایت شخصی یه زنه از پروسه بارداری و مادر شدن، روایت تنهایی هاش، سردرگمی هاش، کلافگی هاش، تلاش‌هاش برای زنده نگه داشتن زندگی اجتماعیش و لبته عشقش به فرزندش. رمان نیست، به صورت نانفیکشن / non fiction نوشته شده. تو فارس نمی‌دونم چی میگیم بهش.. روایت نگاری شاید.
من خیلی دوستش دارم، باهاش خندیدم و گریه کردم. به نظرم مخصوصا برای مامانهای شاغل یا مامانهایی که شاغل نیستن ولی قبل بچه‌دار شدن زندگی اجتماعی پررنگی داشتن میتونه خیلی جذاب باشه.
عکس پشت جلد و فهرست فصل هاش رو تو کامنت‌ها براتون میذارم.
مامان لنا مامان لنا ۲ سالگی
💫💫تجربه ترک پستونک به روش تدریجی💫💫
دختر من به شدت وابسته به پستونک بود
تمام روز دوست داشت بخوره و بدون اون محال بود بخوابه
اوایل تصمیم داشتم تا دو سالگی بدم بهش ولی یه روز بیرون یه خانم مغازه داری بود دید پستونک دهن لناست بهم گفت پسر من ۱۴ سالشه هنوز پستونک میخوره🫣
برگام در حال ریختن بود که گفت اون یکی پسرم ۱۹ سالشه اخرشبا شیشه شیر میخوره🤯
خلاصه اینجانب خیلی در فکر فرو رفتم و تصمیم گرفتم تا وابستگی لنا بیشتر از این نشده کمکم قطعش کنم
دوست نداشتم ولی اذیت بشه این شد که روش تدریجی رو انتخاب کردم
اینجوری بود که باید یه هفته فقط موقع خواب ظهر و‌شب بخوره یه هفته فقط خواب ظهر و هفته بعدش فقط خواب شب و تمام
ولی واسه ما خورد به مریضی و مهمونی و اینا هرمرحله اش دو هفته طول کشید ولی خیلی اروم و بدون اذیت و خوب بود
جوری که اخراش دیگه لنا خودش بدون پستونک خوابید و اسمشو نیاورد
ما هر روز صبح پستونک رو میذاشتیم توی جعبه باهاش خداحافظی میکردیم تا شب
در طول روز هم حسابی سرگرمش میکردم و از قبل ذهنش رو با داستان و شعرهای ترک پستونک اشنا کرده بودم
خلاصه خداحافظی ما با پستونک خیلی اروم اروم و خوب پیش رفت و واقعا دنیای بی پستونک خیلی خوبه😄حتی شبا هم دیگه کمتر بیدار میشه چون نیاز به خوردن پستونک نداره و خوابشم حس میکنم بهتر و بیشتر شده خداروشکر

اینم از تجربه ما واسه دوستای گلی که گفته بودن بنویسم❤️